چند خاطره از کسروی

این خاطرات یکی از طرفداران احمد کسروی است که در اختیار ایرج هاشمی زاده قرار داده بود. آقای هاشمی زاده، پس از درگذشت صاحب خاطرات، این متن را برای انتشار در اختیار وبسایت بی بی سی فارسی قرار داده است.

حق نشر عکس k

"پدر" فرمانده گروهان ژاندامری مریوان بود، یکی از پست های مهم او دسته رزآب بود که فرمانده آن ستوان معینی زنجانی بود. شبی درخانه او هنگام خواب کتابی مطالبه می کند تا مطالعه کند؛ عادت داشت قبل از خواب ساعتی با مطالعه خودرا مشغول کند. ستوان معینی زنجانی مجله پیمان را به او می دهد. مطالعه مجله سخت مورد توجه"پدر" قرار می گیرد؛ به طوری که آدرس و محل انتشار آن را یادداشت می کند و سپس با اشتراک مجله و مکاتباتی که بین او و کسروی واقع می شود از آشنایان و سپس از دوستان و طرفداران او می شود.

دو، سه سالی گذشت از مریوان به سنندج و سپس به گرگان و بعد به بندرگز آمدیم. در بندرگز من سال سوم متوسطه بودم، روزی "پدر" در دفترش با عده ای صحبت می کرد؛ دیدم از سعدی و حافظ به خوشی یاد نمی کند و به صوفیان و دراویش هم بد و بیراه می گویند، به قدر اطلاعات آن زمان خودم؛ با او به کنکاش برخواستم که "پدر" سعدی و حافظ از افتخارات ما هستند و اگر ادبیات ما در دنیا مطرح است به خاطر وجود شعر و سخن سعدی و حافظ است اگر این مطالب را هم از خود بزدائیم دیگر برای ما چه می ماند.

او با استدلال خود که نتایج افکار کسروی بود مرا مجاب کرد؛ طبیعی است که من پسربچه و کم سواد در برابر"پدر" و با سواد سپر انداختم و کم کم من هم به مکتب مرحوم کسروی راغب شدم.

غائله سوم شهریور۱۳۲۰پیش آمد و ما در بدر از جنگل های مازندران از طریق دامغان به تهران آمدیم و چون قبلا درخواست کرده بودم به دبیرستان نظام کرمانشاه رفتم، در آنجا بودم که دیدم مجلات و ماهنامه ها و روزنامه پرچم که آنوقت منتشر می شد با پست برایم می آید و من در ساعات فراغت آنها را می خواندم.

سال تحصیلی که تمام شد و تابستان پیش "پدر" در سمنان به مرخصی آمدم؛ آخر تابستان در روزنامه خواندیم دبیرستان های نظام شهرستان های مشهد،تبریز، اصفهان ، کرمان و کرمانشاه و غیره منحل شده است و به شاگردان اطلاع داده بودند که در آخرسال به دبیرستان نظام تهران مراجعه نمایند.

به تهران آمدیم،"پدر" هم به تهران منتقل شد و خانه ای کرایه کردیم. مرحوم کسروی هم در آخر خیابان شاهپور آن زمان در منزل اجاره ای می نشست ؛ پشت در تابلوئی داشت: سیداحمد کسروی وکیل پایه یک دادگستری.

در یکی از شب های هفته هم جلسه ای داشت که در آن اغلب خودش سخنرانی می کرد.مطلبی مثلا در مذمت صوفی گری پیش می کشید و با آرامی و بسیار شیرین با صدای گرم که لهجه آذری داشت سخن می گفت و سخنان خود را با خاطرات و پند و امثال؛ جالب و شنیدنی می ساخت؛ جلسه ساده و بدون پذیرائی بود، یادم نیست که چائی می دادند یا نه . مدتها این جلسات خانگی ادامه داشت و ایامی بودکه کتاب راه رستگاری را نوشته بود و محتوای سخنانش بیشتر در اطراف محتوی کتاب بود.

خاطره ای از یک روز میهمانی

یک روز مرحوم کسروی در منزل شخصی ــ فکر می کنم مرحوم واعظ پور که تاجر بود ــ به مهمانی دعوت داشت و از "پدر" و من هم دعوت کرده بود در معیت ایشان به مهمانی ناهار برویم، در درشگه که عازم بودیم از وضع سیاسی آن روز کشور سخن می گفت. زمانی بود که قشون متفقین یعنی روس و انگلیس و امریکا در ایران بودند و قوام السلطنه نخست وزیربود.

آقای کسروی عنوان کرد که به آقای قوام السلطنه گوشزد کردم که اعلان جنگ به آلمان بدهد؛ کشور ما خواه و ناخواه به تصرف بیگانگان و متفقین درآمده و پس ازپایان جنگ اگر آنها شکست بخورند معلوم است که آلمان با ما به عنوان همدست دشمنان خود رفتارخواهد کرد؛ ولی اگرآلمان شکست بخورد اقلا ما خواهیم گفت ما با شما همدست و شریک منازعه و جنگ بوده ایم و اقلا از نمدی که شما را نصیب می شود کلاهی هم به ما بدهید.

خرید چاپخانه و سروسامان به تشکیلات

مرحوم کسروی در نزدیکی چهار راه لاله زار در کوچه مهران چاپخانه ای دائر کرد و بالای چاپخانه دو، سه اطاق به عنوان تشکیلات و ثبت نام طرفداران؛ با نام آزادگان ترتیب داده بود.

روزنامه پرچم به طور مرتب منتشر می شد و اگر روزنامه توقیف می گردید؛ ماهنامه هائی بنام "تیرماه" و یا "مردادماه" و غیره که حاوی اخبار و مقالات بود؛ چاپ می شد و کتابهائی بنام "راه رستگاری"، "خواهران و دختران ما"،"افسران ما"،"فرهنگ است یا نیرنگ"، "صوفیگری"؛ "بهائیگری" و در آخر"شیعیگری" و "ورجاوند بنیاد" و "ده سال درعدلیه" و غیره چاپ می شد و به فروش می رفت.

در اول خیابان فردوسی خانه بسیار بزرگی به صورت باشگاه حزب یا به قول او "باهماد" اجاره شده بود و عده ای از جوانان را به نام رزمنده اسم نویسی کرده بود که با مخالفان و دشمنانش مبارزه کنند؛ چندبار به من گفتند که شما جزء مبارزین اسم نمی نویسید؟ و من با وعده و وعید برگزار می کردم وبا خود می گفتم این مرد چگونه فکرمی کند مگر می شود با ۲۰ یا ۵۰ جوان رزمنده جلوی بازار تهران یا قم در مقابل متعصبین مذهبی ایستادگی کرد، ولی او معتقد بود که بالاخره باید از یک جائی شروع کرد و نمی شود که فقط ایستاد و کتک خورد و

رسم و ره جانبازی یا پیشه نباید کرد یا اینکه زجان خویش اندیشه نیاید کرد

خاطره ای دیگر

کسروی روزی دردفترش به مرحوم "پدر" که آنوقت سروان و مرد تنومند و رشیدی بود و مرحوم سروان سمینو و دو نفردیگر گفت "آقای عباس شاهنده مدیر روزنامه یک ورقی فرمان در روزنامه اش توهین کرده و نوشته است که من باید وکالت شپش های مرض حصبه که به تهران آمده است قبول کنم، درنتیجه همانطورکه وکالت پزشک احمدی را قبول کردم و با آن دفاع نیم بند که از او کردم محکوم به اعدام شد، شپش های حصبه هم نابود می گردند."

شماها بروید و این عباس شاهنده را کتک جانانه ای بزنید، گروه کتک زن راه افتاد و بنده هم در کنار آنها راه افتادم، در خیابان استانبول به دفتر فرمان رفتیم، مرحوم شاهنده با روی خوش از آقایان پذیرائی کرد دستور چای داد و مسئله که مطرح شد، اظهار بی اطلاعی و ندامت نمود و گفت من هیچ خبری ندارم و به آقای کسروی ارادت دارم و اینک روزنامه من در اختیار شما هرگونه پوزش خواهی و رفع سوء تفاهم می خواهید بفرمائید تا من بنویسم و چاپ کنم، آقایان با خوش وبش جلسه را ترک کرده و به خدمت کسروی برگشتند و گزارش ماموریت را دادند، اوقات ایشان تلخ شد. گفت په، مرتیکه به من فحش داده وجواب فحش هم کتک است وشما ها رفته اید آنجا و خوش و بش کرده و چائی و شیرینی خورده اید ،این وضع که انجام ماموریت نمی شود.

دریک مورد دیگرهم یکی از روزنامه های وقت به همین شکل به ایشان توهین کرده بود (گویا مرحوم نوبخت بود، دقیقا یادم نیست ) خودش شخصا به دفتر روزنامه رفت و سراغ مدیر را گرفت و وقتی مدیر خودش را معرفی کرده بود با عصای خود به کله مدیر روزنامه کوبیده بود که خون راه افتاده بود و به خاطراین موضوع هم پرونده ای پیدا کرد و می گفت "ما اهل فحش نیستیم و اگر کسی به ما فحش داد جوابش کتک است و بس."

خاطره ای از کسروی که مرگ خود را پیش بینی می کرد

شیعیگری از چاپخانه ها خارج شده بود و در خیابان روی بساط روزنامه فروش ها خودنمائی می کرد.

عصر من با گردش در لاله زار سری به دفتر زدم، کسروی پشت میزخود نشسته بود و عده ای از طرفداران دور را دور روی صندلیها نشسته و سخنانی می گفتند. شخصی وارد شد، یک جلد کتاب شیعیگری را خریده بود و در دست داشت، سلامی کرد و تبریک گفت و گفت آقای کسروی کتاب قشنگی شده است و چه تصاویر زیبا، شما فکر نمی کنید که عکس العملی داشته باشد؟

کسروی خندید و گفت چرا فکرش را کرده ایم. کوچکترین عکس العملش آنست که ما را می کشند، ولی این حرف ها را که ما می زنیم و نوشته ایم می دانند ولی نمی گویند، علی دشتی هم این حرفها را می داند و نمی گویدو دیگران هم می دانند و جرئت گفتن آنرا ندارند چون کشته می شوند، ما گفتیم و پای مرگش هم ایستاده ایم .

خاطره ای از مراسم کتاب سوزان

سالی یک بار در زمستان مراسمی برگزار می شد که به کتاب سوزان معروف شده بود. اشخاص کتابهائی از قبیل رمان و شعر و غیره می آوردند و کسروی نگاهی به آنها افکنده و سخنان کوتاهی درباره آن می گفت و کتاب را در آتش بخاری می افکند.

کسی کتاب شعر خودش را آورده بود و گفت من سالها دچار مالیخولیا شده و هی شعر عاشقانه می گفتم، پسرم پهلویم و عروسم بغل دستم و دخترم خانه شوهر و زنم باموی سپید درکنارم ولی من باسوزوگدازعشق درفراق یارازدست رفته هی زور می زدم و شرح فراق می دادم چه سود ازاین عشق و شرح هجران؛ آنگاه باخنده و لودگی دیوان خود را در آتش افکند.

شبی مرحوم کسروی هم کتاب های رمان و غیره را یکی یکی دیده و به آتش می افکند، بعد چشمش به یک جلد انجیل خورد، آنرا با احترام در طاقچه گذاشت و گفت ما کتابهائی را می سوزانیم که باعث گمراهی جوانان و مردم جامعه می شوند؛ ولی انجیل با اینکه توسط پیروان حضرت مسیح نوشته شده است نزد ما مقدس و محترم است چون به مردم راهنمائی و دلالت کرده است و می کند.

بنابراین کسانی که بهتان زده و می گفتند کسروی درکتاب سوزان قرآن را سوزانده است اتهامی بیش نبود؛ چه او درباره قران کریم و بنیانگزار آن بااحترام خاص سخن می گفت و هیچگاه تا آنجا که من می دانم خدای ناکرده اهانت و توهینی به مقام آنها نمی کرد. البته خود نیزبدعتی آورده و چیزی به نام پاکدینی مطرح می ساخت که اصول آن در کتاب ورجاوند بنیاد نوشته شده و می گفت دین یعنی زیستن با آئین بخردانه و خداوند گوهری گرانمایه که به انسان اهدا فرموده همانا خرد می باشد. خرد راهنمای انسان درنیکی و بدی است و اگر انسان پیرو خرد باشد هیچگاه کاری خلاف قاعده واصول نمی کند

راه و رسم سیاسی کسروی

سال های ۲۲ و۲۳ گفتگوهائی بین کسروی و توده ای ها در گرفت، کسروی کتابی به نام "سرنوشت ایران چه خواهد شدو امروزچاره چیست ؟" نوشته و به گروه هائی که سیدضیاء طباطبائی لیدر آنها بود و چپ گرایان که توده ایها بودند؛ می تاخت و می گفت انسان اگر دربیابانی به دیوار باغی و درختان سرسبز آن باغ بنگرد در پیش خود می گوید حتما این باغ بنیان گزاری داشته و آنراساخته و آباد کرده است.

بنابر این وقتی با جهانی چنین با نظم و قاعده که میلیونها سال است دور محوری آن چنان با نظم می گردد که دقیقه ای جلو و عقب نمی افتد و این اتمسفر که کره خاکی را فرا گرفته اگر اندکی زیاد یا کم شود انسان از گرما یا سرما هلاک خواهد شد و چیزهای حیرت آور بسیاری، چگونه بدون سازنده و بنیان گزارتواند بود. چلچله کی آموخته لانه و آشیانه با این دقت بسازد و برای جوجه های خود توشه بیاورد و ماده چگونه این قواعد حیرت آور را هدایت و راهنمائی میکند، اگرانسان از توده و مواد درست شده، این مواد را چه کسی رهبری می کند که سلولهای چشم را بسازند و سلول های قرنیه و عنبیه را سامان دهند و سلول های اعصاب گوش را . اگرفقط توده و ماده باشد اینها رویهم انباشته می شدند نه اینگونه اعجاز و دانش و آنچه می بینیم تازه آنچه می بینیم یک هزارم آفرینش نیست معلوم نیست در عالم هستی چه خبرهائی هست که بشرهنوز کشف نکرده است.

چپی ها در کتابی بنام "آقای کسروی و مفهوم ماتریالیسم" به او جواب دادند که حیف از دانش شما، شما با این دانش و فهم درپیچ و خم همان کوچه هائی گیر افتاده اید که شیوخ صوفی گیر کرده بودند. پدر آمرزیده کدام روح، وقتی انسان را به جبر زیرآب می کنند در۳ دقیقه خفه می شود و آب در ریه اش پر شده و چند حباب هوا خارج می شود و، آیا روح انسان بااین حبابهای هوا خارج می شود؟ و ازاین قبیل گفتارها.

کسروی در یک سخنرانی در همین موارد سخن می گفت؛ دانشجوئی با او به مقابله برخاست و گفت اشتباه می کنید، خدا کجا بود، کسروی عصبانی شد و جلسه را ترک کرد و در حالیکه غرغرکنان خارج می شد گفت پسرک نادان درخانه اش پای روضه می نشیند، مادرش در پای روضه گریه می کند و خودش هم به پای مادرگریه راسرمی دهد وآنوقت این جا می آید و می گوید خدانیست، عجب وضعی شده است، عجب دنیائی شده است.

خاطره دیگری از راهنمائی های کسروی

"پدر" درسال ۲۳ با مرحوم خسرو روزبه آشنا شده بود، داستان از این قراربود که ما در خانه پرمان(حاتمی) می نشستیم و اغلب آنها پیرو مکتب حزب توده بودندــ سرهنگ حاتمی ــ سرهنگ حبیب الله پرمان ـــ ابراهیم پرمان ــ خانم صفا حاتمی و مرحوم خسروروزبه که مخفی بود و پیش آنها می آمد. "پدر" دردام او گرفتار شده و تحت تاثیرتبلیغات و بیان گرم و گیرای او قرار گرفته بود و ما می دیدیم شب ها بالباس شخصی و کلاه پوست بره می رود و پاسی ازشب گذشته برمی گردد.

سالها بعد خودش تعریف می کرد که چیزی نمانده بود من عازم آذربایجان شوم و تسلیم دموکراتهای آذربایجان که تبریز و شهرهای آذربایجان را گرفته بودند و حکومت جداگانه تشکیل داده بودند و پول چاپ کرده روی اسکناس با ترکی نوشته بودند ایکی تومن و رهبرانشان جعفر پیشه وری و همدست غلام یحیی دانشیان بود. خلاصه اگر همت مرحوم قوام السطنه نبود و قراری که برای نفت به روس ها داده بود، نمی بود، مملکت ویران شده ومعلوم نبود عاقبت کار بکجا کشیده می شد.

خلاصه "پدر" به خدمت مرحوم کسروی رفته و با او در این مورد مشورت می کند و کسروی می گوید آقای سروان من بیش از اینها از شما توقع داشتم. اینها خائن به مملکت و ملت هستند. حرف حسابی اینها چیست ؟ ایالت را از کشور جداکردن و افسران رشید را کشتن و باروس ها لاس زدن و مملکت را به آنها فروختن است، شما نباید نزد آنها بروید بلکه باید اسلحه کشیده و با آنها مبارزه کنید و اگر در این راه هم کشته شوید سعادتمند می گردید .خلاصه رای"پدر" را می زند.

مجادله با دکتر سپهر

دوستی داشتم بنام آقای مجید کشاورز که بعدا داماد بهبهانیان معروف وثروتمند شد. فرزند آقای کشاورز بود که در دادگستری مقامات را طی کرده و درگرگان دادستان بود وبه "پدر" دردربدری سوم شهریورکه از راه مازندران به دامغان آمدیم پذیرائی و بزرگواری و مهمانداری بسیارجوانمردانه ای کرد. من با این مجید دوست صمیمی شده بودم، یکی ازخواهران مجید جوانمرگ شد وبرایش مراسم عزاداری مفصل گرفتند و شبی هم که چهلم آن مرحومه بود، مرا دعوت کرده بود. مراسم مفصلی بودکه مرحوم نجفی کرمانشاهی با صوت بسیار خوشی قران خواند.

اشخاص زیادی دعوت داشتند، در سرسفره شام آقای دکترسپهرکه از بزرگان گرگان بود در بالای مجلس سر سفره نشسته بود وبا یک معمم روحانی بلند بلند سخن می گفت، گفت که این آقای کسروی هم از مهره های دولت انگلیس است، البته باید دانست که دکتر سپهر از سرجنبانان حزب اراده ملی سید ضیاء الدین طباطبائی بود.

من باشنیدن سخن آقای دکتر روی جوانی و تعصبی که آنوقت داشتم دکتر سپهر را مخاطب ساخته و پرسیدم آقای دکترچه فرمودید؟ گفت هیچی عرض می کردم که این آقای کسروی از مهره های دولت انگلیس می باشد. گفتم آقای دکتردولت انگلیس با داشتن مهره ها و مامورینی مثل سیدضیاء الدین طباطبائی چه احتیاجی به امثال کسروی دارند. دکتر گفت آقا می توانید این فرمایشتان راثابت کنید . گفتم بله آقای دکتر فعلا که شامی می خوریم بعد ازشام بنده دراین مورد سخن خواهم گفت.

شام صرف شد مدعوین گوشها را تیز کردند که این مباحثه و مجادله به کجا خواهد کشید. آقای دکتر روبه من کرد و گفت خوب آقا می فرمودی، گفتم من عرض کردم که انگلستان باداشتن امثال سید ضیاء چه احتیاجی به کسروی ها دارند.

سید ضیاء در کودتای سوم اسفند ۹۹ با رضاخان میرپنج به جانب تهران حرکت کرد و در تهران بگیر و ببند ها راه انداخت، آنزمان در آن موقعیت ایران برگ درخت بی اجازه انگلیسی ها جابجا نمی شد، پس ضیاء با اربابان انگلیسی سروسری داشت، بعد از چند ماه که آبش با رضاخان به یک جو نرفت او را ازایران خارج ساخته با سلام و صلوات به فلسطین بردند و در آنجا زراعت و کشاورزی مفصل راه انداخت و از ثروتمندان منطقه بود.

پس ازخروج رضا شاه دوباره اورا باسلام وصلواتی دیگربه ایران آوردند وحزب اراده ملی وعنعنات را راه انداخت ومردم را به کلاه پشمی و لباس دورقهقرائی دعوت کرد دوباره کشاورزی وامدادی ویونجه خوری راه انداخت ونرسیده وعرق تنش خشک نشده وکیل مجلس و نماینده یزد شد پس می شود گفت که دستی پشت سرش او را به جلو هل می داده و می دهد، اما کسروی بدبخت دو تا پیراهن و زیرشلوار ندارد.

هریک سال یکبار بارهایش روی کولش از این خانه کرایه ای به آن خانه کرایه ای اسباب و اثاثیه می کشد. این چگونه نوکر انگلیسی هست که بعد از۵۰ سال دوندگی و طی مدارج عالی در دادگستری و وکالت دادگستری و نوشتن متجاور از۷۰ جلد کتاب هنوز نان شب خود را به سختی فراهم می کند؟

فردا صبح به منزل مرحوم کسروی رفته و جریان آن شب را به استحضارش رساندم که نقاهت ایام ترور نخست را می گذراند، از شنیدن داستان خیلی خوشش آمد و به من گفت بدهید در مجله چاپ کنم؛ همین کار را کردیم.