سیاوش کسرائی و صلیبی که خود بر دوش نهاد

سیاوش کسرائی حق نشر عکس s
Image caption برایم قراری با سیاوش کسرائی گذاشته بودند. از سازمان درخواست کرده بود که به دیدارش برویم

روزهای سخت ضربات سال های ۶۱ و ۶۲، سال های ترس خوردگی، فرار، ایستادگی، شکستن؛ سال اندوه، دورانی که هیچکس جرئت ایستادن در پشت سرت و حمایتت را نداشت؛ قصابان ساطور به دست بر سر گذرگاه ها!

گرم رو آزادگان در بند روسپی نامردمان در کار شهر سیلی خورده هذیان داشت بر زبان بس داستانهای پریشان داشت!

برایم قراری با سیاوش کسرائی گذاشته بودند. از سازمان درخواست کرده بود که به دیدارش برویم. خیابان بهار ساعت چهار بعد از ظهر. از پائین خیابان به طرف بالا می روم؛ قرار است از روبرو بیاید. یک سالی می شود که او را از نزدیک می شناسم. از جلسات مشترک شعبه مرکزی تبلیغات حزب و سازمان. همیشه خونگرم و سرزنده. خوش لباس بود و با شور صحبت می کرد. من یکی از بهترین خاطرات خود را از این شعبه دارم. از ابوتراب باقرزاده، سیاوش کسرائی، مهرداد فرجاد، اصغر محبوب و چند باری از احسان طبری. برای فرد جوانی مثل من، حضور آنها نعمتی بود. جلسات مشترک با هنرمندان حزب و سازمان زیباترین حس ها را در من زنده می کرد. نقاشان، موسقیدانان، شاعران... چه لحظات نابی که " پرندگانش به منقار می بردند."

کسرائی را دیدم که همراه زنی بلندبالا که درست به یادم نیست چادر به سر داشت یا مانتو پوشیده بود، از روبرو می آمدند. سبیل اش را زده بود با پیراهنی سفید که روی شلوار انداخته بود، با یک عینک ته استکانی گرد و موهای کوتاه شده مدل قیصری. درست شکل برتولت برشت. زن همراهش چشم های زیبائی داشت. قهوه ای مایل به زرد که با دقت مراقب او بود. وقتی بهم رسیدیم با شور دستم را گرفت و گفت: "بهروز جان، دیدی نامردها چه کردند؟" بلافاصله چشمانش پر از اشک شد. به شوخی گفتم:" چطورید رفیق برشت؟ آلمان کجا، ایران کجا؟ " خندید. گفتم: "اگر به خاطر سیاوش کسرائی بودن شما را نگیرند، قطعاً به خاطر برشت بودن خواهند گرفت. مجبورتان خواهند کرد که بگوئید تفنگ های ننه کارار کجاست؟" باز خندید و گفت: "به راستی شکل برشت شده ام؟ " گفتم:"دقیقاً "

به طرف یک خیابان فرعی رفتیم. هیجان زده بود، تند تند صحبت می کرد. می گفت: "جایم نسبتاً امن است، از امکانات مهری همسرم استفاده می کنم. اما اگر مسئله ای پیش بیاید آیا می توانید، آیا امکانی دارید که مرا جابجا کنید؟ آیا برای من جائی دارید؟" گفتم:" جای شما در قلب ماست، بسیار خوشحال خواهیم شد."

از جیبش کاغذ لوله شده ای بیرون کشید. گفت: "آخرین شعرم است می خواهم آنرا در اولین شماره نشریه کار چاپ کنید. عنوان اش "تهمتن در زنجیر" است. خواهش می کنم. این بسیار مهم است. برای دادن روحیه به بچه های حزب و سازمان، برای بچه هائی که با نخستین تجربه تلخ زندگی شان روبرو می شوند. این تلخ ترین روزهای حزب است، تلخ تر از سالهای سی و دو. من آن سالها و سالهای بعد را دوام آوردم، زندگی کردم، کار خوبی داشتم. اگرچه بارها به زانو درآمدم اما بلند شدم؛ اما این بار، این ها انسان را به زانو در نمی آورند، زیر پا می اندازند، له می کنند. خودش را، شخصیتش را، غرورش را. اینها با غرور روشنفکران یک ملت کار دارند. چرا که بدون شکستن این غرور، فرومایگان چگونه می توانند عرض اندام کنند؟ نباید بگذارید یک شاعر ملی و توده ای زیر پا بیفتد. این بار فرق می کند و ظرفیت آدمها متفاوت است. قهرمانی انسانها متفاوت است."

می گویم:"درک می کنم. هرچه از دستمان برآید کوتاهی نخواهیم کرد. شعرتان را همین امشب به نشریه کار می رسانم."اندکی آرام شد.

می گوید: "یاد رفقا بخیر. فکر می کنی با آن نازنینان چه می کنند؟" باز اشک در چشمانش حلقه می زند. بی اختیار به یاد طبری می افتم. به نخستین جلسه در خانه سمیرا ابراهیمی، نقاشی که کارهایش را بسیار دوست داشتم. طبری در آن جلسه برایمان از هنر، از نقاشی صحبت می کرد. تُرد بود و شکننده. با انگشتانی کشیده و سفید. وقتی قند برای چایش تعارف کردند، گفت:"نه متشکرم چند دانه کشمش کافی است." و با چنان ظرافتی چند دانه کشمش برداشت که بی اختیار یاد خوردن چای عصرانه دربار سلطنتی انگلیس افتادم که در فیلمی دیده بودم. آنگاه یاد چای خوردن خودمان در قهوه خانه های زنجان افتادم، زمانی که داشتیم نقش روشنفکران را بازی می کردیم و قهوه خانه ها با آن مشتریان ثابتش، با آن لات های محله که از مشتریان پای ثابت آنجا بودند و نگاه متعجبشان به ما.

طبری با چنان دقت و احساسی از هنر، از پروسه نقاشی از نخستین کلاسیک ها تا پُست مدرنها صحبت می کرد که هنوز حلاوت آنرا حس می کنم. با آن چشم های گیرا، موههای سفید پیرانه سر و هماهنگی لباسش. از امپرسیونیسم، از تلون رنگها، نورها، لحظه ها، تا اعلامیه دادائیست ها، تا کوبیسم پیکاسو؛ از کافه هنرمندان در پاریس تا شکوه صحنه آفرینش میکل آنجلو، تا گرانیگای پیکاسو، از پیکره ونوس تا داوود، تا آخرین تابلوی رامبراند – بازگشت پسر نادم به خانه پدری –.

حق نشر عکس ggg
Image caption طبری با چنان دقت و احساسی از هنر، از پروسه نقاشی از نخستین کلاسیک ها تا پُست مدرنها صحبت می کرد که هنوز حلاوت آنرا حس می کنم

یکی از هنرمندان می گوید:"فردا نمایشگاهم افتتاح می شود. دوست دارم شما همراه رفیق کیانوری به دیدنش بیائید." خنده ای می کند و می گوید:"با کیا؟ نه خودم تنها می آیم. ایشان نظریاتی در مورد هنر دارند که بیشتر سیاسی است. با نظر من فرق می کند. هنر حرف و حدیث خود را دارد. هر کدام تنها می آئیم."برایم تعجب آور است اما شنیده ام که کیانوری بعداز یکی از جلسات پرسش و پاسخ ها گفته است:"او همیشه نظرات خاص خودش را داشته و دارد."

اصغر محبوب، استاد دانشکده هنر که بیشتر به یک پسرک شوخ می ماند. با آن چشمان همیشه خندان به شوخی می گوید: "رخش من در خدمتتان است هر کجا می خواهید میرویم." منظورش از رخش، موتور سیکلت هوندایش بود. همه می خندند. آری، پسرک شوخ، استادی هنرمند با قلبی همانند یک کودک، مقاوم تا پای جان در قربانگاه.

شبی اصغر محبوب همراه خانمش "شاهد" به خانه ما آمده بود. مادر، جای من و او را کنار هم انداخته بود و شاهد را در اطاق خودش. به خنده گفت: "مادر، چرا جای ما را جدا می کنید؟ زیاد طول نخواهد کشید که جای ما را جدا خواهند کرد. بگذارید کنار هم بخوابیم و "آنشب فرشتگان عاشق در آغوش هم غنودند" و "خانه ما مرکز جهان بود."

تمامی این تصاویری که امروز در ارتباط با کسرائی می نویسم، از مقابل چشمانم عبور می کنند. لحظات نابی که با ابوتراب باقرزاده گذراندم. به شوخی می گفت: "هنوز عادت نکرده ام در تاریکی بخوابم. همیشه دستمالی روی چشمانم می گذارم؛ نشسته بهتر می خوابم؛ و می خندید. بیست و پنج سال در زندان های مختلف زمان شاه چنین خوابیده بود. مردی به غایت فروتن. بارها اوراق تصحیح شده تبلیغاتی را در خیابان از او گرفتم. می پرسم:" رفیق باقرزاده، شما چرا می گوئید: چه فرقی می کند، من یا عضو ساده حزب؟ می گوید:"مبارزه است. فرصتی است تا بار دیگر جوانی را به خاطر بیاورم. فکر می کنم هنوز هیجان آن سالها را دارم."

مردی چنین پرشور، با آن خنده های ممتد خاص شمالی و ته لهجه زیبای مازندرانی اش. هنوز خنده هایش در گوشم و در خلوتم جاری است. مردی که به قول مهرداد فرجاد، وقتی به او گفتند که دهها دختر حزبی آرزو دارند که با او ازدواج کنند، گفت: "من چگونه میتوانم با یک دختر جوان ازدواج کنم؟ من جوانیم را به زندان دادم، چگونه حاضر شوم پیریم را به یک دختر جوان بدهم؟" مرد نیک نفس بیشه های مازندران، مرد پیکارها. مردی که جوانی اش و آنگاه پیرانه سری اش را به زندان، تازیانه و جوخه اعدام داد؛ و بوسه از لبان مرگ که توامان زندگیست، گرفت.

اکنون همه آنها که بخشی از تاریخ ما هستند در گورها آرام گرفته اند: طبری، کسرائی، باقرزاده، اصغر محبوب، مهرداد فرجاد و دهها و صدها مبارزی که در مسیر زندگی ام دیده ام. نامشان زمزمه نیمه شب مستان باد / تا نگویند که از یاد فراموشانند.

من و سیاوش همدیگر را بغل می کنیم و جدا می شویم. بعد از چندی خبر شدم که از ایران خارج شده است. چندماه بعد ما نیز از ایران خارج شدیم. به افغانستان رفتیم. اواخر تیرماه سال ۶۲ وقتی به کابل رسیدیم در هتل آریانا، هتل حزب دموکراتیک خلق افغانستان ما را جای دادند. روز دوم یا سوم بود که گفتند کسی در سالن هتل منتظر توست. از دیدارش خوشحال خواهی شد. به سالن هتل رفتم. کسرائی آنجا بود با همان شور و هیجان همیشگی. به قول رفقای افغانی، بغل کشی کردیم. گفت:" دیدی بر ما چه گذشت؟ چه روزهای تلخی است. خوب کردی که از ایران خارج شدی. من از تو به خاطر آن روز و چاپ آن شعر متشکرم."

هر از چندی همدیگر را می دیدیم. او در رادیو زحمتکشان بود و من در روزنامه حقیقت انقلاب ثور. اینبار بیشتر صحبت ها از روند انقلاب افغانستان بود و دشواری های آن. باز موضوعی یافته بودیم که به شورمان می آورد و بخشی از رویاهایمان را پاسخ می داد.

در خارج از وطن، تلاش می کردیم که بگونه ای خود را در ارتباط با مسائل ایران قرار دهیم. خصوصاً با استفاده از رادیو. اما این واقعی نبود. آن روزهای سخت، آن حس بزرگ فداکاری، آن حس فرد را فدای جمع خواستن، در میان خلق خود بودن، فراموش شده بود و حس دیگری داشت جای آنرا می گرفت؛ حسی از خودخواهی، حس اینکه من کیستم؟ جای من کجاست؟ و باز رقابت برای گرفتن جایگاهی بالاتر در حزب توده یا سازمان فدائیان؛ شرایط شوروی و افغانستان مزید بر علت شده بود. مراتب حزبی که احترامات خاص خود را به همراه داشت، زیر جلدمان می رفت.

حق نشر عکس y
Image caption اواخر تیرماه سال ۶۲ وقتی به کابل رسیدیم در هتل آریانا، هتل حزب دموکراتیک خلق افغانستان ما را جای دادند

کسرائی نیز بری از این تمناهای درون نبود. احترامات ویژه مقامات حزبی افغانستان، جایگاه خوب اجتماعی در اجتماع جدید، احترام جوانان حزب، نبود رهبران حزبی و ... همه و همه مسیر او را به این درگیری های درون حزبی و جایگاه من کجاست، می کشاند.

روزی در حیاط رادیو زحمتکشان نشسته بودیم؛ بعدازظهر بود، آفتاب زیبای کابل. درختان دور حیاط خانه "عموی شاه" حال و هوای دیگری داشت. از رادیو صدای شهرام ناظری بگوش می رسید که اشعاری از مولانا می خواند. با سرانگشت شروع کرد به گرفتن ریتم روی زانوانش و حرکت دادن ریتمیک سر و بدن. گفت:"مولانا را نباید با ریتم غم انگیز خواند. مولانا شور است، حرکت است. باید ضرب گرفت و رقصید."

هیچگاه او را چنین ندیده بودم. تمام وجودش احساس شده بود. گفتم: "رفیق کسرائی با این همه شور، چطور می توانید در این بازی های دل به همزن حزبی دوام بیاورید؟" گفت:" نگو نگو!" اما چنین نبود. گفتم:"داستان آن شاعر بزرگ یمنی را شنیده اید؟ شاعری بود که تمام مردم دوستش داشتند، آزادمردی بود. برای آزادی شعر می گفت، برای عشق، برای دوست داشتن، برای زندگی. برای اینگونه ریتمیک رقصیدن. تا اینکه حزب کمونیست یمن مجبورش کرد که شعر حزبی بگوید. کار او به جائی رسید که هیچکس دیگر شعر او را نمی خواند. گفت: حزب مرا کُشت."

بلند شد ایستاد و در چشم هایم نگاه کرد و گفت: "میدانم اما قبل از هر چیز من حزبی هستم." و کسرائی از نظر من دیگر آن کسرائی خیابان بهار نبود. چنان در قالب حزبی فرو رفته بود که حتی در چارچوب تنگ رادیو زحمتکشان که صدای آن به زحمت در ایران شنیده میشد، حاضر نبود که شعری غیر از شعرهای خود، احیاناً سایه و هر از چند گاهی به زور و اصرار ما از رضا مقصدی پخش شود. و تا زمانی که او مسئول بخش ادبی رادیو بود هیچگاه شعری از شاملو، اخوان و یا فروغ خوانده و پخش نشد. او وارد بازار مکاره ای شده بود که متأسفانه متاع آن چیزی جز اتهام زنی، کشمکش بر سر جایگاه، و مدالهائی که همان چند نفر به خود میدادیم، نبود. و عشق قیافه غمگینی داشت و سیاست بازیچه ای بیش نبود. یک بازی تلخ و عبرت آور.

به یاد دارم متنی برای یکی از رفقای اعدام شده در سال ۶۷ نوشته بودم که همراه با موزیک و صدای شاملو پخش کردم. صبح فردا در جلسه هیئت تحریریه رادیو، مسئول وقت رادیو که از مسئولان حزب توده ایران بود برافروخته با صدای بلند گفت:" چه کسی اجازه داده صدای شاملو، شاعر درباری از رادیو زحمتکشان بلند شود؟ فردا باید منتظر باشیم ترانه های گوگوش از رادیو پخش شود."

در چنین فضای مسمومی، کسرائی نیز جان به سلامت نبرد. دوره بعداز مهاجرت او از نظر من دوره کامل حس شاعرانه او بود و در راستای قامت بلند تمنایش نبود. او مقام حزبی را بر شاعری ترجیح داد. حزبیت لخت و عریان، همراه با تمام کش و قوس های آن. به قول مردم افغانستان: کشمکش بر سر چوکی "صندلی "

در یکی از روزهای بعداز عضویت وی در هئیت سیاسی حزب توده ایران، باز دیداری داشتیم. میخواست نشان دهد که به اجبار این عنوان را پذیرفته است. می گفت:" حزب به من احتیاج داشت." حال آنکه خود میدانست این امر ماحصل کشمکش های درونی حزب بود و او قادر به حل این مشکلات نیست. گفت: "راستی، آن شاعر یمنی چه گفت؟ گفتم:"گفته بود: حزب مرا کُشت."

سرش را بیخ گوشم آورد و گفت: "ابوالفضل جان حزب مرا مصلوب کرد." اما این صلیبی بود که او خود بر دوش نهاده بود.یادش گرامی باد!

مطالب مرتبط