شاهرخ مسکوب از نگاه دیگران

گزیده ای از اظهار نظر تعدادی از روشنفکران، نویسندگان، مترجمان و روزنامه نگاران ایرانی درباره شاهرخ مسکوب در این صفحه گردآوری شده است.

حسن کامشاد، مترجم

حق نشر عکس BBC World Service

شاهرخ ساعت سه و نیم بامداد روز سه شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۴ جان باخت. پیکرش را به سردخانه بیمارستان بردند و قرار شد از خانه برای او لباس بیاورند و صبحگاه برای وداع نهایی با او به بیمارستان برویم.

بدرود ما با شاهرخ آسان نبود. خواهرش مهرانگیز و خواهرزاده اش احمد و من را به اتاق برهنه ای با دیوارهای آجری در محوطه بیرونی بیمارستان راهنمایی کردند. شاهرخ وسط اتاق آرام و بی دغدغه در تابوت مزینی آرمیده بود. ۵۰ ساله می نمود و بر گوشه لبش تبسمی آسوده نقش بسته بود. نتوانستم تاب بیاورم، خم شدم و اشک در چشم صورتش را بوسیدم. احمد و مهرانگیز هم او را غرق بوسه کردند. وقتی راسکین مرد، پروست گفت: " مرگ این مرده چه ناچیز می نماید، چون می بینم چه نیرومند زنده می ماند." من هم یک چنین حالتی داشتم. همان روز فوت شاهرخ پیش از ظهر برای ترتیب مراسم با خانواده اش گرد هم نشستیم. غزاله و مادرش گیتا، همسر پیشین شاهرخ می خواستند او را نزدیک خود در گورستان مونپارناس به خاک سپارند که کاری گزاف و دشوار بود. خواهر و خواهرزاده اش آرامگاهی را در محله خود در حومه پاریس توصیه می کردند که زمین رایگان در اختیار ساکنان و بستگان می گذاشت. بحث بالا گرفت و ریش سفید قبیله ( که من باشم) در ولایت غربت، هر را از بر باز نمی شناخت. اما ته دلم به هیچ یک از دو پیشنهاد راه نمی داد. در حین جر و بحث دو طرف صدای تلفن برخواست. داریوش شایگان مرا می خواست: متاثر، گریان، ضمن ابراز تسلیت، در میان حرف هایش گفت، اسحاق پور چند لحظه پیش تلفن زد و ضمن تعریف و ستایش هایش از شاهرخ گفت: " شاهرخ متعلق به ایران است." انگار ناگهان از خواب بپرم، به خود آمدم.به جمع خانواده بازگشتم، بحث هنوز داغ بود، اما من یقین و توان تازه ای یافته بودم. با تاکید گفتم: جنازه شاهرخ باید به ایران حمل شود. شاهرخ متعلق به ایران است. سکوتی حیرت زا بر مجلس سایه انداخت....

روز سه شنبه پیکر شاهرخ طی مراسمی از برابر تالار وحدت در میان انبوه و اندوه دوستدارانش: روشنفکران، نویسندگان، دانشجویان و جمعی از ناشران و روزنامه نگاران به بهشت زهرا برده شد. برخلاف گمان خودش که : "هرچه پیشتر می روم، تنهاتر می شوم. گمان می کنم به روز واقعه باید خودم، جنازه ام را به گورستان برسانم. راستی مرده ای که جنازه خودش را به دوش بکشد، چه منظره عجیبی دارد، غریب، بیگانه."شاهرخ نه غریب مرد، نه بیگانه. . .

  • از جلد دوم کتاب حدیث نفس

عبدالله کوثری، مترجم

حق نشر عکس BBC World Service

شاهرخ مسکوب از نسلی بود که من بسیاری از دانسته های خود را وامدار ایشانم. عطش بی پایان مرا برای خواندن، نوشته های اینان فرو می نشاند، از شعر و داستان و ترجمه و تحقیق. اما در این میان، کسانی بودند که با نوشته هایشان رابطه ای خاص برقرار کردم آنچنان که می توانم بگویم عاشقانه دوست شان می داشتم.نخست احمد شاملو بود و بعد شاهرخ مسکوب و چند تن دیگر. اینان کسانی هستند که ذهن و زندگی من آکنده از حضور ایشان و نوشته های ایشان است...

آنانکه دلبسته کتابند می دانند که در خواندن لذتی هست که در هیچ چیز دیگر نیست و من بسیاری از شیرین ترین لحظه ها، ساعت ها و روزهای این زندگی را وامدار مسکوب هستم...

چندی پیش که خاطرات مسکوب را که در خارج منتشر شده می خواندم، بارها و بارها بغضی آمیخته با خشم چنان بی تابم کرد که براستی تاب خواندن نیاوردم. اینکه انسانی چنین فرزانه و چنین دلبسته میهن ناچار باشد در دیار غربت و آن هم در سنین سالخوردگی با چه دغدغه هایی برای گذران زندگی دست و پنجه نرم کند و ساعات گرانبهایی را که می توانست صرف خلاقیتی به راستی ستایش انگیز کند، در چه دویدن های جانفرسایی به آتش بکشد، آیا از همه چیز گذشته ستمی بر ما و بر فرهنگ ما نبوده است؟ برای آنانکه نوشته های مسکوب را خوانده اند، این مرگ پایان زندگی مسکوب نیست. او از این پس حضوری دیگرگون در میان ما خواهد داشت. چرا که یقین دارم آنانکه دلبسته فرهنگ این ملت‌اند، آنانکه شاهنامه می خوانند، آنانکه با حافظ سر وکاری دارند و همه آنان که دل به ادبیات بسته اند، هرگز از نوشته های او بی نیاز نخواهند بود.پس من در این ساعت سوگ براستی باید دریغاگوی این فرهنگ و این قوم باشم. نه دریغاگوی آن مرد که با همه دشواری ها که پیش رو داشت کار خود کرد و رفت، هرچند کاری بس بیشتر در توانش بود.

  • منتشر شده در کتاب اقلیم حضور، یادنامه شاهرخ مسکوب

داریوش شایگان، فیلسوف و نویسنده

حق نشر عکس BBC World Service

تعریف شخصیت چند وجهی شاهرخ کار آسانی نیست، او شبیه روشنفکرانی که می شناختم نبود. چون روشنفکران موجودات عجیب و غریبی هستند، هم خیلی خودشیفته اند و هم نفسی متورم دارند. شاهرخ به عکس بسیار متواضع بود و غذای روح را به نفس اماره نمی داد. روشنفکر بود ولی ادای روشنفکری درنمی آورد، در ضمن داعیه درویشی هم نداشت که بیماری ملی ما است و همه تظاهر به درویشی می کنند. با این همه آدم بسیار بی نیازی بود. به نظرم از سعه صدر برخوردار بود و استغنا داشت، ولی زندگی را هم خیلی دوست داشت و از لذایذ آن متمتع بود.

فکر می کنم اگر بخواهیم تیپولوژی شاهرخ را روشن کنیم، باید بگوییم که شاهرخ یک فرد حماسی بود، چندی پیش با یکی از خویشان مسکوب صحبت شد، او می گفت شاهرخ در واقع شبیه بیهقی است. او راست می گفت شاهرخ بیشتر به قهرمانان حماسی شاهنامه شباهت داشت. به یک اعتبار رفتار و کردارش را می توان گفت حماسی بود. به آیین جوانمردی اعتقاد داشت.

  • سخنرانی در مراسم بزرگداشت شاهرخ مسکوب در تهران

کامران فانی، نویسنده و پژوهشگر

حق نشر عکس BBC World Service

بر جان آرزومند شاهرخ مسکوب در سراسر عمرش سه آرمان متعالی درهم تنیده حکمفرما بود: عشق به عدالت، عشق به حقیقت و عشق به اخلاق و این همه در چشم انداز گسترده مرگ و رستاخیز. عشق به عدالت او را از همان آغاز جوانی به سیاست و مبارزات سیاسی کشاند و انگیزه طلب حقیقت در او، همچون اودیپ عشق به جماعت و آرزوی بهروزی آنان بود. در این راه پاسدار او عشق و اخلاق بود و اینکه راه داد از بیداد نمی گذرد. عجیب است که این هرسه عشق آرمانی او در یک واژه قدیم ایرانی، اشه اوستایی یا ارته فارسی باستان نهفته است که اساسی ترین مفهوم کلیدی برای شناخت فرهنگ ایرانی است...

شاهرخ مسکوب بی گمان ژرف اندیش ترین اندیشمند ایرانی روزگار ما است که به ژرفنای حماسی روح ایرانی و آرمان ها و آرزوهای دیرپای آن دست یافته بود. خود نیز تجسم همین آرمان ها و آرزوها بود. در نظر او پهلوانان شاهنامه مردان آرزویند که در جهان واقعیت به سر می برند. چنان سربلندند که دست نیافتنی می نمایند، درختانی راست و سر به آسمان، ولی ریشه در خاک و به سبب همین ریشه ها دریافتنی و پذیرفتنی.از جنبه زمینی در زمین و بر زمین بودن، چون مایند و از جنبه آسمانی، تجسم آرزوهای ما و از هردو جهت تبلور زندگی: واقعیت و گریز از واقعیت آدمی.

  • سخنرانی در مراسم بزرگداشت شاهرخ مسکوب در تهران

حورا یاوری، نویسنده و پژوهشگر

حق نشر عکس BBC World Service

شاهرخ مسکوب در شمار آن گروه از نویسندگان و روشنفکران ایرانی است که سالیانی از عمر خود را در آرزوی تحقق یک جهان آرزویی سپری کرده و ماجرای پیوستن به این جهان رویایی و گسستن از آن را نه به عنوان یک رویداد بیرونی، بلکه به عنوان یک تجربه وجودی درونی با باریک بینی و دقتی که خاص او است در نوشته هایش برای ما به یادگار گذاشته است...

شاید اگر از بسیاری از تفاوت هایی که دوران مدرن تاریخ ما را از دوران پیشامدرن آن جدا می کند، چشم بپوشیم بتوانیم بگوییم که مسکوب در برخورد با این کشمکش های روحی و در گذر از این دوره های درون پالایی به کسانی مثل ناصرخسرو و غزالی شبیه می شود که در مرحله ای از عمر با یک بحران روحی روبرو شده اند، لحظه ای توقف کرده اند، انچه را که پشت سر گذاشته اند از نو مرور کرده اند، با پشیمانی از رویدادهای رفته دست و پنجه نرم کرده اند، دگرگون شده اند و دستاوردهای این دگرگونی را در نوشته هایشان برای ما به یادگار گذاشته اند.

نیروی نوشته های مسکوب و صمیمتی که از خلال نوشته هایش موج می زند، از همین نیاز چاره ناپذیر به رودررو شدن با خودش و کشف و دانستن گذشته سربرمی کشد. پرسش های مسکوب از خودش که به اعتباری مشخصه انسان مدرن است، راه او را به سوی درک لحظه های جادویی پیوند با روان و یگانه شدن با جهان هموار می کند و گام برداشتن های آگاهانه اش در فضای برگشوده ذهن و اندیشه برگزیده ترین فرزندان فرهنگ و تاریخ ایران و جهان به نوشتن آثاری می انجامد که نام او را برای همیشه در ذهن ما که خوانندگان آثار او هستیم زنده نگاه خواهد داشت.

  • منتشر شده در روزنامه اعتماد ملی، ویژه نامه بهار ۱۳۸۵

صدرالدین الهی، نویسنده و روزنامه نگار

حق نشر عکس BBC World Service

مسکوب در تمام سفر دراز سالهایش با صداقت تمام چهره ای از همه ما را، همه نسل ما را ترسیم می کند که زن داریم، بچه داریم، آنها را دوست داریم، در همان حال پروست را هم دوست داریم، مارگریت دوراس را هم دوست داریم، از فلوبر با تحسین و ترس یاد می کنیم، در عین حال در برابر فردوسی مثل کودکی که پیش پای کوهی ایستاده است می لرزیم. با آدمهای دور و برمان خوش و بش می کنیم. گاهی با آنها صادقیم. زمانی از آنها متنفریم. گاهی به چنگ گنده گویی های فلسفی می افتیم. بین بتهوون و رضاقلی میرزا ظلی سرگردانیم. با زنمان دعوا می کنیم. در بهترین حالات یگانگی که بعد از جنگ و دعوای خانگی پیدا شده می رویم که بقیه قهوه را که روی بار است سربکشیم و زیر بار ملامت زن که به حالی دست یافته است، نوعی بی تفاوتی از خود نشان می دهیم. گاهی در خلوت جرئت می کنیم که بتهای پوپولیست را بشکنیم و از اومانیسم خررنگ کن شاملو حرف بزنیم و زمانی در همین خلوت متلکی به رئالیسم تک داستانی موپاسان می گوییم که آقابزرگ علوی را با آن بچزانیم. اما آیا در همه ما این شهامت اخلاقی مسکوب هست که آنچه را اندیشیده ایم و در صندوق خانه نوشته ایم روی بند لباس های پر از نفتالین غربت غرب پهن کنیم تا همه ببینند؟ به گمانم نه و تمام ارزش کار مسکوب در همین خودبرون ریزی سالهای کمال است. بسیار خواندن های ما و پراکنده خواندن های ما، ما را به دیکسیونرهای متحرکی مبدل می کند که بسته به حجم اوراق آن، تعریف و شناخت هایمان فرق دارد، چه عیب دارد که در عصر باریکی تخصص ها، آدم همچنان درباره همه چیز کنجکاو باشد و بخواهد که بداند؟ و گاه خود آدم بداند که اندازه های دستش چقدر است. چقدر می تواند آن را دراز کند بی آنکه اردشیر دراز دست باشد.

"روزها در راه" حکایت همه ما است اگر قدرت و جرئت مسکوب را داشتیم و می نوشتیم و به جای آنکه مثل پیرزن های غرغرو در محافل و مجالس بیخ گوش هم حرف بزنیم، این به قول مسکوب حدیث نفس ها را با جرئت و قابلیت باز می گفتیم. باز گفتن غم ها، شادی ها، زندگی و مرگ هم نوعی نگاه کردن به جهان است که چشم دل باید در آن باز باشد تا آنچه نادیدنی است، دیده و باز گفته شود. "روزها در راه"، تصویر مچاله شده ما در روزگار هزار پارگی است و جرئت ارائه این تصویر کار بزرگ شاهرخ مسکوب است که دانسته یا ندانسته حکایت سالهای تبعید را برای آنها که معنای این هزارپارگی و بیچارگی را نمی دانند به یادگار گذاشته است

  • منتشر شده در کیهان لندن، اردیبهشت ۱۳۸۴

ایرج هاشمی زاده، روزنامه نگار

حق نشر عکس BBC World Service

در جامعه دائم خفقان ما زندگی ما به دو بخش، اندرونی و بیرونی تقسیم شده. ترس از زندان و شکنجه از ما انسان های دو چهره- معلولین روحی- ساخته است.

به اندرون ما کسی حق ورود ندارد، در بیرونی همه محرمند، چیزی را نباید بروز داد، دوستان گرمابه وگلستان را هم به اندرونی راهی نیست، در بیرونی از کار و سیاست مرض و پزشک و جوک و اوضاع بد مالی سخن می گوییم. همسر، مشکل بچه ها و وسوسه های جنسی اسراری است که با خود به درون خاک می بریم. ماسک تقیه بر چهره داریم. دو هزار و پانصد سال تقیه.

در چنین حال و هوایی شاهرخ مسکوب به این رسم و رسوم کهنه و پوسیده پشت و پا زده و با یادداشت های روزانه اش، دیوار بلند بین اندرونی و بیرونی حریمش را دو و سه متری پایین آورده است و ما را به درون پنجاه متری خانه محقرش در پاریس به صبحانه و گپی نیمه تمام دعوت می کند.

این دعوت و گپ اما حد و حدودی دارد. مسکوب از مشرق زمین می آید، از کشوری می آید که دیوارهایش موش دارد و موش هم می دانید که گوش دارد.

در مشرق زمین بر خلاف جوامع مدرن غربی "همه چیز را به همه کس نمی توان گفت"، مسکوب بین سنت شرق و مدرنیته غرب درگیر است...

این یادداشت ها از سال ۱۳۵۷ شمسی شروع و در۲۱ دسامبر ۱۹۹۷ میلادی به پایان می رسد. زمانی که تصمیم به انتشار آنها می گیرد یک چهارم یادداشت هایش را "از ترس آزار دشمنان، از ترس آزردن کسانی که دوست ندارم..." بیرون می کشد و به دست انتشارات خاوران در پاریس می سپارد.

اگر مایلید با خوی و خلق شاهرخ مسکوب، با دخترش غزاله و همسرش گیتا و پسرش اردشیر آشنا شوید، اگر می خواهید نظرات سیاسی و اجتماعی او را بشنوید، اگر می خواهید با قلم و نثر ساده، زیبا و پخته شاهرخ مسکوب آشنایی پیدا کنید و اگر از خواندن کتاب های او ( درباره سیاست و فرهنگ، گفت‌وگو در باغ، خواب و خاموشی، داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع و ...) تا به حال غفلت کرده اید در این صورت به شما توصیه می کنم، لیوان آبی را که در دست دارید به زمین بگذارید و کفش و کلاه یا چادر و چاقچور کنید و از اولین کتاب فروشی ایرانی در غربت دو جلد کتاب " روزها در راه" را بخرید و بخوانید و به "تماشای گذشت زمان" از زاویه نگاه مسکوب بنشینید و لذت ببرید.

  • منتشر شده در کیهان لندن

محمدرحیم اخوت، نویسنده

حق نشر عکس BBC World Service

او راز رشد گل و گیاه این دیار را می دانست و همچون درختی برومند در میان شهر و میدان نقش جهان هنوز هم ایستاده است و تمام شهر را و ما را زیر نظر دارد. خودش در همان سفر در خواب می گوید: دلم در هوای کدام سپیده و یاد چه یار و دیاری است که به گذشته برمی گردد و پیمانه امروز را از روشنی آن لبریز می کنم؟ در آن سیر و سفر از خودم دور می شوم و آن "من" دیگرم را در تکه پاره های آینه شکسته بسته زمان می نگرم.

تپش آن دلی که هشتاد سال در هوای یار و دیار بود و پیمانه امروز را از روشنی لبریز کرد، امروز از تکاپو افتاده است؛ اما بارقه های آن، آن "من" دیگر نامیرا نه تنها در تکه پاره های آینه شکسته بسته زمان، که در آینه تمام نمای آثارش هویدا است. در "سوگ سیاوش" که شاهرخ از تبار او بود، در "مقدمه ای بر رستم و اسفندیار"، در "کوی دوست"، در آن سه گانه داستانی که سرگذشت هست و بود ما است؛ و مخصوصا در "روزها در راه" که روزانه های هجده ساله اوست.در آن چیزی که - به تعبیر خودش-: کار و خویش کاری او بود. نامیرای این "من" ماندگار از آنجاست که ریشه در زادبوم و فرهنگ قومی بومی داشت و شاخ و برگی گسترده به آفاق. اینجایی بود و امروزی، اما از آن جاهای دیگر و روزگاران گذشته هم غافل نبود.

حمید فرازنده در نامه ای به من نوشته است: ... نمی توان در مسکوب یک جمله یا یک اندیشه سراغ گرفت که باسمه ای باشد. انگار به شکل ژنتیک در برابر هرچه قالبی و باسمه ای بود، آلرژی داشت و مهم این است که در این مسیر هدفش اصلا این نیست که خواننده را شگفت زده کند؛ هرچند شگفت زده می کرد؛ انگار این حالت طبیعی او باشد... هیچ کس را نمی توانی در ایران پیدا کنی که وقتی از گذشته و حال، از شرق و غرب، از جامعه مدرن و کهن سخن می گوید، اینقدر با دقت و حساسیت و وسواس از ترازویش استفاده کند. باز هم همین گونه بود... عکسی از او (مسکوب) در سایت بی بی سی هست که... باید ببینی پیرمرد چطور دارد... قهقهه می زند. به ما؟ یا به مرگ؟ واقعا مگر مرگ در برابر او چه حرفی برای گفتن دارد.

  • منتشر شده در مجله زنده رود، تابستان و پاییز ۸۴

رامین جهانبگلو، نویسنده و پژوهشگر

حق نشر عکس BBC World Service

مسکوب با پرسه زدن در باغ کهنسال تاریخ ایران به دنبال تکیه گاهی هستی شناختی است که دو کرانه زمان هستی یعنی تولد و مرگ را به هم پیوند زند . ولی در برابر تهدید دائمی زمان ، دلمشغولی دیگر او سرزدن به باغ های فرهنگ دیگران است . به گفته خودش : " آدیمزاد معمولا" نمی تواند به باغ دیگران سرک نکشد . دست خودش نیست ؛ به علت ضرورت های زندگی ، کنجکاوی ، وجود فرهنگ که خود راهی به باغ چهار فصل دنیاست . ولی مساله این است که آیا می توانی نهال بومی خاک دیگران بشوی یا نه ؟ " ( گفت وگو در باغ ، نشر باغ آینه ، ۱۳۷۱ ، صفحه ۷۴ ) . فی الواقع او می کوشد برای بدست آوردن آگاهی پدیدار شناختی خود را از موقعیت هستی شناختی خویش جدا کند. تا حدودی از فضای اجتماعی ایران فاصله بگیرد و بیندیشد و بیافریند بی آنکه نیاکانش را بدست فراموشی بسپارد ، چون مساله اش رها گشتن از تمامی سلطه ها ست و به قول کانت " خارج شدن از حالت صغر خویش است."

شکی نیست که مسکوب روشنگری ایرانی است که به رغم عدم تمایز میان فرهنگ ملی و فرهنگ بشری در نهایت به روح ایرانی تعلق دارد زیرا تا نهانی ترین زوایای درونش سرشار است از میراث تاریخی ، زبانی که به آن سخن می گوید و می نویسد و جامعه ای که در آن زاده شده است . از این رو بیش از تعلق به خود به روح ایرانی تعلق دارد . خود در یادداشتی می نویسد: " به قدری در هوای ایران به سر می برم که انگار نه انگار زندگی می کنم . پاهایم اینجاست ولی دلم آنجاست . زندگی و هوش و حواس من در جای دوری که از آن بریده شده ام ، می گذرد ، نه در جایی که در آن نیستم " ( مجله بخارا ، شماره ۴۱ فروردین - اردیبهشت ۱۳۸۴ صفحه ۳۲۹ ) . و در جای دیگر می نویسد : " شاید مرگ هم دنباله زندگی است . آدم می خواهد همان جایی بمیرد که زندگی کرده . زمانش را در همان مکانی که آغاز کرده به پایان برساند . این بستگی به خاک چیز عجیبی است ، برگشتن به همان خاک که از آن بیرون آمده ایم." ( همانجا )

  • منتشر شده در ایران نامه

یوسف اسحاق پور؛ نویسنده و پژوهشگر

بین تمام کسانی که می شناسم، از ایرانی و غیر ایرانی، برای شاهرخ مسکوب بیش از همه کس احترام قائل بوده ام و هستم. قبل از هرچیز این احترام برای آن چه بود که خود شاهرخ اسم آن را اخلاق می گذاشت.

اخلاق ورای معنای معمولی پیش پا افتاده و قراردادهای روزمره که به آن می دهیم. به گفته خود شاهرخ: در حقیقت اخلاق خود من اخلاقی است ضد قراردادهای اخلاقی، ضد ظواهر و قوانین اخلاقی... در آنجاهایی که مساله اصول باشد کمتر فکر می کنم که آیا این کاری که دارم می کنم در نظر دیگران چه جلوه ای دارد. قضاوت دیگران از پیش ملاک اصلی رفتار من نیست... آنچه دلم می خواهد، باشم. خواه بد بدانند و خواه ندانند.

برای مسکوب اخلاق جوهری بود از میراث دنیای حماسی و از ایران قرن چهارم و پنجم هجری. یک جنبه این اخلاق آزادمنشی و حس داد بود که به خاطر آنها مسکوب انواع ناعدالتی و تنگناها و شکنجه های جسمی و روحی را با بردباری و وقار تحمل کرده بود و می کرد. نه اینکه اینها را حس نکند.

هرکسی با "روزها در راه" آشنایی داشته باشد می داند که تا چه اندازه زخم پذیر بود و چقدر دنیای روحی شاهرخ دنیایی متلاطم از احساس و در احساس بود. اخلاق مسکوب نفی دنیای احساس او نبود. کمال احساس و فائق شدن بر آن بود، با گذشت از خویش به احساس فائق می شد و آن را تبدیل به فکر می کرد؛ نوشته های او ناشی از این رابطه اند.

  • سخنرانی در مراسم بزرگداشت شاهرخ مسکوب در پاریس

مطالب مرتبط