رفتن، ماندن، بازگشتن

حق نشر عکس s

با از بین بردن مرز بین واقعیت و خیال، نویسنده ایرانی شاهرخ مسکوب (۲۰۰۵-۱۹۲۴) در تریلوژی خود، سرودی پرتوان می سراید که خطاب آن همان قدر به شرق است که به غرب.

سه نوشته جداگانه: مسافرنامه (نیویورک-۱۹۸۴)، گفتگو در باغ (تهران- ۱۹۹۲) و سفر در خواب (پاریس- ۱۹۹۸) از این پس سه حلقه مستقل اما مکمل سیکلی را می سازند که دست کمی از بهترین تراژدی های یونان ندارد. به یمن پیشنهاد سرور کسمایی و توافق نویسنده، این سه متن در یک مجلد گرد آوری و تحت عنوان "رفتن، ماندن، بازگشتن"به فرانسه منتشر شد. ضرباهنگ سه گانه این عنوان خود نمادی است از تنش های سرگیجه آور مسیری یگانه که علیرغم گسل های بی شمار، همواره پیوستگی خدشه ناپذیر خود را حفظ می کند.

مسافرنامه با جمله کوتاه و نمادین "از خانه بیرون آمدم"آغاز می شود و این خود گام اول یک آوارگی جغرافیایی چند جانبه است زیر نگاه پرسشگر "فرشته عدالت". راوی این روایت کافکایی بسیار مدرن، با طنزی بی همتا موقعیت بی وطنان سرگردان را زیر ذره بین خود می گذارد آن هم در روزگاری که تئوری توطئه اذهان را کور کرده است. او کجاست؟ در کدام فرودگاه ؟ کدام شهر؟ پاریس؟ تهران؟ لندن؟ چه فرقی می کند، همه جا استقبال از او یکسان است. چون انکیزیسیون که در "درمان زخم های روان گمراهان"ید طولایی داشت. نفرت و انزوا حد و مرز جغرافیایی نمی شناسد. هر پناهجوی تحت نظری باید پاسخگوی اعتبار هویت خود باشد، "مثل شکاری که در برف راه می رود. قدم به قدم باید رد پایم باقی بماند. برای شکارچی احتمالی." و ترس دائمی از قانون ظالمانه انواع و اقسام "پاسدار"، این "موش های صحرایی"فرا ملیتی...

به کجا می توان گریخت؟ به داستان های نظامی؟ به باغ علیزاده در لاهیجان؟ یا به دنیای تخیلی مینیاتوری ایرانی همراه با فرهاد، دوست نقاشش؟ "گفتگو در باغ"(که پیشتر نیز در انتشارات فوربیس به چاپ رسیده بود- ۱۹۹۸) در عین اینکه گوشه چشمی به متون پهلوی (فارسی میانه) و شاهنامه فردوسی دارد، دروازه های دنیایی شگفت انگیز و اسطوره ای را می گشاید که مترلینک می تواند به راحتی دو معشوق خود (پلئاس و ملیزاند) را در آن ببیند. اما، هر بهشت گمشده ای "باغی است در کویر دل"، "صورتی از وهم". و "باغ سوخته"تابلوهای فرهاد که تنها پناهگاه آن "مکعبی بسته"است، به خوبی انزوای انسان را به تصویر می کشد و کارزار پرومته ای "فرم در برابر طبیعت را."

پس آیا می بایست، دست آخر به اصفهان و نزد خویشان خویش باز گشت، حتی شده در خواب؟ نزد آقا مهدی، رفیق دوران سپری شده نوجوانی که با قهر از هم جدا شده بودند؟ نزد مریم سالکی، این نماد روسپی مقدس که میل شهوانی شرمزده ای را در او بیدار می ساخت؟ "سفر در خواب"رفته رفته از باغ قصرالدشت دور می شود، از "سپیدار زرتشت"و از سیمرغ، پرنده افسانه ای، فاصله می گیرد، و به "مزار شکسته جان"می رسد، در "خرده ریز های آینه شکسته زمان." همه چیز از یک خواب غریب آغاز می شود و با ضرباهنگ یک نثر حماسی، گویی از قلم دانته چکیده باشد، رفته رفته محو می شود. مترجم سوفوکل و سیکل تزاژدی های خاندان لابداسید، خواننده پر دقت حماسه هومر، شاهرخ مسکوب خواننده خود را به مُلک هادِس (خدای یونانی مردگان) رهنمون می شود چرا که " گاه رفتگان سال های مرده زنده تر از زندگان می نمایند." "بوی سبز و جاندار زاینده رود"آیا رایحه رود لِته (رودی در اساطیر یونانی، که مردگان از آب آن می نوشند تا زندگی سپری شده خود را از یاد ببرند) را به خاطر نمی آورد؟ یا شاید ستیکس (رودی که دوزخ را در میان گرفته است) است و "خواجه وحید شهرستانی"، این راهنمای غیرمنتظر، همان شارون ایرانی؟ ( در اساطیر یونان، ارواح مردگان سوار بر قایق شارون رودخانه دوزخ را طی می کنند تا وارد مُلک هادِس شوند.) قایقرانی که شما را به آن کرانه دیگر راهنما می شود، به آن "ناکجا»، به " عالم خواب"...

"رفتن، ماندن، بازگشتن"ردی پایدار در خواننده خود به جا می گذارد و چون همه شاهکارها، همواره این حس را در او بیدار می کند که "بهتر از این نمی شد بیان کرد!"مسکوب نیز چون کوتزی، نویسنده آفریقای جنوبی، حس ژرف تحلیل تاریخی را با هنر موجزگویی و تصاویر نمادین با استادی به هم می آمیزد: "فلک کور و کر است. برای خفه کردن جیغ، جلاد با صدای هولناکی قاه قاه می خندد. کفتار خنده شومی دارد که مثل اشک تمساح چندش آور است. خنده بدتر از رعد طنین می اندازد و سرپوش سفالی آسمان می ترکد. آسمان وجود ندارد. طبیعت خام و عریان است و بلبل های طاس با نوک های آهنی گل های پلاستیکی را سوراخ می کنند."

مطالب مرتبط