کابوس‌های شکنجه؛ یادی از عطا صفوی، پزشک ایرانی

شنبه ای که گذشت، خبر مرگ دکتر عطاء الله صفوی، پزشک جراح ایرانی منتشر شد. دکتر صفوی بین ایرانیان ساکن شوروی سابق از دهه ها پیش به خاطر گذراندن سالها زندان و کار طاقت فرسا در اردوگاه های کار اجباری استالینی شناخته شده بود. بعد از چاپ خاطرات تکان دهنده او با عنوان "در ماگادان کسی پیر نمی شود" (تهران، ۱۳۸۳، به کوشش اتابک فتح الله زاده) نام او بین ایرانیان داخل و خارج ایران هم پیچید.

دکتر صفوی که دهه ها به عنوان یک پزشک بنام و خوشنام در جمهوری تاجیکستان مورد احترام مردم آن کشور بود، چندی پیش، از آن کشور به کانادا مهاجرت کرده بود و دوره بازنشستگی خود را با خانواده اش درتورنتو می گذراند. پیش از آن، در دهه شصت، او به ایران رفته و کوشیده بود در آنجا مطبی تاسیس کند اما پس از چندی مایوس و سرخورده به تاجیکستان باز گشته بود.

این عضو (یا هوادار) حزب توده ایران بعد از جنگ دوم جهانی، به دلیل باورهای سیاسی و درگیری با ماموران امنیتی آن زمان، در اوان جوانی با چند تن از دوستانش از قائم شهر (که در آن زمان، به آن شاهی می گفتند) به اتحاد شوروی گریخته بود تا در آنجا که برایش مهد زحمتکشان جهان بود، به دانشکده پزشکی برود. می خواست به خواسته پدرش عمل کند و پس از پزشک شدن به ایران برگردد تا به قول خودش به مردمش خدمت کند. اما ماموران شوروی، آن پناهنده به سوسیالیسم و دوستانش را همان سر مرز دستگیر کردند و به جای دانشگاه به زندان فرستادند.

آنها اول به اتهام عبور غیر مجاز از مرز به دو تا سه سال زندان محکوم شدند ولی دادگاههای استالینی پس از چندی آنها را به اتهام جاسوسی برای ایران و آمریکا دوباره محاکمه کردند و این بار به ۱۰ تا ۱۵ سال زندان در اردوگاههای کار اجباری در سیبری محکوم شدند. دستگیری صفوی و دوستانش در شوروی همزمان با نخستین سالهای جنگ سرد، شروع کارزار علیه کشورهای غربی و "جاسوس یابی" از طرف شوروی بود که سرنوشت تلخی را برای آنها رقم زد.

در سال ۱۹۴۸ در زمان زلزله مهیب عشق آباد، دکتر صفوی در زندان آن شهر تقریبا زنده به گور شد اما پس از سه روز ماموران او را پیدا و به زندانی دیگر منتقل کردند. محکومیت و زندانی شدن او و دوستانش ظاهرا تنها بر اساس اعتراف یک هم‌حزبی‌اش در زیر شکنجه بود و برای خواننده خاطراتش، همچون افسانه ای است که تا پایان عمر، باور نکردنی باقی می ماند.

با وجود این، حوادثی که این زندانی مهاجر به زبانی ساده نقل کرده، چنان تکان دهنده است که اشک و خشم را همزمان جاری می کند و قلم از بازگویی برخی شیوه های بازجویی و اعتراف گیری اش شرم دارد. صفوی می نویسد بارها و بارها کوشیده بود تا ماموران اطلاعاتی شوروی را به توده ای بودن و وفادار بودن به سیستم سوسیالیستی متقاعد کند، اما گوش شنوایی وجود نداشت: "سیستم، سیستم جاسوس سازی بود. آنها برده کار می خواستند، برده..."

Image caption عطا صفوی: هنگامی که یکی از زندانیان موتور را روشن می کرد با صدای بلند شروع به خواندن شعرها و آهنگ های محلی مازندرانی می کردم. این البته آواز نبود بلکه نعره یک ایرانی در آخرین ایستگاه قطب شمال بود.

دکتر صفوی در سراسر خاطراتش بیش از همه در آن اردوگاه و در آن سرما از تنهایی خود در دامن سوسیالیسمی که زمانی دوستش می داشت رنج می برد:

"هنگامی که یکی از زندانیان موتور را روشن می کرد با صدای بلند شروع به خواندن شعرها و آهنگ های محلی مازندرانی می کردم. این البته آواز نبود بلکه نعره یک ایرانی در آخرین ایستگاه قطب شمال بود. بعضی وقتها با خودم حرف می زدم: عطا از کجا به کجا رسیدی؟ چه ها که نکشیدی! در کوره پزخانه عشق آباد که گرمایش به ۶۰ درجه می رسید کار کردی. در اینجا در سرمای ۳۰ تا ۵۰ درجه زیر صفر کار می کنی. به خودم روحیه می دادم و از خودم تعریف می کردم... بارک الله عطا! تو ببر مازندرانی! عطا زنده می ماند."

عطا شش دهه بعد از آن روزهای تلخ زنده ماند. بعد از مرگ استالین، از او اعاده حیثیت شد و به شهر سیمچان در نزدیکی همان اردوگاه منتقل شد. او توانست بعد از ماهها کارهای سخت، پولی برای بازگشت خود بیاندوزد. سرانجام پس از هفت سال و دو ماه و یازده روز زندان و کار اجباری، این توده ای متهم به جاسوسی برای آمریکا و ایران تبرئه و آزاد شد. می گوید به خاطر آنکه پاسپورت شوروی نداشت و مهاجر بود در همان سرمای قطب شمال رها شد تا خود راه بازگشت خود را بیابد.

بعد از آزادی کوشید تا از شهر یخزده ماگادان که فرودگاه داشت، راهی برای بازگشت خود بیابد. با نشان دادن تبرئه نامه خود به ماموران کا گ ب و گفتن اینکه هوادار سوسیالیسم و حزب توده بوده و بیهوده محکوم شده، از آنها درخواست کمک کرد. اما مسئولان با وجود ابراز ترحم به او آدرس غلامحسین، یک ایرانی دیگر آن شهر، را به او دادند. می گوید او در آن سرما و تنهایی باید از هموطنش کمک می گرفت نه از سیستمی که او را به ناحق تقریبا به مرگ محکوم کرده بود. صحنه ای که دکتر صفوی از آشنایی با آن ایرانی در سرمای استخوان سوز قطب شمال تصویر می کند بسیار تاثیر گذار است:

"پس از این همه سالهای نکبت بار، اولین کسی که حال مرا دریافت و مرا در آغوش کشید و بوسید غلامحسین بود. من اصلا بوسه را فراموش کرده بودم. آرام آرام خودم را پیدا کردم. انگار صدای لالایی مادر گمشده خود را می شنیدم. آیا کسی می تواند احساس مرا درک کند؟"

دکتر صفوی مکررا از مشکلات و تحقیرها و ستمی که بر او و دوستانش در زندان و اردوگاه رفته بود سخن می گفت. سیستم حاکم بر زندان و اردوگاه را سیستم جنگل و زورگوئی می خواند که در آن قوی تر به ضعیف تر حکومت می کرد و سیستم حزبی و شوروی را به خاطر عدم توجه به حیثیت و کرامت انسانی مورد انتقاد شدید قرار می داد. در سخنانش که در زمان کهولت شکلی عصبی به خود گرفته بود، رنجیدگی از بقول خودش "خبرکش ها" بیش از همه به گوش می رسید، آنهایی که به کا گ ب خبر می دادند که در خانه او چه می گذرد. اگر سخن به بازجوی اش میرزائیان که او را بارها شکنجه کرده بود می کشید حتی پنج دهه بعد از آنروزها، رگهای گردنش بلند می شد و خون در صورت و شقیقه هایش می دوید:

Image caption مستند تلویزیون فارسی بی بی سی در مورد دکتر صفوی و زندگی در اردوگاههای استالینی در آینده پخش خواهد شد

"در نظام استالینی هر چه استعداد پلید در ذات بشر بود در مورد ما به کار می بستند. دست این انسان های وحشی تر از حیوان برای شکنجه روحی و روانی به تمام معنی باز بود تا استعداد خود را برای کشف و اجرای شکنجه های روحی و روانی هر چه وحشیانه تر بر سر میلیونها زندانی بیازمایند. در آستانه ۷۸ سالگی از قلم و توان من خارج است که آنچه را دیدم و کشیدم به قلم آورم. هر طور بود با مرگ مبارزه کردیم و زنده ماندیم که آزاد شویم، به وطن برگردیم و سرگذشت شوم خود را به مردم خود و به جوانان خود شرح دهیم تا آن اشتباهات ما را تکرار نکنند."

دیدار با دکتر

حدود بیست سال پیش دکتر صفوی را در جمع محدود ایرانیان شهر دوشنبه که اکثرا یا همگی هوادار یا عضو سابق حزب توده ایران بودند در تاجیکستان دیدم. در آن زمان اگر ورود هر ایرانی به دوشنبه برای تاجیکان پیام آور هویت ایرانی و زبان فارسی بود، برای ایرانیان آن شهر هر ایرانی مانند دریچه ای به دنیای آزاد بود که باید تجارب تلخ و پیام درد آنها را به گوش جهانیان می رساند.

بعد از آنکه با سرگذشت تکان دهنده دکتر صفوی (و بعضی دیگر از ایرانیان آن شهر) آشنا شدم، می خواستم با دوربینی که همراه داشتم، ویدیوئی از خاطرات او تهیه کنم. اما بعد از آنکه در روز مقرر دوربین فیلمبرداری آماده شد، خبر دادند که تصمیم دکتر صفوی عوض شده و نمی خواهد مصاحبه کند. بعدا دلیلش برایم روشن شد. ترس از نیروهای امنیتی و اطلاعاتی شوروی، که همواره آنها را چون کابوس با خود داشت، موجب آن تصمیم شده بود، با وجودی که آن زمان، دیگر اتحاد شوروی از هم پاشیده و رسما منقرض شده بود.

در ماه نوامبر گذشته بار دیگر برای صحبت با دکتر صفوی و تهیه فیلمی راجع به او برای تلویزیون فارسی بی بی سی به تورنتو رفتم. با وجودی که همه چیز از قبل با او هماهنگ شده بود، ولی بار دیگر وقتی زمان مصاحبه نزدیک شد، او دوباره می خواست با همان بهانه های بیست سال پیش از انجام مصاحبه سر باز زند.

می گفت روسهای تورنتو به او گفته اند نیروهای امنیتی روسیه بسیار مراقبند که کسی درباره شوروی و استالین بد نگوید. بعد از ساعتی صحبت بالاخره او راضی به مصاحبه شد ولی همواره اضطراب خود را نشان می داد.

دکتر صفوی با وجود تحصیل در دانشکده پزشکی، داشتن زن و فرزند، بازگشت به ایران، مهاجرت به کانادا و داشتن یک زندگی نسبتا عادی، حتی نزدیک به شش دهه پس از آزادی از زندان و اردوگاه کار، تا اواخر عمر زندانی کابوس های ناشی از حوادثی که بر او گذشته بود، مانده بود، و صحبت با او بدون بحث در مورد زندان و شکنجه، اردوگاه کار، حزب توده و شوروی به سختی ممکن بود.

مستند تلویزیون فارسی بی بی سی در مورد دکتر صفوی و زندگی در اردوگاههای استالینی در زمان حیات او آماده پخش نشد. شاید پخش این فیلم در آینده نزدیک چون سندی برای زندگی پر درد و رنج او باقی بماند.

مطالب مرتبط