زخمی که سیاست بر جان پاک زد

مسکوب حق نشر عکس u
Image caption مسکوب در بابل به دنیا آمد، در اصفهان بالید و حتی ته لهجه ای گرفت، به تهران که رسید می پنداشت جهان کشفش شده است

آن نسل را آتش به جان گرفته می دانم، به چندین و چند نشانی، و سرگذشت چند نام مشهور. جامعه شهری ایران، در هر خانواده یکی از این آتش به جان گرفته ها دارد. اولین نسل ایرانی که به مدرسه رفت و پشت میز نشست. آنان وقتی آماده پرواز شدند که دومین جنگ جهانی بود و اول نسل ایرانی بودند که خبری از جهان، در وقت خود، در گوششان پیچید. و از آن جنگ، آزادی نصیبشان شد. بال گشودند.

از این نسل برخی تباه شدند، بعضی زندگی بهتر و نجات از گمراهی جوانی برایشان مقدر بود و کمتری توانستند به موقع، آرمانخواهی های جوانی را جانمایه آثار ماندگاری کنند. شاهرخ مسکوب از آنان بود و یکی از شاخص های آن نسل. زندگی اش شاید یگانه نبود اما در میان اهل تفکر و ادب کمتر کس چون او فاجعه ای چنین را چون صلیبی همه عمر بر دوش کشید و سرنوشت را در میان تراژدی ها دنبال کرد.

مسکوب در بابل به دنیا آمد، در اصفهان بالید و حتی ته لهجه ای گرفت، به تهران که رسید می پنداشت جهان کشفش شده است. و در این شهر، توده ای فعال شد و دهه بیست عمر خود را در شور و در زندان گذراند. شور نهضت نفت را سرگردان اما امیدوار به آرمانی در جلسات بالادستی و یا در حال تهیه متون حزبی گذراند، تا روز فاجعه. روز فروریختن کاخ آرزوها، ۲۸ مرداد ۳۲ .

آن واقعه برای خیلی ها از هم نسل های مسکوب روز برآمدن آفتاب زندگی نو بود، روز روبرو شدن با واقعیت های زندگی بود، اما او یک سال و اندی زندگی در ترس و تعقیب گذراند، سران حزب گریخته یا در حال معامله بودند و او سفت به کارهای مانده چسبیده بود و هیچ خیال فرار هم نداشت. ماموران فرمانداری نظامی دنبال آرمانخواهان آتش به جان بودند و او در کار سامان دادن به کاری که سامان گرفتنی نبود و نگران آن ها که به او اعتماد کرده بودند. آن قدر در این تعهد و پنهانکاری ماند که وقتی دستگیر شد و با دستبند قپانی آشنایش کردند که زندانیان همه نامش را شنیده بودند و وصف خطر کردن هایش را. خود مانده بود این گرفتاران، چطور برای کسی چون او این همه قصه دارند، او که شب دوم زندان زیر پتو از دوری مادر گریه ای چنان سر داد که غریبان مادر مرده، سرمی دهند. سی سالگی اش در زندان بی خبر رسید.

شاهرخ خجول و محجوب بود و باید گفت در درون نازک و ضعیف، حق داشت تعجب کند از تصویری که جوانان از مسکوب قهرمان می دادند. وقتی چشمان به حیرت وامانده زندانیان جوان حزب را دید که به او دوخته شده بود از ترس لرزید و کس چه می داند شاید مقاومتش زیر شکنجه از تعهدش به اخلاق و جوانمردی بود و آن نگاه های در سلول یادآور آن ها. سخت ترین شکنجه ها را چنان تحمل کرد که آثار برخی از آن ها تا زنده بود در تنش ماند، مانند لرزش دست.

در زندان دریافت که زندانی تصویری شده که خود و دیگران از او ساخته اند. اما راه چاره کدام بود. مانند رهبران حزب، توبه نامه نوشتن؟ به خود می گفت چنین سرنوشتی سزاوار من نیست. باید از این آتش سیاوش وار بگذرم. و شاهنامه آن جا به دادش رسید. درست تر این که بگوئیم عصمت خانم مسکوب، مادرش و حکیم ابوالقاسم فردوسی با قصه دلاوری ها.

سال ۱۳۳۶ که از زندان به درآمد، کمی که گشت و سراغ این و آن گرفت و دریافت که بیشتری سر زندگی خود رفته اند، به فکرش افتاد به جز مادری که در همه زندان با او بود و پشت در منتظر، کسی چشم انتظارش نیست. به گمانش رفت به مادری که او و خواهرها را یتیم بزرگ کرده بدهکار است. مادری که برای پسر شرور و شنگول خود همه کار کرده بود. شاهرخ تا بود باور نداشت همه مادرها همین اند، از همین رو وقتی از بیماری مهلک خود با خبر شد گله از بخت داشت که سه کارش را مانده می گذارد یکی کتابی "در سوگ مادر". می خواست همه را مجذوب شخصیت عصمت خانم کند چنان که خود بود. این بخش اخلاقی وجودش بود چنان که وقتی از سیاست و حزب برید، به جای همه بت های دروغین نوجوانی خود، مادر را نشاند. همان که برای دل شاهرخ کاری کرد که مادران معمولا دل آن ندارند، یعنی تشویق و تشجیع او به مقاومت بر سر آرمان. همان آرمانی که شاهرخ پیش از زندان هم به ورشکستگی اش رسیده بود.

اول کاری که بعد از حبس گرفت در کارخانه چیت سازی فاتح بود که مدیر کارگران شد. نگاه کن زندگی با کسی که همه جوانی را در تقدیس کارگر گفته و نوشته و گذرانده بود، حتی در شعری جهان را قطره ای از عرق تن کارگران توصیف کرده بود، چه کرد. آن چند سال ساکت بود و در درون شرمسار، گاهی خود را خائن به طبقه برتر دید. به گمانم زخم هائی که در دهه بیست عمرش سیاست به جان او زده بود اول بار در آن کار خود را نشان داد.

در شروع دهه چهل گوشه ای از آسمان گشوده شد. صفی اصفیا، دولتمرد استثنائی ایران، پاکدست و کاردان، شد رئیس سازمان برنامه و حضور رحمت جزنی در آن سازمان فرصتی شد تا چند آتش به جان گرفته، به آرامش و معیشتی برسند. اما این دوران هم دیر نپائید و او که دیگر در سیستم اداری گرفتار آمده بود همچون لاک پشتی در ماندآبی، برای تکرار شکنجه روزگار به سازمان جلب سیاحان منتقل شد. در سازمان جلب سیاحان بر او همان رفت که بر صادق هدایت می رفت در زمان کارمندی در بانک ملی. و همان قدر رنج می برد. از غیظ و غضب مدام می خواند و نمی نوشت.

یک پرانتز استثنائی و خوش در زندگی شاهرخ مسکوب زمانی بود که خداداد فرمانفرمائیان رئیس سازمان برنامه شد و به تدبیر دوستی، مسکوب را برگرداند به جائی که می توانست صبح هنگام در اتاقی را ببندد و از گرامافونی که گذاشته بود برامس گوش کند و بنویسد و تازه ساعت یازده هم که در را می گشود قهوه ای آماده باشد و همسخنی با شاعر طنزگو، یزدان بخش قهرمان. و از زبان او با شوخی ها و شوخ طبعی های هدایت آشنا شود. این اتاق رو به آفتاب سازمان برنامه، روشن ترین بخش زندگی کسی شد که گلیم خود را در بازار آزاد شده شهر نمی توانست از آب بکشد، نه می توانست رئیس کارگران باشد و نه کارگر.

اما کسی نمی دانست که مرد همیشه خوش خنده، صبح ها وقتی در می بندد در اتاق سازمان برنامه، سر به دیوار می زند و انگار نه که چهل ساله است. در همان روزها ستون زندگی اش را داشت از دست می داد، عصمت خانم، سرطان گرفته بود و می مرد و شاهرخ باور نداشت مادران هم می میرند.

ده سال آخر نظام سلطنتی، ده سال طلائی نفت و رفاه می توانست بهترین دوره از زندگی نه فقط شاهرخ مسکوب که بیشتر نسل آتش به جان باشد، یکی شان که امیرعباس هویدا باشد نخست وزیر شده بود، یکی دیگرشان شاه بود، یکی مهدی سمیعی در سازمان برنامه و بانک مرکزی، و البته یکی هم رضا قطبی گوهرشناس که به آن ها که دل در گرو این فرهنگ داشتند، محبت داشت. اما شاهرخ مسکوب، مرد نازک طبع و خوش خیال، گرفتار زخمی که در جوانی بر خود زده بود زخمی در درون، که نمی گذاشت از زندگی لذت برد. یک روز یکی از محبوسین زندان قرل قلعه را دیده بود در خیابان روزولت، می پنداشت بد نگاهش کرده است و می پرسید: "شاید برای این که شنیده برای دولت و دربار کار می کنم."

نامه ای از دوست

حق نشر عکس i
Image caption قطبی در نامه اش به مسکوب، مهربانانه آورده: "می دانم شما سر شرکت جستن در هیچ بحثی و میل ظاهر شدن در هیچ مجلسی را ندارید."

پاسخی که شاهرخ مسکوب به نامه دعوت کننده، مودب و وطن دوستانه رضا قطبی داده است که از وی دعوت کرده بود برای شرکت در همایشی پیرامون زبان فارسی در سازمان رادیو تلویزیون، نوک این کوه یخ است که در او شکل گرفته بود. در پاسخش پیداست که دیگر نسبت به تحولات کشور، آن منکر نیست که همرزمان حزبی بودند، اما پیداست که بریدن بندها را هم خلاف عهد می داند. کدام عهد؟ عهدی که دیگر اعتقادی به آن وجود نداشت اما دل افشای این بی اعتقادی هم نبود.

آقای قطبی در نامه اش به شاهرخ مسکوب، مهربانانه آورده: "می دانم شما سر شرکت جستن در هیچ بحثی و میل ظاهر شدن در هیچ مجلسی را ندارید" و مسکوب نوشت: "برای آنست که شرکت در بحث و ظاهر شدن در مجلس، کاری اجتماعی است و در طی سی سال اخیر به تجربه و مشاهده دریافته ام که فعالیت اجتماعی کسانی چون من هیچ اثری در سرنوشت اجتماعی آنان ندارد. خواست و اراده اجتماعی ما به چیزی گرفته نمی شود، هرچه بگوئیم و بکنیم آب در هاون سودن و خشت بر دریا زدن است. سرنوشت همانندان من ناچار برکنار ماندن از سرنوشت اجتماعی خود است."

این را زمانی می نویسد که خوشتر از آن هرگز در زندگی اش رخ ننمود. و قطبی را چنان اهل می بیند که در نهایت برایش شرط می گذارد.الف) آزادی در بحث و اطمینان شرکت کنندگان برای استفاده از این آزادی. ب) دور داشتن نااهلان و چاپلوسان که با هیاهوی دروغ و جاه طلبی، هر صدائی را خفه می کنند. ج) معاف داشتن گفتگو از استفاده های مرسوم تبلیغاتی به سود اشخاص یا سازمان ها.

یک روزنامه نگار در یادداشت هائی که از سخنان مسکوب و خود و دیگران در آن همایش دارد ثبت کرده که مسکوب در آن همایش جدی ترین کسی بود که بر جانمایه زبان فارسی ایستاد، محکم ایستاد، همان لبخند همیشگی را حفظ کرد و داد زد بر سر یکی از استادان مطنطن. حاضران همه دستگیرشان شد که او سال هاست بر این مقوله کار کرده است.

انجوی شیرازی در پایان سخنان مسکوب در آن همایش گفت باید قدر این مرد را بیشتر از این بدانیم. اما او خودش پورخندی به گوشه لب داشت و وقتی روزنامه نگار جوان از او دعوت کرد برای مصاحبه ای، مودب و متواضع از زیر بارش گریخت. در آن زمان از مکاتبه اش با آقای قطبی خبر نداشتیم اما باورمان شد که می هراسد از پرده داری و آینه گردانی. انجوی گفت: "مرد، اهل قلم است اهل فکر، کیسه کش حمام نیست."

از نوشته ها و سوزهایش و اشارات سال های بعدش پیداست که دهه پنجاه را که نهایت راحتش بود و می توانست اوج شکوفائیش باشد به همان گفت و گوی سخت درونی گذراند، درست نوشته آقای کامران فانی با "عشق به عدالت، عشق به حقیقت و عشق به اخلاق" . اما کس ندید که او چقدر نگران بود مبادا در جائی به این سه خیانت کرده باشد. کس این نمی دانست سال ها بعد که "بادیه دمر شد" به قول رحمت الهی.

در همان روزها که خنده پرصدایش در گوش ها می پیچید، در سفری به پاریس، به تصادف در خیابان، بابک امیرخسروی، همفکر پیشین خود را می بیند. هم پرونده و نه هم سرنوشت. مسکوب خود گفت که چقدر جانش می طلبید بعد از بیست سال بابک را در آغوش بکشد و از او سوال ها کند، اما نگران بود. نگران گزارش ساواک، نگران این که مبادا به رضا قطبی و مهدی سمیعی و دیگرانی که به او مهری رسانده بودند، خیانت کرده باشد. پس رخ بر گرداند و از آن سوی خیابان گذشت تا سال های دیگر این بگوید.

با انقلاب، چند روزی دمخور شد، یک موقع گفت "شاید چند ماهی گمان می بردم این همان است که در جوانی می خواستیم، یادم رفته بود در جوانی هم مالی نبودیم. بله گویا همان هم بود و تنها نقشش این بود که به ما بفهماند میزان گمراهی مان را" تا وقتی آخرین مقاله سیاسی اش را نوشت "مگر امام نمی تواند اشتباه کند."همان وقت ها که مصطفی رحیمی و چند تن دیگر از اهل قلم و حساب هم برخاسته بودند که "جمهوری اسلامی نمی تواند دموکراتیک باشد" و این ها همه به گوش کسی از توده به جوش آمده نرفت، در آن هیاهوی انقلاب [و جنگ] تنها اثری که داشت این بود که ناصحان را آواره یا نگران کرد.

روزهای تعقیب و فرار از دست فرمانداری نظامی بازگشت، با این تفاوت که گذشت بیست و پنج سال و چرخش آرمان ها و تجربه ها دیگر جانی برای او نگذاشته بود چه رسد که خبر رسید توده ای ها در همه اجزای دستگاه های انقلاب رخنه دارند و در گوش حاکمان شرع می خوانند و تجدیدنظر کرده ها را به سوی جوخه اعدام می رانند. پس "دم را روی کول گذاشت"، و رفت.

زندگی در غربت، در پنجاه و چند سالگی برای کسی که یاد نگرفته بود اداره خود را، آن هم به زمانی که از زمین و آسمان خبرهای سخت می رسید، زندگی را سخت تر کرد، برگشت، اما دیگر ماندن میسر نبود و این بار رفت که بماند. گرچه آن تعارف را، آن رودربایستی را، آن تعهدها، هر چه نامش هست، آن آزار را با خود کشاند.

تنها اتفاق مهم این بود که مصمم شد هر روز حکایت خود را بنویسد. دیگر باید شجاعت می کرد، باید همه چیز را می گفت حتی اگر بخش هائی از آن به تصویری که از خود داشت لطمه بزند. در این یادداشت ها نوشت از رنجی که می کشید، از زخمی که سیاست بر جانش زده بود. تجربه تازه [انقلاب] هم به کارش آمده بود.

سال ها بعد، به نویسنده ای از نسل بعد از خود که تازه از زندان به در آمده بود، در سن میشل گفت: "بنویس، هیچ چیز را نگفته نگذار، بنویس از دستش خلاص شوی، تا ننویسی در وجودت می ماند و پیرت می کند. اما راست بنویس. تعارف با هیچ کس حتی خودت نکن. چه کار مشکلی است این که می گویم". اما طرفه آن که این گفت و چند گامی جلوتر ایستاد، لبخندش محو شد، جدی شد، تلخ شد و گفت "اما ننویس، بگذار بوی آن تعفن از خاطرت برود، نگذار با آن بو ترا بشناسند. دور شو."

یادداشت های او که از انقلاب ۱۹۷۹ تا دسامبر ۱۹۹۷ یک ماه بعد از آخرین دیدارش از ایران را شامل می شود، سال های پختگی و تجربه های دردآلود تازه شاهرخ مسکوب می توانست راهنمای بزرگی باشد برای نسل ها، نسل هائی که در موقعیت وی قرار می گیرند و چنین پیداست که این سرنوشت تکرار شدنی است. اما باز هم محظور و محذور به میان آمد. زمانی که مصمم به چاپ "روزها در راه" شد که نگرانی تازه اش این بود که مبادا راه سفرش به تهران بسته شود.

این زمانی بود که بعد از ده سال برگشته بود به ایران، رفته به اصفهان، همچون کودکی در کوچه های کودگی گریسته و همچون نوجوانی در خیابان های شنگولی و شیطنت جوانی پرسه زده. حالا که نگران نگاه جوانان همبند نبود، نگران رودربایستی ها نبود، نگران این که مبادا مهرورزان را از کار خود پشیمان کرده باشد نبود، ساواک هم نبود، توده ای ها هم دیگر خطری نداشتند، اما یک حذر تازه پیدا شده بود، پس یک چهارم یادداشت ها ماند و در "روزها در راه" نیامد.

اگر در سال های خوش دهه پنجاه تهران، مدام بین عشق به عدالت و اخلاق و حقیقت درگیر بود، در سال های دهه شصت پاریس همان درگیری به گونه ای دیگر، آمیخته به نگرانی های دیگر جای نفس نمی گذاشت. اسم مستعارها هم گرم نمی کرد سرمای نگرانی ها را. چندی با نام م. کوهیار نوشت و یکچند با اسم مستعار کسری احمدی.

غربت، حتی آن شش سال که در تشکیلات اسماعیلیه مشغول به تحقیق و نوشتن بود، در تنگنا و در عین حال نگرانی گذشت. فرصت هائی که باید نادیده گرفته می شد. کرده هائی که باید پنهان نگاه داشته می شد. دیدار با کسانی که نمی خواست و دور ماندن از آن ها که می خواستشان. در همین زمان است که دوستانی مانند امیرحسین جهانبگلو را چنان بدرقه می کند که چهره های اسطوره ای قرارست بدرقه شوند، سوگنامه رفیقان و تتبعات در اساطیر اوج تسلط وی را بر زبان و بر تراژدی نشان می دهد و هم سرمای درونش را.

بازگشت به ایران

ده سال بعد که به ایران برگشت، جانی تازه گرفت، هر بار آمد دردهایش از یاد رفت وقتی نسل تازه رسیده را دید. دیدار با این نسل که کنجکاوی های نوع دیگر داشت، باسوادتر بود، و در نوجوانی باتجربه تر و پخته تر می نمود شادمانش می کرد. اما این آمد و رفت، از یاران پاریس دورش کرد و او را از آنان. تا آخر بار که همزمان بود با دوره تازه ای از تاریخ ایران، دوره محمد خاتمی و وزارت عطاالله مهاجرانی که اول کس از نسل انقلاب بود که به شاهرخ مسکوب پیام داد که بچه مسلمان ها هم قدرش را می دانند.

پایان تراژدی زندگی کسی که تراژدی می شناخت همزمان شد با آن که خبر رسید آیت الله خامنه ای در دیدار از نمایشگاه کتاب، وقتی به غرفه نشر فرزان روز رسیده و کتابی از شاهرخ مسکوب را دیده، پرسیده "مسکوب کجاست راستی، او چرا در خارج است، کسی که به او کاری ندارد." [قریب به مضمون به نقل از حاضران در صحنه] این سخن به ظاهر دعوتنامه ای بود اما شاهرخ نمی توانست همان شرط ها بگذارد که برای رضا قطبی گذاشت سی سال قبل.

این دعوتنامه نه که نرسید، بلکه در تحلیل نهائی دوستان و بستگان تبدیل شد به این "نیا که خطرناک است آمدنت، مگر ندیدی روشنفکران را می کشند. از کجا معلوم که دامی نباشد." و همان زمان ها قتل روشنفکران هم مد شده بود. چنین شد که دیگر او باید در گوشه ای از سن میشل، پشت پیشخوان یک عکاسی بگذراند و پشت همان عکاسی در آپارتمان کوچکی با دست های لرزان، انگشت روی شاسی های کامپیوتر بزند و سخت بنویسد.

و همین زمان بود که تراژدی بزرگ تر سراغش آمد. سرطان خون و از آن تلخ تر، دور ماندن از جائی که جانش آرام می گرفت. در آخرین مقاله پیش از مرگ نوشت "چنان در هوای ایران به سر می برم که انگار نه انگار زندگی می کنم . پاهایم اینجاست ولی دلم آنجاست. زندگی و هوش و حواس من در جای دوری که از آن بریده شده ام، می گذرد ، نه در جایی که در آن نیستم." [ بخارا ، اردیبهشت۸۴]

بهانه این نوشتار

در هنگام مرگ شاهرخ مسکوب، قلم را بر او گریاندم که به گمانم کمتر کسی مانند او به زبان فارسی چنان عشق ورزید و چنان عالمانه و عاشقانه بر این زبان کار کرد. در آن زمان هنوز یادداشت هایش را نخوانده بودم که وقتی همین حرف ها هنگام انتشار کتاب باغ در باغ در بخارا چاپ شد، در آن یادداشت های "روزها در راه" نوشته "کیف کردم اما خدا کند آدم باور نکند و ..." و بعد اشارت کرده به اعتیادی که تحسین شنیدن در آدمی به وجود می آورد.

با خواندن همین نوشته اش، اینک ترجیح دادم از رنجی بنویسم که کشید. از زخمی که سیاست ورزیدن در این سرزمین کویری و خشک طبع بر او زد. و همه عمر، نگذاشت او چنان که باید بر دهد. چنان که باید اوج بگیرد.

اشاره ام به آخرین نوشته‌ای است که از شاهرخ مسکوب خواندیم در شماره ۳۸ بخارا. آن جا که در نقدی به کتاب خاطرات سران حزب توده، با گلایه نوشت: "هیچ یک از نویسندگان و گویندگان در طول سرگذشت خود اشاره‌ای به کشاکش‌های نفسانی و آزمون‌های درونی‌شان نمی‌کنند. هیچ سخنی از عواطف شخصی، از عشق و عشق ورزیدن، زیر و بم رابطه با نزدیکان، ترس و تردیدهای پنهان، دودلی، نومیدی یا پشیمانی از مبارزه گفته نمی‌شود. نمی‌گویند آن چه را که در میدان سیاست و حزب روی داده در خلوت دل خود چگونه "زیسته"اند. کسی به آستانه آن حریم نزدیک نمی‌شود."

در ادامه همان نقد نوشته بود "شاید گفته شود که موضوع این خاطرات زندگی اجتماعی است نه خصوصی، ولی چگونه ممکن است در گذر سال‌های دراز عواطف قلبی و حال‌های نفسانی هیچ یک از مبارزان، در کار سیاسی و درگیری اجتماعیشان هیچ اثری نکرده بود. این پنهانکاری، خلوت زندگی عاطفی خود را در "اندرونی" خانه پنهان داشتن و فقط دریچه‌ای بیرونی را به روی ناظران باز کردن، به گمان من از ویژگی‌های سرگذشت تاریخی بیم زده و ناایمن ماست."

و من از شاهرخ مسکوبی نوشتم که به نظرم به هر جا سر زد. و سرانجام جانی زلال یافت که به شعری از حافظ و برداشتی از تراژدی در فردوسی و شرحی از داستانی و نامه‌ای از دوستی، زندگی می‌کرد. در نبود وی مانند همیشه ما ایرانیان، قدرش بیشتر شناخته شده، نبودش بیشتر احساس شده، گرچه او زنده است در نوشته هایش، در کتاب هایش که نسبت به آن چه می توانست بود اندک است.

مطالب مرتبط