سه همسر سه توده‌ای

این متن نوشته مهشید امیر‌شاهی است که به بهانه صفحه ویژه حزب توده ایران، با اجازه خود نویسنده بازنشر شده است.

خاطرات همسر یك افسر توده‌ای

Image caption مهشید امیرشاهی

كتابی كه با عنوان خاطرات همسر یك افسر توده ای به قلم دكتر شایسته سنجر در امریكا منتشر شده است حكایت كج اقبالی و در به دری و خانه به دوشی نویسنده است كه از بد حادثه در ۱۷ سالگی دل به افسر جوانی می بازد و یكسال بعد با او ازدواج می كند و پس از بسته شدن پیوند زناشویی از فعالیت‌های شوهرش در شبكهء مخفی افسران حزب توده آگاه می شود - بی آنكه از چند و چون این فعالیت ها اطلاعی داشته باشد.

دردسر ها تقریباً بلافاصله دراین زندگی رخ می نماید. از نخستین روز زناشویی، عمده ترین مشغلهء ذهنی راوی احتیاط است و نزدیكترین همدمش ترس.

در همان ماه‌های آغازین ازدواج و بارداری كه وصفش در فصل دوم كتاب آمده است می خوانیم:

یك روز شوهرم از من خواست كه زیر زمین را خالی كنم كه مقداری جعبه و اثاث در آنجا مخفی كنیم ... من می بایست مواظب باشم كه كسی متوجه این نقل و انتقال نشود... در روز موعود این كار صورت گرفت... [پس از تعویض قفل در و پنهان كردن كلید جدید در هفت سوراخ] از او پرسیدم علت این همه مخفی كاری چیست؟... در جواب گفت كه جعبه ها حاوی مواد منفجره است.

هر تأخیر شوهر، هر كنجكاوی در و همسایه، هر سایهء نا آشنایی در خیابان، هر زنگ در نا به هنگام بر نگرانی های زن جوان دامن می زند. بااین حال راوی از این وضع شاكی نیست، فقط سعی دارد خود را با آن وفق دهد: به «حوزه های آزمایشی» حزب توده می رود، در جلساتی كه ویژهء زنان افسران عضو حزب است حضور می یابد، در این كلاس ها به تعلیمات لنین و تفسیر گفته های او گوش می سپارد، تراكت و نشریات حزبی را طبق دستور حزب به این و آن می رساند، آدم های ناشناس و رابط های حزب و شوهرش را در خانه می پذیرد و حتی لحظاتی پیش از آنكه برای وضع حمل به بیمارستان برود كتب و اوراق ممنوعه را به خانهء شخصی امین حمل می كند و....

زمانی كوتاه بعد از آنكه دختری به دنیا می آورد، شبی كه تا دیرگاه چشم انتظار همسر و حادثه مانده است، یكی از افسران هم مسلك برایش خبر می آورد كه شوهر او از طرف حزب به مأموریتی چند روزه رفته است - و نابسامانی ها از آن پس گویی تمامی ندارد: زندگی در «خانه های مخفی»، دمخور شدن با افراد ناباب، نگهداری از كودكی نو پا در عین بی پولی و تنهایی، بیرون رفتن از وطن با گذرنامه‌ای جعلی، زندگانی در تبعید و تبعیدی جانكاه مراحل مختلف این نابسامانی هاست.

دكتر شایستهء سنجر در مقدمهء این كتاب یكی از دلایل نوشتن خاطراتش را چنین توضیح می دهد:

پیگیری آدم های بی تقصیری كه در اوضاع و احوالی كاملاً خارج از اراده و كنترلشان می بایست به كلی روال عادی زندگیشان را رها كنند و به اجبار تن به زندگی در شرایطی كاملاً بیگانه و نامطلوب بدهند حكایتی گفتنی است و بی تردید شنیدنی.

نویسنده دلیل تأخیر طولانیش را در به رشتهء تحریر در آوردن این زندگینامه، اینگونه بیان می كند:

… به آقای دكتر رضا رادمنش ، دبیر كل حزب توده در آن زمان، قول داده بودم كه در صورت خروج از شوروی از بیان جزییات زندگی رقت بار مردم شوروی و اعضای حزب در آن كشور برای عموم خود داری كنم. در حقیقت این سكوت به عنوان شرط خروج من از شوروی از جانب دولت وقت شوروی عنوان شده بود و من این شرط را پذیرفته بودم و با اینكه حق السكوت گیران آدم های بی اخلاقی هستند، شایستهء سنجر به قولی كه داده است وفادار می ماند.

این خاطرات بدون كمترین ادعایی نوشته شده است، با نثری بی ادا و قابل فهم، نه راز سر به مهری در آن بر ملا شده است نه مسئلهء تازه ای در آن مطرح، اما حدیث نفس زنی است سخت كوش و رنجدیده و سربلند و باهوش كه حتماً به خواندنش می ارزد.

در میان صفات برجستهء دكتر شایستهء سنجر گذشت بزرگوارانهء او در مقابل شوهر، شوهری كه او را به سرنوشتی تلخ و ناخواسته دچار كرده است به علاوه در هیچ مرحله از زندگانی نشانی از یاری و یاوری نسبت به همسر خود بروز نداده است، مرا به عصیان وامی دارد

٭٭٭

خاطرات یك زن توده‌ای

كتاب راضیهء ابراهیم زاده كه نامش خاطرات یك زن توده ای است، در حقیقت خاطرات زن یك توده ای باید تلقی شود چون - گرچه ماجرا ها بر شخص راضیه خانم گذشته است و همسرش هم تقریباً در سراسر كتاب حضور ندارد - در این زندگی هم چون زندگی خانم سنجر، این شوهر است كه زن را به دنیای پر تلاطم و آشوب سیاست كشانده است. منتهی به همان اندازه كه شایستهء سنجر از سر تسلیم به این جهان قدم می گذارد، راضیه ابراهیم زاده با شور و شوق به ماجراجویی می افتد.

راوی خود در فصل ششم این خاطرات، تحت عنوان استاد می نویسد:

تعجب نكنید كه همسرم را آموزگار یا استاد خطاب می كنم. او ناجی [كذا] و پناهگاه زندگی من بود ... او نه تنها مرا كه شانزده سال بیش نداشتم عاشق شیدای خود ساخت بلكه مرا مانند سرباز وفاداری برای محرومین در صفوف مبارزان قرار داده [كذا] و روح میهن پرستی و در عین حال انترناسیونالیستی را بقدری استادانه در كالبدم دمید كه حاضر شدم تمامی زندگیم را قربانی این راه پر شرف نمایم.

راضیه را در ۱۶ سالگی به زنی به رضا ابراهیم زاده می دهند كه ۴۰ سال دارد (و به روایت راوی مردی است «با صورتی زشت، كمونیست و یكی از ۵۳ نفر مشهور» تا از شر یك نانخور اضافی خلاص شوند.

راضیه در خانواده ای تنگدست در آذربایجان به دنیا آمده است و به علت بیكاری پدر در این زمان همراه والدین و خواهران و برادران قد و نیم قد خود به تهران آمده و سربار خواهر بزرگتر است كه شوهری دارد با درآمدی بخور و نمیر.

به هنگام ازدواج راضیه دختری است بی تجربه و بی سواد ولی زبل و زیرك كه قادر است در شرایط اضطراری گلیم خود را از آب بیرون بكشد. شوهرش، ابراهیم زاده، یكی از معماران اصلی سندیكای كارگری حزب توده است (طبری در كتابش كژ راهه او را «چماق دار رضا روستا» می خواند)كه از لحظه شروع زندگی تعلیمات كمونیستی را به راضیه تزریق می كند و او هم كه خواستار آموختن و دارای طبیعتی پر شور و شر است، جزء به جزء این دكترین را با ولع جذب و ضبط می كند. ابتدا در میان زنان كارگر در تهران به فعالیت می پردازد؛ سپس به زادگاهش آذربایجان و خدمت فرقه دمكرات می رود، لباس سربازی می پوشد و ششلول به كمر می بندد و مدال ۲۱ آذر از پیشه وری می گیرد؛ دو كودك نوزادش را در نتیجه فعالیت های سندیكایی از دست می دهد و سومین فرزندش در زندان زاده می شود؛ پس از رهایی از زندان زندگی مخفی پیشه می كند و بالأخره جلای وطن می گوید.

راضیه، چنانكه از حرف هایش بر می آید، دختری است یكدنده و خودسر كه هم دست بزن دارد و هم بلد است قال و قیل راه بیندازد و آشكارا از توصیف گردن كلفتی هایی كه كرده است كیف می كند. مشهدی علی را كه قصد تجاوز به ناموسش را داشته است «نقش بر زمین می كند» ؛ به گوش ژاندارمی كه مأمور است او را خلع سلاح كند كشیده می زند؛ با لگد در سلول زندان را می شكند و با كله به صورت و با زانو بر بیضه های پاسبان قراول می كوبد و ... و این همه را با چنان لذتی شرح می دهد كه گاه شرورتر و خشن تر از سرباز و ژاندارم و پاسبانی كه با او طرفند به نظر می رسد به ویژه كه تمام این حوادث در نهایت با به كرسی نشستن خواست‌های راضیه به پایان می رسد.

مع هذا این كتاب ترحم انگیز است، چون بیش از آنكه شرح قهرمانی‌ها و از خود گذشتگی‌های راوی باشد در راه نیل به اهداف والای انسانی - چنانكه راوی مایل است باشد - شرح زندگانی برباد رفتهء زنی است مغز‌شویی شده و عمری را در سانسور و خود سانسوری به سر برده، به طوری كه دیگر نه امكان قضاوت درست را دارد و نه شهامت راستگویی را.

این كتاب منعكس كننده ذهنی تب آلود و مغشوش است كه گاه تعقیب وقایع از ورای آن مشكل است و سوای ضد و نقیض گویی های آشكار و نثری آشفته، آنچنان مملو از شعارهای كمونیستی است كه تشخیص حوادث واقعی را از اتفاقات فرمایشی ناممكن می سازد: هر جا از جنگ جهانی دوم سخن می رود راوی آن را «حمله ناجوانمردانه هیتلر به شوروی» می خواند؛ ایجاد هر حزب دیگری را خیانت به طبقهء كارگر می داند؛ معتقد است كه فقط اوباش در آذربایجان مخالف فرقه دمكرات بودند؛ هر گاه از خلیل ملكی و انور خامه ای اسمی به میان می آید همراه با فحش های كلیشه ای حزب توده است؛ در هر شرایطی اول ماه مه را جشن می گیرد؛ بیشترین شادی اش را در خواندن سرود انترناسیونال نمایش می دهد؛ از شاه و دستگاه حكومت جز با شعارهای نخ نما حرفی نمی زند؛ از سردمداران حزب - حتی وقتی از آنها شاكی است - بدون ذكر «رفیق» و «زنده یاد» نام نمی برد؛ حمله به مائوئیست ها هرگز فراموشش نمی شود؛ وقتی سپهبد خواجه نوری، كه در دوران سروانی وكیل تسخیری او بوده است، بدون وكیل و هیئت منصفه توسط عمال جمهوری اسلامی اعدام می شود می گوید: «توسط دادگاه های مردمی» محكوم شد - ولی وقتی یكی از «رفقا» (علی شناسایی) به اسارت رژیم اسلامی درمی آید، می نویسد این رفیق «زیر شكنجه قرون وسطایی جلادان رژیم به شهادت رسید». در مرور دوباره خاطرات گاه پرانتزی باز و بعضی كلیشه ها را ترمیم كرده است، اما قلم در نوشتن جملات قالبی بی اختیار است.

راضیه ابراهیم زاده حتی پس از تحمل خفت و خواری در كشور شوراها به هنگام بازگشت به ایران جز از آزادی و عدالت اجتماعی و مزایای زنان در شوروی سخنی نمی گوید. چنان كمر به دفاع از سیستم سوسیالیستی بسته است كه خود می گوید: «بعضی افراد ساده لوح و شاید ضد شوروی می گفتند كه تو پول گرفتی و آمدی به نفع آنها تبلیغ كنی.»

زندگانی راضیه ابراهیم زاده سرشار است از رنج های ناشی از فقر و زندان و تبعید و در نتیجه زندگینامه اش دردناك است ولی آنچه آن را دردناكتر می كند این است كه راوی این خاطرات، ۲۷ سال از عمر خود را در بلوك شرق گذرانده است بی آنكه چیزی جز آنچه به او تعلیم داده اند ببیند یا بشنود.

فصل پایانی این خاطرات، سخنی با خوانندگان، كه آنتی تز تمام تزی است كه در بطن كتاب پرورده شده است، حكم «انتقاد از خود» رایج در حزب توده و «اعتراف به گناهان» متهمان دادگاه های استالینی را دارد. گویا پس از لنین و استالین و خروشچف و برژنف و گرباچف، اكنون وقت گردن نهادن به فرامین رهبر جدیدی است به نام «سقوط رژیم»!

٭٭٭

خاطرات مریم فیروز

همانقدر كه خاطرات شایسته سنجر به دلیل سادگی و صمیمیت اش در خواننده همدلی ایجاد می كند و خاطرات راضیه ابراهیم زاده كه نمایشگر به هدر رفتن زندگی زنی هوشمند است تأسف برمی انگیزد خاطرات مریم فیروز، كه كمترین بارقه‌ای از صمیمیت و هوش در آن نیست، خشم و حیرت می آفریند.

از آنچه در این كتاب (كه به صورت مصاحبه است) نیست بیش از این سخنی نمی گویم چون فهرست كمبود ها دراز است و مجال من و خوانندگان كوتاه. بنابراین می روم سراغ آنچه در این كتاب هست كه در عین ناچیزی از ورایش بی تشخصی، تنگ چشمی، بی دقتی، دروغ زنی، تُنُك مایگی و بی اطلاعی سیاسی مریم فیروز كاملاً عیان است.

مریم فیروز در این گفتگو سعی كرده است نقص شخصیت خودش را با به رخ كشیدن اعضای خانواده اش (كه بیشتر آن ها را سال های متمادی ندیده است و نمی شناسد) جبران كند، ولی با این كار فقط بی هویتی خود را آشكار ساخته است. از فرزندان و نوادگان خانم عزت الدوله همیشه با ذكر «برادرم « یا «برادر زاده ام « صحبت می كند، اما به دیگر فرزندان فرمانفرما كه می رسد - بنا بر عقده های شخصی - بر ناتنی بودن آن ها تكیه دارد - در صورتی كه نصرت الدوله و مظفر فیروز همانقدر با او نا تنی اند كه ستاره و حافظ فرمانفرماییان! در مورد شخص فرمانفرما اشتباهات فاحش و مبالغه های نامعقولی می كند كه اگر در نیم قرن گذشته خود مدعی سیاست دانی نبود و فرمانفرما یكی از شخصیت های بارز سیاسی تاریخ معاصر ایران به شمار نمی آمد می شد حمل بر عشق دختری به پدر كرد و بر او بخشود. ولی از زنی كه سال هاست داعیه دولتمداری دارد سخن های كوسه و ریش پهنی از قبیل: «خانواده ما از شر انگلیسی ها آسودگی نداشت» یا «آقایان انگلیسی ها سلطنت بغداد[كذا] را به وی[فرمانفرما] پیشنهاد كردند و او نپذیرفت»، كاملاً قبیح است.

مریم فیروز به خصوص نسبت به زنان تنگ چشم و حسود است چون نه فقط از لابلای حرف هایش هیچ زن برجسته ای جلب نظر نمی كند و صفاتی كه برای جمعی از زنان قائل می شود چنان یكنواخت و بی روح است كه پیداست محض خالی نبودن عریضه آمده است، بلكه از یكی دو زن شناخته شده و با تشخص هم كه صحبت می كند به تحقیر است و با جملات خاله زنكی. در باره خانم صفیه نمازی همسر محمد حسین فیروز، كه زنی لایق و تحصیلكرده و نكته سنج بود، می گوید: «چیز فوق العاده ای نداشت كه قابل ذكر باشد.» . و در مورد شهناز اعلامی، كه هم شاعر است و هم زبان دان و هم كارآمد، می گوید: «اسم اصلی او طوبی است و از روی تملق نسبت به خانواده شاه به شهناز تغییر نام داد.». از این می گذرم كه اسم شهناز معمولتر از آن است كه كسی به دلیل تعلق خاطر به خاندان سلطنت آن را انتخاب كند، ولی اگر اصولاً تغییر نام عمل لغوی است چرا مریم فرمانفرماییان كه صیغه زاده است نام خانوادگی فیروز را تصاحب كرده است كه فقط متعلق به فرزندان عقدی زاده فرمانفرماست؟

بی دقتی‌های مریم فیروز حد و حصر ندارد. من برای نمونه به چند مورد در باره خانواده ای كه می خواهد پزش را بدهد اكتفا می كنم: زن یكی از برادرهای تنی اش را دختر او می خواند و وقتی از فعالیت های سیاسی این برادر می پرسند جواب می دهد: «استاد دانشگاه تهران بود.»مدعی است یكی دیگر از برادرهایش را (كه در درگیری با یك شكارچی غیر مجاز كشته شد) برده اند و «در كوه» سرش را زیر آب كرده اند و بالأخره می گوید كه مظفر فیروز در فرانسه از شدت بی پولی گرسنگی می كشید!

مریم فیروز دروغگوست و تهمتزن، از این رو دیگران را هم به كیش خود می پندارد - مثلاً بعد از چندین بار تأكید بر اینكه نقد بابك امیرخسروی را بر كتاب كیانوری نخوانده است، می گوید حرف های او «سراپا دروغ وتهمت و حقه بازی است» شهناز اعلامی را در چند جای این گفتگو متهم كرده است به اینكه: جاسوس ساواك بوده است، مأمور امریكاست، برای رسیدن به مقام دست به خیلی كار ها زده و می زند، متملق و چاپلوس است و… و ... و در جواب اینكه این ها تهمت است یا سندی دارید؟ می گوید: «نه اصلاً لزومی ندارد كه تحقیق كنم. خودش این قضیه را بیان كرد.» یا «یكبار گفت كه با اشرف پهلوی در یك آسانسور بوده است»! به استدلال محكم دوم ایشان كاری ندارم، اما اگر تنها «سند» مریم فیروز برای اثبات این اتهامات گفته های خود خانم اعلامی است، من شخصاً فقط به جواب شهناز اعلامی برای رد این تهمت ها بسنده می كنم.

تُنُك مایگی فرهنگی و كم سوادی سیاسی مریم فیروز بیش از دیگر ضعف هایش غم انگیز است. در تمام صحبت هایش رد پایی از شعر و ادب فارسی نیست با اینكه مدعی است دوران كودكی را به دستور پدر صرف از بر كردن «غزل» كرده است (البته فراگیری قرآن و عربی را هم از قلم نینداخته است!) در سراسر این گفتگو جز به یكی دو كتاب آشنا و اسم دو سه شاعر شهیر اشاره ای ندارد. اما آنجا كه به اظهار نظرهای سیاسی رئیس تشكیلات زنان و عضو مؤثر كمیته مركزی حزب توده می رسد، چاره ای ندارم مگر نقل چند سؤال و جواب:

س: در كارنامه ۵۰ ساله حزب توده چه برنامه هایی برای رشد بانوان می توان مشاهده كرد؟

ج: من الان هیچ یادم نیست كه چه برنامه ای داشت.

س: به نظر شما در این ۶۰ سال اخیر چهره های درخشان مبارزات سیاسی ایران چه كسانی بوده اند؟

ج: در باره این موضوع هیچوقت فكر نكرده ام.

س: علت وقایعی كه [در شوروی سابق] پیش آمده چیست؟

ج: وقایعی كه رخ داده بر اساس تحریكات امریكاست.

س: استراتژی شوروی در قبال جهان سوم از لنین تا گورباچف تغییری داشته یا خیر؟

ج: من به این جزییات نمی توانم وارد شوم.

س: چرا شما در حزب توده در ارتباط با اشغال افغانستان توسط روس ها موضع صریح و روشن نگرفتید؟

ج: این را من نمی دانم.

س: حضور نظامیان روسی در افغانستان چه پیامدهایی برای سربازان روسی و افغانی داشت؟

ج: من واقعاً الان نمی توانم بگویم چه پیامدی داشت. با كیانوری در این باره مشورت می كنم تا ببینم چه نظری دارد و سپس جواب می دهم.

[برای سؤال های دیگری كه این زن سیاستمدار جواب را به شوهر حواله داده است به صفحات ۱۱۲، ۱۱۳، ۱۱۴، ۱۱۸، ۱۲۲، ۱۲۴، ۱۲۶، ۱۲۷، ۱۳۰، ۱۳۱، ۱۵۸ رجوع كنید.]

تصور می كنم یادآوری این نكته نا به جا نباشد كه، بر خلاف شایسته سنجر و راضیه ابراهیم زاده كه هر دو در نوجوانی به ماجراهای سیاسی كشانده شدند، مریم فیروز (كه بضاعت سیاسی اش را ملاحظه فرمودید) در سی و چند سالگی و عین پختگی سنی به حزب توده روی آورد و از آغاز هم رئیس و سرور و فرمانده و تصمیم گیرنده بود. البته این خانم منكر این است كه این امكانات برای ارضای جاه طلبی های ناموجهش از طریق كیانوری، و به خاطر ازدواج با این مرد، به او در حزب توده ارزانی شد ولی خواننده این مصاحبه ناگزیر مشاهده می كند كه مریم فیروز برای ابتدایی ترین تفسیر و تعبیر سیاسی همسر را به كمك می طلبد.

و اما برای حسن ختام به این سؤال و جواب آخری هم عنایت بفرمایید:

س: كمك كردن شوروی ها را با دخالتشان در تعیین خط مشی حزب توده مرتبط نمی دانید؟

ج: وقتی شما به كسی كمك كنید شرط می گذارید ... شما پول بدهید او برود نوكر دیگری بشود؟ خیر...

من در مقابل این پاسخ داهیانه مریم فیروز فقط یك جمله از كتاب راضیه ابراهیم زاده را نقل می كنم:

«عمیقاً خوشحالم كه مبارزات [حزب توده] پیروز نگردید»!