یاد مانده‌هایی از زندگی چریکی

مسرور فرهنگ و ملیحه زهتاب حق نشر عکس .
Image caption مراسم نامزدی مسرور فرهنگ و ملیحه زهتاب، ۱۳۵۴

۲۱ دی ماه سال ۵۴ پس از دو ساعت انتظار و نگرانی از نیامدن رفیق مسئول سازمانی، رفیق فران (فاطمه شمسی نهانی)، به خانه تیمیمان در میان تردید و احساس خطر، سخت‌ترین تصمیمی را که در این مواقع باید اتخاذ کرد گرفتیم.

من و دو رفیق پسر که اعضای این خانه تیمی در شهر شاهی بودیم، به سرعت خانه را تخلیه کردیم. شهر به شهر و با عوض کردن چندین ماشین خود را به تهران رساندیم. در آنجا هم جایی برای حفظ خود نداشتیم و تا برقراری تماس با سازمان، به صورتی که امروز برایم غیر قابل تصور است، دو شب را در مسافرخانه‌ای گذراندیم.

با اجرا شدن قرار ثابت سازمانی که برای مواقع قطع ارتباط داشتیم، چشم بسته به زیر زمین خانه‌ای تیمی در تهران منتقل شدیم. هنوز هم اطلاعی از ضربات وارد آمده به تیم‌های مازندران که ما از آنجان سالم به در برده بودیم نداشتیم.

یکی از روزهای نخست بهمن ماه، رفیقی که ما را به این خانه آورده و بعدا دانستم بهروز ارمغانی بوده است نزد من آمد و گفت در طبقه بالا رفیقی می‌خواهد تو را ببیند. با خود گفتم یقین مسرور است که به دیدارم آمده. در آخرین دیدارمان به من گفته بود رفقا اجازه داده‌اند هر چند وقت یک بار همدیگر را ببینیم.

رفیق بهروز من را به اتاقی در طبقه بالا برد. همین که وارد شدم به جای مسرور با رفیق رابط پیشینمان، زنده یاد فرهاد صدیقی پاشاکی روبه رو شدم. او زمانی که من و مسرور فرهنگ در ارتباط با سازمان قرار گرفته وهنوز علنی بودیم، رابطمان بود.

از دیدنش بسیار خوشحال شدم، اما قیافه‌اش گرفته بود و مثل همیشه نبود. او دوستی قدیمی با مسرور داشت و نیز از پیوند و علاقه من به مسرور کاملا خبر داشت. ابتدا از ضرباتی که به مازنداران وارد آمده بود، صحبت کرد و در ادامه با سختی و تاثر خبر کشته شدن مسرور در خانه تیمی گرگان را گفت. در یک آن درد بزرگی همه وجودم را فرا گرفت، ساکت شدم، اما احساسات خود را نشان ندادم.

گام در راهی گذاشته بودیم که می‌دانستیم هر لحظه‌اش مرگ در کمین است. این احساس شاید تنها برای کسانی که در جبهه جنگ زیر رگبار آتش به سوی سنگر دشمن می‌تازند و یا سنگرشان فرو می‌ریزد، به صورت احساس واقعیتی ناگزیر و پذیرفته شده، قابل درک باشد.

البته سربازی که در جنگ است، می‌تواند اسیر شود و زنده بماند، برای ما اما تردیدی در سخت‌ترین مرگ زیر شکنجه‌های وحشتناک، همراه با لو رفتن اطلاعات و ضربه به دیگران نبود.

کپسول سیانوری زیر زبان داشتیم که در آخرین لحظه بی‌درنگ زیر دندان بجویم تا زنده بچنگ دشمن نیفتیم. با شوری عمیق، برخاسته از آرمان‌ها و آرزوهایی زیبا برای مردم ومیهنمان در سینه، آگاهانه به میدان جنگی نابرابر رفته بودیم و هر زمان باید با دردی عمیق شاهد درگیری و به خون افتادن رفقایمان باشیم.

من اینک در برابر خبر از دست دادن عزیز‌ترین و نزدیک‌ترین رفیق خود، همسرم، در دنیایی بودم که باید در آن عواطفم را فرو می‌خوردم و اشک‌هایم را به درون خود می‌ریختم.

حال خود را نمی‌دانستم و یادم نیست چه مدت دیگر در آن اتاق پیش رفیق فرهاد بودم. در درونم غوعایی بود و وقتی به زیر زمین نزد دو رفیق دیگر بازگشتم، سعی کردم تنها به طور کلی و در باره ضربه به خانه تیمی گرگان و اسامی رفقای شهید صحبت کنم.

آن‌ها نباید از نسبت من و مسرور خبردار می‌شدند. در‌‌ همان روز یا روز بعد رفقا روزنامه‌ای که خبر درگیری‌های مازندران واسامی کشته شدگان، فاطمه شمسی نهانی، مسرور فرهنگ و فاطمه حسن‌پور را نوشته بود، به ما دادند.

از آنجا که در آن خانه چشم بسته بودیم، شب‌ها نگهبانی دادن بر عهده ما نبود و من در سکوت شبانه با خود خلوت و در خیال، گذشته‌ها را مرور می‌کردم.

آشنایی مسرور و من از سال ۵۱ آغاز شده بود. او از رهبران مبارزات دانشجویی در دانشکده پلی تکنیک بود و در همین رابطه یک سال محکومیت سرباز صفری را تازه سپری و در همسایگی ما منزل کرده بود. نزدیکیمان، مباحث و کتاب‌هایی که بین ما رد و بدل شده بود، برنامه‌های کوهنوردی از توچال تا قله دماوند و... دستگیری مجددش در سال ۵۲ و این بار بعد از یک سال و اندی رهایی از زندان با تجارب و شوری عمیق‌تر برای مبارزه، که با من بازگومی کرد.

علاقه مشترکی نیز که بین ما ایجاد شده بود پنهان کردنی نبود و او قبل از رفتن به زندان هم آن را در گفتگویی به من اظهار داشته بود. عشق ما با شوق و اعتقادی که به شرکت در مبارزه داشتیم در همدیگر تنیده و یکپارچه شده بود. ما زندگی و راه پر خطری بر گزیده بودیم. ازدواجمان هم در تیرماه ۵۴ با تمام عشق و در عین حال جزیی از نفشه راه بود. همچنان توجیهی که‌ای بسا حساسیت ساواک را برای ادامه فعالیتش کم کند.

مسرور می‌گفت برای خرید جواهرات که می‌روی گران‌ترین‌ها را از خانواده بخواه که بعدش به سازمان بدهیم و من هم در این کار کم نگذاشتم. تازه از جشن ازدواج به تهران برگشته بودیم که خبر رسید چیزهایی از مسرور در بازجویی لو رفته است.

بلافاصله به بهانه ماه عسل راهی مازندران شدیم. سازمان در آن دوره به سازماندهی نیرو‌ها در شبکه‌های نیمه علنی روی آورده بود و قرار بود که ما در پوشش تخصصی خود (مسرور به عنوان مهندس و من فیزیوتراپ) کار و فعالیت کنیم.

با فرهاد صدیقی به طور منظم در قرارهای سازمانی دیدارداشتیم. چندی دیگر خبرهای بعدی در باره مسرور سازمان را ناگزیر ساخت که ما را مخفی کند.

اواخر تابستان ۵۴ به پیشنهاد مسئول سازمانی جدیدمان رفیق فران (فاطمه شمسی نهانی) دو اتاق در یک خانه کارگری در مجاورت محله شهر شاهی اجاره کردیم. خانه‌ای نسبتا بزرگ که در یک طرف آن صاحبخانه در دو اتاق با زن و بچه‌اش زندگی می‌کرد و در سوی دیگر حیاط هم دو اتاق بود که من ومسرور به عنوان زن وشوهر در آن ساکن شدیم.

صاحبخانه خود کارگر کارخانه نساجی شاهی بود. با برنامه‌هایی که سازمان در این دوره برای کار توده‌ای و حضور در میان کارگران داشت قرار شد ما به صورت تیم کارگری فعالیت کنیم. من با مراجعه به کارخانه نساجی شاهی توانستم در آنجا مشغول به کار شوم.

مسرور هم به عنوان کارگر جوشکار در کارگاهی به جوشکاری رفت. رفیق فران هفته‌ای یک بار به ما سر می‌زد و از جمله قواعد زندگی مخفی را به ما می‌آموخت.

من سعی داشتم در کارخانه به زنان کارگر نزدیک و با مسایل و خواست‌هایشان آشنا شوم. در اندک زمانی توانستم با آنان صمیمی شوم، زنان کارگر بیشتر از فقر و بدبختی‌های روزانه خود می‌گفتند و آگاهیشان به نسبت کمتر از مردان بود. دختران جوان هم به فکر یاقتن شوهر و زندگی آینده‌شان بودند.

نساجی شاهی را از این جهت انتخاب کرده بودیم که قبلا اعتراضات کارگری در آنجا به وقوع پیوسته و به شدت سرکوب شده بود، کارگران از نقشی که رییس کارخانه در سرکوب داشت به بدی یاد می‌کردند.

به زودی رفیق پسر دیگری با توجیه اینکه برادرم است به ما پیوست. حدود آذر ماه، مسرور به دلایلی که در زندگی چریکی بسیار منطقی بود به تیم دیگری منتقل شد.

حق نشر عکس BBC World Service
Image caption صبا بیژن زاده

به صاحبخانه گفتیم که او برای یافتن کار به شهری دیگر می‌رود. مدتی بعد قرار شد با رفیق پسر دیگری که به ما ملحق می‌شد تیم جدیدی تشکیل بدهبم.

خانه‌ای مستقل در محله دیگر شهر شاهی اجاره کردیم که دو اتاق و حیاط کوچکی داشت. روز اسباب کشی مسرور برای توجیه کردن صاحبخانه و اینکه در شهر دیگری کار پیدا کرده به آنجا آمد. وسایل را بار وانت اجاره‌ای کردیم و رفیق پسر آن را به محلی که قرار گذاشته بودیم برد.

من هم سوار موتور مسرور آنجا را ترک کردم تا در محلی پیاده‌ام کند و سر قرار خود بروم. اینجا بود که مسرور به من گفت با رفقا صحبت کرده تا ما گاهی بتوانیم با یکدیگر دیدار کنیم.

با این مژده بزرگ از جانب مسرور از هم جدا شدیم. در خانه جدید من دیگر به کارخانه نمی‌رفتم. قرار شد دو رفیق دیگربه کارگری بروند ومن به عنوان توجیه، زن خانه باشم.

رفیق فران (شمسی نهانی) که مسئول تیم‌های کارگری مازندران محسوب می‌شد، همچنان رابط ما با سازمان بود. دو سه هفته‌ای از تشکیل تیم ما گذشته بود که در روز ۲۱ دی ماه رفیق شمسی نهانی در ساعت مقرر به خانه‌مان نیامد. باید تصمیم می‌گرفتیم، ما هنوز هیچ اطلاعی از اینکه ساواک رفیق بهمن روحی آهنگران را زنده به چنگ آورده و حمله خود را به شاخه مازندران آغاز کرده است نداشتیم.

طبق قرار سازمانی دو ساعت منتظر رفیق فران مانده و سپس در حالی که شب نزدیک می‌شد خانه را به سرعت ترک کردیم. در منطقه امکان دیگری نداشتیم، از این رو شهر به شهر به طرف تهران حرکت کردیم. ترکیب یک دختر و دو پسر جوان بسیار چشمگیر بود. شبی را به هر ترتیب در قهوه خانه‌ای میان راهی سپری کردیم.

در تهران هم امکانی نداشتیم، هر لحظه این خطر مشکوک شدن گشتی‌ها به ما و درگیری و کشته شدن وجود داشت. با شناسنامه جعلی دو شب را در مسافرخانه‌ای گذراندیم تا اینکه قرار ثابت یکی از رفقا اجرا شد و بالاخره توانستیم چشم بسته به این خانه آمده، در زیرزمین آن مستقر شویم.

از سرگردانی وهراس درگیری و به طور دایم مرگ را در کمین دیدن، درآمده و جای امنی یافته بودیم. دلم خوش بود که مسرور در خانه تیمی دیگری در امان است و زمانی دیگر، کوتاه هم که شده یکدیگر را خواهیم دید.

ه‌مان بود که وقتی رفیق بهروز ارمغانی به من گفت رفیقی می‌خواهد در طبقه بالا با تو صحبت کند، تنها به مسرور فکر کردم که به دیدارم آمده است. اما این رفیق فرهاد صدیقی بود که پرده خیالم را کنار زد و حقیقت تلخی را که اتفاق افتاده بود، گفت.

من ومسرور هنگام مخفی شدن می‌دانستیم که متوسط عمر چریک ممکن است ۶ ماهی بیشتر نباشد و او کمتر از این زمان را دوام آورده بود. من مانده بودم و باید راه مشترکمان را ادامه می‌دادم.

بعد از حدود یک ماه چشم بسته بودن در آن خانه، من از دو رفیق دیگر جدا شدم و به تیمی جدید رفتم. از سویی خوشحال بودم که دیگر مجبور نیستم در خانه‌ای چشم بسته بمانم و از سوی دیگر جدایی از رفقای عزیزی که در خانه تیمی شاهی، در گریز از مهلکه، در روزهای بی‌پناهی و یافتن ارتباط با هم بودیم، برایم بسیار سخت بود. من آنان را که یقینا در ضربات سال ۵۵ کشته شدند دیگر هرگز ندیدم و دریغ که نامشان را هم هیچ‌گاه ندانستم.

تیم جدیدی که رفیق بهروز من را به آنجا برد، خانه‌ای بود در کوچه‌ای از خیابان شارق که به تازگی اجاره شده بود. این کوچه در انت‌ها به خیابانی دیگر وصل می‌شد و خانه با فاصله‌ای نزدیک به آن قرار داشت. در خانه به حیاط باز می‌شد و از آنجا به درون ساختمان می‌رفتیم. دو اتاق و یک آشپزخانه در زیر، اتاقی هم در بالا داشتیم.

راه فرار این گونه پیش بینی شده بود: پریدن از پنجره آشپزخانه به حیاط خلوت پشتی و از آنجا با نردبانی که در کنار دیوار گذاشته بودیم رفتن به پشت بام‌های خانه‌های همسایه که از کوچه‌ای دیگر سر در می‌آورد.

مسئول این تیم، رفیق مریم (صبا بیژن‌زاده) بود و عبدالرضا کلان‌تر نیستانکی ومن دو عضو دیگر آن بودیم. رفیق بهروز هم مرتب به ما سر می‌زد. به جز آموزش‌های چریکی و تایپ ومطالعه، در آشپزخانه اسید پیکریک برای پر کردن نارنجک‌ها تهیه می‌کردیم.

صبا رفیقی با تجربه و آنچنان با من مهربان بود که به زودی صمیمیت زیادی بین ما ایجاد شد. او دچار ناراحتی ریه بود و برای من توضیح داده بود که به خاطر تهیه مداوم اسید پیکریک دچار آن شده است. به همراه او به دکتر ریه می‌رفتم و او هم متقابلا برای مشکل تیروییدم با من به دکتر می‌آمد. من پیش از مخفی شدن، عمل جراحی انجام داده بودم و باید قرص می‌خوردم.

با هم چنان نزدیک بودیم که صبا به درد دل با من می‌نشست. تصور می‌کنم بهروز، هر چند بدون نام اما به او گفته بوده همسرم یکی از رفقایی است که شهید شده. صبا از زندگی خودش می‌گفت و یکی از اقوامش که به هم علاقه داشتند و چون او حاضر به این مبارزه نبود راه‌شان جدا شده بود.

یک بار هم در کوچه‌ای نزدیک پایگاه‌مان خانه‌ای را نشانم داد و گفت آنجا خانه خواهرم است. اطلاعی که تنها در حالت روحی خاصی می‌تواند برای دیگری فاش شود. صبا جواهری بود در زندگی ناگزیر خشن خانه تیمی.

امروز احساس می‌کنم بهروز با در نظر گرفتن شرایط من بود که مرا در این تیم جای داد و به نزد صبا آورد. چندی بعد به من گفت نامه‌ای برای خانواده‌ام بنویسم و سلامتی خود را خبر دهم. یک بار هم از من پرسید که آیا رفقای تیمی‌ام خوب هستند ومن با تعجب جواب دادم مگر رفیق بد هم داریم؟

عبدالرضا جوانی بود بسیار پرشور و کنجکاو مسایل سیاسی. از هر فرصتی در حضور بهروز ارمغانی برای بحث و گفتگو با او استفاده می‌کرد. یاد دارم که یکی از گفتگو‌ها در باره ظفار بود و بهروز با اشاره به عقب ماندگی‌های جامعه ظفار ارزیابی مثبتی از روند مبارزه مسلحانه آنجا نداشت.

تجربه کار کارگری‌ام مثبت بود و قرار شد آن را ادامه دهم. نیمه دوم فروردین یا اوایل اردیبهشت ۵۵ در کارخانه آزمایش مشغول به کار شدم. بدین منظور بدون سلاح و با سیانوری که در اختیار داشتم صبح زود از خانه خارج و با سرویس به کارخانه می‌رفتم.

در بازگشت باید حتما علامت سلامتی را روی تیر چراغی در خیابان شارق می‌دیدم و بعد به خانه می‌آمدم. شب در برنامه ریزی فردا باید گزارشی از کارخانه می‌دادم. در مقایسه کارگران کارخانه آزمایش و نساجی شاهی تفاوت‌هایی دیده می‌شد. در اینجا نسبت زنانی که سواد خواندن ونوشتن داشتند بیشتر، اما مشکلاتشان یکسان بود. برای من گفتگوی سیاسی با کارگران می‌سر نبود و تنها می‌توانست مرا به خطر بیندازد.

روز ۲۶ اردیبهشت ۵۵ مثل روزهای دیگر با سرویس کارخانه عازم کار بودم. در فاصله تهران نو و تهرانپارس کارگرانی که در ایستگاه سوار شدند همه از درگیری‌های خرابکاران با نیروهای امنیتی حزف می‌زدند. من نمی‌توانستم عکس العملی نشان دهم و نمی‌دانستم که درگیری‌ها مربوط به سازمان ما و یا مجاهدین خلق است.

آن روز را با اضطراب و مشغولیت ذهنی زیاد در کارخانه به عصر رساندم و در بازگشت نخست سراغ علامت سلامتی رفتم و دیدم که زده نشده است. فکر کردم که باید اتفاقی افتاده باشد، ولی خیابان شارق کاملا آرام به نظر می‌رسد، ریسک کردم و در خیابان شارق جلو‌تر رفتم. به تقاطع کوچه خانه‌مان رسیدم و از دور که فاصله زیادی با خانه داشت، دیدم مردم در خانه جمع شده‌اند.

تردیدی نبود که ضربه خورده‌ایم. برای اطلاع بیشتر به بقالی نزدیک که مرا نمی‌شناخت رفتم و پرسیدم چه شده است؟ گفت خرابکار‌ها در آن خانه بوده‌اند. سوال دیگری کردم، باید از منطقه خطر دور می‌شدم. نمی‌دانستم که آیا رفقا توانسته‌اند بگریزند و یا کشته شده‌اند.

آن طور که بعد‌تر معلوم شد ساواک با شناسایی‌های طولانی و تدارکات بسیار، شب قبل از حمله به خانه ما، پایگاهی را در تهران نو که رفیق حمید اشرف در آن بود، در سه حلقه محاصره کامل کرده و به آن یورش برده بود.

در این درگیری تعدادی از رفقا از جمله فرهاد صدیقی کشته و حمید اشرف موفق به فرار شده بود. او صبح زود به تیم دیگری در کوی کن می‌رود. این خانه را هم ساواک در ردگیری‌های تلفنی شناسایی کرده بود. حمید در آنجا نیز با آنان مواجه می‌شود و از مهلکه می‌گریزد و پس از درگیری دیگری که با ماشین گشت پلیس داشته، صبح آن روز به خانه ما تلفن می‌کند ورفقا او را که زخمی است به تیم خیابان شارق می‌آورند؛ غافل از اینکه خانه ما نیز با ارتباط‌های تلفنی‌اش چندی است شناسایی شده است.

ساواک بلافاصله از حضور حمید در خانه ما مطلع می‌شود و به آن حمله می‌کند. اینجا نیزحمید توانست از راه فراری که قبلا در نظر گرفته شده بود و با درگیری سنگین، حلقه محاصره را شکسته، به همراه رفقا صبا بیژن‌زاده، عبدالرضا کلان‌تر و نادره احمد هاشمی که مدتی چشم بسته نزد ما بود، با موفقیت فرار کند.

پس از دور شدن از منطقه باید جایی را برای شب می‌یافتم. سراغ فریده، یکی از دوستان دوران دانشکده رفتم که تلفن خانه‌اش را هم برای قرار ثابتم داده بودم. شب را نزد او گذراندم، اما فهمیدم برادردانشجویش دستگیر شده و آنجا نیز امن نیست. با او قرار لازم در صورت تماس تلفنی رفقا را گذاشتم وسحرگاه خانه‌اش را ترک کردم.

پس از چندین ساعت وقت گذرانی در خیابان‌ها سرقرارهای رفقا صبا و عبدالرضا رفتم، اما هیچ کدام اجرا نشد. دومین شب را در خانه دو خواهر از هم دانشکده‌ای‌های سابقم گذراندم. روز بعد، باز هم سر قرار صبا وعبدالرضا رفتم اما همچنان خبری از آنان نشد. به این نتیجه رسیده بودم که آنان باید کشته و یا دستگیر شده باشند. روزنامه‌ها هم مرتب خبر از درگیری‌های متعدد می‌دادند.

از سومین شب، دیگر جایی برای ماندن نداشتم. چندین شب را در اتوبوس‌های مسافری تهران به اصفهان سر کردم و هربار با این امید که رفقا برای قرار ثابتم تماس گرفته‌اند، به دوستم زنگ می‌زدم. چند روز بعد دیگر از دوستم نیز خبری نشد. بعد‌ها از زنان زندان سیاسی شنیدم که ساواک او را دستگیر و به اتهام همکاری با فداییان شدیدا شکنجه کرده بود.

روزی را که بعد از انقلاب ناگهان در خیابانی با من مواجه شد و با شوق بسیار از زنده بودنم در آغوشم کشید از یاد نمی‌برم. من نیز نمی‌دانستم چگونه ناراحتی خود را از بلایی که به خاطر من به سرش آمده بود ابراز کنم.

پس از ناامیدی از اجرای قرار‌ها، با اطلاعی که از تماس گذشته برادرم حسن با سازمان داشتم، برای یافتن او اقدام کردم. از طریق یکی از اقوامم با وی تماس گرفتم و فهمیدم که او نیز تماسش قطع شده است. رفیق رابط او، فرهاد صدیقی، که نامش را آن زمان نمی‌دانستیم هم کشته شده بود.

با کمک برادرم ابتدا جای امنی برای حفظ خود پیدا کردم. همزمان خبر ازضربات پی در پی به خانه‌های تیمی قزوین و کرج و رشت و کشته شدن رفیق بهروز ارمغانی که مسؤل آنان بود، در روزنامه‌ها درج می‌شد.

در تیرماه ضربه به خانه تیمی مهرآباد جنوبی و کشته شدن رفیق حمید اشرف و دیگر رفقا، هم بزرگ‌ترین شوک برای من وهم کمتر شدن امیدهای من برای تماس مجددم بود. در این شرایط تلاشم در درجه نخست حفظ خود با زندگی مخفی، بدون وارد شدن لطمه به کسانی بود که من را یاری می‌دادند.

با پایان گرفتن ضربات پی در پی، جستجوی مشترک من و برادرم برای یافتن تماس سازمانی و ادامه فعالیت، دوباره آغاز شد.

از آنجا که در آن زمان امکان ارتباط‌هایی در میان زندانیان آزاد شده وجود داشت، تلاش خود را در این راه متمرکز کردیم. از جمله یکی از دوستان سابق مسرور فرهنگ که از زندانیان آزاد شده بود و شاهد بودم مسرور پیش از مخفی شدن نیز به دیدنش در آستارا رفته بود، مد نظرمان قرار گرفت.

پاییز ۵۵ با او که محمد کتابچی نام داشت تماس گرفتیم، غافل از آنکه او علی رغم سابقه‌اش و شناخت دوستانش از وی، اینک با ساواک در ارتباط است.

در تله‌ای وارد شدیم که چون سازمان بعد از ضربات، روابط بیرونی‌اش را قطع کرده بود، خوشبختانه از جانب ما رد شد و ضربه‌ای به سازمان از این سو وارد نشد.

اما پیش‌تر، ارتباط رفیق یوسف قانع با این شخص می‌توانست با ضربه خانه حمید اشرف مربوط بوده باشد. مشروح این جریان را من در نوشته‌ای جداگانه آورده‌ام.

ارتباط مجددم با سازمان با وجود همه تلاش‌ها، نهایتا پس از دو سال و اندی با باز شدن فضای سیاسی و توسط یکی از زندانیان آزاد شده برقرار شد. در اواخر تابستان ۵۷ قرارسازمانی‌ام را با زنده یاد رحیم اسداللهی اجرا کردم.

چند ماه بعد رژیم شاه با موج خروشان اعتراضات مردمی سرنگون و سازمان فداییان وارد دوره دیگری از مبارزه شد.

پس از انقلاب، من نیز چون بسیاری از یاران دیگر به راهی که رفتیم باور نداشتیم. در آن سال‌ها یاد آوری و ثبت این خاطرات هم ضرور نمی‌نمود. اینک در چهلمین سالگرد تاسیس سازمان هدف من از نوشتن این یاد مانده‌ها تایید مبارزه‌ای که داشتیم و تجلیل از راهی که در آن سال‌ها پیموده‌ایم نیست. بر خود دیدم که از جان‌های شیفته‌ای که با آرزوهای بزرگ در این راه، زندگی باختند و صفحات هر چند کمرنگ خاطره آن روز‌ها، تصویری داده باشم.

حرفم از نادرستی مبارزه مسلحانه در آن سال‌ها نیز نیست که به گمانم در‌‌ همان دوره هم نتیجه پراتیک و اندیشه رفقا آن‌ها را از سیر اولیه‌اش دور ساخته بود.

حرفم از تصویر کردن شدت سرکوب و اختناق دوران شاه و توفیق یا شکست آن نیز نیست، که در زمان کوتاه بعدی فروریخت.

ما در ادامه مبارزه برای بهروزی میهنمان باز هم خطا‌ها و زیان‌های بزرگی را متحمل شدیم. درنگ ما و درس آموزیمان باید جستجوگر چشمه‌هایی از مبارزه باشد که در دل خویش زلالی عدم خشونت و آزادی خواهی را داشته باشد.