پژواک پیام نخست وزیری بختیار در بیستمین سالروز ترورش

انقلاب ایران حق نشر عکس AP
Image caption نخست وزیری بختیار گره انقلاب ایران است

نخست وزیری دکتر شاپور بختیار گره انقلاب ایران است. این تمثیلی است که سال ها پیش از استادم، دکترهوشنگ کشاورز صدر[۱]، در باره اختلاف نظرات گوناگون در موافقت و مخالفت با نخست وزیری دکتر بختیار شنیدم.

نخست بایستی پرسید که چرا تمثیل گره؟ زیرا بدون نخست وزیری بختیار دیگر گره ای در کار نخواهد بود تا حاصل انقلاب ایران را جز آنچه شد دریافت. بدون بختیار، تنها دو رقیب اصلی و مطرح در صحنه سیاسی ایران رو در روی یکدیگر قرار می گیرند: محمد رضا شاه پهلوی و آیت الله روح الله خمینی. در جریان انقلاب هر یک از این دو رهبر کوشش می کرد که روایت خود را به عنوان گزینه سیاسی برای آینده ایران به مردم بقبولاند و مردم از میان این دو رهبر یکی را بایستی انتخاب می کردند.

شاه نمایندگی حکومتی را می کرد که با کودتای بیست و هشت مرداد به شکلی بارز قانون اساسی مشروطه ایران را زیر پای گذارده بود و بیست و پنج سال پادشاهی مطلقه و آمرانه را بر همه ارکان سیاسی، اقتصادی و نظامی چیره کرده بود.

حکومت تک حزبی بر مملکت حاکم شده بود و شاهنشاه، "خدایگان" به شمار می رفت. شاه هرگز نخواسته بود نقش خود را در حکومت مشروطه درک کند و حتی هنگامی که با گفتن "صدای انقلاب شما را شنیدم" می توانست در یک موقعیت تاریخی سرانجام درک خود از این ضرورت را نشان دهد، با اعلام حکومت نظامی دگر باره فرصت سوزی کرد.

آیت الله خمینی نمایندگی مدل حکومت اسلامی متکی بر علما را می کرد. پانزده سال پیش از انقلاب، حادثه یورش به طلبه ها در دوم فروردین ۱۳۴۲ در قم، فرصت استثنایی برای آغاز رهبری سیاسی او به وجود آورد.

آیت الله خمینی در دوازده خرداد همان سال در یک سخنرانی ستیزه جویانه در فیضیه قم به شکلی بی سابقه به شخص شاه یورش برد و اسراییل را عامل بدبختی های ایران، و اسلام را سد راه اسراییل دانست:"اسرائیل نمی خواهد در این مملکت قرآن باشد. اسرائیل نمی خواهد در این مملکت علمای دین باشند. اسرائیل نمی خواهد در این مملکت احکام اسلام باشد... چیزهایی که سد راه هستند. [اینها می خواهند] سدها را بشکنند. قرآن سد راه است، باید شکسته شود؛ روحانیت سد راه است، باید شکسته شود؛ مدرسه فیضیه سد راه است، باید خراب شود؛ طلاب علوم دینیه ممکن است بعدها سد راه شوند، باید از پشت بام بیفتند، باید سر و دست آنها شکسته شود برای اینکه اسرائیل به منافع خودش برسد."

آنچه از همان مرحله آغازین مبارزه آیت الله خمینی با شاه همواره مورد تاکید او بود، مساله اسلام و جایگاه ویژه علما بود. آیت الله خمینی همیشه تا پیروزی در انقلاب و پس از آن هیچ گاه نسبت به این تاکید و عمل به آن، ترک اولی نکرد.

پژوهش نگارنده در سخنرانی ها و مصاحبه های آیت الله خمینی در پاییز سال ۱۳۵۷ نشانگر این است که وی بسیار نادر از کلمه دموکراسی استفاده می کند و همواره سخنان خود در باره آزادی را محدود به چهارچوب اسلام، قوانین اسلامی و جایگاه ویژه علما در "نهضت اسلامی" می کند.

آیت الله خمینی پس از دیدار با رهبر جبهه ملی ایران، دکتر کریم سنجابی، در پی پرسش خبرنگاری نسبت به ائتلاف با جبهه ملی چنین پاسخ می دهد:"من مسائل و مطالبی که داشتم، و امکان ندارد یک قدم از آنها برگردم، من به ایشان [دکتر سنجابی] گفتم و ما با جبهه خاصی ائتلاف نداریم. همه ملت با ما و ما با ملت هستیم و هر کس این مطالبی که ما داریم و عبارت از استقلال مملکت و آزادی همه جانبه و جمهوری اسلامی که قائم مقام رژیم سلطنتی است، با آنها موافقت کند، از گروه ماست و از ملت است و اگر موافقت نکند، بر خلاف مصالح اسلام و ملت گام برداشته است..."

بدین ترتیب، در اواخر پاییز سال ۱۳۵۷ دو روایت سیاسی در ایران مطرح بود: یکی روایت حکومت خودکامه و رو به زوال شاه که عامل همه بدبختی های ایران به شمار می رفت و دیگری روایت حکومت جمهوری اسلامی به رهبری آیت الله خمینی که مبتنی بر باورهای رایجی بود مانند:"شاه برود هر کس که می خواهد بیاید" و "با رفتن شاه همه مشکلات مملکت بر طرف می شود."

پیروان آیت الله خمینی و اکثریت روشنفکران و گروه های سیاسی نیز روزبه روز آگاهانه یا نا آگاهانه با تقویت و اعلام پشتیبانی از آیت الله خمینی، او را مبدل به رهبر یکه تاز و خارق العاده ایران کردند تا آنجایی که بسیاری حتی چهره وی را در ماه دیدند! شاه مبدل به دیوی شد که می بایستی برون رود و خمینی فرشته ای گشت که می بایستی در آید.

در بحبوحه چیرگی مطلق روایت حکومت اسلامی آیت الله خمینی برجامعه، نخست وزیری شاپوربختیار ناگهان هوای سیاسی تازه ای در مملکت ایجاد کرد. دکتر بختیار دو روایت موجود را با ارایه گزینه سومی به چالش کشید و بر توجیه نگرش خطی "اگر شاه برود، همه چیز بهتر می شود"، گره انداخت.

گره از آنجا ناشی می شد که حکومت بختیار نخستین دولت مخالفان شاه پس از کودتای بیست و هشت مرداد بود.

پس از سقوط دکتر مصدق، این نخستین بار بود که نخست وزیری با ادای احترام به مصدق و در کنار تصویر وی و با ننگین خواندن کودتا قبول نخست وزیری می کرد.

در همان بدو نخست وزیری، شاپور بختیار با حضور بر مزار رهبر دموکراتیک ایران با آرمان های دکترمصدق تجدید پیمان کرد. بدین گونه بود که دکتر بختیار، دکتر مصدقی را که منفور شاه بود و آیت الله خمینی نیز به وی اعتنایی نداشت، به عنوان نماد سترگ دولت خود به اهتزاز در آورد.

در هنگام معرفی وزیرانش به پادشاه، دکتر بختیار در عین ادب و احترام، استوار و بدون دست بوسی و با نگاه به بالا در تلویزیون نمایان شد. من که خود جزو خاموشان جامعه ایران بودم، با دیدن این تصاویر حیرت آور هم برای نخستین بار با نام دکتر مصدق و خدمات او به ایران آشنا گشتم و هم در دکتر بختیار گزینه سوم و مستقلی دیدم.

شاپور بختیار از آغاز کار سیاسی اش در سال های بیست تا هنگامی که در زیر تصویر دکتر مصدق در پاریس به قتل رسید، مصدق را رهبر خود و از "فلزی" ممتاز می شناخت.

در دولت دوم دکتر مصدق کفیل وزارت کار بود و در سال های پس از کودتای مرداد ۱۳۳۲، یکی از بنیانگذاران نهضت مقاومت ملی در ایران بود که این نام نیز به پیشنهاد وی و به واسطه عضویتش در نهضت مقاومت ملی فرانسه انتخاب شد.

در سال های میان کودتا و نخست وزیری، دکتر بختیار بارها به دلیل تلاش هایش در مقام رهبری حزب ایران و جبهه ملی به زندان افتاد و براثر این مرارت ها، زندگی خانوادگی و مالی اش دستخوش گرفتاری ها و مشکلات شد.

برنامه دکتر بختیار با هدف احیای مشروطیت و اجرای قانون اساسی دارای ماده های اصلی آزادی زندانیان سیاسی و اعاده حیثیت و پرداخت غرامت به آنها، انحلال ساواک، محاکمه متجاوزان به حقوق مردم و "پشتیبانی بدون قید و شرط از اصول منشور ملل متحد و اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق ها مربوط" بود.

دکتر بختیار از آزادی بیان نشریات اعلام پشتیبانی کرد و به پیروی از دکتر مصدق گفت که هر چه علیه وی در مقام نخست وزیری گفته شود، ولو نادرست، او نویسنده و نشریه را مورد تعقیب قانونی قرار نمی دهد.

در همان روزها، در پی گفتگو با نخست وزیر و اطمینان یافتن از پشتیبانی وی از آزادی بیان بود که اعتصاب مطبوعات پایان یافت.

دکتر بختیار ضمن اتخاذ رفتار و گفتار متین نسبت به شاه و آیت الله خمینی به روشنی گفت که در "اصول نه با شاه سازش می کنم و نه با خمینی."

در سی و هفت روز نخست وزیری، شاپور بختیار پی در پی در مورد جایگزینی "دیکتاتوری چکمه با دیکتاتوری نعلین" هشدار داد و اصول گزینه سوم را در چهارچوب دموکراسی، آزادی احزاب و رسانه ها، مخالفت با ترور اندیشه، انتقال مسالمت آمیز قدرت ه بوسیله رای مردم در مقابل امر ولی مسلمین، جدایی دین از دولت و اتکای بر تعقل و عقلانیت برای مردم ارایه داد.

او جمهوری اسلامی را "مجهول مطلق" نامید و در مصاحبه با نشریه لومتن در باره گزینه اسلامی آیت الله خمینی چنین گفت:"هیچ‌کس نمی‌داند جمهوری اسلامی وی چیست و اگر کسی به متون گذشته مراجعه کند پشتش به لرزه در‌می‌آید. او نه تعدد گروه‌های سیاسی را می‌پذیرد نه دموکراسی را. می‌خواهد روحانیت قانون الهی را اجرا کند؛ همه چیز اینجا شروع می‌شود و اینجا تمام می‌شود."

دکتر بختیار پیروان خود را کسانی می شناخت که پیش از سخن گفتن می اندیشند. در مقایسه منش سیاسی خود با آیت الله خمینی، دکتر بختیار چنین گفت:"من معتقدم که شما باید آزاد باشید و انتخاب بکنید. من معتقدم که آنچه من می‌‌گویم وحی منزل نیست. من می‌گویم شما آنچه را که من می‌گویم بسنجید با معیار اصول فلسفی و اخلاقی و... [ با مشاوره با هر گونه حزب و] اجتماعی که دارید [و] بعد انتخاب بکنید... ایشان [خمینی] از یک موضعی صحبت می‌کنند که آنچه را که من می‌گویم باید بشود، من از یک موضع دیگری صحبت می‌کنم و آن این است که هرچه من می‌گویم بسنجید با تعقل، بدون هیجان روحی، بدون داد و فریاد و راه خودشان را انتخاب بکنند..."

سرانجام در روز بیست و دوم بهمن ۱۳۵۷، دولت شاپور بختیار سقوط کرد و مردم ایران با جانبداری از انقلاب، گزینه جمهوری اسلامی آیت الله خمینی را انتخاب کردند.

از همان فردای سقوط دکتر بختیار، کار گره گشایی از نخست وزیری او آغاز شد. گروهی این گره را با نام خیانت و سلطنت طلبی گشودند؛ گروهی دیگر این گره را با توجیه جاه طلبی و یا دیرهنگامی نخست وزیری اوگشودند؛ برخی هم با اشاره به روش های دکتر بختیار در خارج از کشور، تصمیم چند سال پیش خود در پشتیبانی نکردن از وی در هنگام نخست وزیری را توجیه کردند.

سلطنت طلبان او را "محلل خمینی" و طرفداران آیت الله خمینی او را سلطنت طلب دانستند. ولی شمار روزافزونی از نویسندگان، اندیشمندان، کوشندگان و زنان و مردانی که در انقلاب بهمن ۵۷ از آیت الله خمینی پشتیبانی کرده بودند و یا در آن هنگام نوجوان و جوان بودند، تدریجا پی برده اند که شاپور بختیار گزینه سومی در تقابل با دو گزینه دیگر پیش روی آنها و ملت ایران گذارده بود.

اعتراف به این مورد به ویژه پس از قتل دکتر بختیار در تابستان سال ۱۳۷۰ در لابه لای خاطرات، مقاله ها، گفته ها و مصاحبه ها و نیز با حضور چهره های گوناگون بر مزار وی در شش اوت هر سال در گورستان مونپارناس پاریس آشکارتر و گسترده تر گشته است؛ چه بسا گروهی از این افراد مانند نگارنده، گشودن گره کار فروبسته دموکراسی و حقوق بشر در ایران را پیشتر از مقصر دانستن دیگران، در باورها، کردار و انتخاب های خود بجویند – انتخاب هایی سرنوشت ساز در "لحظه های بی نظیر تاریخ."[۲]

دکتر بختیار اندیشه ور بود و با آنکه در پایان ترور شد، در ابراز اندیشه اش هرگز زیر بار ترور نرفت. مردی که با سی و هفت روز حکومتش و دعوت مردم به اندیشه ورزی و تامل، اکنون در بیستمین سالروز قتلش، پژواک نوشته تاریخی الکساندرهامیلتون، نظریه پرداز برجسته دموکراسی آمریکا، برای ایرانیان است:"آیا مردمان یک کشور به راستی می توانند شایستگی خود را با تاسیس حکومتی نیکو بر اساس تامل و انتخاب به ثبوت برسانند؟ یا آنکه همواره در تعیین سامانه سیاسی کشورشان تسلیم تند باد حادثه و جبر زمانه می شوند؟ اگر اندک درستی در این دو پرسش وجود داشته باشد، شرایط بحرانی موجود دیگر بار ما را در برابر انتخاب یکی از این دو روش قرار داده است. دوباره مرتکب اشتباه شدن نشانگر بدبختی عمومی نوع بشر است." (مجموعه فدرالیست، ۱۸۷۸).

[۱] نظرات عنوان شده در مقاله در باره این تمثیل از جانب نگارنده است.

[۲]عبارت "لحظه های بی نظیر تاریخ" را نخستین بار در نوشته ای به قلم خسرو سعیدی در باره دکتر غلامحسین صدیقی خواندم

مطالب مرتبط