بختيار؛ شخصيت يا نماد تاریخی؟

شاپور بختیار
Image caption بختیار از جمله کسانی بود که به "نماد تاریخی" بدل شد

درباره دو مفهوم "شخصیت" و "تاریخ" بسیار سخن گفته شده است و، در کنار این مجموعه، یکی از وسواس های همیشگی کسانی که با تاریخ انس و الفتی دارند تصور کردن جایگاه مردان و زنان معاصرشان در تاریخی است که در آینده های نزدیک و دور نوشته می شوند.

اما، به هر حال، می دانیم که آنچه نوشته خواهد شد، همسان آنچه که تا کنون نوشته شده، این دو مفهوم را در صورت های مختلفی به هم ربط می دهند: برخی از آدمیان، به خاطر "قدمت" حضورشان در مناصب و موقعیت های ممتاز تبدیل به آدمیانی فراموشی ناپذیر در تاریخ می شوند، بی آنکه موجد لحظات تعیین کننده ای در زمانه خود باشند؛ آنها فقط "حضور تاریخی" دارند.

برخی نیز به خاطر "موقعیت" خاصی که در عرصه های مختلف حیات اجتماعی کشورشان ـ و گاه دنیا ـ به دست می آورند به شخصیت هایی تاریخی تبدیل می شوند و نامشان در تواریخ تفصیلی مربوط به دورانشان، گاه در چند خط و گاه در چند فراز و به ندرت در چند صفحه مطرح می شود.

اما برخی نیز، تنها به خاطر حادثه ای کوتاه مدت اما به یاد ماندنی، لحظه ای، همچون شهابی ثاقب، آسمان تاریخ عصرشان را روشن می کنند و سپس، به خاطر آنکه یادگارهاشان با امر خاصی از آن تاریخ یکی می شوند، خاطره ای آمیخته با عواطف انسانی از خود به جای می گذارند.

به نظر من، اغلب این گروه معدود از زنان و مردان، به جای "شخصیت تاریخی شدن" و یا "حضور تاریخی داشتن"، به "نماد تاریخی" تبدیل می شوند و فکر می کنم که شاپور بختیار در زمره این گروه بود وهمین او را از بسیارانی از همگنانش در تاریخ معاصر ما ممتاز می کند.

در تعریف "نماد" (یا سمبول) گفته می شود که "هرگاه یک امر مادی یا یک انسان معین در رابطه با یک حادثه بتواند یادآور تمام آن حادثه شود، آن تکه مادی یا آن انسان معین را می توان نماد آن حادثه دانست." مثلاً، صلیب عیسی نماد همه داستان مسیحیت شده است؛ یا صلیب شکسته ای که نازی های آلمان به عنوان معرف (لوگو) خود انتخاب کردند، اکنون نماد کل داستان ظهورهیتلر و حزبش و کشتار یهودیان و کوره های آدم سوزی محسوب می شود، یا "ایوب " اسطوره ای به "نماد صبر" تبدیل شده است و گاندی، بیش از آنکه نماد استقلال جویی یک ملت باشد، نماد "مبارزه بی خشونت" محسوب می شود.

در عین حال، "نماد" ها می توانند از مرزهای "تعقل" ما فراتر رفته و کلا درگیر کننده ما با "عواطف" مان باشند. ما می دانیم که نماد هیچ گاه دارای معنایی یگانه نیست و این شخص نگرنده بر نماد است که معنای خود را در آن تزریق می کند؛ بدین سان خاصیت هر نماد در بی نهایت تعبیر پذیری آن است.

در کشور خودمان هم، مثلاً در داستان انقلاب مشروطه، صدها نام را می توان در تواریخ یافت؛ از مظفرالدین شاه و محمدعلی شاه گرفته تا ستار خان و باقرخان. همچنین در این ماجرا ده ها روحانی بزرگ و مرجع تقلید حضور داشته اند، اما هیچ یک را نمی توان نمادی ـ چه خوب و چه بد ـ از حکایت مشروطه دانست؛ حال آنکه مخالفت شیخ فضل الله نوری با مشروطه و سپس قتل این "مرجع تقلید" به اراده مشروطه خواهان لحظه ای را در تاریخ ما آفریده است که از آن پس منظره آونگ شدن پیکر او بر دار اغلب "نماد"ی مبنی بر پیروزی مشروطه خواهان بر مشروعه طلبان تلقی می شود و به ما اجازه می دهد که هر یک عواطف خود در مورد مشروطیت را در قالب واکنش به این نهاد به منصه ظهور برسانیم.

مثلاً، می دانیم که نیم قرنی پس از این حادثه، نویسنده ای چون جلال آل احمد، در مخالفت خانمان سوزش با مدرنیته (حتی بگیریم از نوع غربزده اش؛ که تعبیری سخت مبهم است)، چنین قضاوت می کند که:"من نعش آن بزرگوار را بر سر دار، همچون پرچمی می دانم که به علامت استیلای غرب زدگی پس از دویست سال بر بام مملکت ما افراخته شد و اکنون در لوای این پرچم ما شبیه به قومی از خود بیگانه ایم."

و می دانیم که، در تقابل با آل احمد، هستند بسیارانی که همان "پیکر" را نماد پیروزی حکومت قانون بر حکومت شرع، یا پیروزی آزادیخواهی بر استبداد می دانند.

اما آنچه در بحث حاضر مورد نظر است به این نکته بر می گردد که، در واقع، بدون آن لحظه تاریخی که طناب دار گلوی شیخ را فشرد، برهه خاص دیگری در زندگانی و حضور سیاسی ـ مذهبی ـ تاریخی شیخ فضل الله وجود ندارد که بتواند او را از بقیه بازیگران صحنه مشروطیت مشخص کرده و از او یک "نماد" بسازد؛ چه نماد پیروزی مدرنیته بر سنت باشد و چه نماد استیلای غربزدگی بر (لابد) یک "اصالت ذاتی" که به باور آل احمد ویران شده و ما را به "قومی از خود بیگانه" مبدل ساخته است.

به شاپور بختیار، آخرین نخست وزیر رژیم پادشاهی، و "دولت مستعجل" او برگردم. من سال ها است که وقتی به او فکر می کنم همواره به این نتیجه می رسم که او نیز اکنون نه به یک "شخصیت تاریخی" که به صورتی شگفت انگیز به یک "نماد تاریخی" تبدیل شده است و بیش از اینها هم خواهد شد؛ چرا که، از یک منظر و نگاه تفسیری، پاره شدن گلوی او به دست ماموران حکومت اسلامی در لحظه ای انجام شده که انگار حکومت می خواسته، در برابر نمادی "خودی" همچون پیکر آونگ وار شیخ فضل الله، نماد دیگری را بیافریند و بنشاند تا انتقام شیخ و روحانیت همراهش از پیروزمندان مشروطیت را گرفته و دایره داستان را بسته باشد.

شاپور بختیار نه زندگانی چندان برجسته تری از همگنانش داشت و نه فرصتی چندان بلند یافت تا خود را به عنوان یک شخصیت اثرگذار تاریخی تثبیت کند. حتی می توان گفت که، از لحاظ پست و بلند سیاسی تاریخ معاصر ایران، مسلماً زندگی دو همراهش در جبهه ملی، یعنی کریم سنجابی و داریوش فروهر، از زندگانی او ثبت شدنی تر بوده است؛ حال آنکه آن دو نتوانسته اند به نمادی تاریخی بدل شوند و در قالب شخصیت هایی تاریخی مانده اند، اما شاپور بختیار ـ که در لحظه ای طوفان زده از گمنامی نسبی به در آمده و درخششی جرقه وار داشته و سپس، پس از دورانی از مبارزه علیه حکومت اسلامی، به صورتی دردناک به دست مأموران این حکومت به قتل رسیده ـ از این ویژگی برخوردار گشته است؛ آن گونه که حتی قتل هراس انگیز داریوش فروهر و همسرش نیز نتوانسته از ویژگی نمادین شخصیت دکتر بختیار بکاهد و یا داریوش فروهر را جانشین او کند.

گذشته نزدیک را که می نگری، می بینی که داستان انقلاب ۵۷ بدون حضور ۳۷ روزه شاپور بختیار حتماً چیزی را کم می داشت. اما اگر بپذیریم که آن سی و هفت روز طوفانی، و مرگ این "مرغ طوفان" در چند سال بعد، از او نمادی خاص ساخته است، آن گاه باید بدان بپردازیم که او نماد چه می تواند باشد.

در این زمینه برخی اعتقاد دارند که او آخرین نماد مشروطیت بود، پیش از آنکه انقلاب اسلامی قانون ولایت فقیه اش را جانشین قانون مشروطه کند.

برخی او را آخرین رجل عهد مصدق و چهره ای از آن سلاله می دانند.

من اما فکر می کنم که، جز آن لحظه که فریدون بویراحمدی، محمد آزادی و علی وکیلی‌راد ناجوانمردانه تیغ بر گلویش نهادند، معنای نمادی که او می رفت تا از آن پس در قامتش زندگی از سر گیرد روشن نبود. تنها در آن لحظه بود که او نماد پایان یک دوره شد و در مقابله با همان شیخ فضل اللهی نشست که پیکرش برای همیشه بر دار مشروطیت معلق مانده است.

در میان چهره های تاریخ معاصرمان می توانیم بر روی بسیارانی تکیه و تأکید کنیم، اما من فکر می کنم آن طراحی که روی جلد تاریخ عهد ما را (نسل من و ما را) بسازد، به احتمال زیاد، چهره های شیخ فضل الله و دکتر بختیار را ـ همچون دو هلالینی که در دو سوی جمله ای معترضه می نشینند ـ در طرفین نام کتابی بنشاند که از زمانه شیرین و تلخ ما سخن خواهد گفت؛ زمانه ای که با مرگ او دفترش بسته شده و داستانش به آخر رسیده است.

اکنون زمانه ای دیگر در کار است که سرآغازش با پیکر خونین شاپور بختیار آغاز می شود و، به نظر من، زمانی به پایان خود خواهد رسید که نمادی دیگر بر سرانجام دوران حکومت اسلامی در کشورمان گواهی دهد.

باری، به نظر من، شاپور بختیار نماد مشروطیت نبود، نماد جنبش ملی شدن نبود، نماد جبهه ملی هم (که به صورتی معنی دار از آن اخراج شد؛ چرا که تن به نخست وزیری شاه داد و در مقابل آیت الله خمینی ایستاد) نبود. او نماد ایران شجاع و سکولار ـ دموکراتی بود که می توانست قطبی از جهان پیشرفته باشد و، غافلانه، فرصت متحقق کردن توانایی های خود را نیافت؛ همچون شعری سمبولیک و ناتمام که می تواند به جای خداحافظی، حامل سلام های آینده ما باشد.

مطالب مرتبط