'سخن' مسکوب در کلاس های فارسی آکسفورد

شاهرخ مسکوب حق نشر عکس u
Image caption داد، عشق و خرد سه عنصر زندگی و بالاترین دین٬ در تمامی آثار مسکوب متجلی است

شاهرخ مسکوب پاسخی التیام بخش، دانا، حساس و با ثبات به تمامی نابسامانی و گم گشدگی های وجودی، روحی و فکری یکایک دوستان و نزدیکانش بود. در منتهای درگیری های دشوار زندگی به او پناهنده می شدم و از او سوال می کردم: "شاهرخ پاسخ چیست؟" و او که به خوبی با مفهوم این سوال آشنایی دیرینه داشت، نگاه مخصوص زیرکانه اش را به نوعی مخفیانه می چرخاند و با لبخندی شیطنت آمیز، زیر لب می گفت: " فقط عشق." فلسفه شاهرخ در زندگی همین عشق بود. هیچ دلیل دیگری برای وجود جز عشق نمی دانست. "فقط و فقط عشق است که می تواند به زندگی معنی دهد."

شاهرخ انسانی خوب به معنی وسیع کلمه، دریایی از احساس و عاطفه بود. او بهترین دوست، همدمی دانا و خرد رهنمونش بود. رنجیده از بیداد زمانه دایم از داد سخن می راند و آزرده از حرص و ولع عام برایمان از دیو آز سخن می گفت. گفتار شاهرخ بر محور اندیشه استوار بود. داد، عشق و خرد سه عنصر زندگی و بالاترین دین٬ در تمامی آثارش متجلی است.

شاهرخ معلم من بود و کماکان از او می آموختم. با شاهنامه شروع شد و در کنار آن متون متعدد دیگری نیز خواندیم حتی "هدایة المتعلمین فی الطب بخاری" که خاطر شاهرخ را به علت الفاظ و لغات عربی اش آزرده می کرد.

بعد از مرگ شاهرخ این اجازه را به خود دادم که برخی از آثار بسیار متنوع او را درکلاس های درس زبان فارسی دانشگاه آکسفورد تدریس کنم تا هم علاقمندان به زبان و فرهنگ پارسی از نوشتار او بهره مند شوند و هم آثارش در حد امکان به جامعه فرهنگی-دانشگاهی انگلیسی زبان معرفی شود.

مشکلات نثر زیبا، سهل و ممتنع شاهرخ هنگامی سر برآورد که می بایست گفتارش را معنی کرد، به سوالات دانشجویان علاقه مند پاسخ داد و بخصوص زمانی که آن را باید به زبان انگلیسی ترجمه کرد.

برای فهم آثار شاهرخ، آشنایی به زبان او به تنهایی کافی نیست. او به محققین و مصححین احترام میگذاشت ولی اغلب از نوع کارشان ایراد می گرفت؛ چرا که کار خودش چندین بعد داشت. می گفت "در کار باید فکر باشد" و روی این موضوع بسیار تاکید می‌کرد. برای فهم کارهای او می بایست با ادبیات٬ فلسفه، تاریخ، عرفان، زیبا شناسی، ادیان و مذاهب و بخصوص اسطوره ها آشنایی داشت.

دیگر آنکه شاهرخ به اقرار خودش سبک مشخص و خاصی نداشت، می بایست گفت چندین سبک داشت. بارها از او پرسیده بودم چگونه زبان هر نوشته را انتخاب می کنی؟ می گفت: " اختیار زبان دست خودم نیست، موضوع های مختلف زبانهای مختلف دارد... وقتی شروع به نوشتن می کنم زبان خودش می آید...دستم تصمیم می گیرد... کلمات را حس میکند و من میبینم که آن آیا همان است که معنی را می رساند یا نه...؟"

یوسف اسحق پور، دوست چندین ساله شاهرخ که با او تبادل نظر و علایق مشترک علمی و هنری متقابل داشت، می گوید: "برای مسکوب حقیقت یک امر معنوی، اخلاقی و دست نیافتنی است. جای حقیقت سخن است. از این روی زبان است و او نیست که زبان را تعیین می کند. مثلا می گوید: "در نوشته ملیت و زبان که می خواهد یک امر تاریخی اجتماعی را بیان کند٬ زبان فقط به قصد دادن اطلاع به کار گرفته شده و نه ایجاد یک حقیقت دیگری که بخواهد احتمالا راهی به آن باز کند." و این زبان هیچ ربطی ندارد مثلا به زبان که در کتاب "در کوی دوست" پیدا شده، "می گویم پیدا شده برای این که من زبان را انتخاب نکرده ام. اساسا مطلب یا فکر است که زبان خودش را پیدا می کند و به کار می گیرد. نویسنده تکلیف زبان را روشن نمی کند، بلکه زبان است که تکلیف نویسنده را روشن می کند. هر فکری زبان خودش را دارد. به همین مناسبت فکرها که متفاوت بشوند زبان هم تفاوت میکند." (سرگذشت فکری و آثار شاهرخ مسکوب٬ ص۳۰ ). "حقیقت زبان درآن جایی است که امکان فکر کردن میدهد."

شایان اشاره است که فصل آخر کتاب "ارمغان مور" که٬ به نوعی پایان نامه زندگی نویسندگی شاهرخ مسکوب است با مبحث "سخن" پایان می یابد٬ آنجا که به قول یوسف اسحق پور: "شاهرخ به مقصد میرسد."

شاهرخ مسکوب اولین جستارنویس ایرانی قرن بیستم

این درست و به حق است که شاهرخ مسکوب را اولین "اسه" essai نویس ایرانی قرن بیستم بدانیم. خود او هم بر این عقیده بود و میگفت که کارهایش یک اسه essai (جستار) است. اسه essai مبحثی جداگانه ومستلزم مقاله ای مفصل تر است. من به طور خیلی خلاصه به این چند سطر از کتاب سرگذشت فکری و آثار شاهرخ مسکوب اکتفا می کنم .

مقصود essai نویس ("بحث و جدل نیست. مسایل مهمتر و بزرگتری در نظر دارد که مستقیما با وجود و جهان و انسان و زبان و خلقت و تاریخ و زندگی و مرگ مربوط اند... بین تحقیق و اسه تفاوتی کلی است که دقیقا به وسیله والتر بنیامین تعریف شده: "محقق به هیزم و خاکستر توجه دارد، اسیست essayste به آتش"... essai رابطه ای است بین دنیای زندگی، شعر و هنر و دنیای فکر و عرفان و فلسفه، بین دنیای جسمی، حسی و تصویری و دنیای فکر و ایده ولی نه به وسیله کنسپت concept...")

با یکدیگرگزیده ای از نوشته های شاهرخ مسکوب؛ زبان و سبکهای مختلف او را مرور می کنیم:

"در راه اورلی به شهر به یاد مینیاتوری بودم که چندی پیش دیدم. اورنگ زیب بر تخت سلطنت تکیه زده، مغرور و بی اعتنا نگاه می کند. جلاد سر "داراشکوه" را به پیشگاه آورده و به نشان احترام خم شده. چند درباری شگفت زده از پیروزی بزرگ و "برادر نوازی!" شاه نو در گوشه ای ایستاده اند، البته دست به ناف، دستشان را روی ادبشان گذاشته اند. مثل ماهی نگاه می کنند. مبادا از دیدنشان چیزی دستگیر کسی شود. داراشکوه نگاه نمی کند. چشم هایش بسته و سرش توی سینی است. موهایش سیاه و صورتش آرام است بدون هیچ حالتی از رنج، ترس یا حسرت، با همان بی اعتنایی خونسرد مرگ که غرور زندگان را تحقیر می کند. شاید همین بی اعتنایی شاه نورسیده را برانگیخت که فرمان دهد به سر بی تن برادر شلاق بزنند. ولی چه فایده نه دست پادشاهان به دنیای مردگان می رسد و نه مردگان رنج تحقیر را حس می کنند . شاهزاده ی آزاد و فیلسوف بی اعتناست. داراشکوه مرا به یاد سیاوش می اندازد و اورنگ زیب به یاد امیر مبارزان مظفر: دو خر مقدس کوته فکر و سنگدل هر دو مبازر راه دین و هر دو مظفر و دیگران مغلوب با "هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش". (روزها در راه، جلد ۱، ص ۲۴۷) "صدای "ادیت پیاف" می آید. از رادیو چه صدایی: یاغی، آزاده. صدای nostalgique او از آن سوی تاریکی، حسرت همه چیز های دوست داشتنی پاریس را، پاریس انقلاب، پاریس نو و رایحه ی قهوه و عشق های پر تظاهر و اکثرا نمایشی و آلامد، باران و شب زنده داری، پرسه زدن های بی قیدانه و کتاب و شراب، خیابان های خوش برخورد، درخت های بلوط و برگ های ریخته ی پاییز را در آدم بیدار می کند." (روز ها در راه، جلد ۱، ص ۲۱) "آن طرفتر، کنار درختی کبوتر نری دور ماده می گشت. بال هایش را پهن کرده به زمین می کشید و در طلب جفت از بیخ گلو بغبغوی از خود راضی مغروری سر داده بود. یاد آن صدای دیگر، صدای سنگدل، یکنواخت و ملال انگیزی افتادم که از دور دست گاه مرا به قلمرو مرگ فرا می خواند...." (روز ها در راه، جلد ۱، ص ۲۳۷).

"تاریخ در جغرافیا تحقق می پذیرد. برای آنکه تاریخ به دنیا بیاید، ببالد و ادامه یابد نیازمند سرزمینی است. تاریخ هر قوم یا ملت جایگاه اوست در زمان، همچنانکه سرزمین یا کشور ماوای اوست در مکان. تاریخ و جغرافیا زمان و مکان هر ملتی را می سازد. اقوام نیز مانند آدمیان مشروط به زمان و مکانند و در این دو "بدیهی" که زندگی و مرگ آن ها را می آفریند و به آن معنا می دهد به سر می برند. زیرا زمان و مکان واقعیت های یکسان با حقیقت اند. جدایی و تفاوتی میان واقعیت و حقیقت آنها که بدیهی، و ناگریز است، وجود ندارد. شاید برای همین "بی مکانی" است که در اقوام بیابانگرد، تاریخ جای خود را به نسب نامه وا می گذاشت." (چند گفتار در فرهنگ ایران، ص ۱۱).

"در شاهنامه سرنوشت "فریدون فرخ" از سویی به ضحاک و از سوی دیگر به ماجرای پسران پیوند دارد. دوره ی فریدون دوره ی گذر از اسطوره به حماسه است. در زندگی اواسطوره پایان می گیرد و حماسه آغاز می شود. جمشید با ایجاد طبقات و آموختن پیشه ها و کشاورزی، زندگی اجتماعی را بنیان می نهد، اما هنوز سرزمین و تاریخ ایران به وجود نیامده است. فریدون با تقسیم پادشاهی و سرزمین میان فرزندان، سه کشور، سه قوم و تاریخ آنها را بیان می کند. ایران مانند توران و روم دارای "تاریخ می شود". در پادشاهی منوچهر، نواده و جانشین او، برای نخستین بار دودمان رستم پدیدار می گردد. سام جهان پهلوان است، زال سر بر می کشد و رستم به دنیا می آید. از این زمان پهلوانان در کنار پادشاهان اند. کار آنها در جنگ و صلح آغاز می شود و آیین و آداب پهلوانی در کار است. با دادن ایران و روم و توران به ایرج و سلم و تور، سرزمینی از آن ایرانیان، جدا از سرزمین رومیان و تورانیان ایجاد می شود. مفهوم کشور و قوم، ایران و "انیران" پیدا می شود. هر قومی به خود، و زندگی و سرزمینش، جدا از دیگران آگاهی می یابد و "تاریخ" بدنیا می آید و با پیدایش "تاریخ" زمان که پیش از آن – مانند مکان – سرنوشتی کیهانی داشت، دارای خصلتی اجتماعی و یکسویه می گردد. پیش از این همه جاها "یک جا" و همه زمان ها "یک زمان" بود. پس از این تقسیم، دوران "ما قبل تاریخ" حماسه ی ایران تمام می شود و دوران تاریخی آن تولد می یابد." (چند گفتار در فرهنگ ایران، ص ۷۹)

"کافکا را بزور شاهنامه می خوانم، آن هم با چه مرارتی. البته کافکا نویسنده بزرگی است. همچنان که می خوانی ناگهان پشتت از هوش سنگدل و نگاه شکافنده ی او می لرزد. خواننده را در انتظار مدام نگه می دارد و او را به سرنوشت شخصیت هایش دچار می کند، ولی انتظار بیهوده است، هیچ اتفاقی نمی افتد و با این همه هر چه پیش آید نامنتظر و غافلگیر کننده است، همه گفتگوها، همه حال ها و واکنش های آدم ها و همه رویدادهای کوچک در سیر بدون "پیشرفت" ماجرا. این نویسنده بزرگ را من دوست ندارم ولی باید بخوانم که چشم و گوشم باز بشود، مجبورم. (روز ها در راه، جلد۱، ص ۲۵۲)

داستان کچله که دنیایی از فرهنگ و احساس در خود نهفته دارد:

"چیزی مثل شب کلاه، کرکی، بافتنی، روی سر یارو بود. با لبه برگشته. از آنها بود که از کچلی خودشان خجالت می کشند. کچلی برایشان یعنی فقر، شکم گرسنه در بچگی، خانه همسایه دار و کرایه نشینی که در هر اطاق یکی دو خانواده تپیده و جلو هر دری ده پانزده جفت کفش قطار شده. کچلی یعنی جنوب شهر و خاکروبه و جوب و لجن و سه تا نون سنگک و پنج سیر گوشت و هفت هشت شکم حریص ....... این کچلی پنهان کردنی است. نه با "هیرپیس" و "ویگ" سربازان و کلاه گیس های ستارگان سینما، بلکه با شب کلاه کرکی. کله کچل را جوری می پوشاند که انگار کلاه جزیی از سرشان است که از گردن به بیرون روئیده. آدم خیال می کند که نه تنها موقع خواب بلکه در حمام هم از سرشان بر نمی دارند ....." (روز ها در راه، جلد ۱، ص ۱۵) "...با جهانگیر رفتیم به دره ی لواسان و از گلندوک به امامه و از راه اوشان برگشتیم به زردبند و گردنه قوچک . همان راه بلند و با شکوه سال های سال، روزهای جمعه، تنهایی، با هوشنگ یا کسان دیگر. برای تماشا فرصت کمی داشتیم اما در همان زمان کوتاه چند ساعته از زیبایی خاموش و ابدی البرز لبریز شدم. بار دیگر نور و سنگ پایان ناپذیر را دیدم و چشم دلم روشن شد و روحم را از غبار آلوده ی تهران شستشو دادم." (روز ها در راه، جلد ۲، ص ۴۶۸) "شهر شلخته و کثیف و زشت و در هم ریخته است (مثل این خط لرزان من) نه فقط شهر، همه جا، ادارات، مردم، اجتماع. دنبال کار بازنشستگی بارها به سازمان برنامه رفتم. کارمندان با دم پائی وقت ظهر قابلمه پلو روی میز با دم پختک، گوشت کوبیده، بوی پیاز، یا بوی عرق و چرک پا، دم نمازخانه از کفش های کنده و خالی با دهن باز. کتابخانه را نمازخانه کرده اند. ریش های نتراشیده و سر و روی ژولیده و رفتار مخصوصا لاابالی. مثلا ضد غرب زده! ولی در حقیقت دهن کجی به تمدن یا هر نوع آراستگی ظاهر که نشانه ی رفاه و آسودگی باشد." (روز ها در راه، جلد ۲، ص ۴۶۹)

"انوار ازلی [انوار هفت گانه کیهان شناسی] ناصر خسرو و اثر تجلی آنها در عالم علوی و حسی ناگریز یادآور هفت امشاسپند (مقدسان جاوید) اساطیر ایران باستان و آیین زردشتی است. اهورامزدا یکی از آنان و در عین حال تمامی آنهاست. هر یک از آنها چهره ای از چهره های اهورامزدا و در عین حال فرشته ای به خود است. هر امشاسپند دارای تجلی معنوی–اخلاقی و تجسم عنصری (دارای جلوه ای مینوی و گیتیانه) است. بدین ترتیب هستی دوجهان (مینو و گیتی) جلوه های گوناگون اهورامزداست. او به میانجی تجلیات معنوی و اخلاقی امشاسپندان و تجسم مادی و عنصری آنها، هم مینو و هم گیتی است. از همین رو هر دو جهان مقدس اند." (چند گفتار در فرهنگ ایران٬ ص ۱۳۷-۱۳۸)

"در اندیشه ناصر خسرو مرز میان عقل کلی و جزئی چندان روشن نیست. خرد (یا عقل) مانند جهان، دین، دانش و سخن از موضوع هایی است که در قصیده های دیوان، شاعر فراوان به آن اندیشیده و از آن سخن گفته ... خرد هدیه ایزد و کیمیای سعادت در دو جان است. جانی که در تنگنای دنیا اسیر شده فقط به یاری آن می تواند از این زندان برهد، زیرا در نهان چگونگی چیزها را به وی می آموزد. به یاری آن در دو دنیا از گناه و در آخرت از آتش دوزخ می گریزد. فقط خردمند انسان است. بی خرد به صورت آدمی و به حقیقت خس و خار است." (چند گفتار در فرهنگ ایران٬ ص ۱۳۲)

" ...در قرن چهارم هجری ما ایرانیها ملتی بودیم از بوته ی شکست برآمده٬ صافی تر از گذشته با کوله بار تاریخمان وایستاده بر زمین زبان. درخت "ایرانیت" بر زمین زبان فارسی و در آب و هوای اسلام رشد کرد و سرکشید. یک قوم یا ملت کهن اما نوخاسته. هم مثل همه ی مسلمانها و هم غیر از همه٬ به علت هویت متمایز و آگاهی به این تمایز٬به علت آگاهی ایرانیان به ایرانی بودن خود." (ملیت و زبان٬ ص ۳۵)

" ... به عبارت دیگر٬ زبان رودخانه ای است که بستر گذشته را پیموده٬ در گذرگاه "اکنون" به ما رسیده٬ و در راه آینده از ما و این زمان که در آنیم در میگذرد؛ زبان در تاریخ است و روندی همپای تاریخ دارد..."( داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع٬ ص ۳۵)

مطالب مرتبط