'روزها در راه'، برشی از تاریخ با نگاه مسکوب

مسکوب حق نشر عکس j
Image caption "روزها در راه" حاوی یادداشت های روزانه شاهرخ مسکوب است

"روزها در راه" حاوی یادداشت های روزانه شاهرخ مسکوب است در سال های ۱۳۵۷ تا ۱۹۹۷ میلادی است. این یادداشت ها که در دو جلد و از سوی انتشارات خاوران در پاریس منتشر شده، بخشی از روزنوشت‌های شاهرخ مسکوب طی ۱۸ سال است. گزیده ای از این کتاب در این جا آمده است:

۱۱/۱۱/۱۳۵۷ حالم از خودم بهم می خورد. راستی که دارم بالا می آورم. دنیا در برابرم باز، تا چشم کار می کند گسترده است و من پاهایم فلج است. با چشمی اینجای امروز را می پایم ولی چشم دیگرم با تردید و دیرباوری آینده را می بیند و می سنجد و مثل شاهین ترازو در نوسان است یک جا و در یک حالت نمی ماند، استوار نیست این چشم "عقل" مثل الاکلنگ میان حالت ها و احتمال های گوناگون تاب می خورد.... در چنین روزهایی که دنیای ما دارد زیر و زبر می شود، من نه کاری از دستم برمی آید و نه حتی حرفی دارم. هفته پیش یک صبح تا غروب نشستم که مقاله ای بنویسم، نتوانستم، چیزی برای گفتن نداشتم. بالاخره وا دادم... نمی دانم چه باید بکنم و چه کاری درست است. در کنار مردم بودن، خود را به سیل نهضت سپردن کافی نیست. نه ایمان به اسلام می تواند مرا جا کن کند و نه مارکسیسم که در نهایت دو بستر این جریان بنیان کن و خروشنده‌اند... "چشم عقل" من نگران آینده است، آینده ای که در بهترین حال با سال ها دیکتاتوری مذهبی روبرو خواهیم بود.

۲۳/۱۱/۱۳۵۷ امروز صبح که از خانه بیرون آمدم برای اولین بار در عمرم احساس آزادی کردم. پس از نمی دانم چند سال که فکر و آرزوی آزادی در من جوانه زده است! برای اول بار احساس کردم که سنگینی شوم، مخفی و دائمی استبداد روی شانه هایم نیست و ترس از نظامی و پلیس و ژاندارم و نیروهای انتظامی و دستگاه مخوف دولت و ساواک و قانون و همکار و آشنا و اداره و کار و خودم و هزار چیز دیگر، آن ترس کمین کننده، آرام و پرحوصله که از پشت چشم های دوست و دشمن، از درون روشنی و تاریکی، از ته کوچه های بن بست، در پای دیوارهای متروک و از میان جمعیت عابرات در پیاده روهای شلوغ مرا می پایید، آن ترس رفته است.

۲۴/۱۱/۱۳۵۷ امروز از رادیو شنیدم بعضی از کسانی که این روزها اسلحه به دستشان افتاده با آنها در اطراف شهر پرنده شکار می کنند، آن هم در آستانه بهار و نزدیک تخم گذاری. فکر کردم این سلاح ها برای شکستن دیواره قفس و به پرواز درآوردن آزادی است نه سوزاندن بال پرنده های آزاد.

۱۹/۱۲/۱۳۵۷ دو سه روز اخیر به مقاله نویسی گذشت و از هرکار دیگری باز ماندم. از نوشتن کتاب تا خواندن و غیره...

امروز با گیتا رفتیم دانشگاه، برای شرکت در تظاهرات مخالفان حجاب. اینها که ما دیدیم بیشترشان دختران دبیرستانی بودند. خیلی زود با نگرانی های زن بودن آشنا شدند. تنها بودند. حتی دانش آموزان پسر پیداشان نبود . اطراف دانشگاه پر از گروه های ده دوازده نفری و بیشتر یا کمتر بود که با قیافه های دژم بحث می کردند. در خیلی از گفت‌وگو ها شرکت کردیم. خیلی از مذهبی ها حالت تدافعی داشتند و تقریبا هم دلشان برای این وضع می سوخت. بعضی ها می گفتند که قبول، وقتش نبود. اما به عکس العمل زنان اعتراض داشتند. مخصوصا یک پاسدار شب، جوان بیست و چهار ساله. .. احساساتی با چشم های سرخ شده و لب های کبود داغمه بسته نزدیک بود بزند زیر گریه. می گفت حالا آقا یک اشتباهی کرده، حقش نیست اینطور بزنند توی دهنش و آبرویش را در دنیا ببرند. فیلم بردارها پشت سر تظاهرکنندگان داشتند رد می شدند، به آنها اشاره کرد و گفت: همین امشب فیلمش را در همه دنیا نشان می دهند و آبروی ما را می برند...

در دادگستری جمعیت داشتند پراکنده می شدند، شلوغی بود و بی ترتیبی خستگی، خستگی بیشتر زنها – مثل مال گیتا- عصبی بود، از متلک ها، از نگاه های هیز، لبخندهای تمسخر و یا بی تفاوتی مردها عصبی بودند و البته بیشترشان فحش هم خورده بودند. از جمله یکی از توی ماشین به گیتا گفت: خانم بده بهتون می گن سر و کون لخت بیرون نرین!

اساسا امروز زنها خیلی تنها مانده بودند و همین مظلومی آنها را بیشتر می کرد.

۱۲/۱/۱۳۵۸ آخرش بعد از یک ماه بدبختی و درماندگی، بعد از این دپرشن سمج که مرا فلج کرده بود، دارم کم کم خودم را نجات می دهم. اوضاع زمانه بدجوری در من اثر می کند. بوی بدبختی، همان ظلم و همان خفقان را در هوا می شنوم. خدا کند که اشتباه کنم.

این آخرها یکی دو مقاله سیاسی در آیندگان به چاپ زده‌ام. مقاله دوم پریروز منتشر شد. انگار درددل خیلی ها را گفته بودم. این دوسه روزه تلفن و سفارش به ادامه کار و نوشتن مقاله های دیگر از همه طرف، از دوست و آشنا و غریبه سرازیر شده است. نمی دانم چه کنم. از طرفی کار کتابم عقب می افتد و از طرف دیگر شاید نوشتن این مقاله این روزها به کاری بیاید. گرچه باورم نمی شود. به هرحال مقاله اخیر یک ماه بیچاره ام کرد و تا ننوشتم خلاص نشدم. راستش کمی می ترسم. پایم را توی کفش روحانیت کردم.

"در کوی دوست" بیشتر از یک ماهی است که منتشر شده. امیدوارم به زودی از دام دلفریب کتاب نجات پیدا کنم. می گویم "دلفریب" چون می خواندم و حالت مظفرالدین شاهی به من دست می داد "خودمان از خودمان خوشمان می آمد" وقتی نویسنده با کتابش اینطوری شد مثل خری می شود که در گل بماند. دیگر همانجا لنگر می اندازد و کتابش را نشخوار می کند. ولی خوشبختانه دارد تمام می شود و به مرحله دیگری می رسم که من نویسنده او هستم ولی او نوشته من نیست. مال من نیست، مال خودش است، دارد از من جدا می شود و من به صورت یکی از خواننده ها درمی آیم....

۸/۴/۱۳۵۸ در هواپیما هستم. دارم دور می شوم. از وطنی که مثل غولی، هیولایی قفس را شکسته و له کرده و زخمگین و خونین بیرون آمده. قلب بزرگ اما چشم های نابینایی دارد. نمی داند کجا می رود و در رفتن کشتزار خودش را زیر پاهایش ویران می کند. وطنی که به نام اسلام از خود بیرون آمد. اسلام جهان بینی بود، تبدیل به ایدئولوژی شد و هیچکدام اینها "وطن" ندارند. مثل مارکسیسم؛ هموطن یکی مسلمین و هموطن دیگری زحمتکشان است. همانطور که سرمایه وطن ندارد....

۹/۷/۱۹۷۹ ده روزی است در پاریسم. هرگز اینقدر خسته به این شهر نیامده بودم. بیمار آمده بودم؛ آن وقتها زخم معده داشتم و درد امانم نمی داد. اعصابم به این شدت درهم کوفته نبود. این گردباد سیاسی و اجتماعی چند ماه اخیر بدجوری مرا پیچانده و مچاله کرده بود. آمدم تا کمی کنار بکشم و خود را بازبیابم...

۶/۱۱/۱۳۵۸ بیشتر از یک هفته است که برگشته ام ]تهران[. چه روزگاری! می دانستم که به کجا می آیم و در چه حال و هوایی می افتم. خودم را آماده کرده بودم. ولی با این همه شدت و شتاب حوادث بیشتر از تحمل من است. اگر اینطور بگذرد هیچ کاری نمی توانم بکنم. همان آش و همان کاسه ماه های اخیر. اما دارم خودم را مهار می کنم و اختیارم را به دست می گیرم که بنشینم و صبر پیشه گیرم و دنباله کار خویش گیرم. گر فلک مان بگذارد که قراری بگیریم.

۲/۱۱/۱۹۸۱ حال گیتا خوب نیست. از بس خسته است. انگار حال هیچ کس خوب نیست. لااقل کسانی را که ما می شناسیم و می بینیم. همه ایرانی ها. همه منتظرند و همه از انتظار خسته شده اند. مثل آدم هایی هستیم که بیرون قفس ایستاده ایم. یک قفس عظیم.. احساس لش بودن، بیکاره و بیهوده بودن و بیهودگی با "پولاد بازو" پنجه انداختن! هرچه باشد پس افتاده ناخلف همان شیخ اجلیم. آگاهی به همین بزدلی، همین "پناه به ساحل امن"، "کنج سلامت"، آگاهی به همین حقیقت است که حالم را بد می کند. در ته دل من یک موش ترسویی لنگر انداخته، که متاسفانه بی شرف نیست و گرنه راحتم می گذاشت. برعکس، راحتم نمی گذارد، با پوزخند نگاهم می کند و دائم مرا به من نشان می دهد. از چشم او که نگاه می کنم انگار پوستم را از کاه پر کرده اند. از تماشای هیکل نحس پفیوز خودم حالم بهم می خورد. بهتر است به غزاله پناه ببرم و خودم را نجات بدهم...

۱۸/۸/۱۹۸۲

ماه ها گذشته است و رغبت نوشتن نداشتم که نداشتم. چه یبوست قلمی! فکر می کنم که چی، چه فایده ای دارد؟ از طرف دیگر وقت هم ندارم. از بس چیزهای احمقانه می خوانم و کارهای عوضی می کنم. البته از زور ناچاری. غرق در "اسلامیات" هستم. بیشتر از سه سال است که همین بساط است. لابلا چیزهای دیگر هم می خوانم. ادبیات فارسی و فرنگی، جورواجور. خواندن، دشمن نوشتن است. تازه، نوشتن در نهایت کار کسی است که امید خواننده ای داشته باشد. نه مال ما که آواره ایم، معلوم نیست با کی حرف می زنیم. گرفتم که آواره نبودیم، در آغوش گرم مام میهن بودیم. تازه خطاب به چه کسی حرف بزنیم؟ رو به طرف کی بیاوریم؟...

انگار دوره ما پیش از خودمان تمام شده است. تازه مگر کثافت کاری تلاش معاش مهلت می دهد؟ هی لغت های عهد بوق را از لابلای کتاب های مندرس بیرون کشیدن! توی سردخانه دل و روده مومیایی ها را می شکافم، از نبش قبر هم چندش آورتر است.کسی که از خاکش برکنده و به آن طرف دنیا پرتاب شده، باز خوب است که هنوز از گرسنگی نمرده. با گیتا و غزاله! ناامنی، انتظار فردای نامعلوم! سال دیگر این وقت در چه حالیم؟ زنده یا مرده کجاییم؟ همین طرفها یا آمریکا؟ از خرجی و کار گل خبری هست یا نه؟...

۲۰/۱۰/۱۹۸۲

در لندن هستم... برای درس فارسی آمده ام. الفبا درس می دهم به دانشجویان انستیتوی تحقیقات اسماعلیه که مثل بقیه اسماعیلیان اینجا اکثرا "هندی افریقایی کانادایی"! هستند... هفت تا شاگرد دارم. هفته ای یک بار می آیم و سه روز می مانم. با مخارج هتل و شام و رفت و آمد، گمان کنم گران ترین فارسی تاریخ را درس می دهم. سر از کار مسئولان خوش فکر انستیتو که چنین برنامه خسته کننده ای ریخته اند درنیاوردم. چه برنامه خسته کننده ای برای من. هم گیتا و غزاله را هر هفته باید بگذارم و بیایم و هم تمام کارهایم، نوشتن کتاب کذایی و ... همه به هم ریخته است. فقط در راه و توی این زندگی شوفری کمی کتاب می خوانم. سومین هفته است که می آیم. از خانه تا انستیتوی لندن یا بر عکس تقریبا ۵ ساعت وقت تلف می شود، هفته ای دوبار تشریفات گمرکی و فرم پر کردن و جواب ماموران را دادن و دویدن توی راهروهای دراز و نفس گیر فرودگاه لندن و کیف به دوش دنبال علامت ها دویدن... از جمله اقدامات هفتگی است. شاید بعدا تغییر مختصری در این وضع پیدا بشود. فعلا جیکم در نمی اید. چندان اظهار خستگی نمی کنم. تا بعد چه شود. . .

سعی می کنم فکر نکنم، یا اقلا کمتر فکر کنم تا بتوانم زنده بمانم، تا به سرم نزند و پاک خودم را نبازم. نشسته ایم و تماشا می کنیم. می ترسم که آخر کار چیزی به اسم ایران فقط در تاریخ بماند و نه در جغرافیا.

۱۰/۱۲/۱۹۸۴ اوضاع خراب است، سلامت گیتا متزلزل است. انگار دیگر طاقتش دارد تمام می شود. فشارهای عصبی، وضع غزاله، بیماری مادربزرگ، وضع کارش، ایران، بی پولی و هزارچیز دیگر را نمی تواند در خود نگه دارد و فرو بخورد، مثل سیل ازش سرریز می شود یا گاه مثل سیلاب غرقش می کند... خودم بیشتر از یک ماه است که بخیه به آبدوغ می زنم. . . سخنرانی درباره سیستم اخلاقی ناصر خسرو، تاویل در ناصر خسرو و مولانا و مقایسه روش آن دو! آن هم به انگلیسی در مرکز انستیتو لندن، بدتر از همه نوشتن این شیرین کاری هاست به انگلیسی و آن هم انگلیسی من.

ده روز است که یک نفس می نویسم و تازه اولی تمام شده. بیست و هفت هشت صفحه! روزی کمتر از دو صفحه و نیم. تقریبا لغت به لغت به کمک دو سه تا دیکسیونر!... کارهای دیگر متوقف مانده است: رساله، عربی، کافکا.

۱۱/۱۱/۱۹۸۸ دو سه ماه بدی گذشته است. هنوز هم همینطور، به بدی می گذرد و دیشب بیشتر از دو ساعت نخوابیدم. بعضی شب ها نمی توانم بخوابم. نزدیک به یک ماهی است که خبر داده اند انستیتو بسته و به خدمت ما خاتمه داده می شود. شتر را کشتند و این دکان هم تخته شد.... به هر حال راه بازگشت باز نیست، پیش رو هم دیوار است و فردای غزاله تاریک می نماید. خیال ندارم وا بدهم تا چه پیش آید. هنوز دکان پیدا نکرده ایم تا عکاسی راه بیاندازیم و تابلو بزنیم " هرکه پولی داد عکس انداختیم- از شما دادن ز ما انداختن"

۲۴/۰۶/۱۹۸۹ گیتا می خواهد از هم جدا بشویم... می گوید که در زندگی با من خوشحال نیست...قرار شد در این دو ماهی که نیستند کم کم به گوش غزاله بخواند آماده اش کند وقتی برگشتند من بروم. کجا؟ تنها جایی که به نظرم می رسد پستوی دکان است. همان جایی که می خواهیم دفتر شرکت بکنیم. یک کاناپه هم اضافه کنیم. خوشبختانه مستراح موجود است و برای قضای حاجت دچار دردسر نمی شوم. بهتر است فعلا فکرش را نکنم. گیتا می گوید تو متخصص ماست مالی هستی. فعلا بگذرد بعدا یک طوری می شود، راست می گوید ولی در چنین مواردی چه کاری می توانم بکنم، جز ماست چه در چنته دارم و جز مالیدن چه هنری؟ نمدمالی، خشت مالی، شیره مالی؟... فقط فکر نوشتن است که همیشه ماه ها و گاه سال ها پیش می دود و گرنه چه فردایی؟

۲۲/۰۹/۱۹۹۰ دارم برمی گردم ایران. بعد از درست ده سال. قصد خودم سفری یک ماهه است اما از قصد دیگران -اگر داشته باشند- خبر ندارم . اگرچه.. اشکالی وجود ندارد، ولی هم از الطاف نامنتظر جمهوری اسلامی نگرانم و هم بیشتر از آن از وطنی که گویا نمی توان بازشناخت. می گویند گرتو ببینی نشناسیش باز. انگار دارم می روم توی تاریکی، توی ظلمات و نگرانم که مثل اسکندر با کوزه شکسته و دست خالی بازگردم.

۱۳/۱۱/۱۹۹۰ در تهران، چیزی که بعد از یکی دو روز توجه را جلب می کرد، این خشم و ستیزه جویی مردم بود. انگار همه با هم قهرند. همه در حال تجاوز به حق دیگری هستند و در این راه تا آنجا پیش می روند که حق زندگی – اولیه ترین حق را نه از دیگری، بلکه از حتی از خودشان سلب می کنند. موتوری ها نمونه بارز این حققیت اند. پیاده و سواره هیچ کس به دیگری راه نمی دهد ولی موتوریها برای اینکه راه را بر اتومبیل ها ببنند و جلو بزنند، دائم با مانورهای خطرناک در حققیت با جان خودشان بازی می کنند. رفتار اجتماعی مردم خیلی عوض شده. همیشه از این بابت پایمان می لنگید. حالا انگار دیگر پاک فلج شده ایم و گمان می کنم این یکی از بدترین هدیه های انقلاب شکوهمند و جنگ پس از آن باشد. آیا انقلاب و جنگ مردم را بیرون از خانه درنده کرده است یا لااقل بی رحم؟ در این کشتی شکسته هرکسی فقط و فقط در تقلای نجات خود است؟ شهر شلخته و کثیف و زشت و درهم ریخته است (مثل این خط لرزان من)... در این بلبشوی بیرون، خانه، اندرون، جان پناهی است که خیلی ها به آن پناه می برند. مقام امن و خلوت خانه جبران هجوم پیاپی بیرون است. مهربانی و دوستی را فقط شبها در خانواده یا در میان دوستان می شد دید. برای همین روزها بد و شب ها خوش می گذشت.

۲۴/۰۹/۱۹۹۴ پاییز مسافر از راه رسیده است و دارد در باغ لوکزامبورگ برای سه چهار ماهی جا خوش می کند، یا به قول شیخ اجل "رحل اقامت می افکند" امروز صبح در گوشه ای چند ساقه جوان دیدم که از دل کنده باریکی بیرون زده بودند. شعله پاییز در برگ های نازک سبزشان دویده بود. برگ های بلوط هم دارند دو رنگه می شوند، حاشیه های نارنجی آتشی، آرام و بی شتاب، سبز میانه را دوره کرده اند و کم کم شعله ور می کنند، باغ دارد رنگ می اندازد....

کار "داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع" ظاهرا تمام شد، (خدا عاقبتش را به خیر کند) و غلط گیری هم کرده و به ناشر داده ام. "هویت ایرانی و ..." ظاهرا چاپ شده و منتظر صحافی است. بعد از دو سال و اندی " تن پهلوان..." را هم پس از درست دو سال انتظار، پس گرفتم و به ناشر دیگری دادم. خب، بعد؟

۱/۱/۱۹۹۵ امروز عصر با غزاله بودم. رفتیم یک ساعتی در کافه ای نشستیم و همدیگر را دیدیم و حرف زدیم و حظ کردیم. محبتی که غزاله به من دارد از گنجایش او بیشتر است و گاه با ذوق زدگی، حرف، نگاه، ژست ها و صداهای شوق، پریدن و بوسیدن بی اختیار سرریز می شود، انگار در شادی بی دریغ و خوشی مالامال غوطه ورش می کند. من حال خودم را در برابر او – چه پیش چشمم باشد و چه نباشد- نمی توانم پنهان کنم.

در تنهایی کمی با پروست و شوبرت سر کردم. حالا آخر شب است و باز من و تنهایی با هم و در کنار همدیگریم. اما این بار نه تنها مزاحم نیست بلکه سبک و آسوده مثل گلدانی روی عسلی نشسته؛ گلدانی بلوری و شفاف مانند رویایی سیال، گذرا، ناپایدار و متغییر، نازک از سکوتی که با تلنگری می شکند، نه مهاجم است و نه پرتوقع و حریص که فضا را پر کند و راه نفس را ببندد و جایی برای چیزی جز خود باقی نگذارد...

۲۲/۴/۱۹۹۶ ستم و دروغی که مثل گردباد دنیا را درهم پیچیده روح مرا ویران می کند. تاخت و تازی که در ایران می شود و اسرائیل در جنوب لبنان یا به ضد فلسطینی ها، روسیه در چچن و هرجا که بتواند و آمریکا در همه جا می کند... دیوانگی آدمیزاد...هرچه می کنم کمتر روزنامه بخوانم و رادیو بشنوم موفق نمی شوم. خبرهای جنگ و جنایت و کشتار و دروغ مثل تیر در تنم می نشیند و زمین گیرم می کند.... با یوسف درد و دل می کردم، گفتم گمان می کنم از پیری است که نمی توانم مثل گذشته دنیا را تحمل کنم، ضعیف شده ام. گفت نه، اشتباه می کنی دنیا هرگز به این بدی نبوده است، آرمان ها همه فروریخته، روزنه امیدی نیست، همه وحشیانه به جان هم افتاده اند. برایم سه نمایشنامه از Georg Buchner که نمی شناختم آورده بود، اما گفت که نخوان، بگذار برای بعد و سفارش کرد با حالی که داری شاهنامه بخوان. راست می گوید.

۲۱/۱/۱۹۹۷ ...دیشب حس کردم که مرگ ماهی سیاه ریزه ای است که در جوی تاریک رگ ها تنم را دور می زند. ولی امروز صبح نرمش روزانه را مثل همیشه شروع کردم و ده دقیقه ای کج و راست شدم و تکانی به خودم دادم. جوراب واریسم را هم پوشیدم. برای کی؟ برای چی؟ انگار درد یا سودای زیستن از هر بیماری دیگری قوی تر است، حتی از سرطان.

۱۶/۷/۱۹۹۷ مشکل من: نه می توانم دنیا را عوض کنم و نه این را که هست بپذیرم.

مطالب مرتبط