یادی از شاهرخ مسکوب و جلسات شاهنامه در پاریس

ارمغان مور حق نشر عکس t
Image caption مسکوب نیز در پی آگاهی از این راز فروبسته با زمان و زمانه خود در افتاده بود تا در این آخرین پژوهش نوری دیگر به اندیشه فردوسی و از خلال آن به فکر ایرانی بتاباند

چندی بود فکر جلسات شاهنامه به سرم زده بود اما هر بار که می آمدم دهان باز کنم با مسکوب مطرح کنم، باز شک می کردم و چیزی نمی گفتم. بارها از زبان او شنیده بودم که از کمبود وقت گله می کرد، از کوتاهی عمر، از اینکه زمان کافی برای به انجام رساندن پژوهش جدیدی که در باره شاهنامه آغاز کرده، دست ندهد. این دو بیت تکه کلامش بود: جهان را چنینست ساز و نهاد / که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

و یا: ز مادر همه مرگ را زاده ایم / همه بنده ایم ار چه آزاده ایم

مسکوب نیز با همه آزادگی اش، البته گرفتار زمان بود. به ویژه که بیماری نیز از درون وجودش را ذره ذره می خورد و تیشه به ریشه هستی اش می زد. دلمشغولی زمان نزد او چنان بود که روزی، در یکی از گفتگوهایمان حول و حوش زمان از دست رفته یا باز نیافته نزد "مارسل پروست"، مسکوب که دل به سخن داده بود، راجع به زمان در شاهنامه صحبت کرد: زمان اسطوره ای، زمان حماسی، زمان تاریخی. چگونه زمان آغاز آفرینش و پروردگار هستی است. چگونه در اندیشه ایرانی، زمان قدیم تر از خداست زیرا هرمزد خود پیش از آفرینش، خدای نبود و با افتادن در گردونه زمان خدا شد. چگونه در حماسه نیز شخصیت هایی چون جمشید، فریدون و کیخسرو که آفریننده زمانند، خود آفریده آن نیز هستند. نگرانی از گذشت زمان حتی در بهشت و پس از مرگ هم ما را رها نمی کند. سیاوش و گودرزیان در گلستان بهشت اند ولی نمی دانند تا کی زمان دارند و روزگارشان کی به سر می رسد. در شاهنامه حضور زمان در دنیا و آخرت همیشگی است، یا شاید بهتر است گفته شود زمان در نهاد جهان است و جهانیان همه زمان پذیرند. و این نتیجه گیری که زمان گرانی گاه عالم اندیشه فردوسی است، هر چند شاعر خود گاه از پی بردن به راز آن باز می ماند:

چپ و راست هر سو بتابم همی/ سروپای گیتی نیابم همی یکی بد کند نیک پیش آیدش/ جهان بنده و بخت خویش آیدش یکی جز به نیکی زمین نسپرد /همی از نژندی چو گل پژمرد

مسکوب نیز در پی آگاهی از این راز فروبسته با زمان و زمانه خود در افتاده بود تا در این آخرین پژوهش نوری دیگر به اندیشه فردوسی و از خلال آن به فکر ایرانی بتاباند. در این راستا، زمان او را به نبردی تن به تن خوانده بود، نبرد برای نگارش کتاب آخرش که میان دو آزمایش خون و نمونه برداری از نخاع، و سرزدن به بیمارستان جریان داشت و او چون قهرمان های حماسی خم به ابرو نمی آورد و کمر همت بسته بود تا کار را به پایان نبرده، به زمان خانمان برانداز اجازه ندهد تا جانش را بستاند.

او افسار زمانش را خود به دست گرفته بود و در این کارزار حتی از پیشنهاد جلسات شاهنامه نیز با روی خوش استقبال کرد. جلساتی که بطور مرتب از اردیبهشت ۲۰۰۲ تا مرداد ۲۰۰۴ دو بار در ماه تشکیل می شد و در آن مسکوب به مباحثی چون زمان، آفرینش، تاریخ، جهانداری و سخن می پرداخت. پنج فصلی که او کم و بیش به همان شکل در آخرین یادگارش یعنی کتاب "ارمغان مور" ( نشر نی- تهران ۱۳۸۴) پس از مرگ منتشر ساخت.

مسکوب "ارمغان مور" را با این بیت معروف فردوسی به پایان می برد:

از آن پس نمیرم که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام

و می نویسد: "این آخرین بیت های کتابی است که سراینده اش می داند که پس از او چیزی- نه چندان ناچیز- می ماند، که از گنج که هیچ، از مرگ هم فراتر می گذرد." سپس این پرسش معماگونه را در مورد شاعر مطرح می سازد: "چگونه کسی، پیوسته نگران کوتاهی عمر و ناتمامی کار، در آرزوی ماندن و نمردن است؟" و خود به پرسش خود اینگونه پاسخ می دهد: "انگار فردوسی در دو ساحت زمان: آفاقی و انفسی، به سر می برد؛ زمانی که در تن می گذرد و زمانی که در جان می گذرد. تن او رفتگار و جان او ماندگار است. ماندگار در سخن! شاید برای همین سخن را چون کاخی می سازد تا در آن خانه کند... کاخی که پناهگاه جان اوست."

این را مسکوب در مورد فردوسی می گوید اما او نیز به شیوه خود خانه ای از سخن بنا کرد. "خانه ای در امان از باد که مانند زمان می گذرد و باران که مانند سرنوشت از آسمان فرو می بارد. گزند باد و باران ویرانی و فراموشی است، اما خانه سخن در برابر زمان و سرنوشت ایستاده است."

در بامداد سیزده آوریل ۲۰۰۵ تن مسکوب رفت اما جانش در خانه ای که بنا کرده بود، ماندگار شد. خانه ای در امان از گزند ویرانی و فراموشی! خانه ای پایدار در زمان.

مطالب مرتبط