گام به گام تا فاجعه؛ محاسبه هر دو طرف اشتباه بود

مسعود رجوی، آیت‌الله خمینی و موسی خیابانی حق نشر عکس
Image caption مسعود رجوی و موسی خیابانی در دیدار با آیت الله خمینی در قم

در بخش نخست این نوشته به سخنان آقای رجوی درمیتینگ دانشگاه تهران (بهمن ۵۸) مبنی بر این که "وای به روزی که مشت را با مشت و گلوله را با گلوله پاسخ دهیم" به عنوان نقطه عطفی در روابط میان مجاهدین خلق و حکومت جمهوری اسلامی اشاره شد.

سخنان آقای رجوی گرچه با این عبارت ادامه پیدا کرد که "امروزه ما در چنان شرایطی نیستم" اما بلافاصله با عبارت بعدی که "آن روز البته خود شما پشیمان خواهید شد" تصویری را ارائه داد که نه آن ایام و نه بعدها هیچگاه واقعی نبود.

آن سخنان به نحوی غریب و تاسف برانگیز همزمان، هم خوشایند نیروهای جوان هوادار مجاهدین خلق و اقشار اجتماعی ناراضی از نظام جدید شد، و هم خوشایند نیروهایی از درون حکومت! همان کسانی که خواستار درگیری هرچه زودتر بودند. گروه اخیر آن سخنان را دستاویز قرار داد که "ببینید! اینها در تدارک مبارزه مسلحانه با جمهوری اسلامی اند".

در آذرماه همان ۵۸ مجاهدین خلق به تقلید از "بسیج ۲۰ میلیونی"، تشکیلاتی بنام "میلیشیا" یا چریک نیمه وقت براه انداخته بودند. مجاهدین خلق می گفتند، "میلیشیا"، "بازوی انقلاب" و "هسته اصلی ارتش مردمی"، علیه تجاوز خارجی و بویژه تجاوز امپریالیزم آمریکا است. (اطلاعیه سیاسی ـ نظامی شماره ۲۳ مورخ ۲ آذر ۵۸) اما حاکمیت جدید از "میلیشیا" تصور دیگری داشت. برای آنان، "میلیشیا" نیروی نظامی آینده سازمان مجاهدین خلق بود.

تبدیل ماجرای گروگان گیری از معضلی خارجی به مشکلی داخلی

یک سال و اندی بعد ازگروگان گیری و در پایان استفاده هایی که حاکمیت از آن کرد (نظیر کنار زدن شرکا و خلع شعار نمودن رقبا و افزایش بسیج مردمی)، جمهوری اسلامی در صدد حل و فصل ماجرا بر آمد [دیماه۵۹]. درست بر سر چنین بزنگاهی، رهبری سازمان مجاهدین خلق می خواهد تلافی کند و حکومت را وادار به پس دادن هر چه در این ماجرا برده است کند.

بدین ترتیب، مسئله گروگان گیری که در ابتدا باعث نزدیکی نسبی مجاهدین خلق و حکومت شده بود، در پایان بر فهرست معضلات و مشکلات فیمابین مجاهدین خلق و جمهوری اسلامی افزود. مجاهدین خلق به اشکال گوناگون حکومت را که به نظر آنها در گوشه رینگ گرفتار شده بود، مورد حمله قرار می دادند.

این مسئله، نقطه عطفی دیگر در موضع گیری های سازمان مجاهدین خلق است. نشریه مجاهد علیرغم حکم دادستانی انقلاب، از تاریخ ۱۱ آذر ۵۹ شروع به انتشار مجدد کرد (شماره ۹۹) و از طریق دکه های خیابانی و به کمک "میلیشیا" در دسترس هواداران قرار گرفت. ستادهای رسمی تعطیل شده بود. حداقل مزیتی که ستادهای رسمی و علنی مجاهدین خلق برای حاکمیت داشت، این بود که مجاهدین خلق به خاطر حفظ آن ملاحظاتی را رعایت می کردند و به شکلی پاسخگو بودند.

کتاب فروشی ها و ستادهای رسمی که بسته شد، دکه های خیابانی به راه افتاد. "سیاست" و "استراتژی" تحت تاثیر حوادث و درگیری های خیابانی قرار گرفت.

از ۱۶ بهمن ۱۳۵۹، "نشریه مجاهد" سلسله مصاحبه هایی با آقای مسعود رجوی را به چاپ رساند با عنوان "نیروهای سیاسی و موضع گیری های آنها". این مصاحبه های جنجالی هر هفته در نشریه منعکس می شد. اولین گفت وگو ، نقددولت بازرگان و نهضت آزادی بود. سپس حزب توده و فدائیان اکثریت و به خصوص سیاست نزدیکی آنها به نیروهای موسوم به خط امام نقد شد.

آقای رجوی درسومین مصاحبه گفت: "کدام حاکم ضدشرع و کدام دادستان ضدخلق می تواند از مبارزه مردم جلوگیری کند". رجوی افزود: " حاکم ضدشرع آبادان در بحبوحه فداکاری های مجاهدین خلق در جبهه خلق علیه تجاوز عراق، دستور دستگیری هواداران و اعضای مجاهدین خلق را در جبهه ها می دهد".

این دیگر از نوع اعتراض سا ل های ۵۸ نبود و رنگ و بوی دیگری داشت: رنگ و بوی انقلابی گری پیش از انقلاب.

آقای رجوی در چهارمین گفت وگو (۷ اسفند ۱۳۵۹) بحث ارتجاع ـ لیبرالیزم را مطرح کرد و گفت: "رتجاع تهدید اصلی است".

در همین شماره مستقیما به آیت الله بهشتی (دبیرکل حزب جمهوری اسلامی) حمله می کند و او را "وابسته" می خواند. نوک تیز حمله به سوی آیت الله بهشتی است و او عامل خارجی معرفی می شود.

"نشریه مجاهد" هم درسرمقاله اش تیتر می زند: "آقای بهشتی! خودتان رابطه ها را بگویید و ما را از گفتن و زحمت افشای روابط خود با امپریالیست ها خلاص کنید".

رئیس جمهور منتخب نظام درمقام رهبر اپوزیسیون

رئیس جمهور بنی صدر در روز ۱۴ اسفند ۵۹ در دانشگاه تهران سخنرانی کرد. حزب الله برنامه ریزی شده قصد بر هم زدن مراسم را داشت. مجاهدین خلق با "میلیشا" به کمک رئیس جمهور فاقد تشکیلات رفتند و نیروهای خود را در خدمت دفاع از رئیس جمهور قانونی گذاشتند. مجاهدین خلق تهاجم نمی کردند اما از تهاجم به رئیس جلوگیری کردند. تضاد مجاهدین خلق با حاکمیت تشدید شد. از این مقطع به بعد مجاهدین خلق به طور جدی از بنی صدر حمایت می کنند و شعار"خلع ید از حزب انحصارطلب حاکم"را مطرح می کنند.

حاکمیتی که تحمل هیچ گونه مخالفتی را نداشت، در ماجرای ۱۴ اسفند احساس کرد که رو دست خورده و بازی را در یک مرحله باخته است. نظام، اولین رئیس جمهور منتخب خود را در مقام رهبری اپوزیسیون دید و همه را از چشم مجاهدین خلق می دید. از دید حاکمیت، رهبری واقعی اپوزیسیون نه در دست رئیس جمهور که در دست مجاهدین خلق بود. نظری که چندان هم بیراه نبود.

در پایان سال ۱۳۵۹، مجاهدین خلق موفق شدند خود را به عنوان سخنگو و نماینده اپوزیسیون معرفی کنند. نشریه مجاهد که مدت ها زیر فشار بود علیرغم حکم دادستانی انقلاب (اسدالله لاجوردی) و تحت تاثیر پتانسیل اجتماعی آزاد شده ناشی از اختلاف بنی صدر با جزب جمهوری اسلامی، به فاصله کوتاه دوباره سریعاً رشد کرد، به طوری که به صورت روزانه و با تیراژ باور نکردنی ۴۵۰ هزاز نسخه در روز منتشر می شد. (من خود مسئول تعیین تیراژ چاپ نشریه بودم)

در هفتم اردیبهشت ۶۰، مجاهدین خلق بدون اطلاع قبلی و با کمک نیرو و تجربه تشکیلاتی، یک راهپیمایی را سازماندهی می کنند که به "راهپیمایی مادران" معروف می شود. این راهپیمایی از منزل رضایی های شهید شروع و به منزل آیت الله طالقانی ختم شد. در این تظاهرات نیروی عاطفی ـ اجتماعی مجاهدین خلق (مادران) که امکان مانور بیشتری داشتند وارد صحنه شد. به ادعای سازمان مجاهدین خلق، ۱۵۰ هزار نفر در این تظاهرات شرکت کردند. منهای درصدی اغراق، باید اعتراف کرد که جمعیت زیادی به تظاهرات پیوستند. مادر رضایی ها سخنران این مراسم بود.

مجاهدین خلق از طریق تظاهرات مادران به حاکمیت نشان دادند که ما، هم نیرو و هم قدرت بسیج داریم. یک روز پس از راهپیمایی مادران، آقای رجوی طی پیامی از یک سو قدرت نمایی و از سوی دیگر به آرامش دعوت کرد. آقای رجوی در پیام خود از "موضع انقلاب ایران" و این که نماینده "نسل انقلاب" است سخن گفت و افزود: "اگر جلوی گروه های سرکوب و فشار را نگیرید این را دیگر انقلاب ایران تحمل نخواهد کرد".

آقای رجوی این بار از موضع گروه سیاسی خاص حرف نزند، بلکه از موضع انقلاب ایران صحبت کرد و گفت: "بر فرزندان راستین انقلاب است که با همان اتفاق نظر ـ مقصود اتفاق نظری که علیه حکومت شاه به وجود آمد ـ علیه سرکوب گری ها مقاومت کنند".

تظاهرات مادران در هفتم اردیبهشت و پیام مسعود رجوی در هشتم اردیبهشت، دوسوی سیاستی واحد بود.

در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۰ آیت الله خمینی طی سخنانی نسبت به این تظاهرات واکنش نشان داد و گفت: "اگر اینها به ملت برگردند برای خودشان هم صلاح است و اگر ادامه دهند یک روز است که به ملت تکلیف شود، تکلیف شرعی، پس صلاح این است که اسلحه را به زمین بگذارید و به آغوش ملت بازگردید".

۱۲ اردیبهشت، دو روز پس از این سخنان، سازمان مجاهدین خلق نامه سرگشاده ای به آیت الله خمینی نوشت. در این نامه اعلام شد که: "ما گلوله ای علیه هیچ کس الا تجاوزگران عراقی شلیک نکرده ایم". سپس "بی گمان حضرتعالی هرگاه صلاح و مقتضی بدانید تکلیف نهایی را مقرر خواهید فرمود، لیکن به عرض می رسانیم تا آنجا که به ما مربوط است از جنگ و دعوا و اختلافات داخلی استقبال نکرده و نمی کنیم و تا آنجا که انضباط آهنین تشکیلاتی ما کشش داشته باشد، تلاش خواهیم نمود که همچون گذشته به بهای جان خواهران و برادرانمان تا وقتی راه های مسالمت آمیز مطلقاً مسدود نشده و به اصطلاح حجت تمام نگردیده است، از عکس العمل های خشونت بار و قهرآمیز بپرهیزیم... از این حیث در برابر "تکلیفی" که گوشزد فرمودید چه چاره ای جز نوشتن و تقدیم وصیت نامه ها باقی می ماند؟" گرچه نامه بسیار محترمانه است، ولی در عین حال می گوید، ما را از اعلام تعیین تکلیف نترسانید. این یک نوع تنظیم رابطه جدید با آیت الله خمینی است.

نامه در پایان بیان قانونی دارد: "شما که پیوسته به رغم نقاهت جسمی با گروه ها و جماعت و افراد مختلف به طور روزمره دیدار و ملاقات دارید، اکنون اگر سوء تعبیر نشود ما و کلیه هوادارانمان در تهران نیز که قشری از اقشار ملت هستیم بدین وسیله تقاضا می کنیم تا برای بیان مواضع و تشریح اوضاع و عرض شکایت و اثبات مطالب فوق الذکر بدون هیچ گونه تظاهر و در نهایت آرامش به حضورتان برسیم. به گمان ما این می تواند یک رویداد مهم تاریخی محسوب شده و انشاءالله سرآغاز بسیاری تدابیر و تفاهمات ملی... و حتی زمینه ساز اتحاد عمومی سراسری برای رفع کامل العیار تجاوز حکام دیکتاتور و جاه طلب بعثی... باشد".

درست در روزی که اطلاعیه سازمان مجاهدین خلق منتشر شد، مهندس بازرگان در روزنامه "میزان" طی سرمقاله ای به نام "فرزندان عزیز مجاهد و مکتبی ام" نوشت: "می خواهید مملکت، ملت و دولت را وجه المصالحه خواسته ها و ستیزه های خود نمایید" او سپس دعوت به مصالحه کرد. اما ندای خیرخواهانه اش در هیاهوی تمامیت خواهی و افراطی گری به گوش ها نرسید. شاید هم دیگر دیر شده بود.

آیت الله خمینی، در ۲۱ اردیبهشت، در اجتماع روحانیون آذربایجان که به دیدن ایشان رفته بودند، سخنرانی می کند و در پاسخ به نامه ۱۲ اردیبهشت مجاهدین خلق می گوید: "مادامی که شما تفنگ ها را در مقابل ملت کشیده اید یعنی در مقابل اسلام با اسلحه قیام کرده اید نمی توانیم صحبت کنیم و نمی توانیم مجلسی با هم داشته باشیم. شما اسلحه ها را زمین بگذارید و به دامن اسلام برگردید... فقط گفتن به این که ما حاضریم و در آن نوشته ای که نوشته اید در عین حالی که اظهار مظلومیت زیاد کرده اید لکن باز ناشی گری کردید و ما را تهدید به قیام مسلحانه کردید. ما چطور با کسانی که قیام مسلحانه ضد اسلام می خواهند بکنند می توانیم تفاهم داشته باشیم. شما این مطلب و این رویه را ترک کنید و اسلحه ها را تسلیم کنید و اگر می گویید ما به قانون در عین حالی که رأی نداده ایم، لکن سر به او می سپاریم و قبول داریم آن را. با قانون شما عمل کنید و قیام مسلحانه که ضد قانون است و دارای اسلحه که ضد قوانین کشور است به اینها عمل کنید ما هم با شما بهتر از آن طوری که شما بخواهید عمل می کنیم... من هم که یک طلبه هستم با شما حاضرم که در یک جلسه، نه در یک جلسه در ده ها جلسه با شما بنشینم و صحبت کنم. لکن من چه کنم که شما اسلحه را در دست گرفته اید و می خواهید ما را گول بزنید... شما الان می بینید که بعضی احزابی که انحرافی هستند ما آنها را جزو مسلمین هم حساب نمی کنیم، معذالک چون بنای قیام مسلحانه ندارند و فقط صحبت های سیاسی دارند آزادند هم نشریه دارند به طور آزاد... من اگر در هزار احتمال یک احتمال می دادم که شما دست بردارید آن کارهایی که می خواهید انجام دهید حاضر بودم که با شما تفاهم کنم و من پیش شما بیایم لازم هم نبود شما پیش من بیایید..."

به نظر من این پاسخ علیرغم کاستی های آن، آخرین فرصت تاریخی برای حل غیرمسلحانه و غیر خشن تضادهای درون جامعه ایران بود؛ مگر سیاست علم ممکنات نیست؟

پاسخ آیت الله خمینی گرچه نکاتی دارد که غیر واقعی است، اما یک فرصت تاریخی است که اگر درایت و تجربه سیاسی در مجاهدین خلق وجود داشت، می توانست از آن حداکثر استفاده را بکند.

این واقعیت بود که مجاهدین خلق اسلحه داشتند، اما در عین حال این هم واقعیت بود که مجاهدین خلق تا آن زمان و کمی پس از آن هرگز از اسلحه خود استفاده نکرده بودند.

موضوع اسلحه داشتن مجاهدین خلق به روزهای اول انقلاب بر می گشت؛ روزهایی که پادگان ها تسخیر و اسلحه در دست همه مردم بود. به عنوان بیان یک واقعیت تاریخی باید عرض کنم که از انقلاب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ تا سی خرداد ۱۳۶۰ و دقیق تر بگویم تا ۷ تیر ۶۰، مجاهدین خلق علیرغم کشته و زخمی های فراوان، هیچ گونه برخورد مسلحانه ای با حاکمیت نداشتند.

شخصاً فکر می کنم (البته امروزه) که یکی از بهترین و درست ترین تاکتیک ها در آن ایام این بود که سازمان مجاهدین خلق تمامی انبارک های اسلحه خودش را هرکجا که بود تخلیه کند و با یک جمله بسیار ساده و با بیان خاص خودش اعلام کند "بفرمایید این اسلحه های ما و این هم خواسته های قانونی و بر حق ما". در آن صورت بسادگی روزهای بعد نمی شد دهها نفر را به چوبه تیرباران بست. شاید و گاه فکر می کنم مطمئنا، باز هم بگیر و ببند و ضرب و شتم و قتل اعضا و هواداران در این جا و آنجا به وقوع می پیوست، اما مطمئنا از تیرباران های فوری دسته جمعی و لحظه ای و از مبارزه مسلحانه و از ضایعات عظیم در هر دو سو جلوگیری می شد. اما متأسفانه این اتفاق به وقوع نپیوست.

مجاهدین خلق با چند روز تأخیر در ۲۵ اردیبهشت جواب دادند؛ اما نه مستقیماً به آیت الله خمینی، بلکه خطاب به بنی صدر با عناوینی نظیر "ریاست جمهوری" و "عالی ترین مقام رسمی"، "مسئول اجرای قانون اساسی" و " فرماندهی کل قوا".

درنامه مجاهدین خلق موارد زیر آمده بود:

۱ـ دست داشتن در غارت اموال مردم و آمادگی قیام مسلحانه را تکذیب می کنند

۲ـ به مواد قانونی اختیارات رئیس جمهور اشاره می کنند

۳ـ "اقدام کننده مسلحانه علیه اقشار مردم را انحصارطلبان" انجام می دهند

۴ـ از رئیس جمهور می خواهند به مسئولیت قانونی خود عمل کرده، ترتیب مناظره تلویزیونی در مورد اسلحه کشیدن مجاهدین خلق روی مردم و آمادگی آنها برای قیام مسلحانه را بدهد. (این در شرایطی بود که به خود رئیس جمهور اجازه حضور در تلویزیون نمی دادند)

۵ ـ به ضرورت مسلح بودن مردم در مقابل تهاجمات خارجی می پردازند

۶ـ به نقل قول از قرآن، رساله ها و حتی نوشته ها و فتاوی آیت الله خمینی (تحریر الوسیله) در خصوص حکم شرعی نگهداری سلاح و انفال و غنائم جنگی و از جمله سلاح می پردازند

۷ـ به خلع سلاح مجاهدان مشروطه و این که توطئه وزیر مختار انگلیس بوده اشاره می کند

۸ـ بندهای بسیاری از قانون اساسی را که معطل مانده و اجرا نشده ذکر می کند

۹ـ از بنی صدر می خواهند که در مورد "بازگشت سگ های زنجیری امپریالیسم و نظایر ازهاری به این آب وخاک به عرض مقام رهبری این توضیح ضروری و نظر مجاهدین خلق را برساند که امپریالیست ها هیچ غلطی نمی توانند بکنند، مگر آن که از روی اجساد میلیون ها مجاهد خلق و هوادارانشان در سراسر کشور بگذرند".

۱۰ـ بعد از شاخه به شاخه پریدن های بسیار، مجاهدین خلق بالاخره این گونه موضع گیری می کنند: "آقای رئیس جمهور و فرمانده کل قوا! اگر نظر رهبری کشور بر خلع سلاح ماست و آغاز به درمان نمودن همه نابسامانی ها را از این نقطه صلاح می دانند، سازمان مجاهدین خلق ایران با حفظ نقطه نظرهای عقیدتی و سیاسی خود و تذکار مجدد مسئولیت های تاریخی حضرت آیت الله خمینی نظر ایشان را گردن می گذارد، مشروط بر این که شما به عنوان عالی ترین مقام رسمی، اجرای تمام عیار و همه جانبه قانون را که برعهده شماست، عملاً تضمین و اعلام نمایید.

بدین ترتیب ماجرای مجاهدین خلق به عزل و یا عدم عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا و ریاست جمهوری مشروط شد. مجاهدین خلق در ۲۵ اردیبهشت به هاشمی رفسنجانی، رئیس وقت مجلس نیز نامه نوشتند.

حزب جمهوری اسلامی که با حذف بنی صدر قصد یک دست کردن حاکمیت را داشت، از گره خوردن ماجرای بنی صدر با مجاهدین خلق استقبال کرد و رویای یک دست شدن حکومت و به گمان خود رهایی از مشکلات دست و پا گیر را در یک قدمی دید. بعد از بنی صدر که حذف او چندان مشکل نیست عزم به حذف مجاهدین خلق گرفت.

ملاحظه کنید! مجاهدین خلق بعد از آن که با رهبری و با رأس حاکمیت وارد گفت و گو شدند، اطلاعیه ۱۲ اردیبهشت را دادند و پاسخ ۲۱ اردیبهشت را گرفتند، تنزل دادن سطح گفت و گو به نیروهای پایین تر اشتباه بود. در آن ایام سازمان گرفتار چند اشتباه محاسبه شده بود:

یک: تحلیل غلط از شرایط که گویا سازمان توده ای شده است. (شاخص: تیراژ نزدیک به نیم میلیونی نشریه مجاهد)

دو: گسترش و متورم شدن تشکیلات در سراسر کشور

سه: توهم توده ای شدن همراه با متورم شدن تشکیلات بر بار رسالت تاریخی و ایدئولوژیکی (که پیش از آن نیز وجود داشت) افزود. در نتیجه مبارزه از علم ممکنات بودن به "نبرد نهایی میان حق و باطل"، میان "ذلت و شهادت" تبدیل شد.

چهار: قیاس های صوری و بدون توجه به شرایط "مشخص تاریخی" آغاز شد. نظیر ماجرای عاشورا، نظیر مقایسه مصدق و حزب توده در ۲۸ مرداد ۳۲ با آن روزها و بنی صدر و خودشان و حزب جمهوری اسلامی.

پنج: در تفکر ایدئولوژیزه شده، بدنه و نیروهای تشکیلاتی را به جای اقشار و طبقات اجتماعی حاملان تاریخ تصور کرد.

شش: گزارش های تشکیلاتی، ناخواسته آن گونه که رهبری مایل است نوشته و تنظیم شد. چنان گزارشاتی از پایگاه گسترده متحدان سیاسی، از پایگاه توده ای سازمان و از ناتوانی نیروهای حاکمیت در مقابله با تشکیلات انقلابی خبر می داد. (نقش ایدئولوژی در نادیده گرفتن و یا کوچک شمردن مشکلات واقعی)

هفت: کم بها دادن به نیروهای حاکمیت، کم بها دادن به نقش مرجعیت مذهبی و سیاسی متمرکز در آیت الله خمینی و روحیات شخصی آیت الله.

هشت: غلبه شور و احساس و رویا بر "خرد سیاسی"... ناشی از کم تجربگی سیاسی اردیبهشت ماه ۶۰ با نامه مجاهدین خلق به بنی صدر به پایان رسید، اما تا ۳۰ خرداد هنوز بیش از یک ماه فرصت بود. لایحه قصاص موضوع روز شد. شماری از شاعران و نویسندگان از جمله احمد شاملو نسبت به آن موضع گیری کردند.

فضای سیاسی از ۱۸ و ۱۹ خرداد به طور محسوس بسته شد. در فاصله ۱۸ تا ۲۴ خرداد ۱۳۶۰ تاکتیک جنگ و گریز و تظاهرات خیابانی در پیش گرفته شد. "بدنه تشکیلات" و نیروی "میلیشیا" در شهرها و بویژه تهران تظاهرات موضعی برگزار کردند. با ورود سپاه و بسیج پس از کمی درگیری، تظاهرات پایان می گرفت و در نقطه دیگری تکرار می شد، اما با این همه از حضور مردم و تظاهرات بزرگ خبری نبود. از ۷ اردیبهشت تا این ایام شرایط عوض شده بود و مردم به راحتی به تظاهرات نمی پیوستند.

جبهه ملی روز ۲۵ خرداد علیه لایح قصاص اعلام راهپیمایی می کند. به خاطر دارم که در آن روز در جلسه ای با حضور علی زرکش (عضو وقت مرکزیت و مسئول نشریه مجاهد) و حسن مهرابی، سئوال این بود: جبهه ملی که خودش قدرت برگزاری تظاهرات ندارد، چرا اعلام تظاهرات و راهپیمایی کرده است؟ جواب این بود: جبهه ملی می خواهد به کمک نیروهای ما تظاهرات انجام دهد و ما را به صحنه درگیری بکشاند.

نتیجه: ما باید هوشیار باشیم که به این دام نیفتیم.

در آن جلسه من از وضعیت نیرویی سازمان پرسیدم. حسن مهرابی گفت ما حتی به اندازه پنج تیم عملیاتی زمان شاه نیروی نظامی نداریم. البته بلافاصله توضیح داد که مقصودش نیروی نظامی آموزش دیده است.

توجه کنید! ۲۵ خرداد ۱۳۶۰ در بخشی از سازمان با حضور عنصر مرکزیت این گونه بحث شد. اما در بخشی دیگر تحلیل به گونه ای دیگر است.

بعد از ۲۵ خرداد فضا به طور کامل بسته شد. به نحوی که امکان هیچ گونه راهپیمایی و تظاهرات نبود. دو سه بار تلاش شد اما فضا پاسخگو نبود.

در فاصله چهار روز بین ۲۶ تا ۳۰ خرداد، دستور تشکیلاتی کمیته مرکزی این بود: تدارک تظاهرات بزرگ مشابه تظاهرات مادران. مرکزیت بر این تصور است که با تظاهرات موضعی توانسته فضای ترس و ارعاب را بشکند. پس پیش به سوی تظاهرات بزرگ.

در ۲۸ خرداد ۶۰ اعلامیه مجاهدین خلق نسبت به پیامد عزل رئیس جمهور منتشر و اخطار شد که ملت تحمل نخواهد کرد. دادستانی انقلاب در دست اسدالله لاجوردی است. نیروهای او در جستجوی محل سکونت رهبران مجاهدین خلق بویژه مسعود رجوی و موسی خیابانی هستند. آنها به خانه پدری مهدی ابریشمچی حمله می کنند که چیزی عایدشان نمی شود. مجاهدین خلق جهت اقدامی "باز دارنده" اقدام به صدور اطلاعیه سیاسی ـ نظامی شماره ۲۵، می کنند.

متن اطلاعیه بشرح زیر است: "به دنبال یورش وحشیانه به خانه پدری برادر مجاهد مهدی ابریشمچی از این پس مجاهدین خلق ایران با تمام قوا در قبال این گونه تهاجمات مقاومت خواهند کرد... سازمان مجاهدین خلق ایران بدین وسیله از خلق قهرمان ایران کسب اجازه می کند تا از این پس به یاری خدا در قبال حفط جان اعضای خودT بویژه اعضای کادر مرکزی که بخشی از مرکزیت تمامی خلق و انقلاب محسوب می شوند، قاطع ترین مقاومت انقلابی را از هر طریق معمول دارد... از این حیث بر آنیم که نامبردگان هر که باشند و در هر لباس، دقیقاً شایسته سخت ترین کیفر و مجازات انقلابی خواهند بود. ضمناً سازمان مجاهدین خلق ایران این حق را برای خود محفوظ می دارد تا در هر موردی هم که کیفر فی المجلس جنایتکاران در حین انجام جرم ضد انقلابی میسر نباشد، به زودی و به طور مضاعف آمران و عاملان مربوطه را به جزای خود برسانند".

بی تجربگی سیاسی در صدور اطلاعیه سیاسی ـ نظامی مشهود است. این اطلاعیه اعلام مبارزه مسلحانه تفسیر شد.

سرانجام روز ۳۰ خرداد، بعد از چند بار تلاش، هسته اولیه تظاهرات بزرگ شکل گرفت.

این تظاهرات هم به سبک تظاهرات مادران، بدون اطلاع قبلی و گرفتن مجوز صورت گرفت. تظاهرات ابعادی بزرگ پیدا کرد و عده ای از مردم به آن پیوستند. آیت الله خمینی از طریق رادیو، سپاه و بسیج را به مقابله با تظاهرات فراخواند.

درگیری بزرگ در میدان فردوسی رخ داد. گفته شد در این تظاهرات، مجاهدین خلق اسلحه داشتند که نداشتند. بیشترین امکاناتی که مجاهدین خلق در این تظاهرات داشتند، اسپری های فلفل بود که جنبه دفاعی داشت و شماری اندک نیز تیغ موکت بری.

با قاطعیت می توان گفت که مجاهدین خلق سلاح گرم نداشتند. دستگیرشدگان به زندان اوین برده شدند. از نیمه شب سی خرداد اولین موج اعدام ها توسط دادستانی انقلاب اعلام شد.

۳۱ خرداد روزنامه ها از اعدام شماری از دستگیر شدکان روز قبل خبر دادند. در میان اسامی، نام سعید سلطان پور، شاعر، نویسنده و عضو سازمان فدائیان خلق هم دیده می شد. او دو ماه پیش و از سر سفره عقد دستگیر شده بود.

اول تیرماه ۱۵ نفر اعدام شدند و روزهای دیگر ده ها نفر و ده ها نفر دیگر... فصلی خونین در مناسبات حاکمیت جمهوری اسلامی با مجاهدین خلق آغاز شد.

رهبری مجاهدین خلق برای جبران عقب ماندگی و گیجی سیاسی خود طی ماه های گذشته و بخصوص عدم بر آورد صحیح از شدت عکس العمل جمهوری اسلامی دست به کار شد و از طریق عوامل نفوذی خود در صدد انجام عملیات انتقامی برآمد. شامگاه ۷ تیر، اولین و بزرگ ترین عمل مسلحانه سازمان مجاهدین خلق علیه جمهوری اسلامی رقم خورد: انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی.

شب عملیات، علی زرکش، علیرضا معدن چی، احمد شادبختی و همسرش، محمدعلی جابرزاده انصاری، من و همسرم در خانه ای مخفی در اول اتوبان عباس آباد حضور داشتیم. زرکش خبر عملیات را به تعدادی از ما داد و ما از طریق دستگاه شنود بی سیم پاسداران و کمیته ها به گوش بودیم. شاخص پیروزی عملیات کشته شدن آیت الله بهشتی بود. بمب در زیر تریبون سخنرانی ایشان کار گذاشته شده بود. ساعت ۹ شب انفجار صورت گرفت.

شدت موج انفجار و کهنه بودن ساختمان باعث فروریختن سقف و ریزش آوار شد. بیشترین تلفات نیز ناشی از ریزش آوار بود با انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی و کشته و مجروح شدن صدها تن از مقامات عالی رتبه جمهوری اسلامی. سیکل معیوب و دایره شیطانی خشونت و خشونت متقابل بسته شد. دهه بعدی شاهد خونریزی های متقابل و کشته شدن فرزندان ایران زمین بود.

خشونتی که طی سال های طولانی و تا هم اکنون به کشته شدن ده ها هزار نفر از بهترین نیروهای مردم ایران از هر دو سو انجامید. نیروهایی که می توانستند در بازسازی و بهروزی مردم نقش بسزایی داشته باشند. به این ترتیب هر دو طرف بهای بسیار سنگینی پرداختند.

بنا بر اطلاعیه های مجاهدین خلق، طی شش ماه اول شروع مبارزه مسلحانه، بیش از هزار نفر از نیروهای جمهوری اسلامی ترور شدند. در سوی دیگر نیز جوخه های اعدام های جمهوری اسلامی بر پا بود و روزانه گاه تا صدنفر را اعدام کرد در موارد متعدد افرادی را که در مسائل نقش نداشتند و گاه بدون احراز هویت اعدام کردند. شعاع دایره خشونت روز به روز فراتر و فراتر رفت تا به سال های بعد کشید. سال ۱۳۶۷ سال قتل عام زندانیان سیاسی بود.

درست در فردای هفتم تیر، من و سه نفر دیگر به عنوان گروه موسس "رادیو مجاهد"، بنا به دعوت دکتر قاسلمو عازم دفتر محل سیاسی حزب دمکرات کردستان در ارتفاعات زمزیران شدیم. چند هفته بعد، فردی به جمع ما پیوست. ظاهری نجیب و آرام و روحیه ای تشکیلاتی و اجرایی داشت. هویت او برای همه مشخص نبود. او با نام تشکیلاتی "کریم رادیو"در بخش فنی رادیو مجاهد سازماندهی شد. او کسی جز محمدرضا کلاهی، عامل انفجار ۷ تیر نبود.

آخرین شنیده های من در مورد او این است که در روند تحولات ایدئولوژیکی درون سازمان مجاهدین خلق، مسئله دار شد و حتی شنیدم که از سازمان کناره گرفته و در حاشیه است، ولی به دلیل نقشی که در ماجرای هفت تیر داشت، امکان زندگی علنی ندارد و به صورت ناشناس زندگی می کند. دو روز بعد از شروع اعدام ها، محمد کچویی، از اعضای حزب موتلفه اسلامی و اولین رئیس زندان اوین بعد از انقلاب، شادی کنان به یکی از زندانیان سرشناس گفت که ما دو بار برای مجاهدین خلق دام گذاشتیم تا دست به عمل مسلحانه بزنند و بتوانیم آنها را سرکوب کنیم، هر دو بار از دام جستند. اما این بار موفق شدیم. چند روز بعد از این سخن، درظهر هشتم تیرماه کچویی توسط کاظم افجه ای، پاسدار نفوذی عضو مجاهدین خلق در زندان اوین کشته شد. عامل عملیات نیزخودکشی کرد.

در پی ترور کچویی، محمد رضا سعادتی که پیش تر به ۱۰ سال زندان محکوم شده بود به اتهام طراحی نقشه ترور اعدام شد.

حسن آیت که سخنانش به صورت نوار باعث تشدید اختلافات شد نیز توسط مجاهدین خلق کشته شد. با این همه گذشت سی سال نشان داد که محاسبه هر دو طرف اشتباه بود. نه وعده های سه ماهه و شش ماهه و یک ساله رجوی دائر بر سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی متحقق شد و نه مجاهدین خلق علیرغم تحمل ضربات بسیار سنگین از بین رفتند.