فقط توانستم دست برادرم را بفشارم

مطلب زیر خلاصه کوتاهی است از درد و رنجی که نسل ما در مبارزه با دیکتاتوری متحمل شد، به زندان افتاد، شکنجه شد، تبعید گردید و جان شیرین خود را بی‌ریا فدای مردمش کرد. جوانانی که در پیچ و خم مبارزه می‌آموختند و قاطعانه به نقد خود می‌پرداختند.

سازمان در اردیبهشت ۱۳۵۵ ضربات شدیدی را متحمل شد. حدود ۴۰ رفیق شهید شدند و پایگاه‌های زیادی نابود گردید، ولی رفقای باقی مانده هنوز از روحیه بسیار بالایی برخوردار بودند، زیرا رهبر سازمان حمید اشرف توانسته بود از چند درگیری و محاصره بگریزد و هنوز در میان ما باشد.

وقتی گزارش ضربات و تحلیل حمید را از ضربات خواندیم غرق شادی شدیم، چون مرگ وضربه برای ما عادی ومساله‌ای هر روزه بود، اما وجود حمید برای همه ما به معنی ادامه حیات سازمان بود. مبارزه هر چه خشن‌تر باشد نقش رهبر و رهبران از حالتی مقدس مانند‌تر برخوردار می‌شود.

در چنین ایامی بود که رفیق بهرام (خراطپور) مطرح کرد که امشب رفیق عزیزی مهمان شماست، لازم نیست بقیه رفقا در جریان باشند و تا آن رفیق اینجاست نباید رفیقی از تیم خارج شود. من با شادی گفتم حتما حمید مهمان ماست؟ او با نگاه وتبسمی تایید کرد.

من آن شب هم غرق در شادی بودم و هم نگران. از اینکه حمید در کنار ماست بسیار خوشحال بودم، و ناراحت بودم که حمید به علت کمبود امکانات امن پیش ما آمده است. البته خانه ما ردی نداشت، ولی از توجیه خوبی برخوردار نبود و یک خانه مجردی بود.

رفیق خراطپور به خاطر بالا بردن آتش ما یک مسلسل هم برای ما آورد. آن شب رفیق حمید و رفیق یثربی مهمان ما بودند و در اتاق عقبی ما جلسه داشتند. آن موقع رهبری سازمان عبارت بودند از حمید، یثربی، نسترن گل آقا، بهروز ارمغانی و حق نواز. بهروز و نسترن شهید شده بودند و حق نواز هم در مشهد بود. به همین دلیل کار بازسازی ضربات را عمدتا حمید یا یثربی پیش می‌بردند.

تیم ما آن شب تا صبح نگهبانی ویژه داد. من تا صبح در خارج خانه گشت زدم تا در صورت شکل گیری محاصره خانه وارد عمل شوم و رفقا فرصت بیشتری برای عکس العمل و فرار داشته باشند.

آن شب بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت و آخرین باری بود که حمید در کنار ما بود. نمی‌دانم یعنی دقیقا یادم نیست قبل از آن شب بود یا بعدا، شبی هم برادرم همراه تیمشان که ضربه خورده بودند چشم بسته در خانه ما ماندند.

هنگام غذا خوردن با کشیدن پرده‌ای در میان اتاق سفره مشترک پهن می‌کردیم. برای اینکه همدیگر را شناسایی نکنیم سر سفره صحبت هم نمی‌کردیم. من دست برادرم را سر سفره شناختم. برادرم هم متوجه شده بود که من در آنجا هستم. میل‌‌هایی داشتم که با آنها ورزش می‌کردم و سال‌های سال آنها را با خود به هر کجا می‌رفتم می‌بردم.

برادرم از روی آنها فهمیده بود که من در این خانه هستم. من از رفقا خواستم که اجازه بدهند برادرم را ببینم ولی به دلایل امنیتی رفقا مانع دیدار ما شدند. من فقط دست او را سر سفره فشردم و این آخرین تماس ما بود.

در‌‌ همان ایام بود که توسط رفیق یثربی به من ابلاغ شد که باید از این تیم بروم و شغلی پیدا و خانه امن جدیدی کرایه کنم. من از آن تیم رفتم و در اتاق تکی‌ام مستقر شدم، تا کار بگیرم. اول رفیق فاطی و بعدا رفیق غزال آیتی به عنوان همراه من برای گرفتن خانه به من معرفی شدند. من به زودی توانستم کار خوبی در پارک خرم پیدا کردم. در آن شرایط فشار پلیس برای گرفتن خانه زیاد شده بود. صاحب خانه باید محل کار و نام مستاجر را به کلانتری محل می‌داد. نام مشکلی نبود چون ما مدارک جعلی می‌ساختیم، ولی گرفتن شغل به این سادگی نبود. من در پارک خرم سیانوری همراه داشتم و یک نارنجک دستی برای زدن خودم و هنگام کار باید دایما مواظب می‌بودم که بقیه همکاران به من مشکوک نشوند.

رفیق غزال هم روز دنبال خانه بود و من هم بعد از کار او را می‌دیدم و دو تایی برای گرفتن هر چه سریع‌تر خانه‌ای امن تلاش می‌کردیم. در ضمن رفیقی را هم که جا و امکانی نداشت به من دادند تا در اتاق تکی من زندگی کند و به عنوان دستیار من در پارک خرم مشغول کار شود تا تیمش تشکیل شود و برود.

در یکی از این روز‌ها به سر قرار رفیق خراطپور رفتم تا مقداری وسایل به او بدهم. او را آشفته ونگران دیدم. در گرمای اواخر خرداد کت پوشیده بود، به خاطر استتار اسلحه‌اش. به او گفتم خیلی خسته و فرسوده به نظر می‌آیی، با این کت در این گرما به تور گشتی‌ها می‌افتی. گفت می‌دانم، اما کارهای زیادی در پیش داریم.

وی گفت که ما خانه جدیدی گرفته و مستقر شده‌ایم. به او گفتم خیلی باید در گرفتن خانه دقت کرد. هم توجیه بالا می‌خواهد و هم پلیس از طریق علنی‌ها هنوز ردهای زیادی برای رسیدن به ما دارد. او تایید کرد. ما برای آخرین بار یکدیگر را بغل کردیم و از هم جدا شدیم.

تازه خانه جدید را با غزال گرفته بودیم که به خانه مهرآباد جنوبی حمله شد. سراسر منطقه تا میدان آزادی در محاصره پلیس و کماندو‌ها بود. هنگام رفتن سر کار در حوالی سه راه آذری متوجه شدم که به خانه تیمی‌ای حمله شده است و حتی در نزدیکی خانه وسایل را شناختم وحدس زدم برادرم آنجا بوده، ولی حمید را نه.

آن روز در محل کارم همه صحبت ها در باره چریک‌ها و خرابکاران بود. اکثرا می‌گفتند چریک‌ها به پادگان حمله کرده‌اند و حالت سمپاتی به ما داشتند. عصر ۸ تیر سال ۵۵ تزدیکی سه راه آذری غزال در حالی که اشک در چشمانش بود و صورتش را خراش داده بود، سر قرارم آمد، گفت دیدی چه شد؟ گفت حمید، مسعود (یثربی) و برادرت.

برای اولین بار بود که ناامید شدم و نابودی سازمان را لمس کردم. خواستم با عملیاتی انتحاری خود را و ساواکی‌های مست و شادی کنان در خیابان‌ها را به خون بکشم. زانو‌هایم سست شد و به دیوار تکیه دادم.‌ای کاش می‌توانستم بلند بلند گریه کنم. نگاه من و غزال همدیگر را قطع کرد. در آن نگاه عزم و امید برای ساختن مجدد سازمان برق می‌زد.

ای کاش توانسته بودیم زود‌تر خانه بگیریم و حمید را در مکانی امن‌تر حفظ کرده بودیم. خانه مهرآباد توجیه خوبی نداشت. این خانه توسط رفیق علنی و رددار گرفته شده بود. پلیس در آن زمان خیلی از ردهای علنی را برای ضربات آینده حفظ کرده بود.

حق نشر عکس .
Image caption حمید اشرف

خانه تیمی جدید ما بر پا شد. مقداری وسایل خانه تهیه و همه را در گوشه‌ای از میدان خراسان جمع کرده بودیم. پس از پاک کردن رد به صورت اسباب کشی معمولی به خانه جدید رفتیم. خیلی از وسایل ما مانند تلویزیون ویخچال فقط بدنه آن بود و حالت دکور داشت. در این تیم رفیق عباس هوشمند که از رفقای قدیمی زندان و از یاران قدیمی امیر پرویز پویان بود، به ما پیوست تا زندگی مخفی خود را آغاز کند. رفیق مریم هم که در امکانی دیگرمخفی بود پس از چندی به تیم ما پیوست. او دختر جوانی بود که با آغوش باز به میدان سختی‌ها، رنج‌ها، غم‌ها و امید‌ها پا گذاشته بود.

تیم ما کار خود را شروع کرد، اما این دفعه با امکاناتی اندک و ردهای زیاد. من محل کار خود را عوض کردم و به جای بهتری در شرکت فنومن در خیابان خردمند جنوبی رفتم. در این شرکت من مونتاژ تصفیه خانه‌های استخر را انجام می‌دادم و توانستم آدرس بسیاری از سران رژیم را به دست آورم و حتی در خانه افرادی مثل هژبر یزدانی کار کنم.

من با حقوقی که از شرکت می‌گرفتم می‌توانستم مخارج تیم را تامین کنم، روز‌ها کار می‌کردم و عصر‌ها قرار اجرا می‌کردم و با کمک بقیه رفقا جزوات ریزنویس رفیق جزنی را که تازه از انبار آورده بودیم تکثیر می‌کردم و مهر می‌ساختم و شبی یک پاس هم نگهبانی می‌دادم.

توانستیم با رفقای مشهد که دارای امکانات بودند و ضربه نخورده بودند تماس بگیریم. رفقا رحیم (حسن فرجودی) و صبا بیژن‌زاده با ما در ارتباط قرار گرفتند و چند بار چشم بسته پیش ما آمدند، دومین تیم تهران مرکب از رفقا سیادتی، مهرنوش و رفیق بهنام امیردوانی تشکیل گردید.

رفیق مادر پنجه شاهی برای توجیه تیم ما چشم بسته پیش ما می‌آمد و به عنوان مادر من با همسایه‌ها رفت و آمد می‌کرد تا جمع ما حالت عادی و طبیعی یک خانواده را داشته باشد.

ما کم کم جا افتاده و آماده حرکت می‌شدیم. این بحث شروع شد که عملیات نظامی انجام دهیم و به کلانتری ۹ در مهرآباد جنوبی حمله کنیم تا اعلام داریم که سازمان زنده و در صحنه مبارزه است.

ولی ضربات و فشارهای جدید به سازمان شروع شد. بخشی از رفقای باقی مانده سازمان انشعاب کردند و مشی حزب توده را پذیرفتند و بخشی از امکانات ناچیز ما را با خود بردند و این مسئله ضربه شدید روحی بر ما وارد آورد.

مجاهدین م – ل از طریق خانواده‌ای از آنها که من می‌شناختم دوباره با ما تماس برقرار کردند و تقی شهرام با رفیق رحیم در ارتباط قرار گرفت. ابتدا امکاناتی از قبیل اسلحه و خانه به ما دادند. ولی وقتی فهمیدند نوارهای مذاکره آن‌ها با رفیق حمید در ضربات سوخته و ما آن نوار‌ها را نداریم به ما فشار آوردند و مطرح کردند که مساله وحدت تمام شده بود و شما در حال حاضر ضعیف هستید و بهتر است به ما بپیوندید.

این پیشنهاد از طرف ما به شدت رد شد و ما ادامه مذاکرات را موکول به زمانی کردیم که سازمان دوباره توان قبلی خود را به دست آورده باشد.

آن‌ها عکس العمل شدید نشان داده و امکاناتی را که در اختیار ما گذاشته بودند پس گرفته و مبارزه تئوریک را به صورت اعلامیه، کتاب و جزوه علیه ما شروع کردند.

در همین روز‌ها بود که رفیق رحیم رهبر حال سازمان در مشهد دستگیر شد و بعد از تحمل شکنجه‌های وحشتناک ساواک بدون اینکه کلمه‌ای حرف بزند از میان ما رفت.

اگر رحیم (حسن فرجودی) لب به سخن باز کرده بود، سازمان به مرز نابودی رسیده بود. در آن زمان ما با آن امکانات کمی که داشتیم می‌باید در صورت دستگیری مقاومت مطلق می‌کردیم یا قبل از دستگیری اقدام به خودکشی می‌کردیم.

رفیق صبا بیژن‌زاده و بهنام امیر دوانی برای گرفتن سند ماشینی به صاحب آن مراجعه کردند. شخصی به نام فرهمند که در مخابرات مرکزی تهران کار می‌کرد. پلیس ماشین را در کنار خیابان شناسایی کرده بود و به فرهمند مراجعه کرده بود که اگر کسی برای گرفتن سند مراجعه کرد آنها را به خانه بکشاند تا آنها را دستگیر کنند. این فرد چنین کاری را انجام داد و رفقا هنگام گرفتن سند خود را در محاصره دیدند. رفیق صبا بیژن زاده و بهنام در این درگیری به شهادت رسیدند، این دو رفیق در آن زمان نقش مهمی (بخصوص رفیق صبا) در رهبری جدید سازمان داشتند.

رفیق عبدالله پنجه شاهی که در حال ساختن امکاناتی در اصفهان بود، پیغام فرستاد که به خانه آنها رفت و آمد نکنند زیرا خانه آنها تحت نظر است. این موضوع به رفیق غزال آیتی که به خانه مادر پنجه شاهی رفت و آمد داشت و گویا خواهر و برادر و مادر عبدالله را آموزش می‌داد ابلاغ شد. ولی رفیق غزال نمی‌دانم به چه دلیل به این مساله توجه نکرد و همراه رفیق عباس هوشمند به آن خانه رفت، خانه تحت نظر بود و به آنها حمله شد.

رفقا غزال آیتی، عباس هوشمند و دو خواهر رفیق عبدالله پنجه شاهی به شهادت رسیدند و رفیق مادر و دو نوجوان او خشایار و ناصر که ۱۴ و ۸ ساله بودند از خانه فراری شدند. با این ضربه دردناک و کاری تیم ما از هم پاشید، من برای ارتباط جدید سر قرار ثابتم در اصفهان رفتم و کار خود را هم از دست دادم. در اصفهان رفیق حیدر (عبدالله پنجه شاهی) سر قرارم آمد و با هم بودیم که رفیق خشایار و ناصر را بعد از چند شب خوابیدن در پارک جلو گاراژی در اصفهان پیدا کرد.

در اصفهان من با رفیق مهرنوش و سیادتی که منتظر ساختن تیم جدید بودند آشنا شدم، در آنجا تصمیم براین شد که من خانه تیمی جدیدی در اراک تهیه کنم و رفقا مهرنوش و سیادتی هم بیایند. من برای اولین بار به اراک رفتم و در مسافرخانه‌ای مستقر شدم و شروع به شناسایی شهر کردم.

در مسافرخانه شب هنگام خواب چند نفر دیگر هم در اتاق بودند، باید خیلی مواظب می‌بودم که اسلحه مرا نبینند. بعد از مدتی خانه‌ای خوب که متعلق به رئیس راه آهن اراک بود پیدا کرده و قرارداد خانه را نیز امضا کردم.

به اصفهان برگشتم تا با رفقا مهرنوش و سیادتی به اراک برویم که خبر رسید خانه کرج آنها به علت اینکه شهادت رفیق بهنام امیر دوانی قطعی است سالم مانده و ما می‌توانیم به آنجا برگردیم. من به اراک رفتم و خانه را پس دادم. ما در خانه کرج مستقر شدیم. رفیق سیادتی پیش صاحب خانه توجیه کرد که تصادف کرده و در بیمارستان بستری بوده و به همین دلیل مدتی در خانه نبوده است. در آنجا ما یک مغازه الکتریکی داشتیم. این مغازه پوشش شغلی ما بود.

در تیم جدید شروع کردیم به زنده کردن ارتباطات. هر کدام از ما با چند رفیق علنی در ارتباط بودیم. انباری زدیم و خود را برای انجام عملیاتی آماده کردیم. در این زمان من با رفقا هادی و غبرایی آشنا شدم. این دو رفیق هر دو در رهبری سازمان بودند. رفیق هادی بعد از انقلاب رهبر اقلیت شد و به شهادت رسید. رفیق رضا غبرائی دبیر نشریه کار بود. او نیز در جمهوری اسلامی دستگیر و اعدام شد.

تیم ما گروگان گرفتن خرم (سر مایه دار مشهور) را برای گرفتن پول در دستور کار قرار داد. چون من خرم را می‌شناختم و به مسیر رفت و آمد وی آشنا بودم، کار تکمیل شناسایی را شروع کردیم.

در همین روز‌ها بود که خبر اعدام رفیق عبدالله پنجه شاهی به دست رفقای خودمان به من داده شد. علت اعدام رفیق را رابطه وی با رفیق دختری می‌دانستند. این عمل و تصمیم دو تن از رفقا به من ضربه روحی شدیدی وارد کرد که حتی می‌خواستم در یک بحث و جدل، رفیق آورنده خبر را که از این عمل دفاع می‌کرد با اسلحه بزنم.

خانواده پنجه شاهی و رفیق عبدالله خدمات بزرگی به سازمان کردند و در شرایط حساس همیشه پشت جبهه مطمئنی برای سازمان بودند، در ارتباط با سازمان خانواده‌شان از هم پاشید، چهار شهید دادند و یک مادر آواره. ترور عبدالله لکه سیاهی است بر دامان ما و سازمان. امیدوارم این عمل غیر انسانی را به سازمان فداییان ببخشند. عبدالله رفیق پر شور، تیز هوش و سازماندهی قوی بود. او در شرایط ضربه ۱۳۵۵ در بازسازی سازمان نقش بسیار مهمی ایفا کرد. وی بی‌ریا تمام امکاناتش را تقدیم سازمان کرد. یادش گرامی باد.

در تیم کرج بودم که روزی در تهران برای پرهیز از علاف بودن و برای اینکه به تور گشتی‌های ساواک نیفتم به سینما رفتم و‌‌ همان صندلی دم در نشستم. در حال تماشای فیلم بودم که دیدم رفیق سیادتی هراسان وارد سالن شد و در ردیف آخر جا گرفت. او مرا ندید. من بعد از چند دقیقه پیش او رفتم از وضع او جویا شدم. گفت رفیق علنی من قرارم را لو داده، به محض نگاه کردن به علامت سلامت روی تیر برق، سه نفر به من ایست دادند و به سمت من اسلحه کشیدند. من فورا عکس العمل نشان دادم و یک نفر از آن‌ها را زدم و دو نفر دیگر فرار کردند. من هم از طرف دیگر فرار کرده و به اینجا آمده‌ام.

ما در آن زمان در کشیدن اسلحه خیلی سریع و قاطع بودیم و در برخورد عادی با ماموران از برتری چشمگیری برخوردار بودیم.

من به رفیق سیادتی گفتم قرار لو نرفته بوده، آنها علامت روی تیر برق را دیده‌اند و چون تو به آن دقت کرده‌ای به طرف تو آمده‌اند. اگر قرار لو رفته بود خیابان کاملا خلوت بود و تو در محاصره کامل تعداد زیادی قرار می‌گرفتی و امکان فرار به تو داده نمی‌شد.

او نگران رفیق علنی خود که با وی قرار داشت شد. اگر رفیق علنی سر قرارش می‌آمد دستگیر می‌شد. گفتم من می‌توانم او را از قضیه مطلع کنم. پرسید چگونه؟ مگر تو رفیق علنی مرا می‌‌شناسی؟ گفتم رفیق تو خودش را پیش رفیق علنی من لو داده است و من از صحبت‌های او در جریان ارتباطش با تو قرار گرفته‌ام. آن رفیق علنی را از دستگیری و شکنجه نجات دادم. او‌‌ همان رفیق کیانوش توکلی است که سایت ایران گلوبال را با تلاش و زحمت بسیار اداره می‌کند.

ما عملیات خرم را به علت اینکه جایی برای نگهداری او نداشتیم نیمه تمام‌‌ رها کردیم. من برای گرفتن خانه‌ای بزرگ جهت استقرار انتشارات سازمان تلاش خود را شروع کردم. در جاده ساوه حوالی چهار دونگه مغازه لوله کشی زدم و به جستجوی خانه خوبی در‌‌ همان حوالی پرداختم. من در آن محله کاملا جا افتادم و همه مرا به نام اوستا ابراهیم هاشمی می‌شناختند.

بعد از انقلاب که من دوباره مجبور شدم همراه زن و فرزند خود مخفی شوم، مردم این محله برای من خانه تهیه کردند و مورد اعتماد همه بودم. این کار هم نیمه تمام ماند زیرا که من برای زدن تیم جدیدی جهت آموزش امنیتی و چریکی رفقای ویژه‌ای که مخفی می‌کردیم به اصفهان رفتم.

در اصفهان برای اولین بار با رفقا مجید و علی چریک آشنا شدم و قرار شد با رفیق شمسی و خشایار پنجه شاهی تیم جدید را بسازیم. حرکت برای من در اصفهان بسیار سخت بود زیرا در ذوب آهن اصفهان خیلی‌ها مرا می‌شناختند و بخش زیادی از فامیل من نیز دراین شهر زندگی می‌کردند.

در محله طوقچی اصفهان با توجیه شغل مهندسی تاسیسات خانه خوبی اجاره کردیم و مستقر شدیم. این تیم جدید ما مجهز بود به انتشارات، وسایل تکنیکی برای ساختن مواد منفجره، مهر، نمره ماشین وغیره و همچنین اسلحه‌های جدید، یک موتور، یک ماشین و یک انبار در خارج شهر. ما ضمن ارتباط با تعدادی رفقای علنی، باید رفقای جدیدی که از نظر کیفی بالا بودند را ما در این تیم آموزش مخفی بدهیم. این رفقا که به رفقای ویژه معروف بودند اکثرا مدت کوتاهی بود که از زندان آزاد شده بودند.

رفقا بهمن، جواد، بهروز خلیق، اکبر دوستدار، مهدی فتاپور و بهزاد (عباس) با فاصله کمی به تیم ما آمدند و آموزش‌های ابتدایی را دیدند، آن‌ها باید طرز حرکت در شهر، کار با اسلحه و وسایل تکنیکی، انتشارات و تیراندازی را بیاموزند.

رفیق جواد و رفیق مهدی فتاپور بعد از مدتی از پیش ما رفتند و رفیق بهمن تا پایان کار این تیم با ما بود.

قبلا گفتم که ما هر کدام با تعدادی رفقای علنی در ارتباط بودیم، آن‌ها یا دانشجو بودند یا در کارخانه و شرکتی کار می‌کردند. یکی از این رفقایی که هیچ وقت فراموش نخواهد شد رفیق شهید مجتبی مطلع سراب بود، او را رفیق مجید به سازمان وصل کرده بود و در سال‌های آخر پزشکی اصفهان تحصیل می‌کرد.

این رفیق با رفیق شمسی در ارتباط بود. رفیق شمسی هفته‌ای یکی دو بار او را می‌دید و اعلامیه و جزوات سازمان را به او می‌داد و اخبار جدید را از او می‌گرفت، ما در آن شرایط باید با موتور ضد تعقیب می‌زدیم و به شهر نیز مسلط می‌بودیم و چون رفیق شمسی نمی‌توانست موتور سواری کند، من او را به سر قرار می‌بردیم و پس از پاک کردن رد‌ها، او را به تیم می‌آوردیم.

رفیق شمسی باید قببل از اجرای قرار علامت سلامت را چک می‌کرد و بعدا سر قرار او برود. رفیق شمسی از من جدا شد تا سر قرار مجتبی برود. بعد از نیم ساعتی سر قرار من آمد تا او را به خانه تیمی ببرم. دیدم شمسی برآشفته و سراسیمه است، او گفت مجتبی سر قرار من نیامد، نمی‌دانم چرا. من پرسیدم علامت سلامت را چک کرده گفت آری، او علامت سلامت نزده بود. من تعجب کردم که شمسی بدون علامت سلامتی سر قرار او رفته است. ما فورا منطقه را ترک کردیم و بعد از ضد تعقیب دقیق به پایگاه برگشتیم.

چند روز بعد خبر رسید که رفیق مجتبی دستگیر شده و زیر شکنجه نادری بازجو است. قضیه به این صورت بوده است. آخرین بار رفیق مجتبی از رفیق شمسی یک ساک جزوه کتاب و اعلامیه جهت پخش در دانشگاه اصفهان دریافت می‌کند و هنگام رفتن به خانه به تور گشت‌های ساواک می‌افتد. او را همراه با ساک دستگیر کرده به زیر شکنجه وحشتناک می‌برند. از وی قرارش را می‌خواهند و اینکه چه فردی این ساک را به تو داده است؟ مجتبی مقاومت مطلق می‌کند و فقط یک جمله می‌گوید: «من این ساک را در خرابه‌ای یافتم.» همین و بس و روی همین توجیه می‌ماند و شکنجه را تحمل می‌کند.

او از کادرهای برجسته و صادق سازمان بود. او در اصفهان ازدواج کرد و در سال ۱۳۶۲ که سازمان دوباره مخفی شد. او همراه من بود و در آن شرایط سخت نقش مهمی در حفظ سازمان ایفا کرد. هنگام دستگیری در سال ۱۳۶۵ رفیق مجتبی مسئول تشکیلات مخفی آذربایجان بود. در ضمن وی در آخرین پلنوم وسیع سازمان در تاشکند حضور داشت و به عضویت مشاور کمیته مرکزی سازمان انتخاب شد. رفیق در تبریز دستگیر گردید و برای بار دوم به زیر شکنجه‌های وحشیانه جمهوری اسلامی رفت.

رفیق مجتبی این بار نیز قهرمانانه مقاومت کرد و جانش را فدای مردمش کرد. از او دو دختر زیبا به یادگار مانده که همراه همسر وفادار و فداکارش در برلین زندگی می‌کنند. هر دو در دانشگاه تحصیل می‌کنند. یاد این رفیق مهربان و فداکار گرامی باد.

وقتی تیمی تشکیل می‌شد انباری برای خود در خارج از شهر می‌زد. این انبار عبارت بود از یک دبه حدود ۱۰۰ لیتر (پلاستیکی) که در چاله‌ای جا می‌گرفت و آب بندی و استتار می‌شد. ما وسایلی از قبیل اسلحه، فشنگ، سیانور، جزوات و پول اضافی را در آن قرار می‌دادیم و یک نسخه آدرس آن را به تیمی دیگر می‌فرستادیم تا در صورت ضربه خوردن تیم، تیم دیگری بتواند از آن انبار استفاده کند. در همین تیم جدید بود که آدرس یک انبار قدیمی از زمان رفقای اولیه (حسن نوروزی) به ما رسید.

این انبار در یک قنات متروک و خشک شده در اطراف شهر حفر شده بود. ما از روی کروکی دقیق آن به محل انبار رسیدیم، ولی متاسفانه قنات دو باره آب پیدا کرده و به ارتفاع ۱، ۵ متر آب روی دبه را گرفته بود. وقتی هوا تاریک می‌شد. من و بهمن با موتور خود را استتار کرده و وارد قنات می‌شدیم. تا محتویات انبار را خارج کنیم. کار طاقت فرسایی بود و تمام تلاش ما در آن هوای سرد و زیر آب به نتیجه نمی‌رسید، این کار مدت‌ها طول کشید و عاقبت ما از خارج کردن انبار صرف نظر کردیم تا اینکه چند ماه بعد آب کم شد و ما انبار را خارج کردیم. ۶ عدد کلت، مقداری اسید پیکریک، سیانور، فشنگ و مقداری جزوه وپول در آن بود. پس از سال‌ها دبه آب بندی خود را از دست داده بود. مواد منفجره و سیانور فاسد شده بودند. اسلحه‌ها زنگ زده و فشنگ‌ها قابل استفاده نبودند. خشایار با کوشش بسیار توانست ۲ یا ۳ کلت را برای تمرین تعمیر و آماده کند. پول و جزوات هم قابل استفاده بودند.

در همین ایام بود که رفقا بانکی را مصادره کردند. طبق اطلاعاتی که به ما رسیده بود در بانک باید مقدار قابل ملاحظه‌ای پول باشد. ولی وقتی کیسه اسکناس‌ها را شمردیم همه‌اش پنج تومانی و یا دو تومانی بود و جمعا حدود ۳ هزار تومان بیشتر نشد. یک بار هم رفقا در بانک دیگری پول نیافتند و فقط دو حلب سنگین دو ریالی را با موتور با خود آوردند.

در این پایگاه رفیق لیلا به طور چشم بسته مه‌مان ما بود، او مننتظر بود تا تیم جدیدش در تبریز تشکیل شود و به آنجا برود. لیلای جوان و زیبا با رفیق پسری زندگی مخفی می‌کرد. کشف شد که این دو نفر عاشق هم شده‌اند و عشق زیبای آن‌ها جدی است. ما می‌توانستیم عاشق شویم و البته عاشق هم می‌شدیم. ولی ابراز علنی عشقمان ممنوع بود. ما فقط می‌توانستیم عشق به مردم وایدئولوژی را ابراز کنیم. به همین دلیل لیلا و آن رفیق پسر از هم جدا شدند. لیلا به تبریز فرستاده شد و رفیق پسر هم به شهر دیگری. اگر انقلاب به وقوع نمی‌پیوست شاید این عشق هم مانند بسیار عشق‌های دیگر به انجام نمی‌رسید. لیلا شانس آورد و بعد از انقلاب بلافاصله با مرد مور علاقه‌اش ازدواج کرد.

لیلا همچون بسیار جوانان دیگر به زیر تیغ جمهوری اسلامی رفت. یاد لیلای پر شور و مهربان گرامی باد

لیلا زمانی که با ما بود کارهای تکنیکی مانند ساختن حروف الفبا لاستیکی و مهر و طرز ساختن نمره ماشین با پرس رامی آموخت. در همین ایام بود که این تیم ما هم تقسیم شد. خسرو، بهمن، جواد و لیلا به تیم‌های دیگر در استان‌های دیگری رفتند.

تیم جدیدی از من، شمسی، خشایار، اکبر دوستدار و بهزاد تشکیل شد. مجید هم گاهی اوقات پیش ما می‌آمد و در این تیم بود که رفیق بهروز خلیق مخفی شد و زندگی چریکی خود را پیش ما شروع کرد.

تعداد اتاق‌های خانه تیمی جدید بیشتر بود. ما اتاقی را از نظر صدا ایزوله کردیم برای انتشارات و دستگاه‌های تایپ، فتو استنسیل و کپی در آنجا دادیم. این انتشارات تقریبا همیشه در فعالیت بود. در زیرزمین وسایل تکنیکی قرار داشت. رفیق اکبر دوستدار و خشایار روی تایمرهای جدید و مواد منفجره بهتری کار می‌کردند.

در این زیرزمین بوش‌ها و بمب‌های زیادی ساخته شد. ما برای ساختن قطعات نارنجک هم قسمت‌های جداگانه‌ای به تراشکارهای مختلف می‌دادیم و برای هر قطعه توجیهی بیان می‌کردیم. البته کوزه نارنجک را تغییر شکل می‌دادیم.

از دانشجویان و هواداران تیم‌های نیمه مخفی زیادی تشکیل دادیم و ماموریت‌هایی به آن‌ها سپرده شد. اکثر آن‌ها به بوش، نارنجک و یا اسلحه مجهز بودند. البته بعضی هم انتشارات کوچکی داشتند.

حکومت نظامی در شهر‌های مختلف مستقر شد و حرکت ما را با مشکل روبه رو ساخت، ولی ما به شهر و کوچه و پس کوچه‌های آن مسلط بودیم و به تور انداختن موتور سوار به این سادگی نبود.

ما حدس زدیم که حکومت نظامی دست به خانه گردی خواهد زد و به همین دلیل شروع کردیم به کندن زیر زمینی در زیرزمین خود. غیر از ساعت خواب با تمام نیرو در حال چاپ، رساندن به علنی‌ها، شناسایی، کار تکینکی عملیات و غیره بودیم. با وانتی که خریده بودیم خاک زیر زمین جدید را در گونی ریخته و به خارج شهر می‌بردیم. در این زیرزمین کاملا استتار شده بود و شاید هنوز هم کشف نشده باشد.

ما در حکومت نظامی چند عملیات را در دستور کار خود قرار دادیم: زدن رئیس حکومت نظامی ناجی و رئیس شهربانی.

مدت‌ها این دو سوژه را تعقیب می‌کردیم ولی بعدا از هر دو صرف نظر کردیم. زدن ناجی عملیات بزرگی بود و باید تعداد زیادی از رفقا در آن شرکت می‌کردند. در این عملیات تعداد زیادی از مردم و سربازان آسیب می‌دیدند. رئیس شهربانی هم چون هر روز با پسر کوچکش حرکت می‌کرد و راننده اول رئیس شهربانی را به محل کار می‌رساند و بعد کودکش را به مدرسه می‌برد، از جنبه انسانی این عمل هم رد شد. چون فرزند وی آسیب جانی و روحی می‌دید.

این تیم موفق شد همگام با مردم عملیاتی علیه ساواک و حکومت نظامی انجام دهد که با استقبال وسیع مردم روبه رو شد. خیلی‌ها هنگام عملیات از ما ارتباط می‌خواستند.

از طریق مهندسین هوادار سازمان به ما خبر دادند که در منطقه چهار محال که لوله کشی گاز می‌کردند انبار بزرگی از دینامیت وجود دارد و می‌توان مقداری از آن را مصادره کرد. به همین دلیل من و رفیقی به نام علی روانه منطقه شدیم. حدود غروب بود که به محل انبار رسیدیم. طبق نقشه ما باید نگهبان انبار را تسلیم می‌کردیم و مقدار ۱۰۰۰ تومان پول برای او می‌گذاشتیم و حدود ۵۰ -۶۰ کیلو دینامیت با خود می‌بردیم.

وقتی ما از ماشین پیاده شدیم، نگهبان ما را دید و بلند صدا کرد کاری دارید؟ کاری از دست من ساخته است؟ ما گفتیم راه راگم کرده‌ایم. او گفت کم کم هوا تاریک می‌شود و پیدا کردن راه ساده نیست، بیایید پیش من چایی بخورید و استراحت کنید. بعد من راه را به شما نشان می‌دهم. ما هم از خدا خواسته به اتاق محقر نگهبانی وارد شدیم. او بسیار به ما محبت کرد. چای برایمان دم کرد و شامش را به ما تعارف کرد. علی منتظر بود تا با اشاره من او را تسلیم کند. ولی من وعلی نتوانستیم به وظیفه خود عمل کنیم و توان مقابله با این نگهبان مهربان ونازنین را نداشتیم. بعد از نوشیدن چای با دست خالی ولی وجدانی آرام به پایگاه برگشتیم.

ما جزوات و اعلامیه‌ها را بسته بسته می‌کردیم. مقداری را خود پخش می‌کردیم ومقداری را به رفقای علنی می‌رساندیم تا در شهرهای مختلف که دارای امکانات بودند پخش کنند.

یک بار آدرس چند دانشجو را که اهل لرستان بودند به من دادند تا به آنها اعلامیه بدهم تا آن‌ها را در شهرهای لرستان پخش کنند. هنگام دادن اعلامیه‌ها کلاهی به سر می‌کشیدیم که فقط چشم‌هایمان از آن پیدا بود. وقتی به در خانه آن‌ها رسیدم و زنگ زدم، ناگهان صدای همهمه و حرکات عجیبی را شنیدم و متوجه شدم آنها می‌خواهند به من حمله کنند.

من خود را عقب کشیدم و قصد فرار داشتم که آنها با چاقو و چوب به طرف من آمدند. مجبور شدم با اسلحه آنها را تهدید و خود را معرفی کنم. در این موقع آنها متوجه شدند و عذرخواهی کردند و اعلامیه‌ها را گرفتند. قضیه از این قرار بود که آنها در آن روز با یک ساواکی در دانشگاه درگیری داشتند و منتظر حمله ساواک بودند. این رفقا بعدا یک تیم فعال ما شدند.

سازمان در اصفهان کاملا جا افتاده بود و به وسیله تیم‌های نیمه علنی همه کار‌هایش پیش می‌رفت. ولی ما در خوزستان و لرستان تیمی از رفقای اصلی سازمان نداشتیم و به همین دلیل قرار شد تیم ما بخشی در خوزستان و بخشی در لرستان مستقر شود.

اول من و رفیقی به اهواز و آبادان رفتیم و ضمن تماس با بخشی از هواداران زمینه فعالیت اولیه را فراهم کردیم. در مورد خانواده بزرگ خاکسار باید گفت از مرد و زن و جوان و پیر کمک‌های فروانی می‌کردند. تیم جدید ما در محله کمپولوی اهواز مستقر شد، ما تمام وسایل تیم اصلی اصفهان را از قبیل وسایل انتشارات، تکنیکی و زندگی را به وسیله کامیونی به اصفهان منتقل کردیم و اسلحه‌ها را در یک ماشین سواری جاسازی نمودیم و کامیون را تا اهواز تعقیب کردم تا بدون ردی به آنجا رسید.

ما برای هر خانه تیمی یک طرح فرار داشتیم که در صورت حمله مطابق آن مقابله کنیم تا شاید بتوانیم فرار کنیم. یک ظرف فلزی هم ساخته بودیم که مقداری مواد آتش زا در آن بود و با وصل کردن به برق آتش می‌گرفت. نام این ظرف، ظرف دو صفر بود. در این ظرف کاغذهای سری و قرارهای مهم نگهداری می‌شد و هنگام فرار همیشه یک رفیق مسئولیت داشت تا این ظرف را به برق زده، محتوای درون آن را آتش بزند.

در آخرین تیم چریکی اصفهان، چون سه طرف خانه ما را فضای باز احاطه کرده بود ما بمب کوچکی در دیوار یکی از اتاق‌ها کار گذاشته بودیم. با عمل کردن این بمب هنگام حمله ما می‌توانستیم وارد حیاط همسایه شده وازتیر رس آتش دشمن فرار کنیم. هنگام تخلیه خانه قرار شد رفیقی بمب را آرام خارج کند، این کار به عهده رفیق بهروز خلیق گذاشته شد. پس از ضربه رفیق به محل بمب ناگهان رفیق گفت صدای عجیبی از آن طرف می‌آید، من ترسیدم شاید بمب دارد عمل می‌کند. ولی از سوراخی نگاه کردم دیدم همسایه دارد بمب را از طرف دیگر بر می‌دارد. مساله به این شکل بود که هنگام چکش زدن رفیق بهروز از طرف همسایه آجری کنده می‌شود و همسایه بمب را می‌بیند و بر می‌دارد. ما توانستیم با این توجیه که ترموستات است و خودمان در دیوار جا گذاشته بودیم، حساسیت همسایه را رفع و از فرار و ردگیری جلوگیری کنیم.

تیم جدید ما در اهواز عبارت بودند از من، خشایار، شمسی، بهزاد، بهروز و ملیحه زهتاب که تازه به ما پیوسته بود. رفقا اکبر و اسکندر جهت فعالیت به لرستان رفتند. در خوزستان زمینه فعالیت ما وسیع بود و ما توانستیم ارتباطات مهمی در دانشگاه، محافل شرکت نفت وشرکت پروژه‌ای و فولاد اهواز، ارتش و حتی شهربانی بر قرار کنیم.

رئیس زندان اهواز که افسری روشن بود به ما پیوست وتمام دست نویس‌های جاسوسان داخل زندان را به ما داد. در آبادان رفیق نویسنده عزیزمان مرحوم ساعدی با ما تماس گرفت و رفیق نسیم خاکسار یار وفادار ما بود.

ما در تمام شهرهای خوزستان نیروی وسیعی داشتیم، بخصوص در آبادان. داستان خوزستان و فعالیت ما طولانی است که در فرصت مناسب باید به روی کاغذ بیاید. در خوزستان بودیم که انقلاب به پیروزی رسید و ما ستاد خود را در آبادان دایر کردیم. ستاد آبادان قلب تپنده روشنفکران و کارگران و زنان و جوانان خوزستان بود. بهار آزادی ما بسیار زیبا و کوتاه بود، در آبادان به ما حمله شد و ما روانه زندان قصر تهران گردیدیم که اگر یاری نخست وزیر دولت موقت مرحوم آقای بازرگان نبود معلوم نبود سرنوشت ما در زندان قصر چگونه رقم می‌خورد.

بعد از انقلاب باز ما مجبور به زندگی مخفی در بعدی دیگر و شرایطی به مراتب سخت‌تر به همراه زن و بچه شدیم. دوران مبارزه و فعالیت ما در جمهوری اسلامی و دستگاه مخوف پلیس این رژیم، خود داستانی است طولانی.

با این همه این شعر زیبای سیاوش کسرایی را همواره می‌توان زمزمه کرد که:

آری آری زندگی زیباست