حزب توده؛ جریان سیاسی یا نهاد هویتی

حزب توده حق نشر عکس uuu
Image caption پس از سرکوب و به حاشیه راندن حزب توده در مقام جریانی سیاسی، این حزب در هیئت هویتی نهادی-سازمانی به کار خود ادامه می دهد.

دشواری نقد نوشتن درباره حزب توده، صرفاً در پیچیدگی های تاریخچه این حزب نیست. به طور ریشه ای تر، پرسش آن است که تاکجا می توان تجربه تاریخی سیاسی احزاب چپ را از شکل گیری هویت های نهادی-سازمانی در تاریخ سیاسی ایران جدا کرد.

اهمیت این مسئله با مشاهده این واقعیت آشکارتر می شود که پس از سرکوب و به حاشیه راندن حزب توده در مقام جریانی سیاسی، این حزب در هیئت هویتی نهادی-سازمانی به کار خود ادامه می دهد.

در واقع تبدیل شدن سنت های سیاسی به هویت های سیاسی، خود مبین شکستی مضاعف است. چنین هویت هایی با معرفی خود به عنوان وارثان گذشته این جریان سیاسی، بقایای پتانسیل های رهایی بخش آن را نیز مصادره و خنثی می کنند. یکی گرفتنِ بی واسطه این هویت با جریان سیاسی تاریخیِ هم نامش، خواه ناخواه گذشته و تاریخ را به میراث و مایملک یک هویت فرو می کاهد. حال آنکه اگر عنصری رهایی بخش در تاریخ وجود داشته باشد، علی الاصول نمی تواند به یک هویت خاص تعلق داشته باشد.

آنچه در انبوه تاریخ نگاری ها و نقد نوشتن ها درباره حزب توده از قلم می افتد، "حرفی نزده" یا واقعه ای فراموش شده نیست؛ آنچه از دست رفته و به انحای مختلف مصادره شده است خود جایگاهی است که از آن، فکر کردن به گذشته ممکن می شود. در واقع چیزی که نقد نوشتن را همزمان بحرانی و ضروری می سازد، اساساً جایگاهی است که سوژه منتقد از آن سخن می گوید.

بحرانی از این رو که منتقد نمی تواند بدون به خطر انداختن هویت و جایگاه فعلیِ خود، از فاصله ای امن، گذشته را نقد کند، آن هم صرفاً بدین دلیل که این گذشته هنوز در ساختن چارچوبی که در آن فکر می کنیم نقش دارد؛ و ضروری از این رو که این جایگاه منتقد است که همواره از پیش رابطه ای او را با گذشته اش میانجی گری می کند.

به بیان دیگر، نقد ریشه ای تاجایی پیش می رود که جایگاه خود منتقد را نیز دخیل کند. از این حیث می توان گفت که نقد یک وسیله در دست منتقد برای شناخت گذشته نیست، بلکه قماری است که منتقد بدان تن می سپارد.منتقد با حفظ تنش میان جایگاه حادث خود و تاریخمندی این حدوث، قادر می شود نقدی درون ماندگار بر گذشته بنویسد، بی آنکه با سیاست زدایی از گذشته آن را به آرشیو و خاطره تبدیل کند.

هرچند سیاست زدودگیِ وضعیت چیزی نیست که بتوان مستقیماً بدان اشاره کرد و توضیحش داد، اما همانقدر واقعی و در عین حال بازگونکردنی است که ملال و نکبت زندگی روزمره (ملالی مشابه با آنچه هنگام خواندن خاطرات و آرشیوها به آدم دست می دهد).

فاجعه به سرکوب و منزوی شدن جریان ها و سنت های سیاسی چپ و غیرچپ در دهه های گذشته محدود نمی شود، خود این واقعیت که سنت های سیاسی در قالب هویت های گروهی و نهادی ایزوله به کار خود ادامه می دهند به این سیاست زدایی و به این فاجعه دامن می زند.

آنچه امروزه فعالیت و گفتار سیاسی انگاشته می شود، یا به دعواهای گروه های سازمانی و هویتی خلاصه می شود، و یا گفتارهای پوزیتیویستی کارشناسانه که سیاست را به عرصه مدیریت و کارشناسی فرومی کاهند.

تبدیل کردن گذشته و تاریخ به موضوعی برای خاطره گویی و نوستالژی دوران خوش انقلابی گذشته همانقدر تاریک اندیشانه است که تحلیل و بررسی به اصطلاح علمی آن که هم اکنون به گفتاری مسلط بدل شده است.

آنچه این دو متفقاً طرد می کنند، افق مطلقاً کلی سیاست است، اینکه سیاست عرصه ای است که همگان مستقل از هر هویت و نژاد و طبقه ای بتوانند در آن مشارکت داشته باشند. سیاست هویتی درست از آنجاییکه بر اساس سهم خواهی و کسب قدرت سیاسیِ یک گروه خاص فعالیت می کند، به تفکیک (و نتیجتاً سترون کردن) سوژه های سیاسی تداوم می بخشد، به طوری که هر هویت پیش از هرچیز (حتی پیش از دولت) هویت های کم وبیش نزدیک به خود را مانع رشدش می یابد.

نقدهایی از سنخ نقد سازمان های چپ به یکدیگر، به خصوص به حزب توده، نمونه ای از همین دعواهای هویتی هستند.

همچنان این نباید ما را وسوسه کند که وارد گفتار کارشناسانه مد روز بشویم. گفتاری که می کوشد بدون توهم به ریشه یابی شکست ها بپردازد و تاریخ را به اصطلاح بی طرفانه قضاوت کند.

گویی با دو مکانیسم مواجهیم، یکی دون کیشوت وار از روانشناسی فردی و احساساتی خود گذشته ای خیالی و ماخولیایی می سازد تا به حیات پارانوییکش ادامه دهد؛ دیگری، می کوشد از موضعی به اصطلاح عقلانی و بی طرف و با گفتاری آکادمیک و کارشناسانه چیزها را تحلیل و بررسی کند.

هرقدر هم رویکرد اول و دوم متفاوت به نظر بیایند (اینکه اولی روانشناختی و پاتولوژیک است و دومی کارشناسانه)، اما همدستی آن دو در سیاست زدایی آشکار است؛ همدستی آن دو در تداوم بخشیدن به گسست میان زندگی متناهیِ فردی/هویتی و تجربه نامتناهیِ سیاسی.

حق نشر عکس tt
Image caption دون کیشوت در دنیای خیالی داستان های شهسواری زندگی می کند، و از سوی دیگر سانچو که چنین توهماتی را تجربه نمی کند، همچنان در جستجوی قدرت، دون کیشوت را همراهی می کند

برای تشریح این گسست می توان موقعیت متقابلِ دون کیشوت و سانچو را به عنوان تمثیل به کار برد . از یکسو دون کیشوت در دنیای خیالی داستان های شهسواری زندگی می کند، و از سوی دیگر سانچو که چنین توهماتی را تجربه نمی کند، همچنان در جستجوی قدرت، دون کیشوت را همراهی می کند. به همین ترتیب گویی با دون کیشوت ها و سانچوهای سیاسی مواجهیم.

آنانی که از تجربه فردی و روانشناختی شان یک تاریخ و یک زندگی واقعی اختراع می کنند و مرتب در کار خاطره گویی و یادآوری دوران خوش گذشته و برگزاری یادمانند و یا آنانی که همچون سانچو، "بی هیچ توهمی" مشغول آسیب شناسی کارشناسانه اند و سیاست را نیز عرصه کسب و کار خویش ساخته اند. گویی ازیکسو عده ای دلاورانه به مبارزه با هیولا ادامه می دهند و عده ای دیگر کارشناسانه آسیاب بادی را تحلیل علمی می کنند.

فانتزیِ ساخته شده (تمام آن چیزهایی که مثلاً در تاریخ های شفاهی و خاطره گویی، و یا آسیب شناسی و ریشه یابیِ علمی تجسد می یابد) بالقوگی های سیاسی گذشته را در خود هضم می کند، آنچه باقی می ماند یا ماخولیای دورانی طلایی است یا شیئی که باید مطالعه و آسیب شناسی اش کرد (خاطره گویی و آرشیوساختن). بدین ترتیب، گفتار نوستالژیک و ایدئالیستی و گفتار علمی و کارشناسی به یک اندازه در تحریف گذشته دست دارند.

مسئله گفتارهایی که می کوشند با کنکاش در تاریخ، به یک عینیت مستقل و به اصطلاح علمی دست یابند آن است که خود تاریخ عینیتی توپُر نیست. تاریخ یک تجربه زیسته و پایان پذیرفته نیست که مثلاً در یک آرشیو به ته برسد.

مسئله بر سر آن است که همواره تجربه هایی نازیسته و زندگی های تجربه نشده وجود دارند. شکافی در دل خود تاریخ وجود دارد که زیستن و تجربه همزمان را غیرممکن می سازد. آنچه زیسته می شود به هیئت تجربه (به هیئت امری همرسانی پذیر و ادراک پذیر) درنمی آید، و آنچه تجربه می شود را نمی توان زندگی کرد.

دون کیشوت و سانچو به خوبی این دو سویه را نمایندگی می کنند. دون کیشوت دنیای فانتزی شهسواری را تجربه می کند، به جنگ هیولا می رود و به دلاوری خود می بالد اما هیچ یک از این تجربیات را به معنیِ دقیق کلمه زندگی نمی کند، فانتزی همواره فانتزی باقی می ماند. در مقابل سانچو، توگویی با نگاهی واقع بینانه زندگی می کند اما این زندگی، مکانیکی و غیر شخصی است، هیچ چیز در آن به تجربه بدل نمی شود.

اگر دون کیشوت و سانچو را همزمان در یک سوژه سیاسیِ واحد ببینیم، آن گاه می توانیم با معضل حقیقیِ سیاسی ماندن رویارو شویم. اینکه گویی آدمی همواره میان انتخاب یک فانتزی ماخولیایی دون کیشوتی (که پیوند مستقیمی با زندگی و واقعیت سیاسی ندارد) از یکسو و یک زندگی به اصطلاح عاقلانه و فارغ از توهم (که تجربه نمی شود) گرفتار است.

گویا منتقد "آگاه" روزگار ما یادآورِ همان بیماران وسواسی فروید است که مضطرب از تاریخ و آینده با یادآوری کم و بیش هوشیارانه وقایعی تلخ از کودکیِ، همواره از درمان سر باز می زند. گویی نقد حزب توده بدل به اجبار به تکرار، آن هم در معنای روانکانه-فرویدی اش شده است.

بدین ترتیب منتقد/ناظر روزگار ما چرایی اجبار خویش برای کاهش اضطراب تاریخی اش را از یاد می برد. و در نهایت آنچه باقی می ماند کلنجار رفتن با خاطره ای دست خورده است که به مثابه عمل خاطره بارها خود را در معرض آن وضعیت رنج آور قرار می دهد. ارجاع به وقایع رنج بار و تلخ کودتای ۲۸ مرداد و رویدادهای پس از انقلاب ۵۷ در انبوه ویِژه نامه های مرتبط با حزب توده نشان از سویه های روانشناختی ای دارد که زیر پای هر نقدی را خالی می کند.

اما ترومای حقیقی تجربه ای هولناک در گذشته که مرتباً تکرار می شود نیست (تفسیر و روایت مکرر این تجربه، ساختن یک فانتزی و تلاش برای فهم آن، خود مقاومتی است در برابر فائق آمدن بر تروما.) واقعیت تروما در معنای حقیقی کلمه، چیزی جز خود وسواس به تکرار نیست، به بیان دیگر تجربه درست تروما رویارویی با این واقعیت است که چیزی برای تجربه کردن وجود ندارد. تنها راه بیرون آمدن از این چرخه باطل، درنوردیدن فانتزی است و نه فهم آن (که مترادف بازگویی مکرر یک تجربه تروماتیک است).

در شرایطی که گفتارهای هویتی و کارشناسانه حکمرانی می کنند، ترتیب دادن نقدی درون ماندگار بر گذشته پیشاپیش غیرممکن شده است. کلمات، نام ها و تاریخ ها به قدری آلوده هویت ها شده اند که حتی بر زبان آوردن آن ها، منتقد را درگیر بازی های هویتی می کند. وفادار ماندن به سیاست مردمی، اگر هنوز ممکن باشد، دست کم مستلزم مقاومت در برابر این بازی است.