احسان نراقی؛ آن که ملامت کشید و خوش ماند

به روز شده:  17:37 گرينويچ - دوشنبه 03 دسامبر 2012 - 13 آذر 1391
احسان نراقی

احسان نراقی نویسنده و پژوهشگر، جامعه شناس و فعال اجتماعی به بیش از شش دهه حضور موثر در صحنه جامعه ایران، از دور و نزدیک، در کلاس درس و تحقیق یا زندان، پایان داد.

برای بیشتر کسانی که وی را از دور می شناختند نراقی یک مدعی روشنفکری، فرصت طلب و بی پرنسیب بود اما برای آنانی که با وی برخوردی داشتند یک جامعه شناس عملگرا، فایده بخش، مصلحت اندیش و یک خیرخواه حرفه ای بود.

نراقی نوه ملااحمد نراقی عارف و مجتهد کاشانی و نواده ملامهدی فاضل نراقی عالمی دیگر از همان خطه بود. او به روایتی در سال ۱۳۰۵ و در به روایتی دیگر، دو سال زودتر از آن، در تهران به دنیا آمد. به گفته خودش بنا به مصلحت دید پدر برای تحصیل رفت فرنگ، تا بتواند برگردد و به مردم ایران خدمتی برساند.

سال ها بعد در یک سخنرانی شکایت کرد که نسل های پیشین از محمدعلی فروغی، غلامحسین رهنما تا محمدباقر هوشیار، محسن هشترودی و غلامحسین صدیقی کسانی بودند که معارف را در غرب آموختند و بلافاصله بعد از بازگشت کوشیدند تا آموخته های خود را با فرهنگ ملی ممزوج کنند و ارتباط دهند، اما در سال های بعد از جنگ دوم بی اعتنائی شدیدی به فرهنگ ملی دیده می شود.

تاکید بر فرهنگ ملی وقتی در پشتکار ذاتی و هوشمندی های وی ضرب شد، یکی از وجوه شخصیت او شد. وجه پررنگ تر شخصیتش اما خیرخواهی بود. می گفت این را از پدر و از آیت الله کاشانی آموخته است که هر دو اعتقاد داشتند تو نیکی میکن و در دجله انداز.

سومین بارزه احسان نراقی این بود که از وقتی در میانه دهه دوم عمر، جامعه شناسی و مصلحت اندیشی و آشتی طلبی را راهکار آدمیان شناخت، دیگر هیچ فرصتی را از دست نداد. هیچ مشکلی را ندید و چنان که مخالفانش می گویند هیچ پرنسیبی هم نپذیرفت.

وقتی می خواست

"نراقی در یک سخنرانی شکایت کرد که نسل های پیشین از محمدعلی فروغی، غلامحسین رهنما تا محمدباقر هوشیار، محسن هشترودی و غلامحسین صدیقی کسانی بودند که معارف را در غرب آموختند و بلافاصله بعد از بازگشت کوشیدند تا آموخته های خود را با فرهنگ ملی ممزوج کنند و ارتباط دهند، اما در سال های بعد از جنگ دوم بی اعتنائی شدیدی به فرهنگ ملی دیده می شود."

در پنجاه سال گذشته، در میان کسانی که مصدر کاری هر چند کوچک در ایران بودند، از شاه و وزیر، رییس جمهور، تیمساران، روزنامه نگاران، هنرمندان، روشنفکران، صنعتگران و بازرگانان کمتر کسی است که خاطره ای مستقیم یا غیرمستقیم از مردی نداشته باشند که در جوانی خوش سیما و کمی فربه، خوش لباس و خوش کلام بود. تک زبانی حرف می زد، پر می گفت، مصلحت اندیش و مصلح بود، و در هر آدمی چیزی کشف می کرد که به درد کس دیگر می خورد.

به اندازه ای که بیش از آن متصور نبود بر زمانه خود اثر گذاشت. کسانی که بدش گفتند و بدش خواندند، وقتی پای نیاز پیش می آمد و به خدماتش محتاج می شدند، با کسی روبرو می شدند که انگار سال هاست خواسته است چنان کند و وظیفه دار بوده است. و وقتی تصمیم می گرفت کاری کند زمین را به آسمان می دوخت و از هیچ معامله با هیچ اهریمنی ابا نداشت.

از جوانی بلندپرواز بود. هنوز به سی سالگی نرسیده می خواست دکتر مصدق را به آیت الله کاشانی بدوزد، در سال های بعد کوشید تا سران کنفدراسیون دانشجویان ایرانی مخالف رژیم شاه را به وطن برساند، چنان به سرلشکر حسن پاکروان – در زمان ریاست وی بر ساواک – نزدیک شد که از بودجه سازمان اطلاعات و امنیت کشور سهمی به تحقیقات اجتماعی اختصاص یافت.

در خارج از ایران هم همین اندازه بلند می پرید. با سه مدیرکل یونسکو چنان نزدیک بود که همه او را در ماندگاریشان موثر خواندند. فقط فدریکو مایور، روشنفکر اسپانیولی نبود که یک بار گفت من هیچ کاری نکردم همه کار را احسان کرد، زمانی که دید انقلاب شده می خواست شاگرد سابقش [ابوالحسن بنی صدر] را به ریاست جمهوری برساند. وقتی در زندان بود می خواست فرزندان اسدالله لاجوردی را به فرانسه بفرستد برای تحصیل، در انتخابات ریاست جمهوری فرانسه فعال برای انتخاب فرانسوا میتران شرکت داشت.

از ژان پل سارتر تا همینگوی، از ماسینیون تا گورباچف، بورخس تا رژی دبره همپالگی چه گوارا، کوئن بندیکت رهبر دانشجویان مه ۱۹۶۸ فرانسه، با طیفی از بزرگ ترین و موثرترین نام های زمان خود همسخن شد و همه جا خود را ایرانی معرفی کرد و ایرانی بود و اهل کاشان.

یک سری نام کاشانی داشت که به مقتضای موقع و علاقه مخاطب از آن ها کمک می گرفت. از گلاب قمصر کاشان تا قرارداد پاریس و میرزا فرخ خان امین الدوله، ملای نراقی و آیت الله کاشانی یا سهراب سپهری، فرخ غفاری و مهندس محلوجی.

وقتی بهار اروپای شرقی گل داد و با سقوط بلوک شرق نسیم آزادی وزیدن گرفت و جهان به جشن برخاست، یونسکو در صدد برآمد با انتشار یک شماره مخصوص از مجله بین المللی و چند زبانه کوریه [در ایران پیام یونسکو]، نقش خود و نقش فرهنگ سازان را نشان دهد. سردبیری این نشریه به احسان نراقی سپرده شد. گفت هرگز روزنامه نگاری نکرده ام اما آن شماره ماندگار که سرمقاله اش نوشته اوست با نویسندگانی مانند گورباچف، برنار کوشنر، اسقف توتو، مارکز و ده ها نام بزرگ جهانی، میزان ارتباط و ذوق نراقی مشخص شد و این را مدیرکل یونسکو در همان ویژه نامه نوشت.

نیم رخ نراقی

"همه جا خود را ایرانی معرفی کرد و اهل کاشان. یک سری نام کاشانی داشت که به مقتضای موقع و علاقه مخاطب از آن ها کمک می گرفت. از گلاب قمصر کاشان تا قرارداد پاریس و میرزا فرخ خان امین الدوله، ملای نراقی و آیت الله کاشانی یا سهراب سپهری، فرخ غفاری و مهندس محلوجی."

او عاشق ایران بود، اما نه وطن پرست، مردم ایران را دوست می داشت و هر چه آموخت هم جز برای سعادت آن ها نمی خواست. اما فرانسوی ها در معتبرترین دانشگاه خود راهش دادند، زمینه کار علمی و تحقیقاتش را فراهم آوردند و در روزگاری سخت پناهش دادند و همواره عزیزش داشتند. اما او همچنان خود را اهل کاشان شناخت و هر چه در چنته داشت، به هر بهانه نثار مردم ایران کرد. هر جا که بود.

احسان نراقی حتی زمانی که مشاور دبیرکل یونسکو بود و یا به سرپرستی پروژه تحقیقاتی جوانان در جهان مامور شد، نگاهش را از مردم ایران برنداشت و همواره خود را ایرانی شناخت و در زمانی که جامعه به سرعت به سوی مدرنیزم در حرکت بود به مخالفت با "مدرنیزم" و دلبستگی بیش از اندازه به غرب پرداخت.

چند کتاب نوشت، خود "آن چه خود داشت"، "طمع خام" و غربت غرب" را نوشت که با انتقاد شدید روشنفکران لیبرال و چپ گرای ایرانی روبرو شد. یکی می گفت "غربزدگی" را او به جلال آل احمد توصیه کرد اما بعد از جمله منتقدانش شد.

ترسیم نیم رخی از چهره احسان نراقی آسان نیست. کسی که نیم قرن به همه جائی سرکشید و برای صدها پروژه تحقیقاتی از اجتماعش فرصت ساخت، از ملاقات با هیچ شیطانی برای پیشبرد کارش ابا نکرد، در هر کس چیزی کشف کرد برای التیام درد یکی دیگر.

مشاور بی دریغ و بی مواجب و گاه بی مزد و منت هر کس بود. از ارتشبد نعمت نصیری ریاست ساواک تا حاج داوود رئیس زندان جمهوری اسلامی. برای رهاندن ابوالحسن بنی صدر از منع و بند حکومت بعد از کودتا همان قدر کار می کرد که برای هموار کردن زمینه بازگشت آن رهبر کنفدراسیون دانشجوئی به کشور.

دهه چهل شمسی بهترین زمان برای درخشش این شاگرد ژان پیاژه، ژرژ بالاندیه و پیر ژرژ بود. مصادف با دهه شصت میلادی و جهان آتش گرفته بعد از جنگ کره و درگیر جنگ ویتنام. بخش عمده ای از جوانان معترض جهان هم در اروپا و هم در جهان سوم در اردوگاه چپ نام نوشته و دل سپرده به شورش های اعتراضی و نافرمانی های مدنی. در آغاز این دوره وی با دریافت دکترا از سوربن به تهران برگشت و موسسه تحقیقات اجتماعی پا گرفت.

سال هائی بود که آل احمد حضور فریدون مشیری را در روابط وزارت پست و تلگراف نشانه وابستگی به حکومت می دید، شاملو باور نداشت که می توان یک نمایشنامه نوشت که در مرکز وابسته به وزارت فرهنگ و هنر به نمایش در آید، فرخ غفاری به دلیل ریاست بر جشن هنر از جمع روشنفکران بیرون مانده بود و فرزندان ثروتمندان شهر که برای تحصیل به سوئیس فرستاده شده بودند دامن نمی پوشیدند و لباس مرتب به بر نمی کردند، دوران چه گوارا، سارتر، هوشی مین و فیدل کاسترو بود.

او مردم شناسی خوانده و سال ها آن را تدریس کرده بود، علمی بود که به آن عشق می ورزید. اما نیاموخته بود که در کتاب محفوظ بماند و چون حکمی بر دیوار زند و از "مزایای قانونی" آن بهره مند شود.

در انبار گسترده و درهم ریخته ذهنش، هر دانه به فایده ای که داشت اهمیت می یافت. فایده در عمل. از همین رو انقلاب در سال ۱۳۵۶ که شروع شد برایش هیچ خبر تازه ای نبود، از پیش سیل را دیده بود. نوشته و گفته بود.

اولین تجربه عملی، دومین شکست

"سال هائی بود که آل احمد حضور فریدون مشیری را در روابط وزارت پست و تلگراف نشانه وابستگی به حکومت می دید، شاملو باور نداشت که می توان یک نمایشنامه نوشت که در مرکز وابسته به وزارت فرهنگ و هنر به نمایش در آید، فرخ غفاری به دلیل ریاست بر جشن هنر از جمع روشنفکران بیرون مانده بود. دوران چه گوارا، سارتر، هوشی مین و فیدل کاسترو بود."

نراقی سال ها بعد گفت "وقتی برگشتم از سوئیس دیدم دور و بر دکتر مصدق پر است از تحصیلکرده ها و فرنگ رفته ها نیازی به من ندارد اما دور و کنار سیدکاشی خالی بود و خیلی زود دانستم که سیدابوالقاسم با کسانی که اطرافش را گرفته اند، می تواند به طرف مقابل رانده شود، می تواند به نهضت لطمه بزند و با خود دشمنی کند. از همین جهت وقتی گفت هر روز بیا این جا، قبول کردم و شدم مشیر و مشارش، و در عین حال مترجمش در ملاقات با خارجی ها. نمی دانستم در اردوی مصدق هم چندان خبری نیست."

یک سال حضور در کنار آیت الله کاشانی، برایش تجربه ای گرانقدر بود. می دید که آیت الله رهبری توده ها و خیابان را به عهده دارد و فشار این توده ها، به مصدق امکان می دهد در معامله با قدرت های داخلی و خارجی دست بالا داشته باشد. دید که سرنوشت ملت ها چطور گاهی به موی احساسات و عواطف دو سه نفر بند است، دانست با کارهای کوچک چقدر می توان نقش های بزرگ داشت.

چنان که بارها گفت و نوشت برایش سخت ترین روز زندگی، بیست و هشت مرداد سال ۳۲ بود. در بیست و چند سالگی روزگار درسی بزرگ به او داده بود. نه آن که نهضت ملی کردن نفت را با شرایط آن روزگاران پایدار می دید، نه این که نمی دانست اختلافات درونی رهبران دارد زمینه سقوط را فراهم می کند، بلکه برایش تلخ بود چون که خودش شکست خورده بود در تاثیرگذاری. تازه در آن زمان نمی دانست و نمی گفت که "دو پیرمرد وطن خواه و خیره سر چطور در درک فایده های یکدیگر، و در اداره یک جوان محجوب و ترسان عاجز ماندند".

دومین شکست بزرگ زندگی او بیست و پنج سال بعد رسید، در سال ۱۳۵۶ وقتی شعله های خشم مردم در سراسر کشور درگرفت، او همه کار را در پاریس رها کرد و در داخل ماند.

از خانه فلسفی واعظ به خانه مهندس بازرگان رفت، از دیدار دکتر صدیقی به گفتگو با ارتشبد اویسی، و چنان که در کتاب "از کاخ شاه تا زندان اوین" نوشته، در دیدار با پادشاهی که اول سال عزت نفس و ایستائی داشت و پائیز که شد دیگر قدرتی برای تصمیم گیری در او نمانده بود.

این دوره از زندگی احسان نراقی می توانست بیش از این ها اثرگذار باشد و نبود. ایران از راهی که او تصور داشت جلو نرفت. هر روز خبری می رسید که جنبش را به سوی انقلاب می برد. نراقی انقلاب ها را می شناخت، جوانان را می شناخت، اسلام را می شناخت، از احوال جهان سوم خبر داشت اما کسی گوش شنیدن نداشت.

این ها را در یک دیدار به دکتر امینی و علیقلی اردلان و عبدالله انتظام و علی دشتی و اسدالله مبشری گفته بود. و این همان جلسه ای است که در پایانش دکتر علی امینی به عتاب به نراقی گفته بود حالا می فرمائید بنده و آقای دشتی چکار کنیم... و نراقی پاسخ داده بود شما که جسارت است خود بهتر از همه می دانید اما آقای دشتی بهتر است زودتر خانه را بفروشند و تشریف ببرند فرنگ.

شش ماه بعد وقتی علی دشتی هشتاد و چند ساله با یک حکم اعدام از سوی دادگاه انقلاب اسلامی به اتهام نوشتن کتاب ۲۳ سال، در زندان بود و برای معالجه با یک محافظ به بیمارستان جم رفته بود، نراقی نیمه شب از خانه اش در همان نزدیکی، با ردائی بر دوش رفته بود تا به پیرمرد دلداری بدهد. دشتی نویسنده و سیاست پیشه نامدار از وی خواسته بود سیانور برایش تهیه کند. کاری که از نراقی برنمی آمد. او یاد گرفته بود که هیچ موقعیتی را بن بست نبیند و در جست و جوی راهی برآید.

"وقتی علی دشتی هشتاد و چند ساله با یک حکم اعدام از سوی دادگاه انقلاب اسلامی به اتهام نوشتن کتاب ۲۳ سال، در زندان بود و برای معالجه با یک محافظ به بیمارستان جم رفته بود، نراقی نیمه شب از خانه اش در همان نزدیکی، با ردائی بر دوش رفته بود تا به پیرمرد دلداری بدهد. دشتی نویسنده و سیاست پیشه نامدار از وی خواسته بود سیانور برایش تهیه کند. کاری که از نراقی برنمی آمد."

شرح فعالیت های احسان نراقی در دوران منتهی به پیروزی انقلاب، شاید تنها بخش هنوز نگشوده زندگی وی باشد که در یادداشت هایش بتوان یافت ورنه او جزء به جزء همه زندگی خود را، خوب و بد نگاشته و زندگی نامه هایش راهنمای خوبی است برای نسلی که می آید و در جهانی زندگی خواهد کرد که روز به روز علم را با علم توامان می بیند و می خواهد.

اما یکی از تلخ و شیرین ترین بخش سرگذشت احسان نراقی دوران سه ساله زندان جمهوری اسلامی است. بعد از پایان ماه عسل روحانیون و جناح تندرو انقلابی با مسلمانان لیبرال، بعد از حذف مهندس بازرگان و یارانش و آغاز جنگ ایران و عراق و سرانجام حذف رئیس جمهور اول ابوالحسن بنی صدر، نوبت به دکتر نراقی رسید و او هم روی خط باریک مرگ رفت. شاگردان و دوستدارانش در شهر طمع از جان او بریدند. کس را گمان نبود که او به دیدار اسدالله لاجوردی رود و زنده باز آید.

اما شاگرد پیاژه، زندان را یک امتحان بزرگ برای خود دید. جائی گفته است شبی که امید از همه چیز بریده بودم از خود پرسیدم یعنی رفوزه شده ای، انقلاب را نشناختی، جوانان را نشناختی، خشم را نشناختی و همه درس هایت را از یاد بردی. اما این یکی را نه. من می دانم در هر انسانی نیکی و بدی با هم خفته است. من متخصص کشف خوبی هایم، اگر این جا در زندان نتوانم، کجا موقعیتش به دست می آید. "این را گفتم و شروع کردم روی تنها کاغذی که در اختیارم بود به اختصار یک برنامه نوشتن. برنامه ای نه برای نجات دادن جان، بلکه برای نجات دادن این که مردمان وطنم را می شناسم".

در همان زندان، همان روزهای اول، به یکی از وزیران نظام پادشاهی گفته بود: "آن دفعه حرف مرا گوش نکردید و فرصتتان از دست رفت این دفعه گوش کن و غصه نخور، این روحانیون در حفظ حکومتشان از شما استادترند، به همین زودی این زندان ها را لازم دارند برای دشمنان تازه شان. شما را آزاد می کنند".

سه سال را زندانی گذراند و بسیاری کارها کرد که تنها از جامعه شناسی چون او برمی آید که در می توانست در حاج داوود، حسن ها کشف کند. وقتی از زندان آزاد شد یک راست رفت به کاشان. پیدا نبود که رفت تا با کدام خاطره آشتی کند اما پیداست که سنگ قبری نو کرد برای مادر، و چند ماهی که فرصت یافت هدر نداد به سفرها رفت. گویا تصور این داشت که دارد برای همیشه از موطنش دور می شود.

سرانجام وقتی گذرنامه اش را گرفت و به پاریس رفت، فرانسه همان اندازه پذیرایش شد که بود. دومین لژیون دو نور را دریافت کرد، شغلی در یونسکو و مقاله های این سو و آن سو، اما عجبا که هیچ یک از گروه های اپوزیسیون موفق به جلب او نمی شدند.

جامعه شناس به همان گونه که درگیری مجاهدین خلق و حکومت را گمانه زنی کرده بود انگار دوم خرداد را هم دیده بود که آن شب تا صبح نخوابید و لحظه به لحظه را دنبال کرد، ده ها مصاحبه داد از همان پاریس و او تا مدت ها تنها کسی بود که به جهانیان خبر می داد نسل جوان ایران راه خود را یافته است.

"هنوز صدایش در گوش ماست وقتی همزمان با انتشار مقاله "عالیجناب سرخ پوش" نوشته اکبر گنجی تلفن کرد به نویسنده این سطور و به شمس الواعظین و گفت چه خبرتان است ... چرا متوجه نیستید... می خواهید کوئن بندیکت خودش تلفن کند و به شما بگوید چقدر تندروی بد است..."

و این مقدمه بازگشتش بود. و یک دوره دیگر از زندگی. زندگی در شهر جوشیده بود و نراقی حاضر نبود نباشد. از صبح راه می افتاد از این روزنامه به آن روزنامه اصلاح طلب یا دست راستی و ساعت ها از تجربه های خود می گفت. روزی که تلفن کرد که به روزنامه کیهان خواهد رفت، مدیر موسسه و سلیمی نمین مدیر کیهان هوائی و شکوهی دستیارش جشن داشتند. اما چاپ بی کم و کاست این مصاحبه [محاکمه یا بازجوئی] نشان داد که آن جوان مترجم آیت الله کاشانی تا چه حد پخته شده و دیگر در دهان نهنگ به آرامی حرف خود را می زند و راه فرار هم باز می گذارد.

جنبش دوم خرداد و محمد خاتمی انگار تبلور همه آرزوهای او بود. هنوز صدایش در گوش ماست وقتی همزمان با انتشار مقاله "عالیجناب سرخ پوش" نوشته اکبر گنجی تلفن کرد به نویسنده این سطور و به شمس الواعظین سردبیر هفت نشریه اصلاح طلب و اینک توقیف، گفت چه خبرتان است ... چرا متوجه نیستید... می خواهید کوئن بندیکت خودش تلفن کند و به شما بگوید چقدر تندروی بد است...

با جنبش دوم خرداد ایران، حالا دیگر احسان نراقی جهانی را در برابر می دید که می تواند به مراتب بهتر از آنی باشد که در وهم مصلحان قرن بیستم می گنجید، مفتخر بود که ایرانیان با جنبش دوم خرداد میانبر زده اند و معتقد بود که این جنبش الگو خواهد شد. مدرن است و از این دوران به یادگار خواهد ماند.

اما گذری بر برخوردهای وی با حوادث نیم قرن گذشته بدون این اشاره ناتمام می ماند که وقتی دولت اصلاحات پایان گرفت و انتخابات برگزار شد و اصلاح طلبان باختند و احمدی نژاد به ریاست جمهور برگزیده شد، نراقی معتقد بود جنبش اصلاحات بالغ و ماندگار شده است.

چه کسی حاضر بود، در شرایط سخت خرداد ۸۴ این سخن را حتی از کسی مانند نراقی بپذیرد. اما وی به جد اعتقاد داشت ساقه های برنج تا چند بار سر در مقابل توفان خم نکنند، حاصلشان ماندگار نیست. گویا این را از چوئن لای، مرد بزرگ انقلاب چین شنیده بود.

پایان کار

خاتمی

جنبش دوم خرداد و محمد خاتمی تبلور همه آرزوهای او بود

باری احسان نراقی با یک زندگی پربار، اگر چه کسانی آن را نپسندند، یک زندگی بدون ایدئولوژی [که آن را در بیست سالگی وداع گفته بود]، مردم دوست ترین جامعه شناس ایرانی در خانه اش در تهران خیابان جم، بعد از ماه هائی که جسم و روحش آزرده بود، ازکهولت و از مرگ فرزند، جان به جان آفرین تسلیم کرد. زندگی را همچنان گذراند که می خواست. در همه عمر ملامت کشید و خوش بود.

روزنامه های روز یکشنبه تهران، به جز تندروها و نشریات جناح راست که هرگز چشم دیدنش را نداشتند، در صفحات اول خود از مرگ کسی که جامعه شناسی ایران را معنا داد، الگوی پشتکار و خیرخواهی بود خبر دادند. اگر کسانی که هر کدام نصیبی از خیرخواهی وی برده اند نکته بنویسند کم از کسانی نخواهند بود که مستقیم از وی درس گرفتند.

در این زمینه بیشتر بخوانید

موضوعات مرتبط

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.