'پروست خوانی' در مغازه عکاسی

مسکوب حق نشر عکس i
Image caption تقریبا همه مشتریها فهمیده بودند دائی جون نه عکاس است و نه کاسب

برای نوشتن این مقاله نگاهی به یادداشتهایم انداختم. صفحه ای باز شد که روی آن نوشته بودم: "دائی می خواست انقلاب کند و ایران را بگیرد، روزی که انقلاب ایران را گرفت دائی ام فرار کرد."

و یا روزی که سر قرار دستگیر شد در راه بازداشتگاه به خودش گفت: "مثل اینکه مارکسیسم جدی است."دیدم این حرفها گفتن ندارد. شاید ایراد بگیرند که چرا اینقدر سیاسی حرف زدی.

تصیم گرفتم از خودم بنویسم. آمدن به فرانسه باعث شد من و دائی جون ۱۵ سال آخر را در مغازه عکاسی همکار و شریک شویم.

"وقتی صبح احمد تلفن کرد مغازه آماده شده و می توانیم امروز شروع کنیم، دستپاچه شدم و قلبم می تپید. راه افتادم از ترس مغازه داری اختیار اعصابم از دست رفته بود. مثل اینکه سررشته را گم کرده باشم. در راه شاشم گرفت و آن ده پانزده دقیقه از خانه تا مغازه به زحمت جلو خود را گرفتم. رفتم و از ناچاری پشت صندوق و پیشخوان ایستادم _ کار دیگری بلد نیستم _ و از دفتر نشانی آدم های اطراف مغازه را بیرون کشیدم تا بعدا برایشان کاغذ و خرده ریزهای تبلیغاتی بفرستیم. اتفاقا دو سه تا مشتری آمدند فیلم خواستند، فروختم ولی از مشتری می ترسم، از فروش ناراحتم و با صندوق نمی توانم کار بکنم، دگمه و کد و فوت و فن مرموزی دارد. احمد رفته بود ناهار. امیدوار بودم تا برنگشته مشتری نیاید، آمد و خوشبختانه به خیر گذشت. شانس آوردم. یکی _ از لهجه اش گمان می کنم آلمانی بود_ فیلمی خواست چیز دیگری نشان دادم داشت عصبانی می شد که احمد سر رسید و نجات پیدا کردم. این از روز اول کاسبی که بی شباهت به شب اول قبر نبود. هم از مشتری ترسیدن و هم منتظر بودنش، فیلم ها را عوضی دادن، سوال های فنی را بی جواب گذاشتن و هاج و واج به پرسنده نگاه کردن.(روزها در راه)

حساب کتاب ها دست من بود چون فکر و ذکرش جای دیگری بود.

"من در کنار دخل دلم جای دیگر است. همان حضور حاضر و غایبم. در جائی که هستم نیستم. آنجائی هستم که نیستم. ولی مشتری می آید و افسار مرا می گیرد و به آخور حقیقت برمی کرداند؛ به حقیقت کرایه خانه، نان و آب، برق و گاز، گاز و گوز."(روزها در راه ص ۴۳۸)

برای جلب اعتماد مشتری، صحبت عکاس نبودن دائی جون نمی شد. ولی حرف زدن، نحوه کار کردن و کتابی که همیشه پشت دخل دستش بود تا در موقع بیکاری بخواند او را لو می داد و تقریبا همه مشتریها فهمیده بودند دائی جون نه عکاس است و نه کاسب.

سال اول پشت دخل در حال خواندن تورات به زبان آلمانی بود. دو نفر یهودی در کوچه بالا و پائین می رفتند و به مغازه هائی که صاحبانشان یهودی بودند کاغذ می دادند. احتمالا تبلیغ و یا دعوت به جلسه یا انجمنی. نگاهشان به ما از پیاده رو و نبودن نام ما در لیست آدرسی که دستشان بود و زیر و رو می کردند و قیافه ما که شرقی بود و می توانست یهودی باشد باعث شد بالاخره یکی از آنها وارد مغازه شود. در حین پرسیدن که آیا ما یهودی هستیم نگاهش به کتاب و خیره به تیتر روی جلد شد و ما همزمان گفتیم نه.

نمی دانست آنچه را می بیند باور کند و یا شنیده را. بدون کنکجاوی بیشتر مات و متحیر، جاخورده چند لحظه ای در سکوت و ناباوری گذشت و با تشکر و معذرت بیرون رفت. شاید اولین و آخرین باری بود که می شد یک ایرانی را در پاریس پشت دخل مغازه عکاسی کداک آمریکائی، در حال خواندن تورات به آلمانی دید.

کتاب خواندن پشت دخل، وسیله ارتباط و آشنائی با بعضی از مشتری ها شده بود و بعد از مدتی از او به عنوان مرد کتاب خوان، مرد کتاب به دست، یا بر حسب عنوان کتاب مثل مردی که پروست می خواند و بعضی هم ما را به عنوان پدر و پسر می گرفتند. خلاصه برای مشتری ها همه کس بود به جز عکاس. دائی جون با آمدن مشتری کتاب را می بست و کنار می گذاشت. آن ها که کنجکاوتر بودند سوال می کردند و برای ماندن در چارچوب کار عکاسی پاسخ همیشه مختصر و مفید و از حد اینکه در ایران دانشگاهی بودم بیشتر نمی شد.

در محله ما خانمی بود از خانواده سلطنتی اسپانیا، شیک پوش، بافرهنگ، خوش رو، پرحرف و کمی آشنا با تاریخ و فرهنگ ایران و خواهرش که دانشگاهی بود بیشتر. از همان ابتدا با کمی کنجکاوی از ته و توی کار و نوشته های دائی جون سر درآورد و در هر ورود و خروج از مغازه با صدای بلند از دائی جون به عنوان "مسیو پرفسور" اسم می برد و تشریفات و آداب اشرافی به جا می آورد. مشتریهای حاضر در مغازه که نه خانم و نه دائی جون را نمی شناختند با تعجب و حیران به هر دو نگاه می کردند. به همین علت اکثرا دائی جون در حال کتاب خواندن نیم نگاهی هم به بیرون داشت و هر وقت از دور این خانم را در حال آمدن به طرف مغازه می دید دولا دولا فرار می کرد و به پشت مغازه می رفت.

تنها یک بار پیش آمد در حال صحبت کردن با مشتری شروع به صحبت کردن از تاریخ و نقاشی چین و خصوصیات آن در هر دوره و بعد هم از ایران و مینیاتور ایرانی کرد و مشتری که همسر یک دیپلمات فرانسوی در چین بود و به عکس پرنسس اسپانیائی به دیپلمات بودن شوهرش و اینکه خودش در حال چاپ کتابی درباره نقاشی چین بود می نازید سراپا گوش بود. وقتی قضیه را پرسیدم گفت:"خیال می کند بقیه از پشت کوه می آیند."

گرفتن پول از مشتری برایش آسان نبود و اگر کسی انعامی می گذاشت پس می داد. مردی بازنشسته و وکیل مجلس فرانسه که آشنا به اوضاع ایران و خاورمیانه بود و از سابقه دائی جون با خبر، هر هفته برای انجام چند فتوکپی پیش ما می آمد. روزی از گرفتن بقیه پولش که یک فرانک می شد خودداری کرد و به عنوان انعام گذاشت. دائی جون اصرار در پس دادن داشت. از یک طرف اصرار و از آن طرف انکار. بعد از چند تعارف، مشتری بیچاره که گویا در یک آن به خاطر آورد طرفش کیست با عرض معذرت و خجالت زده گفت حق با شماست، یک فرانک را پس گرفت و در مقابل یک اسکناس ده فرانکی گذاشت و رفت.

رابطه اش با زمان غریزی نبود. برای هر کار وقت لازم را می گذاشت و از دور خود چرخیدن ها و عجله های زندگی روزانه که دویدن برای دویدن بود پرهیز داشت. ولی مشتری ها اکثرا در حال دویدن بودند و هنوز وارد نشده و کار را تحویل نداده نتیجه را می خواستند. مثل آن روزی که مشتری برای فتوکپی مدارکش آنقدر عجله کرد و شلوغ کرد و حرف زد که دائی جون فتوکپی ها را داد و از بس هول شده بود نسخه اصل را جلوی چشمان حیرت زده مشتری اشتباها پاره کرد و در سطل آشغال ریخت و هر دو هاج و واج مانده بودند که چه شد.

در قضاوتش روی دیگران بین سیاه و سفید طیف بزرگی از خاکستری وجود داشت ولی در مورد خودش سخت گیر بود و می گفت آدم باید خودش را به جد نگیرد ولی کارش را به جد بگیرد.

گفتم دیشب با فلانی صحبت در کوی دوست بود و درباره ارتباط کتاب با حافظ، چنین گفت و چنان و نظر من را هم پرسید. عادت به پرسیدن نظر دیگران درباره کتابهایش نداشت ولی اگر گفته می شد با توجه می شنید.

اولین بار بود که در ارتباط با این کتاب صحبت می کردم. گفتم حافظ بهانه است، کتاب پیش از آنکه درباره حافظ باشد نگاه نویسنده است به انسان، جهان و طبیعت.

در دو مورد دیده بودم که همیشه سکوت می کند و خودش را کنار می کشد. یکی وقتی می دید صحبت از موضوع خارج شده و بیراه می رود و دوم زمانی که ادامه ممکن بود به تعریف و تمجید از خودش بیانجامد. آن روز سکوت کرد.

مطالب مرتبط