اختلاف در حزب توده

حافظ می‌گوید: ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع به حکم آنکه چو شد اهرمن، سروش آمد

حق نشر عکس ii
Image caption متأسفانه بخش اعظم زندگی حزب انقلابی طبقه‌ کارگر از همان آغازِ پیدایش، مشحون از زد و خوردهای داخلی، گروه‌بندی و رقابت‌های مقام‌پرستانه است

متأسفانه بخش اعظم زندگی حزب انقلابی طبقه‌ کارگر از همان آغازِ پیدایش، از همان دوران محافل سوسیال‌دموکرات‌های تهران و تبریز و رشت و سپس هسته‌های حزب عدالت در قفقاز و آسیای میانه و سرانجام حزب کمونیست ایران و حزب توده ایران، مشحون از زد و خوردهای داخلی، گروه‌بندی، رقابت‌های مقام‌پرستانه، تناقضات ذهنی و فاقد ضرورت عملی و پایه‌ی اصولی است. این سخن بدان معنی نیست که اختلافات اصولی فراوانی وجود نداشت، ولی حتی این اختلافات شکل ناسالمی به خود می‌گرفت.

البته عواملی که باعث اختلاف در حزب می‌شود بسیار گوناگون است: از رخنه‌ عمال نفوذی امپریالیسم و ارتجاع گرفته تا دگرگونی بافت حزب در نتیجه‌ ورود رده‌های تازه‌ای از جامعه و یا مطرح شدن وظایف تازه‌ای از سوی تاریخ و غیره و غیره.

اختلاف در حزب اگر بر پایه‌ تفاوت نظرهای اصولی در مسایل سیاسی و سازمانی باشد و ریشه‌های ذهنی ناسالم نداشته‌ باشد، اگر در چارچوب مقررات تشکیلاتی طرح و حل شود و همگی تصمیماتِ اکثریت را در عمل محترم شمرند، امری عادی است. چنین اختلافاتی در مسایل خط مشی حزب، و گاه در مسایل ساختار حزب، پدید می‌آید و نمی‌تواند پدید نیاید. چون دیدها و داوری‌ها یکی نیست و به علل گوناگون تفاوت نظر بروز می‌کند و نمی‌تواند بروز نکند.

ما از این اختلافات که طبیعی و گریزناپذیر است، سخن نمی‌گوییم. این اختلاف وحدت را تعمیق می‌کند و درک‌ها و داوری‌ها و دیدها را به هم نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌کند و ما را به فهم ژرف‌تر مسایل وا می‌دارد و همیشه در سازمان حزبی، تا قبل از تصمیم‌گیری‌ها ظهور می‌کند.

اما اختلاف ناسالمی در حزب هست که ریشه‌ اصولی ندارد، بلکه انگیزه‌های ذهنی مانند حسابگری‌های جاه‌طلبانه، گروه‌بندی، محلی‌گری، دوست‌بازی، احساسات دشمنی و انتقام و امثال آن، آن‌ها را مصنوعاً به‌وجود می‌آورد و تازه هرگز به شکل صریح و در چارچوب حزبی حل نمی‌شود، بلکه چهره‌ دسیسه‌گری و سیاست‌بازی را به‌خود می‌گیرد. این نوع اختلافات بنیه‌ حزب را تحلیل می‌برد، محیط درونی حزب را زهرآگین می‌کند، کار شوق‌آور اجتماعی و انقلابی را به رنج و بیگاری بدل می‌سازد.

ما در حزب با این نوع اختلاف که به‌تدریج به کادرها سرایت کرد و موجب فلج عمومی ارگانیسم حزب شد، ده‌ها سال روبه‌رو بودیم. علت فلج این است که دسته‌های متضاد با کارشکنی نمی‌گذارند نظر مقابل که اکثریت یافته پیش برود و لذا هیچ نظری پیش نمی‌رود.

در جریان پلنوم‌های مهاجرت، ما بارها شاهد آن بوده‌ایم که اسناد بغرنج درباره‌ تحلیل مسایل کشور و یا تعیین وظایف سیاسی یا اسناد مهمی مانند برنامه و اساسنامه، به اتفاق آراء یا اکثریت قریب به اتفاق آراء تصویب می‌شد. ولی همین که نوبت به تعیین مسئولیت‌ها و انتخاب ارگان‌ها و غیره می‌رسید، یعنی این مسأله مطرح می‌شد که ابتکار رهبری ارگانیسم حزبی در دست چه کسی باشد، آن موقع به هیچ وجه نمی‌شد راه حلی یافت. هر گروهی نامزدهای خود را داشت و گروه متقابل نامزدهای خود را، و گذشت و سازشی از طرفین انجام نمی‌گرفت و یا اگر می‌گرفت بسیار موقت و سطحی بود و در نخستین امکان منفجر می‌گردید.

در حزب ما با آن‌که در ظاهر به‌نظر می‌رسید که دو صف در جلسات و مجامع مهم حزبی به‌ویژه در پلنوم‌های مهاجرت در برابر هم ایستاده‌اند، ولی این واقعیت امر نبود. وحدت نظر بر سر نفیِ "طرف مقابل" به معنی وحدت نظر اثباتی در مسایل سیاسی و سازمانی نبود. این را هم نمی‌توان گفت که خط فاصل بین دو طرف اختلاف، خط اصول و ضد اصول بود. مطلب در هر دوران معینی از تاریخ حزب، رنگ و مختصات ویژه‌ای به خود می‌گرفت و نیازمند تحلیل مشخص و بررسی مشخص است.

اگر از جزئیات صرف نظر کنیم، آن طور که پلنوم‌های متعدد در مهاجرت نشان می‌داد، مابین دو هسته‌ با نفوذ در حزب، اختلاف نظر ِ پایداری بود: از جانبی رفیق رضا رادمنش و از جانب دیگر رفیق عبدالصمد کامبخش. هر کدام از این دو رفیق در حزب و رهبریِ آن هم‌فکران و دوست‌دارانی داشتند و همین‌طور در بدنه‌ حزب کادرها بر حسب هواداری از این یا آن رفیق تقسیم شده‌بودند. ولی چنین نبود که مقابله‌ این دو رفیق در همه‌ ادوار زندگی حزبی و یا همه‌ مسایل مطلق باشد. چنان‌که بعدها خواهیم گفت در مسایلی ما این دو رفیق و دوستان آن‌ها را علیه نیروی ثالث در کنار هم می‌بینیم.

نگارنده شخصاً شیوه‌ی تفکر و عمل عبدالصمد کامبخش را سالم‌تر و حزبی‌تر یافت و می‌دید که طرف مقابل به عناصر فرصت‌طلبی که حزب را افزاری برای محاسبات خود می‌دانند تکیه دارد و در شیوه‌های کار خود به سیاست‌بازی Politicailleri میدان می‌دهد.

خطا است اگر تصور شود تمام کسانی که در این یا آن هسته قرار می‌گرفتند در همه چیز با هم توافق داشتند. به هیچ وجه. مثلاً در جهت دکتر رادمنش دوستان نزدیکی مانند ایرج اسکندری و رضا روستا و بقراطی و دکتر جودت هر یک دارای نقطه نظرهای خود بودند. یا در جهت کامبخش علاقمندان به وی از میان کادرهای سازمان نظامی و کادرهای حزبی، یا کادرهای قدیمی رهبری مانند رفقا کیانوری و قدوه و اردشیر و امیرخیزی و نوشین و این‌جانب و دیگران، هر کدام به‌کلی نظریات مستقل ویژه‌ خود را در مسایل داشتیم و برآیندِ کلی، به معنی وجود همسانی در همه‌ جزئیات نیست.

در آستانه‌ انتخابات ارگان‌ها در پلنوم‌ها ناچار دو نوع تجمع بیشتر شکل می‌گرفت، زیرا بالاخره بایستی تصمیم گرفت که چه کسی از ارگان رهبری باشد یا نباشد.

قسمتی از این نوع فعل و انفعالات در هر جمعیتی ناگزیر است ولی رفقایی که به رفیق رادمنش تمایل داشتند، اسلوب‌های سازمانی ناسالم فراوانی را روا می‌داشتند یا لااقل باید گفت که مواضع سیاسی و سازمانی منفی‌تری را احراز می‌کردند. ولی آن‌چه حزب را در مهاجرت طی تاریخ دشوارش سرانجام به تصمیم‌گیری واداشت، مسایل مربوط به مشی سیاسی در آستانه‌ انقلاب بهمن ۱۳۵۷ بود.

در آستانه‌ انقلاب ایران کاملاً روشن شد که رفیق اسکندری (که جانشین دکتر رادمنش شده ‌بود) در انقلاب ایران خواستار پیروی از شعارهای جناح لیبرالیِ "جبهه‌ ملی" است. در برابر او رفیق کیانوری با مشی درستی که پلنوم‌های ۱۵ و ۱۶ و ۱۷ حزب و حوادث واقعیِ صحنه‌ی انقلاب ایران صحت آن را تأیید کرد، قرار داشت. شکست مشی لیبرالی و پیروزیِ مشی انقلابی، ابتکار را به طور نهایی از دست گروه مقابل خارج ساخت و به اختلافات درازنفس و رنج‌آور درونیِ حزب نقطه‌ ختامی گذاشت.

پیش از اسکندری، رفیق رادمنش در اثر لجاج در دفاع از عباس شهریاریِ جاسوس ساواک که وی او را عضو وفادار پنداشته و مسئولیت سازمان کشور را به وی سپرده‌بود، پس از ۲۰ سال دبیراولی، حتی با رأی مثبت دوستان نزدیکش، از رهبریِ حزب برکنار شد. رفیق اسکندری نیز در آستانه‌ انقلاب ایران در اثر لجاج در دفاع از مشی لیبرالی (دادن شعار "دموکراسی" و "قانون اساسی" به‌جای سرنگونیِ سلطنت) حتی با رأی خودش مسند را تهی ساخت (۱). و بدین‌سان زمان مسأله را به‌سود رهبری رفیق کیانوری که در تمام عمر حزبی خود با این رفقا (رفقا رادمنش و ایرج اسکندری) مقابله کرده‌بود، حل کرد (۲).

این اختلافات نهایی اصولی‌ترین بخش در تاریخ اختلافات حزب است که عجالتاً به پیدایش یک وحدت بی‌سابقه منجر شده‌است.

علاوه بر آن، اختلاف علیه مشی راست‌روانه و ناسیونالیستیِ خلیل ملکی و دوستانش در ایران و اختلاف علیه مشی چپ‌روانه و مائوئیستی احمد قاسمی و دوستانش در مهاجرت و مبارزه علیه روش‌های جاه‌طلبانه‌ رهبری سازمان جوانان که از طرف جمعی از رهبران حزبی تشویق می‌شد (کسانی مانند دکتر یزدی) و مبارزه علیه روش‌های جاه‌طلبانه‌ رضا روستا در شورای متحده که از طرف جمعی از رهبران حزبی تشویق می‌شد (کسانی مانند رفقا رادمنش و جودت) نیز باید برشمرده شود. هر یک از این اختلافات، فصلی است مُشبع و درباره‌ آن‌ها اسناد حزبی وجود دارد.

در درون هر یک از این اختلافات مشخص، با آن‌که اختلاف مرکزی و بنیادی تا حدی انعکاس می‌یافت، ولی صف‌بندی‌ها گوناگون بود. مثلاً در مبارزه‌ علیه ملکی و قاسمی، رفقا رادمنش و کامبخش و همه‌ دوستان و هواداران آن‌ها را در کنار هم می‌بینیم. و حال آن‌که در مبارزه‌ علیه رهبری ِ "استقلال‌طلبانه‌" سازمان جوانان و یا روش‌های خودسرانه‌ و غیر حزبی رفیق روستا، رفقا رادمنش و دوستانش و رفقا کامبخش و دوستانش غالباً در برابر هم ایستاده‌بودند.

در توصیف اختلافات حزبی، من جانب احتیاط را مراعات کردم و تا آن حد که اسناد مصوب پلنوم‌ها (به‌ویژه پلنوم‌های ۴ و ۹ و ۱۰ و ۱۱ و ۱۳ و ۱۴ و ۱۶) و دومین کنگره‌ حزب از آن حکایت می‌کند، نظر داده‌ام. گویا گذشت زمان مطالب بیشتری را روشن خواهد ساخت.

موضع‌گیری نویسنده در این اختلافات، لااقل به نظر خود او و به گواهی تصمیمات حزب در اکثریت قریب به تمام موارد، اصولی بوده‌است. علت آن را باید در این‌جا جستجو کرد که نگارنده کمترین نظر شخصی را در مسایل یا نسبت به اشخاص، علی‌رغم رفتارِ گاه خصمانه‌ آن‌ها، دنبال نمی‌کرده‌است. با وجود شباهت یا حتی انطباق کامل مواضع حزبی این‌جانب و رفیق کیانوری، باید گفت که سطح پیکارجوییِ رفیق اخیر که ناشی از پویایی و انرژی جوشان او است، بالاتر از سطح پر گذشت من قرار داشته‌است و جالب است که این دو موضع‌گیری چنین نزدیک و گاه همانند، ناشی از هیچ‌گونه "قرار و مدار" و "توافق" نبوده و تصور می‌کنم تنها از داوری عینی درباره‌ حوادث و علاقه به هدف‌های انقلابی نشأت می‌گرفته‌است.

اسلوب کار و مبارزه‌ رفیق کیانوری در دوران دشوار و بی‌رحمی که زیسته‌ایم و هنوز در آن زندگی می‌کنیم، برای حزب لازم‌تر و برای کار سودمند‌تر از اسلوب فروتنانه و انسانی و با نرمش من بوده‌است و من با درک این مسأله هرگز نخواستم وظایفی را به خود اختصاص دهم که از جهت ارادی در طرح ضرور آن نیستم و نبوده‌ام.

آری، دوران‌های تاریخ به اسلوب‌ها و حاملان ویژه‌ی این اسلوب‌ها نیازمنداند، والا کارآیی و ثمربخشیِ شخصیت‌ها بروز نمی‌کند.

اختلاف در حزب که اغلب شکل خشن و بی‌گذشتی به خود می‌گرفت و در میان اختلافات اصولی و درست، اختلافات شخصی نادرست کم نبود، محیط اختناق‌آور و بسیار آزارنده‌ای را در حزب طی سالیان دراز پدید آورد که تحملش به هیچ وجه آسان نبود. دست دشمن در این اختلافات دیده می‌شود.

برای آن‌که افتراءزن نباشیم، باید شکیب کنیم تا بسی از اسرار را روزگار برملا سازد.

پانویس‌ها: ۱- رأی اسکندری به خود را، خود او و کیانوری نیز تأیید کرده‌اند. (خاطرات سیاسی ایرج اسکندری، بخش سوم، ص ۲۱۲، و خاطرات نورالدین کیانوری، ص ۴۹۴) – ویراستار.

۲- در ارتباط با برکناری اسکندری و "انتخاب" کیانوری، طبری در "کژراهه" می‌نویسد: "در موقع استراحت در شوروی در همان ایام، سیموننکو، مسئول شعبه‌ ایران در کمیته‌ مرکزی حزب کمونیست شوروی، از من پرسید: "شما در مسأله‌ رهبری توقعی برای خودتان ندارید؟" من جواب دادم: "ابداً توقعی ندارم" (ص ۲۶۶). این داستان در گفت‌گوی احسان طبری با این ویراستار چنین ادامه یافت: "سیموننکو ادامه داد: پس به‌نظر شما برای رهبری حزب چه کسی مناسب‌تر از همه است؟ من کمی فکر کردم و بعد گفتم: به نظر من رفیق کیانوری به دلیل ارتباط با تشکیلات ایران مناسب‌تر از دیگران است. سیموننکو مکثی کرد و سپس گفت: ما هم همین‌طور فکر می‌کنیم." (نقل به معنی) – ویراستار.

برگرفته از کتاب "از دیدار خویشتن" نوشته‌ احسان طبری در اسفند ۱۳۶۰ (پیش از زندان)، چاپ نخست ۱۳۷۶، چاپ دوم ۱۳۷۹، هر دو در سوئد، به کوشش ف. شیوا. نشر باران