'داستان آشنائی من با احمد کسروی'

احمد کسروی حق نشر عکس U
Image caption کسروی در کتابش نشان می‌ دهد که پایگاه اجتماعی ارتجاع در ایران همان توده های مردم زحمتکش اند

داستان با جوانی من شروع می شود. نسبتا محافظ کار—به زبان سیاسی آمریکایی یک آزادیخواه جنگ سرد—بودم. حکومت را بی چون و چرا می‌پذیرفتم. رئیس جمهور وقت و جنگ بر ضد شورشیان کمونیست در ویتنام را کورکورانه پشتبانی می‌کردم. به مرور ایام اما چشمهایم کمی باز شد و آنوقت از افراط به تفریط افتادم و به عضویت یک جمعیت سوسیالیست درآمدم.

بعد از آنکه از دبیرستان فارغ التحصیل شدم، به دانشگاه ام ای تی رفتم. در دوران حکومت پهلوی، بسیاری از جوانان ایرانی به همان دانشگاه فرستاده می‌شدند. این شاگردان، در فضای آزاد زندگی تحصیلی در آمریکا، شروع به اعتراض به جور و فساد و اختناق ایران آن روز می‌کردند و من هم که تازه با دنیای سیاست آشنا شده بودم به جمع آنها پیوستم.

در این فضا بود که شدیدا تحت تاثیر ایرانیان و ایران قرار گرفتم. یادم هست که احمد شاملو و رضا براهنی با یکدیگر یک جلسه شعر خوانی و یا بقول دوستی یک "جدل شعر" داشتند. در آن جلسه آنچه بیش از همه برایم جالب بود آن شور و شعف ایرانیها بود که با چه هیجانی به جلسه شعر خوانی آمده بودند – این همه توجه به شعر و شاعری از طرف محصلین رشته های مختلف مهندسی و علوم برای من کاملا تازگی داشت.

سال‌ها بعد همراه بسیاری مطالب دیگر که از فرهنگ ایرانیان آموختم، متوجه شدم که شعر و ادبیات برای ایرانیان کاملا آمیخته با سیاست است. و سال‌های بیشتری گذشت تا بدانم که نه تنها شعرشان سیاسی بلکه سیاستشان هم کاملا شاعرانه است.

در آن زمان من فارسی نمی‌دانستم و از آن اشعار چیزی نمی‌فهمیدم، اما خوب به یاد دارم که از موسیقی اصوات آن خیلی خوشم می آمد. یک دوست ایرانی که متوجه من شده بود، با صبوری، مرا با اسرار خط و واژگان فارسی آشنا کرد. بعدها، وقتی که انقلاب شروع شد، او به ایران برگشت تا وطنش را پر از عدل و داد کند و آموزش زبان فارسی من هم متاسفانه نافرجام ماند. اما من می‌خواستم بیشتر با این جهان نو آشنا شوم. کتاب فارسی خود آموز جان مایس را خریدم و خواندم. و بعدا از طریق خواندن روزنامه فراگیری زبان فارسی را ادامه دادم.

اما انقلاب اسلامی ایران عمر رابطه من با رفقای ایرانی ام را پایان داد. آنچه که ما را به یکدیگر پیوند داده بود به نظر می‌رسید به حاشیه رانده شده بود. با حادثه اشغال سفارت امریکا، رفقای سوسیالیست من که در اول انقلاب ایران از جنبشهای دموکراتیک آن سر زمین حمایت می کردند به ناگهان مجذوب خط امام شدند، و در زمانیکه نیروهای مترقی ایران مورد هجوم حزب اللهی ها بودند، این رفقا در روزنامه هایشان به ستایش امام پرداختند. من اعتراض کردم، اما کو گوش شنوا؟ دوست‌های سابق به ناگهان مرا تحریم کرده و از میان خود طردم کردند.

این تغییر جهت سیاسی رفقای ایرانی برایم بسیار ناگوار بود. در آن هنگام یکی از رفقای سابق که او هم به دلیل انتقادهایش از جمع طرد شده بود مرا دعوت کرد که به فرانسه بروم و با او در روزنامه ای که آنجا منتشر می‌کرد همکاری کنم. خوشبختانه در پاریس او هم به فراگیری فارسی علاقمند شد و به خواندن کتاب‌های فارسی که از اینجا و آنجا جمع آوری کرده بودیم مشغول شدیم.

در میان آن کتابها، ابتدا مطالعه تاریخ مشروطۀ ایران نوشته احمد کسروی را آغاز کردم. اما در همان ابتدای کار دچار حملۀ وحشتناک نفس تنگی شدم و سه روز در بیمارستان بستری بودم و تنها همراه من همان کتاب بود. در آن زمان هیچ وقت تصور نمی‌کردم که برخلاف دوستان سوسیالیستم، احمد کسروی تا سال‌های سال در کنارم باقی خواهد ماند.

کتاب تاریخ مشروطه تاثیر عمیقی بر من گذاشت و از آن بسیار آموختم. حال انقلاب ایران که برایم معمایی شده بود نسبتا ساده تر به نظرم می رسید و این کتاب پاسخگوی بسیاری از سوالاتم شد.

کسروی نشان میداد که پایگاه اجتماعی ارتجاع در ایران همان توده های مردم زحمتکش اند که آن روزها رفقای چپ همه امیدشان را به آنان بسته بودند. و اتفاقا این این تحصیل کرده ها و فرنگ رفته ها بودند که از حقوق بشر و آزادی دفاع می‌کردند، و در مقابل هم این رنجبران و زحمتکشان شهری بودند که به آزادیخواهان هجوم می‌بردند و بر رویشان چاقو و چماق می‌کشیدند.

کسروی می‌گوید که در همان تبریز، که مردم قهرمانانه بر ضد کودتا قیام کردند و برای مشروطه جنگیدند، مراکز مقاومت در محله های نسبتا مرفه بودند، و محله های عامی به علمای مرتجع "انجمن اسلامیه" نشین پیوستند. علمایی که وقتی متوجه شدند مشروطه همان ترویج شریعت نیست به آن پشت کرده و به دربار پناه بردند و مردم را هم بر ضد مشروطه شوراندند. چه مصداقی داشت این سخن کسروی با احوال آنروزگار رفقای من. آن‌ها که همصدا با بسیاری از روشتفکران از قبیل ادوارد سعید هر کس را که ذره ای به سرشت واقعی رژیم جدید اشاره می کرد و یا انتقادی بر آن وارد می کرد متهم به اسلام ستیزی یا نژادپرستی می‌کردند.

در جایی کسروی می‌نویسد: "جنبش مشروطه خواهی را در ایران، دستۀ اندکی پدید آوردند و توده مردم معنی مشروطه را نمیدانستند و پیداست که خواهان آن نمیبودند. از آنسوی پیشروان هم بچند تیره می بودند: یک تیره نو اندیشان که اروپا را دیده یا شنیده و خود یک مشروطه اروپایی میخواستند و پیداست که اندازۀ آگاهی اینان از اروپا و از معنی مشروطه و قانون یکسان نمیبود و بسیاری جز آگاهیهایی سرسری نمیداشتند. یک تیره بزرگتر دیگری ملایان میبودند که پیشگامی را هم اینان بگردن گرفتند. اینان هم به چند دسته میببودند: یک دسته که شادروانان بهبهانی و طباطبایی و همراهان ایشان و آخوند خراسانی و حاجی تهرانی و حاجی شیخ مازندرانی و همراهان اینان بودند، چون بکشور دلبستگی میداشتند و آن را در دست دربار حودکامۀ قاجاری رو بنابودی میدیدند، برای جلوگیری از آن، مشروطه و مجلس شوری را در بایست میشماردند، و در همانحال معنی مشروطه را چنانکه سپس دیدند و دانستند نمیدانستند، و آن را بدانسان که در اروپا بود نمیطلبیدند، و خود از کشور داری و چگونگی پیشرفت توده و اینگونه اندیشه ها بسیار دور میبودند. یکدسته دیگری معنی مشروطه را هیچ ندانسته و بکشور توده و هم دلبستگی نمیداشتند و در آمدنشان بمشروطه خواهی بآرزوی رواج "شریعت" و پیشرفت دستگاه خودشان میبود...این حال پیشروان بود. انبوه مردم بیکبار از مشروطه و معنی آن نا آگاه می بودند و تنها بنام پیروی از پیشروان بجوش و تکان بر خاستند." (صص ۲۵۹-۲۶۱)

به نظر می‌رسید که روایت کسروی از انقلاب مشروطه زمان انقلاب اسلامی را هم بیان می‌کند، البته ایران معاصر دقیقا ایران آن عصر بی آگاهی زمان کسروی نبود، اما باید اعتراف کنیم که شباهت ساختارهای اجتماعی هر دو زمان غبر قابل انکار بودند. اگز چه این شباهت های ساختاری نباید این تصور را پیش آورد که غرض از تاریخ نگاری کسروی به محاکمه کشیدن تاریخ بوده، بلکه برعکس این کتاب به سادگی از عرصه تاریخ نگاری پا بیرون گذاشته و یک حماسه فراموش شده را بیدار و زنده می‌سازد. شخصیت ها آنچنان جان می‌گیرند که حماسه وار در تاریخ تکرار می‌شوند.

شاید دریافت این نکته بود که از همان اوائل مطالعه کتاب در من جوانه زد و هر چه بیشتر می‌خواندم در من قوی تر میشد و آن دریغی بود که چرا این کتاب باید در محدوده یک زبان باقی بماند. این فکری بود که لحظه ای مرا ترک نکرد تا روزی که تصمیم خود را گرفتم و به آمریکا برگشتم. از آن تاریخ تا حدود بیست سال بعد نسخه تاریخ مشروطیت همراه با یک جلد فرهنگ لغت حیم هرگز از من جدا نشد، و تا ترجمه آنرا به پایان نرساندم دمی آرام نداشتم.

کتاب کسروی در حالیکه گاهی لحن گزتده ای دارد، تاریخ انفعال و یاس و تسلیم نیست. قهرمانانش، از روشنفکران آزادیخواه تهران و اصفهان تا مجاهدین از جان گذشته آذربایجان، نمونه های شایسته برای نسل جوان اند. و همچنین پنجره ایست به دنیای اندیشه و تفکرهای تجددخواهانه ایرانیان که فرصت نمایان شدن را در این کتاب پیدا می‌کنند.

خواندن این کتاب نه تنها من را با تاریخ ایران آشنا کرد بلکه شناخت انسان‌هائی را برایم ممکن کرد که به زودی دریافتم که ترک کردنشان برایم غیر ممکن است. حلقه متفکرین و روشنفکرانی را که کسروی من را با آن‌ها آشنا ساخت آنچنان وسیع بود که فکر نمی‌کردم یک عمر معمولی از عهده پرداختن به یک یک آنها برآیم. پس باید که شروع می‌کردم و آن هم هر چه زودتر.

همزمان با ترجمه این کتاب به مطالعه منابعی که کسروی از آنها برای نوشتن این کتاب از آن ها استفاده کرده بود پرداختم و با تاریخ بیداری ایرانیان نوشته ناظم الاسلام شروع کردم. در واقع جلد اول و قسمت عمده ای از جلد دوم تاریخ کسروی یک بازخوانی از این کتاب جالب بود. به خواندن منابع دیگر هم پرداختم: بلوای تبریز، کتاب آبی (هم ترجمۀ فارسی و هم اصلش)، انقلاب ایران ادوارد براون، کتاب احمد و مسالک المصلحین عبدالرحیم طالبوف، سیاحتنامۀ ابراهیم بیگ زین العابدین مرغه ای، و روز نامه های مجلس، انجمن، ملا نصرالدین، آذربایجان، روح القدس، صور اصرافیل، قانون، حبل المتین، و الی آخر.

در کنار این ها من نسخه های دیگری را هم که کسروی از تاریخ مشروطیت قبل از کتاب کامل تاریخ مشروطیت ایران منتشر کرده بود را خواندم مانند نسخه ای را که در ماهنامه پیمان چاپ شده بود و "آذربایجان فی ۱۸ عاما" که در ماهنامه العرفان لبنان چاپ شده بود.

در این میان، ضرورت خواندن نوشته های مورخان و خاطره نویسان دیگر آن زمان بیش از حد برایم روشن شد. حیات یحیی یحیی دولت آبادی، یادداشتهای سیاسی مستشار الدوله، رؤیای صادق سید جمال الدین واعظ، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران مجد الاسلام کرمانی،مقالات تقی زاده، روزنامۀ خاطرات شرف الدوله، خاطرات سیاسی میرزا علی خان امین الدوله، واقعات اتفاقیه در روزگار محمد شریف کاشانی، مقدمات مشروطیت هاشم محیط مافی، خاطرات و خطرات مخبر السلصنه، تاریخ انقلاب مشروطه ملکزاده و . . . .

علاوه بر وقایع تاریخی و شخصیت های مختلف که شناخت جامع تری از آنها لازم بود، دراین کتاب به موضوعات حاشیه ای نیز اشاره میشد که به نهابت جذاب بود و مرا به سوی خود می‌کشید. یکی از آنها ادبیات دلکش ترکی آذربایجانی بود که پس از انقلاب روس ۱۹۰۵ پدید آمده بود که مرا مجذوب کرد. با "هدهد نامه" صابر آشنا شدم و گاهی اشعارش را با خود زمزمه می‌کردم.

آموختن زبان گرجی و مطالعه مطبوعات و کتابهای مرتبط آن دوره به زبان گرجی نیز دریچه دیگری بود که تاریخ مشروطیت ایران به روی من گشود.

اما از همه مهم تر و جذاب تر خود کسروی واندیشه های او بود که همچنان سئوالات بیشماری را پیش آورد که برای پاسخ به آنها به مطالعات جدی تر و وسیع تری احتیاج داشتم.

کسروی در طول زندگی خود مراحل زیادی را طی کرد و تغییراتی در او پدید آمد که احتیاج به تحقیق و پژوهشی داشت که متاسفاته پژوهشگران ایران به آن نپرداخته اند. یکی از آن‌ها رابطه کسروی با زبان ترکی آذربایجانی بود. آنچنان که از نوشته های عربی کسروی جوان دریافت میشود رابطه اش با آن زبان خیلی پیچیده تر از آنی بوده بوده که معمولا تصور شده است، تصور مبهمی که تا آخر زندگی پر ارزش او برایم مبهم باقی ماند.

موضوع مهم دیگر سیاست ورزی کسروی بود که من شخصا توجه خاصی به آن داشتم. سیاستی که آن هم خالی از ابهام نبود، در عین ملی گرائی شدیدی که در سنین جوانی از خود بروز داد بعد از تاریخ مشروطه تدریجا از تاریخ و هم سیاست کناره گرفت و بیشتر به نوشته هایی درباره مذهب پرداخت. حتی در این زمینه هم کسروی تغییراتی پر از ابهام داشت. نوشته های او در باره شیعیگری، صوفیگری و بهائیگری از او یک میانه روی متمایل به سکولار را جلوه میداد که با ورجاوند بنیاد او که داعیه معرفی آئین جدیدی را دارد سازگاری نداشت.

البته تحولات تاریخ نویسی او، بخصوص درباره مشروطه، هم از این قاعده مستثنی نیستند. اگر چه که این تغییرات و تحولات در بیشتر متفکران امری نسبتا عادی است. اما از آنجائیکه در زمان کسروی نقد و بررسی متداول نبود، تحولات شخصیتی او به عنوان نکات مبهم و متناقض شخصیت وی باقی ماند. همزمان با ترجمه کتاب و بعد از پایان ترجمه این کتاب من در باره یک یک این تحولات پژوهش هائی کرده و مقالاتی نیز نوشته ام.

در راه پرداختن به این پروژه به علت عدم مرتبط بودن با موسسات رشته شرق شناسی و حلقه های مرتبط با آن، کاملا مورد کم لطفی اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان آکادمیک در این رشته قرار گرفتم.

این بی مهری که کاملا در تضاد با آنچه من از فرهنگ دوستانه و سخاوتمندانه ایرانیان می‌شناختم بود به درجه ای رسید که دشواری پروژه صد چندان شده بود. گاهی حتی متاسف میشدم از آشنائی ام با ایران و کسروی و می‌خواستم که تمامی ماجرا را به مانند بک کابوس تلخ به فراموشی بسپارم.

خوشبختانه همسر ایرانی من که از آغاز این پروژه با مهربانی و بردباری در کنارم بود با سخاوتمندی بی نظیرش تمامی آن اوقاتی را که باید با او می‌گذراندم با عشق به این پروژه اهدا کرد. این شاید تنها کمکی بود که از طرف ایرانی‌ها در این راه سخت و طولانی به من شد تا بالاخره ترجمه انگلیسی تاریخ مشروطه ایران احمد کسروی منتشر شد.

مطالب مرتبط