همجنسگرایی، «اینجا» و «آنجا»

پارکی در تهران حق نشر عکس no credit
Image caption همجنسگرایان "پاتوق هایی" را در تهران برای خود پیدا کرده اند

«هفدهم ماه مه ‌روز جهانی مبارزه با همجنسگرا هراسی است» اردلان، همجنسگرای ایرانی مقیم لندن با همین جمله‌اش، سوژه دستم می‌دهد. اولین بار چهارسال پیش، در کافه‌ای در تهران دیدمش؛ شد دروازهٔ آگاهی به زندگی زیرزمینی همجنسگرایان در ایران.

حالا ملاقات دوباره، در کافه‌ای در لندن است با دغدغه‌هایی دیگر.

اولین «حس خوب»

سه سال شده که اردلان، ایران را ترک کرده و برای ادامه تحصیل به بریتانیا آمده. برنامه یک رژه کوچک در خیابان‌های لندن را برای «روز مقابله با همجنسگرا گریزی» می‌ریزد.

یادآوریش می‌کنم که «در تهران نمی‌شد از این کار‌ها کرد. آنجا برای اینکه با هم باشید باید هزار و یک ملاحظه می‌کردید ولی حالا رژه‌ای را وسط خیابان ترتیب داده‌ای». قهوه‌اش را سر می‌کشد: «فرق دو عالم است. در ایران ترس و لرز داشتیم مبادا مچمان را خانواده بگیرد یا گیر بسیج بیفتیم».

به طعنه پرسیدم «یعنی همه چیز آرومه، تو چقدر خوشحالی».

جمع و جورش کرد: «نه، حالا آنقدر ولی خوب تردیدی نیست که وضعیت از ایران بهتر است. نکته مثبتش اینجاست که جامعه اینجا به سطحی از آگاهی رسیده که دست کم به ما هم فرصت بدهد. اولین حس خوب من، اینجا، این بود که از نگاه سنگین مردم خبری نبود. جامعه از حالت "برخورد با یک تابو " به حالت "در حال آموزش دیدن" رفته. اتفاقی که در ایران نیفتاده. ما در بهترین حالتش در تهران، بدون حمایت خانواده، جامعه و دولت، بلا کشیدیم. شهرهای دور افتاده که بماند. خیلی می‌خواهی تجسم کنی، نوجوانی را فرض کن که در شهر دورافتاده‌ای در ایران، خودش را کشف کند.»

«کشف»‌اش را دوست داشتم: «اوج آگاهی این شخصیت فرضی، شاید این باشد که همه چیز را در رابطه جنسی خلاصه کند یا مثلا خبردار شود که در فلان پارک در تهران، آدم‌ها جمع می‌شوند. آنوقت باید با ترس لرز به تهران بیاید و شنیده‌اش را امتحان کند.»

آنچه می‌گفت را به چشم شاهد بودم؛ دو سال پیش، وقتی برای تهیه یک گزارش رادیویی به پارکی در مرکز شهر تهران رفته بودم، داستانی در گوشهٔ تاریک این «پاتوق» طیفی از همجنسگرایان، نهفته بود.

به عشق «پارک»

در نگاه اول دلیل پاتوق شدن پارک را می‌شود فهمید: در تاریکی عصر کنج زیاد دارد. قدیم‌تر خیال «اهل پاتوق» راحت بوده که توجه «کمیته» به روابط مردانه جلب نمی‌شود، آنها بیشتر پی دوستان دختر و پسر بودند که بر نیمکت‌های پارک خلوت می‌کردند. حالا اما شرایط عوض شده، پارک رسما «پاتوق» شده و «تابلوی» کمیته. تهرانی‌هایش می‌گویند به پاتوق‌های جدید‌تر و کم آوازه‌تر می‌روند، حالا اما آوازه «پارک» به شهرستانی‌هایی مثل «حسین» رسیده.

۲۳ سال داشت و هر هفته، کیلومتر‌ها از شهرش، اهواز، به تهران می‌آمد تا یک عصر را در پارک بگذراند. وقتی مقایسه می‌کرد، می‌گفت تهران «بهشت» است.

شاید بیشتر از خود شهر، غربتش برای حسین، بهشت باشد: «من در اهواز جرات نمی‌کنم خودم را بروز بدهم! یعنی حتی اگر موقعیتش هم پیش بیاید نمی‌کنم. شهر کوچک است، آبروریزی می‌شود. با یک گاف زندگی‌ام به باد می‌رود.

حتی اگر یک همشهری در "پارک" من را ببیند، آبروریزی است ولی خوب پیش نیامده. چاره‌ای ندارم جز اینکه هر هفته به عشق گذراندن یک عصر در پارک، به اینجا بیایم و شبانه برگردم.»

حرف‌هایش ساده بود، زیاد نمی‌دانست اما خوب توصیف می‌کرد. برای او مشکل فقط «پاتوق» بود، حالا که پیدایش کرده، پایش را در بهشت می‌بیند: «من آبرومندم‌ها! کار و کاسبی دارم، تا دیپلم رفتم و بعدش کار کردم». انگار «تمامش» را در همین پارک می‌بیند: «واقعا خوش به حال بچه‌های تهران. یک اتوبوس که بگیرند، به پارک می‌رسند.»

پوزخند می‌زند و ادامه می‌دهد: «من هم البته اتوبوس سوارم! اتوبوس سواری ما کجا و اتوبوس سواری بچه‌های تهران کجا.»

سوال می‌شود در ذهنم که جوانی از جنس حسین، چگونه خودش را شناخته و همجنسگرایی برایش چه معنی دارد؟ شک دارد اما حق به جانب است: «حقیقتا نمی‌دانم، اول فرق خودم را فهمیدم بعد حکایت جویندگی و یابندگی شد. دهان به دهان در موردش شنیدم. قرار باشد تعریفش کنم، می‌گویم چیزی که کس دیگری نباید بفهمد، خوش به حال کسانی که نیستند...»

«طعنه» در «بهشت»

حق نشر عکس no credit
Image caption همجنسگرایان می گویند که در مقایسه با تهران، لندن برای آنها "بهشت" است

«تهران حسین»، برای همه بهشت نیست.

فرید، همجنسگرای دیگری در تهران است که پرسش «تو هم پارک می‌روی»‌ام را نصفه قطع می‌کند: «نه! فکر کردی خیلی جای خوبی هست؟ و به خنده ادامه می‌دهد که: چه خوشش اومده این! پارک قبلا پاتوق بوده الان جای همچین درخشانی برای بودن نیست!» ماجرای حسین را برایش بازگو می‌کنم، «آخی حیوونی» گویان تحلیل می‌کند:«خوب حق دارد. در کشوری که رییس جمهورش می‌گوید ما در ایران همجنسگرا نداریم، چه انتظاری می‌شود داشت؟ ما که در تهران این هستیم، ببین در شهرهای کوچک چه خبر است!» سوال برایم درست شد: شما در تهران «چجوری» هستید؟ دست روی دلش گذاشته‌ام انگار: «حمایت که سهل است، قانون که علیه‌مان است، ذاتمان هم که جرم است، پایش بیفتد ممکن است پای چوب اعدام هم برویم...». غر غرش را متوقف می‌کنم: «ولی به نظر که خوشحال می‌آیید».

سکوت بین سوال من و جوابش طولانی می‌شود: «چاره‌ای نیست، باید جلو رفت. مساله اینجاست که وقتی همه چیز می‌تواند به ضررت تمام شود، آنوقت خوشی‌ها سطحی است، اصلا دروغی است، یک مهمانی رفتن است یا بیرون رفتن و همین. اینجا مردم حق دارند، هر چه دوست دارند، درباره‌مان بگویند، هر قضاوتی که می‌خواهند بکنند و قانون و عرف جامعه کاملا حمایتشان می‌کند.»

عصبی، می‌خندد: «هی هم اصرار داریم که با فرهنگیم. جدیدا هم که باب شده، می‌خواهیم بگوییم یک جای کارمان می‌لنگد، می‌گویند دچار فقر فرهنگی هستیم! در ایران اصلا فرهنگی وجود ندارد که فقیر باشد. فرهنگ یعنی اینکه کار خودت را بکنی و رخت خواب دیگران سوژه‌ات نشود.»

حرف دلش را می‌زند، ترجیح می‌دهم قطعش نکنم: «یک سری، از جمله آقای رئیس جمهور، که می‌گویند اصلا در ایران وجود خارجی نداریم، یک سری دیگر هم قبول کرده‌اند وجود خارجی داریم، منتهی مریضیم، خیلی هم که روشنفکر باشند، حسشان نه پذیرفتن که ترحم است. باز هم از "بهشت" بگم؟... تازه از مشکلات در خانواده و حرف فامیل و دوست و آشنا و اینکه اگر دانشمند روی کره زمین هم که باشی، حرف مردم در موردت تمامی ندارد که بگذریم.»

خوشبختی «بدون ایرانی»

حالا راحت‌تر می‌شود به اردلان حق داد که دوست نداشته باشد بعد از پایان تحصیل، به ایران بازگردد.

برای همجنسگرایان، لندن در مقایسه با تهران بهشت است.

اردلان «اما» وسط می‌آورد: مسلما خیلی آرام‌تر از زمانی هستم که در ایران بودم، اما تنها چیزی که همیشه هست، "همجنسگرای ایرانی" بودن است. البته همه مثل هم نیستند اما رو راست بگویم، دست و دلم از هموطنانم می‌لرزد. ناراحت نشوید‌ها اما خوشبختم، بدون ایرانی ها.