سی خرداد در ادبیات داستانی: بخشی از رمان "تماما مخصوص"

حق نشر عکس .

آنچه در پی می خوانید، فصل یازدهم رمان تماما مخصوص است که به درگیری ها و حوادث روز ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ اشاره دارد:

وقتی ‌برگشتم‌، پری ‌را نزدیک ‌پارک بهجت ‌آباد دیدم‌. داشت ‌در کوچه‌ای ‌می‌دوید. دیگر گمت‌نمی‌کنم‌. دیگر گمت ‌نمی‌کنم‌. دنیا پر از آدم‌هایی است که همدیگر را گم کرده‌اند. ولی من دیگر گمت‌ نمی‌کنم‌.

همه ‌می‌دویدند، وعده‌ای ‌وسط‌ خیابان ‌به ‌این ‌سو و آن‌سو شلیک‌ می‌کردند. یک‌ نعش‌کش‌ هم ‌رسیده‌بود. دو نفر داشتند جنازه‌ای ‌را پرت‌ می‌کردند روی‌ بقیه ‌نعش‌ها، و نعش‌کش‌ مثل ‌ماشین ‌آشغال ‌جمع‌کن ‌آرام ‌پیش‌ می‌رفت‌ و چند نفری ‌در کنارش‌ چشم‌ به‌گوشه و کنار ‌خیابان ‌داشتند.

پری‌ کنار ماشین‌های‌ پارک‌ شده ‌در کوچه‌ای‌ به زیر یکی ‌از ماشین‌ها خزیده بود. باز گمش‌کردم ‌و یک‌ باره ‌نیرویی تازه‌ در خودم‌ یافتم‌ که‌ به ‌هر قیمتی ‌خودم‌ را به ‌او‌برسانم‌. مثل‌ گربه‌ای‌چهار دست‌ و پا عرض‌ کوچه‌ را طی‌ کردم‌ و خزیدم‌ زیر یک‌ ماشین‌. بار دیگر صدای‌ رگبار فضا را همان نزدیکی شکافت، و رگبار دیگری از دور جوابش داد. یک‌ موتورسوار هم همراه ‌ماشین ‌نعش‌ کش ‌پیلی‌ پیلی ‌خوران رسیده ‌بود سر کوچه‌ و داشت‌ بو می‌کشید. از زیر ماشین‌می‌دیدمش‌که‌در طول‌کوچه‌لابه لای‌ماشین‌ها دنبال ‌ما ‌می‌گشت‌. احتمالاً ما را دیده بود.

چشم‌هام ‌را بستم‌ و شروع کردم به شمردن‌. می‌خواستم‌ ببینم ‌روی‌عدد چندم‌ کارم ‌تمام‌ می‌شود. کنار لاستیک‌ ماشین ‌مچاله ‌شده ‌بودم‌. چشم‌هام ‌را بستم ‌و پیشانی‌ام‌ را به‌زمین‌ چسباندم‌. منتظر صدای‌ یک‌ یا دو گلوله‌بودم‌. دندان‌هام‌ را به‌هم‌ فشردم‌‌و نفسم‌ را در سینه ‌حبس‌ کردم‌.

چرا آنجا سر درآورده بودیم؟ نمی دانم. میدان‌فردوسی‌بودیم، بعد سیل جمعیت ما را کشاند به تخت‌جمشید، و بعد هم رسیدیم به میدان‌ولی عصر. تا چشم‌ به ‌هم‌ می‌زدیم‌ سیاه‌پوشان از راه‌ می‌رسیدند، دور یک‌ گروه ‌حلقه ‌می‌زدند، فحش می‌دادند، مینی‌بوسی‌ از راه‌ می‌رسید و همه‌را می‌ریختند توی آن. بین سیاه‌ پوش‌های ‌مهاجم‌ و جوان‌هایی‌ که ‌می‌گریختند زد و خورد می‌شد، اتوبوسی‌ می‌رسید، مینی‌بوس‌ قبلی ‌پر می‌شد و قیقاج‌ می‌رفت‌.

عده‌ای وسط‌ خیابان‌ می‌دویدند، عکاس‌ها از همه عکس می‌گرفتند. ناگاه ‌دیدم آمبولانسی ‌زوزه‌ کشان‌خود را به‌ وسط‌ معرکه‌ ‌رساند، درهای‌عقب‌ آمبولانس‌ باز ‌شد، چند ‌نفر مسلسل ‌به ‌دست‌ پایین‌ ‌پریدند و رگبار ‌بستند. آنجا فهمیدم که موضوع جدی است. و آنجا به عمق فاجعه پی بردم. و آنجا به پری گفتم:"باید فرار کنیم."

"فرار؟ ما که..."

گیر افتاده بودیم. نمی دانستیم از کجا بگریزیم. به در بستة خانه ها نگاه می کردیم شاید لای یکی باز باشد. بیشتر آدم ها تیغ‌ موکت‌ بری ‌دستشان‌بود؛ جر می‌دادند. چه‌ این‌ طرفی ‌چه ‌آن‌طرفی؛ هرکس سینه به سینة کسی در می‌آمد تیغ را از بالا می‌کشید و خون فواره می‌زد. ما این صحنه‌ها را دیدیم.

جنگ آخرالزمان بود. آن همه نظامی و لباس شخصی هم آمده بودند کار را یکسره کنند. هوا بوی ‌انتقام ‌می‌داد، بوی‌ برادرکشی‌، بوی‌عرق تن‌، و بوی‌ خون‌مثل‌هرم‌گرما از زمین‌بالا می‌خزید. هرجا که‌ می رفتی‌ این‌هرم‌ را می‌دیدی‌، هرکس‌خود را محق‌می‌دانست هرکسی را جر بدهد، اما همه چیز دروغ بود، امید به رهایی انسان نمایش بود، تظاهر بود، عصبانیت انتحاری بود:"مرگ بر ریش‌ تراش! مرگ بر ریش‌ تراش!"

ما تیغ موکت‌ بری نداشتیم. راه فرار هم نداشتیم. دلم می‌خواست عربده‌ بکشم‌، بدوم‌، بگریزم‌، اگر کسی ‌جلوم ‌سبز شد با تیغ‌ موکت‌ بری ‌از بالا تا پایینش‌ را جر بدهم، اما نداشتم. عرق می‌ریختم‌، می‌دویدم‌، فرار می‌کردم، سینه‌خیز می‌رفتم، پری را با خودم می‌کشیدم، و بودم.

می‌توانستم ‌نباشم.

می‌توانستم ‌نباشم ‌و تنها یک ‌عکس‌ باشم ‌در قاب‌ کهنة ‌روی ‌طاقچه‌ خانه‌مان‌.

می‌توانستم‌ سنگ‌ قبری ‌باشم‌ که ‌مامان ‌برای ‌پیدا کردنش‌ هر هفته‌چقدر چشم‌ بگرداند، چقدر قدم‌هاش‌را بشمرد، چقدر نشانه ‌بگذارد، و آخرش‌ هم ‌دل‌چرکین ‌به ‌خانه ‌برگردد. کجایی‌‌؟ چرا قبرت‌ را پیدا نمی‌کنم ‌هیچ ‌وقت‌؟

صدای ‌موتورسیکلت‌ که ‌دور شد، چشم‌هام‌ را باز کردم‌ و گوش‌ خواباندم‌؛ صدای ‌پا می‌آمد. آن‌قدر به‌حالت‌ مچاله ‌کنار لاستیک ‌آن ماشین ‌صبر کردم‌ تا صدای‌ پا دور شود، آن‌وقت‌جلو رفتم‌؛ از زیر ماشینی ‌به ‌زیر ماشین ‌دیگر. نمی‌دانم ‌چه ‌نیرویی ‌در وجودم‌ مرا به ‌سینه‌خیز رفتن‌ زیر ماشین‌ها می‌کشاند. ترس‌ از گیر افتادن ‌چنان ‌نیرویی ‌در من ‌ایجاد کرده ‌بود که حاضر بودم حتی از کانال فاضلاب عبور کنم.

کوچه‌های آنجا بن ‌بست بود، به پلکان ختم می‌شد. آن قدر سینه‌خیز رفتم تا رسیدم به پلکان‌ ته کوچه، و زیر آخرین‌ ماشین ‌آن‌کوچه ماندم. دیگر نمی‌شد پیش رفت، نمی‌شد برگشت، نمی‌شد ماند. صدای زد و خورد می‌آمد، صدای عربده، و بعد صدای رگبار همه چیز را لحظاتی آرام می‌کرد، و باز هیاهو اوج می‌گرفت. روبه رو جهنم بود، پشت سر جهنم بود، هلی‌کوپتری که آن بالا می‌چرخید جهنم بود.

مستأصل بودم، پشیمان بودم. گاه آدم تسلیم وضعیت پیش آمده می شود، می ماند، وا می دهد، و دیگر نمی تواند همان سینه خیز را ادامه دهد، ناچار از پله های پیش آمده بالا می رود، هرچه شد، شد. می خواستم از پله‌ها بروم بالا و در هیاهوی خیابان‌مصدق لای آن کشت و کشتار دنبال پری بگردم. پری.

"پری!"

"جانم."

آدم گاهی اوقات در زندگی آرزو می‌کند کاش یک سکه ته جیبش باشد که با آن بتواند یک نان بگیرد تا از گشنگی نمیرد، یک باره می‌بیند یک کاسه سوپ داغ و خوشمزه در دستش است.

فکر کردم خیالاتی شده ام. به سختی سرم را طرف صدا چرخاندم. کنار چرخ‌جلو همان ماشین‌مچاله ‌شده ‌بود، پشت به پله ها در حالت‌ سجده ‌صورتش‌ را نیمرخ گذاشته بود روی‌دست‌هاش.

بدجوری ترسیده بود اما نمی خواست خودش را ببازد. هی لبخند می زد.

آرام‌گفتم‌:"دوستت‌ دارم‌، می‌فهمی‌؟"

با همان‌لبخند گفت‌: "من‌عاشقتم‌، می‌فهمی‌؟"

یک لحظه فکر می کردم چه جوری او را به خانه‌ ‌شان برگردانم، و باز وا می دادم، نومید و خسته تسلیم صحنة کشتار می شدم.

آهسته پرسید:"حالا چکار کنیم؟"

گفتم: "گمت کردم."

لب‌هاش‌ ریزریز می‌لرزید:"من که هستم!"

می‌توانست‌ باشد. می‌توانست باشد و من این‌ همه سال انتظارش را نکشم، می‌توانست باشد که باور کنم گاهی نیست، باور کنم که اگر من او را به آنجا کشاندم، قصدم این نبود که عشقم را به کام مرگ بفرستم. باور کنم آن آرمان‌ها و وظیفة ملی خیالاتی خام بود، و سربند همان شور جوانی بی آنکه بخواهم احمقانه در میدان انتقام بودم. فقط نمی‌دانستم کدام نیروی پنهان، عشقم را از من گرفت.

هنوز هم باور نمی‌کنم. هنوز هم خودم را نمی‌بخشم که دختری بیگانه از سیاست و جنگ و انتقام را به قتلگاه کشاندم. جایی که همه به همدیگر کینه داشتند، اما او که از کسی دلگیر نبود. دختری بود پر از زندگی. آشوبی از سکوت بود، دختری کم‌حرف که با نگاه زندگی‌ می‌کرد، با نگاه حرف می‌‌زد، از موزیک آدامو لذت می‌برد، ادیت پیاف گوش می‌داد، صدای جان لنون را دوست داشت، و دوست داشت حامی‌اش باشم، مردش باشم، قوی باشم، وقت و بی‌وقت زیر چشمی نگاهش کنم.

دوست داشت مراقبش باشم، و به همان راضی بود؛ چشمش را می‌بست و آرام پلکش را روی نگاهم عبور می‌داد، با تمامی زنانگی‌اش.

می‌توانست باشد، و یک‌ عکس‌ نباشد ‌در قابی‌ روی‌طاقچه‌. می‌توانست‌ سنگ‌ قبری بی‌نام ‌نباشد‌ در سینه‌کش لعنت‌ آباد که‌ مامان ‌برای ‌پیدا کردنش‌ هر هفته‌چقدر چشم‌ بگرداند، چقدر قدم‌هاش ‌را بشمرد، چقدر نشانه‌بگذارد، و آخرش‌ هم‌ دل‌چرکین‌ به‌ خانه ‌برگردد که‌ پیداش نمی‌کنم ‌هیچ‌وقت‌. چرا این جوری شد؟ چرا دنبالت آمد دختر معصوم؟

چرا ‌رفتیم؟ واقعاً بایستی می‌رفتیم؟

لعنت بر من!

از کنار لاستیک‌ ماشین ‌سرم را بیرون بردم و تا ته ‌کوچه ‌را نگاه ‌کردم‌. کسی‌نبود. فقط‌ پیرمردی‌ داشت‌ با عصای‌زیر بغل‌سوار یک‌ تاکسی ‌تلفنی ‌می‌شد، و هلی‌کوپتر هنوز آن بالا چرخ می‌خورد.

از زیر ماشین‌ بیرون ‌آمدیم‌، خاک ‌لباس‌هامان‌را تکاندیم‌ و از پله‌ها بالا رفتیم. خیابان‌مصدق، مرکز اصلی‌زد و خورد بود و ما نمی‌دانستیم. ته‌جنگ‌ بود، تیر خلاص‌ بود، جهنم بود و ما نمی‌دانستیم. بعدها این تصور رهایم نمی‌کرد که بازیگران هر دو طرف وارد جنگی شده بودند که آن دیگری می‌خواست. جنگی که از اول محکوم به شکست بود، یکی همان روز شکست می‌خورد، و دیگری برای همیشه.

به‌چهره ‌آدم‌ها که‌نگاه‌ می‌کردی می‌فهمیدی هراسانند؛ هراس از هوایی که تنفس می‌کردند، هوای مسمومی که مجبورشان می‌کرد بی‌طرف نمانند و سویی برای رفتن پیدا کنند.

مغازه‌ها بسته ‌بود، و این‌جا و آن‌جا کسی ‌از پنجرة‌ مشرف ‌صحنة‌ جنگ‌ را زیر نظر داشت. بعدها هر وقت نگاهم به پنجره‌ای می‌افتاد آن نگاه‌های ترسیده را از گوشه پرده کشیده می‌دیدم که صحنه‌ها را به ‌خاطر می‌سپردند برای روزگاری دیگر.

آمبولانسی ‌آن‌ وسط‌ به ‌زور راه‌ باز کرده ‌بود و مانده‌بود. دیگر نمی‌شد دید که‌ آن‌جا چه ‌خبر است‌. عکاس‌ها هم همه‌جا بودند، دوربین‌ به ‌دست، بی آنکه کاری به کار کسی داشته باشند آن وسط از همه عکس می‌گرفتند. آستین ‌مانتو پری‌ را گرفتم ‌و دوتایی ‌در حاشیه ‌دیوار شروع‌ کردیم ‌به ‌دویدن.

ترسیده بود. چشم‌هاش دودو می‌زد. و ‌پا به ‌پای‌ من‌ می‌دوید. صدای‌ موتورسیکلت‌ را بار دیگر از پشت‌سر‌‌شنیدیم.

از جایی ‌که ‌کمی ‌خلوت‌تر بود خود را به‌ آن‌ طرف‌ خیابان ‌کشاندیم ‌تا از مهلکه ‌فرار کنیم‌. هیاهو سرتاسر خیابان‌مصدق لمبر می‌خورد و بالا می‌رفت.

یک عکاس تند و تند از من و پری عکس گرفت، و ما به طرف‌ کوچه‌ای ‌در سمت ‌چپ‌ دویدیم‌. آنجا یک مادر و دختر در حلقه سیاهپوش‌ها و موتورسوارها گیر افتاده بودند. مادر بیرون حلقه بود و دختر درون آن.

سیاهپوش‌ها جلو مادرش را می‌گرفتند و نمی‌گذاشتند به او نزدیک شود. زمین می‌خورد پا می‌شد باز دور آن حلقه می‌گشت، و ضجه می‌کشید:"بی‌شرف‌ها! ولش کنید!"

و دخترک که هفده هجده ساله به نظر می آمد آن وسط سرگردان بود. با گریه داد می‌زد:"مامان!"

آنها در حلقه‌ای که محاصره‌ اش تنگ‌ تر می‌شد دست‌ رشته‌اش کرده بودند. کسی او را به دیواره حلقه پرت می‌کرد، و باز کسی او را می‌انداخت وسط.

گفتم:"حالا چکار کنیم؟"

پری رنگش پریده بود. گفت:"تاکسی بگیریم برگردیم؟"

"اول باید از این مهلکه خلاص شویم."

معصومانه سر تکان داد:"آهان."

آستینش توی دستم بود. نیرویی به من نهیب می‌زد فرار کن، نیرویی مرا میخکوب می‌کرد بمان و نظاره کن. و تا آمدم ‌به ‌خودم ‌بجنبم ‌یکی قنداق تفنگش را در جناق سینه دختر شکست.

بعد از جایی دور صدای‌ رگبار بلند شد.

صدای‌شکستن ‌دنده‌های ‌آن‌دختر، و فریاد جگرخراشش‌ نفسم ‌را بند آورد:"مامان!"

مطالب مرتبط