خلیل ملکی، از انشعاب تا همراهی مصدق

خلیل ملکی حق نشر عکس gggg
Image caption خلیل ملکی در سال ۱۳۱۶ همراه با گروهی که به ۵۳ نفر شهرت یافتند دستگیر، محاکمه و زندانی شد

خلیل ملکی در سال ۱۳۱۶ همراه با گروهی که به ۵۳ نفر شهرت یافتند دستگیر، محاکمه و زندانی شد.

بعضی از اعضای این گروه در مجله غیر سیاسی "دنیا" _که دکتر تقی ارانی منتشر می کرد_ مقاله می نوشتند ولی بیشترشان فقط آن را می خواندند. ملکی در هنگام درس خواندن در آلمان در سالهای بحرانی ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ به سوسیال دموکراسی تمایلاتی پیدا کرده بود ولی مانند اغلب دیگر زندانیان در زندان ۵۳ نفر مارکسیست شد.

با این وصف ملکی پس از شهریور ۱۳۲۰ و رفتن رضاشاه از ایران حاضر نشد در تاسیس حزب توده شرکت کند زیرا که از بیشتر سران آن رفتارهایی را در زندان ۵۳ نفر دیده بود که رفتاری شایسته نمی دانست. حزب توده در چند سال نخست پیدایش و فعالیت خود یک حزب کمونیست نبود و ادعای آن را هم نداشت.

حزب توده بر مبنای جبهه های ملی یا ضد فاشیستی ای تشکیل شده بود که در زمان جنگ در فرانسه، ایتالیا، یوگسلاوی، یونان و سایر کشورهای اروپایی برای مبارزه با نازیسم و فاشیسم پدید آمده بودند. رهبری این جبهه ها را غالبا عناصر مارکسیست تشکیل می دادند ولی چنانکه از عنوانشان پیداست در برگیرنده طیف وسیعی از لیبرالها، سوسیالیست ها، دموکرات ها و کمونیست هایی بودند که به این ترتیب در جبهه ای برای مبارزه با اشغالگران نازی و فاشیست متحد شده بودند.

حزب توده هم در آن زمان جبهه وسیعی بود که طیف وسیعی از فعالان سیاسی را در بر می گرفت، و طبق منشور آن صریحا حزب اصلاح طلبی متعهد به رژیم مشروطه سلطنتی بود. اما این دیری نپائید و بزودی شکافی بین جناح لیبرال و دموکرات و سوسیالیست، از سویی، و جناح کمونیست که رشته رهبری در دستشان بود پدید آمد.

در این بین گروهی از جوانان زبده آن حزب به رهبری هنرمند برجسته عبدالحسین نوشین، مکررا پیش ملکی از رفتار سران حزب خود شکایت می کردند و از او دعوت می کردند که برای اصلاح حزب توده به آنان بپیوندد و آنان را در کوشش برای اصلاح حزب رهبری کند، که بالاخره پذیرفت.

اعتراض اصلی انتقاد کنندگان داخل حزب بر دو محور قرار داشت، یکی دیکتاتوری رهبری در داخل حزب، و دیگری اطاعت همان رهبری از دستورهای سفارت شوروی. این انتقاد کنندگان گروه بزرگی از سازمان ایالتی تهران ( که در کنگره حزب دو سوم آرا را داشت) و بعضا جای دیگری بودند _ مانند خلیل ملکی، اسحق اپریم، احمد آرام، رحیم عابدی، انور خامه ای، فریدون توللی، جلال آل احمد_ که به اصلاح طلبان شهرت یافتند یعنی کسانی که می خواهند حزب را از داخل اصلاح کنند. احسان طبری، نورالدین کیانوری، احمد قاسمی نیز در ابتدا با اینها بودند ولی سر بزنگاه به آن سو رفتند و به دشمن ترین دشمنان اصلاح طلبان بدل شدند.

پشتیبانی رهبری و نمایندگان حزب توده در مجلس چهاردهم از دادن امتیاز نفت به شوروی، حزب توده را اندکی تکان داد ولی برخورد بزرگ بین اصلاح طلبان و رهبری بر سر مسئله آذربایجان پیش آمد. فرقه دموکرات آذربایجان به رهبری کمونیست های آذربایجانی مانند جعفر پیشه‌وری قیام کرده و خواستار خودمختاری برای آذربایجان بودند. در آن زمان آذربایجان در اشغال شوروی بود و علائم و امارات گوناگون نشان می داد که نیت اصلی جداکردن آذربایجان ایران و پیوستن آن به آذربایجان شوروی بود که اسناد و مدارک به دست آمده آن را تایید کرده اند.

اصلاح طلبان حزب توده عقیده داشتند که حزب در این زمینه روش بی طرفی مثبت در پیش گیرد، یعنی ضمن دفاع از حقوق پایمال شده مردم آذربایجان، خود را به قیام دموکرات ها – کمونیست ها متعهد نکنند. رهبری حزب توده هم در ابتدا همین نظر را داشت ولی پس از دریافت دستور از سفارت شوروی تغییر جهت داد سازمان ایالتی حزب خود را در آذربایجان عملا در اختیار پیشه وری گذاشت و از قیام کنندگان پشتیبانی بلا شرط و بی چون و چرا کرد.

حق نشر عکس ggg
Image caption از راست صادق هدايت، بزرگ علوی، عبدالحسين نوشين و بانو لرتا (همسر نوشين)، اطراف تهران

طولی نکشید که شوروی در عوض قولی که دولت ایران برای دادن امتیاز نفت شمال به آن کشور داد ارتش خود را از ایران برد و از پشتیبانی از فرقه دست برداشت. به این ترتیب فرقه و قیام آذربایجان در اندک مدتی فرو پاشیدند و سران آن از مرز گذشتند. این واقعه عملا رهبری فرقه را ورشکست کرد، چنانکه فریدون توللی عضو اصلاح طلبان حزب، قصیده ای خطاب به رهبران آن را با این بیت آغاز کرد:

ای رهبران که تکیه به باد خزان زدید/ برق محن به چادر زحمتکشان زدید

صادق هدایت که اگرچه عضو حزب توده نبود ولی به اصلاح طلبان ارادت داشت و جلسات آنان در خانه او تشکیل می شد در نامه ای نوشت:"خیانت دو سه جانبه بود حالا توده ای ها خودشان را گه مالی می کنند تا اصل واقعه را بپوشانند. به هر حال باید افتخارات گه آلود خودمان را قاشق قاشق بخوریم و به‌به بگوئیم."

رهبری حزب به هیئت اجتماع استعفا کرد و یک هیئت اجرائیه موقت تشکیل شد که نه تن از یازده تن اعضای آن از اصلاح طلبان بودند ولی ملکی پیشنهاد دبیر کلی را نپذیرفت زیرا که حاضر نبود که رابط بین حزب توده و سفارت شوروی باشد. اما این شرایط _دقیقا به خاطر ماهیت حزب توده و روابط آن با شوروی_ دیری نپائید، زیرا که نفوذ و قدرت شوروی و (به همان دلیل) دگردیسی بعضی از سران اصلاح طلبان مانند کیانوری و طبری باعث شد که بار دیگر کار به منوال سابق بازگردد.

در نتیجه عده ای از جوانان اصلاح طلب، بویژه جلال آل احمد و حسین ملک، برآن شدند که دیگر کوچکترین امکانی برای تغییر ماهیت حزب نیست و باید حزب دیگری را بوجود آورند. اصرار این جوانان بود که خلیل ملکی را قانع کرد که انشعاب ۱۳۲۶ را رهبری کند. آنان تشکیل "جمعیت سوسیالیست توده ایران" را اعلام کردند ولی رادیو مسکو بلافاصله آنان را به جاسوسی امپریالیسم انگلیس متهم کرد که طبعا مانع از این می شد که توده های حزب به آنان رو آورند و این سبب شد که از تشکیل جمعیت مزبور منصرف شوند.

در جریان نهضت ملی و حکومت مصدق، ملکی و یارانش، اول با بقائی و هواخواهانش حزب زحمتکشان ملت ایران را تشکیل دادند ولی پس از انشعاب او از این حزب به دلیل مبارزه با مصدق، حزب نیروی سوم را پدید آوردند. این حزب، سوسیالیست، طرفدار(ولی نه بی چون و چرای) دولت مصدق و هواخواه عدم تعهد و استقلال از دو بلوک بود.

به همین دلیل بود که حزب توده جزوه ای به عنوان "نیروی سوم، پایگاه اجتماعی امپریالیسم" منتشر کرد و در آن بدترین تهمت ها و احترامات را به ملکی بست. در واقع حزب توده هیچگاه با ملکی وارد بحث نشد بلکه صرفنظر از آنچه ملکی می گفت و می نوشت، یک روز او را جاسوس انگلیس، روز دیگر نوکر دربار، و باز هم روز دیگر جاسوس سازمان امنیت خواند.

حزب توده از نخست وزیری مصدق در اردیبهشت ۱۳۳۰ تا قیام ۳۰ تیر ۱۳۳۱ حزب توده از هیچگونه تهمت کتبی و شفاهی نسبت به مصدق و همکاران و طرفدارانش دریغ نکرد. پس از قیام ۳۰ تیر لحن حزب توده تا اندازه ای تغییر کرد ولی هیچگاه به یک "اپوزیسیون سازنده" بدل نشد، چنانکه وقتی که در دیماه ۱۳۳۱ مصدق حاضر نشد امتیاز به پایان رسیده شوروی برای ماهیگیری در دریای خزر را تمدید کند حزب توده اعلام کرد که او ماهیگیری شمال را به "دستور اربابانش" ملی کرده است.

ملکی و نیروی سوم اما همچنان به پشتیبانی خود از مصدق و نهضت ملی توام با انتقادها و رهنمودهای سازنده ادامه دادند. این جمله ملکی معروف است که در مخالفت با رفراندم برای بستن مجلس به مصدق گفت: آقای دکتر مصدق این راهی که شما می روید به جهنم است ولی ما تا جهنم به دنبال شما خواهیم آمد.

حق نشر عکس ggg
Image caption این جمله ملکی معروف است که در مخالفت با رفراندم برای بستن مجلس گفت: آقای دکتر مصدق این راهی که شما می روید به جهنم است ولی تا جهنم به دنبال شما خواهیم آمد

تندروی های حزب توده از جمله عواملی بود که قدرت های خارجی و داخلی را از این که شاید قدرت به دست آن حزب بیفتد بیمناک کند، و این در تکوین کودتای ۲۸ مرداد موثر بود. با این وصف در روز ۲۸ مرداد حزب توده با سازمان وسیع و منظم و منسجم خود، سازمان مخفی نظامی که نزدیک به شش صد افسر عضو آن بودند، و داشتن یک انبار مخفی اسلحه، کوچکترین اقدامی در برابر کودتاچیان نکرد. اما از آن مهم تر، در ماه های پس از کودتا که رژیم جدید ضعیف و متزلزل بود، و در عین حال تشکیلات نظامی و مدنی حزب توده کاملا بر قرار سابق بودند بازهم هیچ اقدامی نکرد تا این که اعضایش را گرفتند و سازمان نظامی، اسلحه خانه و چاپخانه روزنامه مردم را کشف کردند و بند از بند آن حزب و اعضایش جدا کردند.

پس از ۲۸ مرداد، ملکی با این که رهبر یک حزب قانونی بود مدتی در زندان فلک الافلاک زندانی شد و بار دیگر در دهه چهل دستگیر، محاکمه نظامی و به جرم "قیام علیه سلطنت مشروطه" محکوم و از همه حقوق اجتماعی از جمله بازنشستگی که به عنوان یک معلم ساده از دولت می گرفت محروم شد و چندی بعد در تنگدستی و تنهایی و انزوا در گذشت.

از انبوهی از جزئیات مهم که بگذریم بزرگترین ویژگی ملکی برای زمان خود (و حتی زمان ما) یکی مخالفت سرسختانه با تئوری توطئه، ودیگری اعتقاد به اصلاح و در نتیجه دیالوگ و سازش اصولی بود، یعنی _ برخلاف همه آن دیگران_ با انقلاب خونین و سیاست حذف دیگران مخالف بود. فقط به عنوان یک نمونه کوتاه از مبارزه او با تئوری توطئه ( آنهم در در سال ۱۳۲۹، در بحبوحه مبارزه برای ملی شدن نفت) در مقاله ای با عنوان "مرض استعمار زدگی" نوشت: از استعمار بریتانیا شبح هولناکی برای ملت ایران ساخته اند و در سایه آن شبح یک محیط بدبینی و بدگمانی و بی ایمانی و عدم اعتماد به نیروی ملت به وجود آورده اند . . . در نیرومندی استعمار هیچ شکی نیست، ولی باید دید این نیرومندی در چیست و این تاثیر در مرگ و ریشه جامعه ما که ورد زبان این آقایان استعمار زده گردیده از کجا سرچشمه می گیرد . . . یکی از بزرگترین و مهمترین عوامل یا اسلحه و ابزار استعمار بر همه مستولی شده همین یاس و بدبینی (است) . . . این عده سیاست بافان و روشنفکران را که به مرض خیالی قادر مطلق بودن استعمار و حقیر بودن ملت ایران دچارند، حقا باید مردمان استعمار زده نامید . . . "

یک نمونه اعتقاد به اصلاح و دیالوگ زمانی پیش آمد که در فروردین ۱۳۴۰ دکتر علی امینی به رغم میل شاه و با برنامه اصلاحات ارضی و اجتماعی نخست وزیر شد. ملکی اعلام کرد، و تا سقوط دولت امینی در تیرماه ۱۳۴۱ ادامه داد، که نیروهای آزادیخواه و ملی باید به امینی فرصت دهند که اصلاحات خود را انجام دهد، و بدون اینکه الزاما در دولت او شرکت کنند او را بکلی نکوبند. او گفت و نوشت که اگر امینی به دست نیروهای ارتجاع و با همکاریهای آزادیخواهان و مخالفان شکست بخورد جانشین آن استبداد مطلقه خواهد بود. اما حزب توده و جبهه ملی دوم با تمام قوا امینی را کوبیدند و در نتیجه خود آنان شکست خوردند و حکومت استبدادی نیز مستقر گردید.

در این دوره ملکی یک بار نوشت که اگر سران جبهه ملی دوم به سیاست حذف ادامه دهند "جبهه ملی به معبد متروکی بدل خواهد شد که رهبران آن فقط بتوانند در مراسم ختم یکدیگر حاضر شوند و از دور سری به علامت آشنائی و تاسف تکان دهند" و عینا همانطور شد.

اما در شرایطی که همه طرفدار سیاست حذف بودند و هر قدرتی می خواست قدرت های دیگری را بکلی محو و نابود کند نتیجه برای ملکی چه شد؟ فقط این که چپ ها به او تهمت بزنند که جاسوس آمریکا است و راست ها او را به اتهام " قیام علیه سلطنت مشروطه و اقدام به مسموم کردن ذهن جوانان " محاکمه نظامی، زندان، و از همه حقوق اجتماعی محرم کنند.