خلیل ملکی، توده ای که حزب را ترک کرد

Image caption خلیل ملکی در راه مبارزه برای برقراری سوسیال دموکراسی در ایران خستگی ناپذیر بود.

خلیل ملکی را به راحتی می توان یکی از شخصیت های ایرانی دانست که بیشترین بدگویی های غیر منصفانه در موردش انجام شده است. حکومت شاه به او بی اعتماد بود، مخالفان تندرو به او بی اعتنایی می کردند و یا به سخره اش می گرفتند، و چپ های استالینیست او را تحقیر و تخطئه می کردند.

با این همه او در راه مبارزه برای برقراری سوسیال دموکراسی در ایران خستگی ناپذیر بود. در کشوری که فلسفه سنتی اش زیر سایه دیدگاه های مانوی رشد کرده، و در فرهنگی که مذهبش هیچ اشتباهی را تحمل نمی کند، او بی وقفه از آشتی و مدارا دم می زد و طرفدار "حد اعتدال طلایی" ارسطویی بود.

او در فرهنگی که روشنفکرانش دستکم در ظاهر از خلوص ایدئولوژیک دم می زدند، عمل گرا بود. برون نمای خلوص تندروها نه تنها بی توجه به واقعیات بود، که به ساده انگاری می مانست. اما عمل گرایی ملکی جسورانه بود و نشان دهنده هزینه ای بود که او بعنوان یک فرد حاضر به پرداخت آن بود.

او بیش از هر کس دیگری سعی کرد با استبداد و جزم اندیشی مارکسی در سطح نظری مبارزه کند، و به همین دلیل هم به هدف اصلی ماشین تبلیغاتی قدرتمند شوروی تبدیل شد.

با بیشتر شدن زهر این حملات، و با ادامه آزار و اذیت حکومت شاه بدلیل پافشاری او بر مبارزه برای دموکراسی و شفافیت در دولت، او بیش از پیش احساس انزوا و خستگی می کرد. گاهی به الکل پناه می برد، و بهانه بیشتری بدست دشمنان دروغسازش می داد. او به هنگام مرگ تنها و در هم شکسته بود.

در سال آخر عمرش حقوق بازنشستگی ناچیزش هم قطع شده بود. اما در سال های اخیر علاقمندی به زندگانی و کتاب هایش افزایش یافته است. گذشت زمان نشان داد که نوشته های او که در آنها "سوسیالیسم" اتحاد شوروی را نوع زیان آوری از کاپیتالیسم دولتی می دانست، درست بوده اند.

خلیل ملکی در سال ۱۲۸۰ (۱۹۰۱ میلادی) در تبریز بدنیا آمد. پدرش بازاری، و از طرفداران انقلاب مشروطه بود. خلیل در کودکی خشونت و هیجان انقلاب را به چشم دید. هنوز دانش آموز ابتدایی بود که پدرش را از دست داد. مادرش دوباره ازدواج کرد، و در نتیجه آن خانواده آنها به اراک کوچ کرد، و ملکی تحصیلش را در این شهر ادامه داد. او برای دوره دبیرستان به تهران رفت و در مدرسه فنی آلمانی ها ثبت نام کرد.

اولین درگیری او با سیاست در همین زمان روی داد. رفتار او در این مقطع از نحوه عملش در باقی عمرش پیش آگهی می داد. او احتیاط و محافظه کاری در انتخاب هدف را همراه با ثبات قدم و پشتکار در پیگیری اهداف داشت که از او شخصیتی توامان محتاط و شجاع، و سنجشگر و سرسخت می ساخت.

این ترکیب ناهمخوان حتی در عادات نوشتاری او هم آشکار است. او از نظر فکری و سیاسی طرفدار مشورت در کارها و تکثرگرایی، یادگیری از دیگران و قبول احتمال خطا در عقایدش بود. انعطاف پذیری ذهنی و تواضع از ویژگی های مثبت مهم او بودند. در عین حال او بخاطر سطح نازل قلمش میان همکاران و دوستانش معروف بود. جملات او اکثرا پیچیده و طولانی بودند، و دنبال کردن استدلال هایش به سختی درک ساختار جملاتش بودند.

اما او از اینکه دیگران نوشته هایش را ویرایش کنند اکراه داشت. یکدندگی او اگر چه باعث پایین ماندن کیفیت نوشته هایش می شد، اما این مشخصه در عالم سیاست نشان دهنده شجاعتش قلمداد می شد. نقش او در اولین اعتصاب زندگیش مثال بارزی از این ویژگی است.

یک بار یکی از معلمان مدرسه فنی آلمانی ها به یکی از دانش آموزان سیلی می زند. دیگر دانش آموزان از این کار خشمگین می شوند و تصمیم به اعتصاب می گیرند، و خواستار اخراج آن معلم می شوند. ملکی با طرح آنچه به گمان او مطالبات غیر معقول بود مخالف بود. در تمام زندگی ملکی، سیاست برای او هنر ممکنات بود.

او طرفدار محافظه کاری و اعتدال بود و نظرش رأی نیاورد. او داشت می آموخت که در سیاست معمولا شور و شعار بر احتیاط و عقل چیره می شود. ملکی با اکراه به اعتصاب پیوست. اما با اولین هشدار مدیریت مدرسه صف دانش اعتصاب کنندگان ترک خورد و تقریبا همگی سر کلاس برگشتند. در این بین ملکی استثنا بود. او بر سر موضعش ایستاد و در نتیجه از مدرسه اخراج شد.

او افسرده شده بود. به فکر پناه بردن به اتحاد شوروی افتاد که تنها کشور همسایه ای بود که کوچکترین امیدی به آن داشت. خوشبختانه قبل از این که دست به اقدامی برای اجرای این ایده نابخردانه بزند، به لطف کمک های یک دوست دوباره به مدرسه فنی برگشت.

اما فرشته نجات واقعی او در سال ۱۳۰۷ (۱۹۲۸ میلادی) به سراغش آمد. او در این سال بعنوان یکی از دریافت کنندگان بورس های پر طرفدار دولتی برای تحصیل در خارج از کشور انتخاب شد. او به همراه گروهی از دانشجویان، که بعضی از چهره های سیاسی درخشان آینده مملکت در میان آنها بودند، به آلمان رفت تا در رشته مهندسی شیمی تحصیل کند.

آلمان دوره جمهوری وایمار در آن روزها محل تلاقی تندروهای نازی و کمونیست بود، و زیاد طول نکشید که ملکی هم به یک حلقه کوچک دانشجویان چپی ایرانی پیوست، که رهبری آن را دکتر تقی ارانی بر عهده داشت. او در خاطراتش می نویسد: "ما کمونیسم را انتخاب نکردیم. کمونیسم ما را انتخاب کرد."

قبل از اینکه ملکی مدرک دکترایش را بگیرد، ناگهان بورس تحصیلی اش قطع شد. او با سفارت ایران بخاطر تلاش آنها برای پرده پوشی در مورد خودکشی یک دانشجوی بورسیه دیگر درگیر شد. ملکی به ایران بازگشت و در دانشگاه تربیت معلم ثبت نام کرد. او بعد از فارغ التحصیلی بعنوان معلم شیمی مشغول بکار شد.

تحصیلات او در رشته شیمی بعدها در بسیاری از نوشته های فلسفی او نمود پیدا می کند؛ آنجا که خواننده را به نظریات علمی ارجاع می دهد و به دفعات جامعه و انسان ها را با موجودات بیولوژیک و شیمیایی مقایسه می کند.

ملکی دو سال بعد از بازگشتن از آلمان با صبیحه گنجی آشنا شد که معلم زیست شناسی بود و به خانواده ای تعلق داشت که به خاطر دموکراسی خواهیشان معروف بودند. ملکی و صبیحه گنجی نهایتا با هم ازدواج کردند. همسرش در باقی عمرش استوارترین طرفدارش باقی ماند. گفته می شود بدون کمک او "ملکی هیچگاه نمی توانست کارش را به انجام برساند. همسرش تنها کسی بود که هیچگاه رهایش نکرد."

ارتباط ملکی در حول و حوش زمان ازدواجش دوباره با دوستش دکتر ارانی برقرار شد. دکتر ارانی می خواست مجله ای بنام دنیا منتشر کند. این مجله قرار بود به نشر آرا و عقاید بپردازد و گرایش آشکاری به ایده های چپی داشت. دیری نگذشت که پلیس همه کسانی که با مجله در ارتباط بودند، از جمله ملکی را دستگیر کرد. آنها ۵۳ نفر بودند و بواسطه کتابی از بزرگ علوی مشهور شدند.

بزرگ علوی که نویسنده بود، خود در میان دستگیرشدگان بود و بعدها خاطرات دوران زندانش را در کتابی بنام پنجاه و سه نفر منتشر کرد. از آن موقع تاکنون خاطرات عده زیادی از زندانیان دیگر هم چاپ شده، و اوضاع و روابط درون این گروه در دوران پیش از زندان، و نیز در خود زندان و بعد از آن را شرح داده است. کتاب خاطرات سیاسی ملکی هم بطور مفصل به روزهایی که در زندان گذرانده می پردازد.

بدترین خاطره ملکی از این دوران مرگ اولین فرزندش است. نوزاد زمانی بدنیا آمد که او در زندان بود. به همین دلیل هم فرزندش را تنها از پشت میله ها دیده بود. علاوه بر این، به باور ملکی، به احتمال قوی رفت و آمدهای مکرر همسرش بین محل زندگیش در اراک و زندانی در تهران که ملکی در آن در حبس بود، یکی از علل مرگ نوزاد بود.

حق نشر عکس no credit
Image caption سقوط رضا شاه زندگی ملکی را تغییر داد. او از زندان آزاد شد و به جامعه ای پیوست که تازه داشت دموکراسی را تجربه می کرد

او در نامه تاریخی اش به مصدق در سال ۱۳۴۳ (۱۹۶۴ میلادی) به تفصیل درباره همسرش و روحیه مستقل او، و تمایلش به بر دوش گرفتن مسوولیت اداره خانواده، و حتی قبول تأمین هزینه های مالی آن در زمانی که ملکی در زندان و یا مشغول فعالیت سیاسی بود، می پردازد. او در این نامه به سوگ از دست دادن فرزند هم اشاره می کند.

سقوط رضا شاه زندگی ملکی را تغییر داد. او از زندان آزاد شد و به جامعه ای پیوست که تازه داشت دموکراسی را تجربه می کرد. به استثنای دکتر ارانی که به طرز مشکوکی در زندان درگذشت، بسیاری از اعضای گروه ۵۳ نفر برای تشکیل حزب توده ایران متحد شدند.

این حزب از همان بدو تأسیس مرهون اتحاد شوروی بود، و با وجود آرزوها و نیت پاک بسیاری از اعضا، نهایتا به ابزاری برای پیشبرد سیاست خارجی شوروی و جاسوسی برای این کشور تبدیل شد. ملکی در ابتدا از عضویت در این حزب سر باز زد.

او در خاطراتش از اینکه شاهد فساد و ضعف اخلاقی بسیاری از رهبران حزب بوده حکایت می کند. او نهایتا به نگرانی های اولیه اش غلبه می کند و به حزب می پیوندد، و بلافاصله به یکی از نظریه پردازان اصلی آن تبدیل می شود.

ملکی کمی بعد از پیوستن به حزب با بخش اعظم کادر رهبری حزب دچار تنش می شود. نقاط اختلاف و افتراق میان آنها کم نبود. ملکی طرفدار دموکراسی بیشتر در درون حزب و استقلال بیشتر نسبت به شوروی و توجه بیشتر به واقعیات ایران بود. این اختلافات در زمان بروز مسأله آذربایجان به اوج خود رسید. اتحاد شوروی از سال ۱۳۲۰ (۱۹۴۱ میلادی) این بخش از ایران را اشغال کرده بود، و بدون اطلاع حزب توده، فرقه دموکرات را در این منطقه تشکیل داده بود.

از سال ۱۳۲۳ (۱۹۴۴ میلادی) این حزب بنحو فزاینده ای به یک جنبش جدایی طلب شبیه شده بود. علاوه بر آن، شوروی به حزب توده دستور داده بود تشکیلاتش در منطقه آذربایجان را منحل کند و از اعضایش بخواهد به فرقه دموکرات بپیوندند. ملکی از طرف کمیته مرکزی حزب برای بررسی وضعیت و تهیه گزارش به آذربایجان اعزام شد.

او در آنجا با وضعیت هولناکی روبرو شد. شوروی ها مثل یک نیروی اشغالگر رفتار می کردند، و افسران آنها حتی با کمونیست های ایرانی هم برخوردی تحقیر آمیز داشتند. ملکی صفوف جنبش کمونیست در این منطقه را پر از افراد فرصت طلب یافت. پس از بازگشت از آذربایجان، ملکی آماده ترک حزب و تأسیس حزبی مستقل تر، و دارای گرایشی اصلاح طلبانه تر بود.

طرح او نهایتا منجر به بزرگترین انشعاب در حزب توده شد. اهمیت این انشعاب باعث شد روایت های زیادی در مورد ریشه و سیر رویدادهای منجر به آن ایجاد شود. حزب توده، درست مانند دیگر احزاب تمامیت خواه، ادعا کرد که ملکی از حزب "اخراج شده". ظاهرا در کتاب های مرجع مارکسیسم هیچکس نمی تواند به خواست خود حزب را ترک کند، و همه افراد نامطلوب از آن "اخراج" می شوند. روایت رسمی قضیه جدایی ملکی از حزب توده هم همین طور بود: او در آستانه اخراج از حزب بوده، و برای همین هم پیشدستی کرده و ادعای "انشعاب" از حزب را کرده است.

بعد از جدایی از حزب توده، اضطراب و نگرانی ناشی از آن، و از آن مهمتر شوک حملات وحشیانه و بی رحمانه و ترور شخصیت رادیو مسکو و ملازمان ایرانی آن، ملکی را دچار یأس و سرخوردگی شدید کرد. او تصمیم گرفت کلا از عالم سیاست کنار بکشد و تا آستانه خودکشی پیش رفت. مثل هزاران "مومن واقعی" در سراسر جهان، ملکی فکر می کرد اتحاد شوروی به رهبری استالین (که قرار بود رهبری با "خرد بی پایان" و "عادل" باشد) در میان جامعه ساخته دست بشر تاکنون، کمترین فاصله را با آرمانشهر دارد.

حق نشر عکس Getty
Image caption ملکی مثل بسیاری دیگر از معتقدان به افسانه شوروی، ساده لوحانه معتقد بود اگر در این کشور نابرابری هایی وجود دارد، و اگر رفتار شوروی در ایران به شکل گستاخانه بر ملی گرایی بنا شده، به خاطر این است که استالین و رفقای "بلشویک راستین" او در بی خبری نگاه داشته می شوند.

ملکی مثل بسیاری دیگر از معتقدان به افسانه شوروی، ساده لوحانه معتقد بود اگر در این کشور نابرابری هایی وجود دارد، و اگر رفتار شوروی در ایران به شکل گستاخانه بر ملی گرایی بنا شده، به خاطر این است که استالین و رفقای "بلشویک راستین" او در بی خبری نگاه داشته می شوند. تصور ملکی این بود که تنها کافیست کسی واقعیت را به آنها بگوید، و آنها پذیرای آن خواهند بود. اما به تلخی غافلگیر شد.

کارزار رادیویی بی رحمانه شوروی علیه ملکی و دیگر "برهم زنندگان یکپارچگی حزب" تنها حمله از این دست نبود. خود حزب توده که در آن هنگام به استفاده از "روش های کثیف" معروف بود، اقدام علیه ملکی را شروع کرد. استراتژی آنها این بود که ملکی را اگر نه آلت دست شاه، دستکم هم پیمان حکومت او و بریتانیایی ها نشان دهند. یکی از اولین اقدامات آنها چاپ تلگرافی بود که علی الظاهر امضای ملکی را در پای خود داشت و در روز سوء قصد به جان شاه ارسال شده بود.

این تلگراف که در یکی از دو روزنامه پر تیراژ آن روزهای تهران چاپ شد، به "حمله ناجوانمردانه و خائنانه" به شاه اعتراض می کرد. اعضای بلند پایه حزب توده گمان می کردند با این کار ملکی را در وضعیتی دو سر باخت قرار داده اند. اگر او جرأت می کرد ارسال تلگراف را تکذیب کند، دچار خشم حکومت می شد.

معنی چنین تکذیبی این بود که او از سوء قصد به جان شاه متأسف نشده است. اما اگر همانطور که آنها امیدوار بودند، ارسال تلگراف را انکار نمی کرد، می توانستند او را "سلطنت طلب" جا بزنند. آنها همواره تکرار می کردند که دلیل بریدن او از حزب این بوده که با حکومت و بریتانیایی ها زد و بند کند. اما ملکی بلافاصله دسیسه گران حزب توده را با صدور بیانیه ای در همان روزنامه غافلگیر کرد، و ارسال تلگراف کذایی را تکذیب کرد.

ملکی تا سه سال بعد از جدایی دردناکش از حزب توده فعالیت سیاسی نداشت. اما با بالا گرفتن منازعات بر سر ملی کردن صنعت نفت در اواخر دهه ۲۰ (دهه ۴۰ میلادی)، ملکی تصمیم گرفت دوباره وارد عرصه شود. او این کار را قبل از هر چیز به تشویق جلال آل احمد انجام داد. آل احمد در بقیه عمر ملکی دوست و مدافعی خستگی ناپذیر و قابل اعتمادی برای او بود. ملکی به درخواست آل احمد به یک چهره سیاسی سرشناس ضد کمونیست و جنجالی بنام مظفر بقایی کرمانی پیوست. آنها با هم حزب زحمتکشان ایران را تأسیس کردند. برنامه آنها دفاع از دولت مصدق و مبارزه با کمونیست ها بود.

حزب زحمتکشان برای حدود یک سال در زمینه جذب توده مردم و توانایی بسیج آنها برای حمایت از دولت مصدق با حزب توده برابری می کرد. اما مجموعه ای از اتفاقات به اختلافات فزاینده ملکی و بقایی دامن زد. بقایی هر روز بیشتر از مصدق دلزده می شد و می خواست از آنچه بیشتر شدن جنبه استبدادی حکومت مصدق می خواند انتقاد کند. اما ملکی در حمایت از مصدق راسخ بود.

نهایتا در یک جلسه تبادل نظر دسته ای از فعالان حزب که طرفدار ملکی بودند بقایی را به همدستی با دربار متهم کردند، و میان دو طرف برخورد پیش آمد. ملکی از جلسه بیرون رفت و حزب زحمتکشان دچار انشعاب شد. پیروان ملکی خود را "نیروی سوم" خواندند، عنوانی که ایده مارشال تیتو [رهبر یوگسلاوی] را تداعی می کرد که امیدوار بود راهی متمایز از نظام سرمایه داری آمریکایی و سوسیالیسم شوروی پیدا کند.

در همین دوره بود که ملکی انتشار و ویرایش بخشی از نشریه ای را آغاز کرد که بیانگر عقاید و ایدئولوژی "نیروی سوم" بود. این مجله تداعی کننده خلق و خوی ملکی هم بود، و نشانه ای بود از توانایی او در گرد هم آوردن مردان و زنانی با توانایی ذهنی و هنری بالا. هیأت تحریریه مجله را بعضی از تأثیرگذارترین صداهای ادبیات مدرن ایران تشکیل می دادند.

جلال آل احمد و همسر نویسنده اش سیمین دانشور، و شاعر نامدار،علی زهری، بهمراه ملکی عضو هیأت تحریریه مجله بودند. علاوه بر آن فهرست بلند بالایی از چهره های درخشان هم در مجله می نوشتند. نگاهی به نمونه ای از محتوای مجله بهترین نشانه از آرمان های فرهنگی و سیاسی آن بود.

برای مثال، شماره ویژه سال نوی آن در سال ۱۳۳۰ حاوی مقاله ای بود در مورد جنبش منشور گرایی در انگلستان، و نیز ترجمه شعری از ویستن هیو اودن، مطلبی انتقادی از زندگی روزمره در اتحاد شوروی، مقاله ای در تمجید از نقش دانشمندان اسلامی در رشته فیزیک در قرن دوازدهم میلادی، مطلبی انتقادی در مورد علم ژنتیک در شوروی، داستان کوتاهی به قلم توماس مان، و مقاله ای از خود خلیل ملکی که در آن به شباهت های اتحاد شوروی و آلمان نازی اشاره می کند و کمونیست های ایرانی طرفدار شوروی را "ستون پنجم" یک دولت امپریالیستی معرفی می کند.

حق نشر عکس ISNA
Image caption جلال آل احمد و همسر نویسنده اش سیمین دانشور، و شاعر نامدار،علی زهری، بهمراه ملکی عضو هیأت تحریریه مجله بودند

پشت جلد مجله تبلیغی در مورد انتشار قریب الوقوع ترجمه فارسی رمان معروف ضد تمامیت خواهی و ضد شوروی آرتور کوستلر، بنام ظلمت در نیمروز است. مترجمان کتاب مرتبآ در این مجله می نوشتند و ارتباطشان با ملکی باعث می شد استالینیست ها کتاب های آنها را در لیست سیاه قرار دهند و آنها را صرفا "تبلیغات امپریالیستی" بخوانند.

در حالی که صفحات مجله به موضوعات مختلف ادبی، فلسفی و اجتماعی اختصاص داده می شد، مسائل روز ایران و سرنوشت دولت مصدق هیچگاه در میان مطالب آن غایب نبودند. ملکی در بسیاری از مواقع تمجید از مصدق را با انتقاد مودبانه، اما در عین حال جدی سیاست های او در هم می آمیخت. او مصدق را به نداشتن برنامه برای حل مشکلات ایران متهم می کرد.

درست یک سال پیش از کودتای مرداد ۱۳۳۲ ملکی با ناکافی دانستن مبارزه با دشمن خارجی، مصدق را سرزنش کرد. او می گفت دولت هیچ برنامه برای پایان دادن به نابرابری ها در ایران ندارد. او همچنین مصدق را بخاطر ناتوانی در تأسیس یک حزب سیاسی مورد انتقاد قرار می داد. ملکی سقوط مصدق را در صورت تغییر ندادن سیاست هایش قطعی می دانست.

پیش بینی ملکی درست از آب در آمد. سقوط مصدق ضربه ویرانگری برای ملکی بود. او با آنکه مخالف سرسخت بعضی از جنجالی ترین تصمیمات نخست وزیر (بخصوص تصمیم به برگزاری همه پرسی برای انحلال مجلس و در نتیجه دادن بهانه قانونی به شاه برای عزل او از نخست وزیری) بود، با وجود مخالفتش با مصدق پیر و خسته، به او گفته بود که "من تا جهنم به دنبال شما می آیم".

با شکست جنبش و مخفی شدن سران دولت، و بازگشت شاه به قدرت، ملکی افسرده و سرخورده شد. او هم مخفی شده بود و اولین فکری که به ذهنش رسید خودکشی بود. اما بعد از سه روز از این فکر منصرف شد.

حق نشر عکس ggg
Image caption ملکی سقوط مصدق را در صورت تغییر ندادن سیاست هایش قطعی می دانست.

به گفته خودش تنها چیزی که زنده نگاهش می داشت عشق به خانواده اش بود. روز دوم شهریورر ۱۳۳۲، درست قبل از اینکه خود را تسلیم کند، نامه سرگشاده پر حرارتی به مردم ایران نوشت. این نامه که هرگز منتشر نشده، شرایطی که به شکست جنبش منجر شد را به تفصیل توضیح می دهد.

ملکی نامه را با حمله به ایالات متحده، انگلستان و شوروی بخاطر دست داشتن در سرنگونی مصدق شروع می کند. او از پیروانش می خواهد "جنبش" را "زنده" نگه دارند و بخاطر تندروی کودکانه چپی ها و یا قساوت دست راستی ها از راهشان برنگردند. او به پایبندی بر "اصلاحات قانونی و مسالمت آمیز" بعنوان تنها راه مشروع برای اصلاح اوضاع ایران و دیگر جوامع تأکید می کند.

او حزب توده را دشمنی حتی خطرناکتر از خود حکومت می داند و آنها را "متحجرترین و خطرناکترین نیروی امروز جهان" می خواند. موضوع مبارزه با کمونیست ها در باقی عمر ملکی موضوع ثابت ایدئولوژی او باقی ماند. او بارها تلاش کرد حکومت را متقاعد کند که گروه او باید اجازه یابد به خاطر ایدئولوژی چپگرای معتدل و مخالفت انعطاف ناپذیرش با کمونیسم به صورت آشکار و قانونی در فرآیند سیاسی کشور شرکت کند. اما همه درخواست های او بی نتیجه ماند. هر بار بعد از چند ماه تحمل، دوره ای از سرکوب شروع می شد و او و همقطارانش به زندان فرستاده می شدند.

دومین تجربه حبس طولانی او بعد از وقایع مرداد ۱۳۳۲ پیش آمد. ملکی بعد از تسلیم خود برای حدود دو سال زندانی شد. او می نویسد بدترین شکنجه ها را نه از مأموران پلیس، که از اعضای حزب توده دید که او را دشمن عقیدتی خود می دانستند. او به مقامات شکایت کرد، اما این شکایت حاصلی نداشت.

او بلافاصله پس از آزادی از زندان مطلبی طولانی علیه قرارداد نفتی که ایران قرار بود با کنسرسیوم شرکت های نفتی غربی امضا کند نوشت. این متن در اختیار دوست و همفکر قدیمی اش محمد درخشش قرار گرفت که شجاعانه قبول کرد کل آن را در مجلس، که در آن بواسطه نمایندگی اش در آن دارای مصونیت بود، بخواند. شاید بتوان این سخنرانی را سخت ترین سخنرانی انتقادی علیه قرارداد کنسرسیوم در مجلس ایران دانست.

برای ملکی و نسلی از ترقی خواهان بعد از جنگ [جهانی دوم] ایران، سال های اواسط دهه ۳۰ هجری شمسی سال های تن دادن از سر ناچاری و دلسردی به شرایط موجود بود. شعرا از اصطلاحاتی مثل "شب های تاریک" و "زمستان های سرد" استفاده می کردند. ملکی هم برای مدت کوتاهی از سیاست دست کشید و به شغل معلمی باز گشت.

او چند مقاله و کتاب را به فارسی ترجمه کرد. ملکی در اواخر دهه ۳۰ تصمیم گرفت دوباره گروه سوسیالیستی اش را راه اندازی کند. او بمدت دو سال مخفیانه جلسات منظمی با اسدالله علم، معتمدترین مشاور و دوست شاه، و وزیر کشور وقت داشت. این ملاقات ها با اطلاع قبلی همقطاران ملکی انجام می شد. ملکی در یکی از این جلسات نسخه ای از پیش نویس برنامه حزب را به علم داد و از او خواست آن را به پادشاه ارائه کند و نظر او را جویا شود. علم در جریان یکی از ملاقات های بعدی به ملکی پیشنهاد کرد با شاه ملاقات کند. علم گفت: "اعلیحضرت خود در اعماق وجودشان سوسیال دموکرات هستند". ملکی بعد از مشورت با دوستانش با انجام ملاقات موافقت کرد.

این دومین ملاقات او با شاه بود. اولین دیدار در اردیبهشت ۱۳۳۲ روی داد، زمانی که روابط میان شاه و مصدق رو به تیرگی رفته بود. در همان زمان ملکی هر دوشنبه شب با مصدق ملاقات می کرد. حزب نیروی سوم او یکی از متحدان قدرتمند دولت تحت فشار مصدق به حساب می آمد.

اولین ملاقات با شاه سه ساعت به درازا کشید. بنا به گفته ملکی، او تلاش کرده بود شاه را به سازش با نخست وزیر متقاعد کند، اما موفق نشده بود. شاه در عوض از خطرات کمونیسم صحبت کرده بود و اشاره کرده بود که با ادامه نخست وزیری مصدق کمونیست ها از پیروزی خود مطمئن هستند. او به ملکی گفته بود: "اگر کمونیست ها به قدرت برسند، شما یکی از اولین کسانی خواهید بود که کشته خواهید شد".

ملکی چکیده ملاقات را برای مصدق تعریف کرده بود و در جواب شنیده بود: "این مرد جوان تحت تأثیر و نفوذ بریتانیایی ها و آمریکایی هاست". ملکی ادعا کرده به مصدق گفته که از لحن سخنان شاه معلوم بوده که برنامه هایی برای کنار زدن نخست وزیر در جریان است. او همچنین به نخست وزیر توصیه کرده بود که برای تأمین امنیتش از گاردی ویژه استفاده کند. مصدق با این نظر موافق بود، اما پیش از آنکه چنین واحدی را ایجاد کند با وقایع مرداد همان سال از قدرت کنار رفت.

ملاقات دوم ملکی با شاه در شرایط متفاوتی انجام شد. این بار شاه به مراتب قدرتمندتر بود و کنترل کامل کشور را در دست داشت. او از سوی آمریکایی ها تحت فشار بود تا با آوردن نیروهای تازه، بخصوص جبهه ملی، جان تازه ای به دولت بدهد. ملکی قرار بود در این میان نقش واسطه را بازی کند. اما مذاکرات بی نتیجه ماندند. هیچیک از طرفین به دیگری اعتماد نداشتند، اما مثل ملاقات اول، این بار هم ملاقات با شاه به رقبای ملکی بهانه داد که او را بعنوان "عامل حکومت" مورد حمله قرار دهند.

Image caption ملاقات دوم ملکی با شاه نیز بی نتیجه ماند. هیچیک از طرفین به دیگری اعتماد نداشتند

یکی از جالب ترین دوره های زندگی ملکی زمانیست که خرد و واقع گرایی او، و هشیاری و بیزاری او از گزافه گویی های دهان پرکن نظریه پردازان کاملا آشکار شد. این دوره در حد فاصل اعلام اصلاحات مورد نظر شاه در سال ۱۳۴۰ و قیام خرداد ۱۳۴۲ و مطرح شدن آیت الله خمینی به عنوان یک رهبر بود.

صداقت و واقع گرایی ملکی، و آمادگی او برای حرکت در خلاف جهت مد سیاسی روز در نوشته های آن روزهایش کاملا به چشم می خورد. تحلیلی که او به نام کمیته مرکزی "جامعه سوسیالیست های ایران" نوشت، مثال بارزی از خلوص و واقع گرایی اوست. او اعلام کرد که شاه با اتخاذ و اجرای برخی از خواسته ها و شعارهای اصلی اپوزیسیون، ابتکار عمل سیاسی را بدست گرفته است.

او برآورد می کرد که حتی در صورت برگزاری انتخابات آزاد، سهم اپوزیسیون چیزی بیشتر از چند کرسی نخواهد بود. او بعدها در نامه ای به مصدق از رهبران جبهه ملی به خاطر ناتوانی در درک ماهیت و گستره اصلاحات شاه، ضعفشان در ابتکار بخرج دادن و تشکیل دولت در موقعی که موقعیت آن نصیبشان شد، و فرصت طلبی رقت انگیزشان گلایه کرد. نهایتا ناتوانی جنبش سکولار، و ظهور آشکار رهبری روحانیون که ارزش هایشان با همه اعتقادات ملکی در تضاد بود، باعث در سال ۱۳۴۲ تصمیم به ترک ایران بگیرد.

ملکی به همراه پسر کوچکترش به وین رفت (پسر بزرگترش در آن زمان در ایتالیا تحصیل می کرد). او در آنجا دچار حمله قلبی خفیفی شد و حدود یک ماه در بیمارستان بستری بود. پزشک متخصص قلب به او توصیه کرد رژیم غذایی اش را تغییر دهد و دیگر الکل ننوشد. او با نقل حکایتی از ابن سینا به پزشک جواب داد.

بنابر این حکایت، بیماری از ابن سینا می پرسد چگونه می تواند عمرش را دراز کند. ابن سینا فهرستی بلند از توصیه های مربوط به رژیم غذایی به او می دهد. چند روز بعد بیمار و پزشک بطور تصادفی مهمان کسی بودند. ابن سینا مشغول خوردن خوراک های خوشمزه بود. بیمار که از پرخوری حکیم متعجب شده بود، از او می پرسد: "چرا خود از توصیه هایی که به من کردی پیروی نمی کنی؟" ابن سینا در جواب می گوید: "برای تو طول زندگی مهم است، اما برای من عرض آن هم به همان اندازه مهم است. این رژیم غذایی برای عرض عمر مفید است."

برای ملکی هم عرض زندگی به اندازه طول آن اهمیت داشت، و به باور ملکی الکل "از ملزومات عرض دادن به زندگی" بود. علاوه بر آن، به احتمال زیاد الکل برای ملکی حکم نوعی دارو برای مبارزه با اضطراب ناشی از زندگی سیاسی اش را داشت. او در نامه ای به دوست و همقطار معتمدش، دکتر امیر پیشداد، نوشت: "این دکترها که از ترک الکل حرف می زنند، نمی دانند ما اینجا چه می کشیم." ملکی بعد از حدود یک سال و نیم به ایران برگشت.

بعد از بازگشت به تهران، ملکی از توصیه های پزشکانش برای پوشاندن کارهای سیاسی استفاده کرد. او به یکی از بازجویان ساواک گفته بود که سیاست را رها کرده، چرا که "پزشکان شرکت در هر گونه فعالیت هیجانزا را برایم ممنوع کرده اند." اما سیاست در خون او بود. او در احیای مجله، و نیز تشکل سیاسی اش نقش مهمی ایفا کرد. او به ساواک می گفت که صداهایی نظیر او پادزهری برای خطر عقاید مارکسیستی قشری است.

بعد از اینکه جرأت کرد با یک نماینده عضو حزب کارگر مجلس بریتانیا ملاقات کند، بار دیگر دستگیر، و به سه سال زندان محکوم شد. رهبران سوسیالیست جهان بشدت با این حکم مخالفت کردند. بعد از حدود یک سال و نیم ساواک تصمیم گرفت که از آزار ملکی دست بردارد چون فهمید که او بیمار و در آستانه مرگ است.

ساواک در گزارشی به این نتیجه رسید که ''اگر او در زندان بمیرد از او قهرمانی خواهند ساخت". به همین خاطر توصیه کرد که او عفو شود. در این زمان ملکی با استفاده از جلال آل احمد تماسهای خود را با اسد الله علم ادامه داد از همین طریق از علم خواست که اسباب آزادیش را فراهم کند. این تلاش به ثمر رسید و ملکی نه تنها آزاد شد بلکه با دخالت دفتر علم کاری در مرکز تحقیقات علوم اجتماعی به او واگذار شد. اما مدت فعالیتش در آن مرکز کوتاه بود وقتی که ملکی تصمیم گرفت با یکی از فعالان حقوق بشر آمریکایی که به ایران آمده بود ملاقات کند شاه سخت بر آشفت و دستور داد که ملکی را از همه کارهایش عزل کنند. وی نه تنها از کار در این مرکز کنار گذاشته شد، بلکه حقوق بازنشستگی هم قطع شد.

برای گذران زندگی ملکی بخشی از خانه خود را اجاره داد. هر روز بیشتر و بیشتر الکل می نوشید. چندین بار دوستان و اقوامش او را در اطراف منزل بی حال یافتند. بالاخره در ۲۲ تیر ماه ۱۳۴۸ (۱۳ ژوییه) خلیل ملکی در گذشت. در آن زمان مردی تنها بود حدود صد نفر در مراسم تدفینش شرکت کردند. وصیت کرده بود که در احمد آباد دفنش کنند، می‌خواست نزدیک مصدق باشد. اما به دلایلی که روشن نیست خواست ملکی اجابت نشد.

برگرفته از کتاب صد چهره قرن بیستم، نوشته عباس میلانی