آیا برداشت کسروی از غرب نقد نام داشت؟

کانت حق نشر عکس u
Image caption نقد دوره مدرن به طور مشخص با کانت آغاز شد

احمد کسروی در عرصه های وسیعی به نقد گزنده و برنده ای پرداخت و خشم قلم او برخلاف نظر رایج در راهی که سر او را به باد داد، به حق بود. اما چه چیزی باعث شد که راه او چندان ادامه نیافت و تاثیری که متناسب مرگش باشد، در جامعه ایرانی دیده نشد؟ آیا کار او به راستی نقد نام داشت؟

جوهره غرب معاصر را می توان در سه ویژگی خلاصه کرد "خرد، قانون و نقد". نقد بیش از هر چیز در تفکر فلسفی یافت می شود. نقد دوره مدرن به طور مشخص که روشمند باشد، با ایمانوئل کانت آغاز شده است و همچنان ادامه دارد. کانت سه جلد کتاب بسیار اثرگذار نوشت که دو تای آنها با کلمه نقد شروع شده است: نقد عقل ناب و نقد عقل عملی و کتاب سوم قوه حکم نام دارد که در تکمیل دو کتاب دیگر است.

پس از کانت هم همین سنت نقد به متفکران و فیلسوفان دیگر راه پبدا کرد. هر چند کانت آغازکننده نقد تفکر و فرهنگ غربی نیست و قبل از او نقد با پروتستانیسم اثر خود را بخشیده بود اما آنچه کانت را متمایز کرده است، روشی است که در رابطه با عقل به کار می گیرد. از این رو عنصری که در دوره مدرن غرب نقش سازنده را بازی کرد، نیز علاوه بر دین، از تیغ "نقد" در امان نماند.

رفرم در دین خیلی پیش از کسروی آغاز شده بود، و سیدجمال الدین اسدآبادی در این زمینه شهرت یافته است. اما کسروی با آنکه خود در کنه فرهنگ شیعی ایرانی رشد کرده بود و نه تنها به آن آشنایی کامل داشت بلکه خود در آن زمینه صاحب نظر بود، نتوانست خود را به عنوان یک اصلاح گر دینی تثبیت کند، و چیزی که از او باقی ماند از خرافه خواندن برخی آیین ها فراتر نرفت. هر چند واکنش خشن نهاد روحانیت نشان داد که کسروی به نقطه به جایی اشاره می کند.

کسروی حوزه های وسیعی را نفی کرد، زبان فارسی، ادبیات، فلسفه، دین و بخش هایی از فرهنگ ایرانی، اما نفی او به نقد عمیق تبدیل نشد. درست است که کسروی مفتون غرب نبود و می توانست اشکالات آن را ببیند، و تلاش می کرد ایرادات و اعتراضات خود را از درون جامعه ایرانی بیان کند، به عبارتی خواست کسروی این بود که نقد درونی انجام دهد، اما آنچه در کسروی نبود، همان خصلتی است که در سنت کانتی موجود بود.

کسروی، پیشرفت های غرب را می دید، و دلسوزانه می خواست که ایران نیز به پیشرفت هایی دست یابد، اما چیزی را تحقیر می کرد که از جمله اساس های دوره مدرن غرب بود.

کسروی فلسفه را تحقیر می کرد. اول آنکه منظور او از فلسفه، بیشتر فلسفه مادی غرب است، دوم اینکه کسروی در دو کتاب "پیرامون فلسفه" و "پیرامون روان" سوءفهم خود را هم از فلسفه و هم از فلسفه مادی نشان می دهد: "آن فلسفه[مادی] آدمی را بسیار پست گردانیده. از دیده آن فلسفه، آدمی جانوریست سردسته جانوران، بدانسان که میمون از لیمور برخاسته و اندکی از آن بالاتر است، آدمی نیز از میمون برخاسته و اندکی از آن بالاتر است. جدایی دیگری در میانه نیست. آن خیمها که جانوران راست آدمی را نیز هست و جز آنها چیزی نیست. سرچشمه همه خواهاکها(آنچه خواسته میشود) وکُناکهای (آنچه انجام میدهند) جانوران خودخواهیست و در آدمی نیز چنانست." (پیرامون روان)

هر چند خود قبول دارد که از این فلسفه چیزی نمی داند اما چنین عبارتی درباره فلسفه ماتریالیستی بسیار عوامانه است. نظرات کسروی پیرامون فلسفه نیز عوامانه است و معلوم است که از دانش محمدعلی فروغی در این زمینه برخوردار نیست. "خرد را که داور نیک و بد و راست و کج و سود و زیان، و خود گرانمایه ترین داشته آدمیست، آن فلسفه [مادی] نمی شناسد."

کسروی بین خرد و فلسفه تفکیکی مخدوش قائل است و منظور خود را در ساختاری مشخص بیان نمی کند. گاه فلسفه را نیز در معنای بسیارعامیانه به کار می برد."نام فلاسفه"که به زبان‌ها افتاده و با دهان‌های پربادی گفته می شود، چون از کارهاشان آگاهی نمیدارند ، چنین میدانند که مردان ارجداری می بوده اند و یک راه ارجداری را دنبال کرده اند، و این نمیدانند که سرمایه ایشان جز پندار و انگار نبوده است. به هر حال در این باره هم پاسخ همانست که درباره کیشها گفتیم. در فلسفه نیز راهی به خرد نداده اند." (پیرامون خرد)

ایراد کسروی به غرب، ایراد عوامانه ایست که همچنان در میان ایرانیان متوسط الحال جاریست: غرب در مادیات و شهوت غرق است. حال آنکه در این میان شیفته تکنولوژی غربی بدون زمینه های رشد آن هستند.

با این اوصاف کسروی در رابطه با فلسفه و خرد دچار سوء فهم بوده است و هیچ روش مشخصی برای بیان نقد خود به کار نمی گیرد و بنابراین نمی تواند رابطه ای بین خرد، قانون و نقد ایجاد کند.

احمد کسروی برآمده از دوره رضاخانی است که می خواهد نظم را با تحکم فردی و تکنولوژی غربی بر ایران حاکم کند، بی راه نیست که در نبود روش نقد و به کاربستن خرد بدون زمینه های فلسفه، او عاقبت به "آمیغ ها" و "پاک دینی" فردی خود بسنده می کند و بقیه گرایشات را صرفا نفی می کند و چهره ای از خود نشان می دهد که ادعای پیامبری یکتاز از آن تراوش می شود که یک تنه برای مشکلات ایرانی، راه حلی در آستین خود دارد.

حاکمیت فردی رضاخانی که می خواست آشفتگی ایرانی را به نظم خود درآورد، به کسروی نیز تسری یافته بود. او نقد درونی (نقد دین، ادبیات و زبان فارسی) را دریافته بود، قلم او نیز به اندازه کافی پرشور و خشماگین بود که لازمه هر نقدی است اما چیزی را که از آن بهره نبرده بود، فهم درستی از فلسفه غرب بود که می توانست بستری برای نقد برنده و ضروری فرهنگ ایرانی ایجاد کند.