فائزه هاشمی؛ دانش آموخته دیگری از دانشگاه اوین

اولین مصاحبه فائزه هاشمی، دختر اکبر هاشمی رفسنجانی، پس از گذراندن دوران شش ماهه محکومیت خود در زندان اوین، حاوی نکاتی مهم است که به روشنی نشان می دهد زندانی کردن یک چهره سیاسی وابسته به اصلی ترین حلقه های قدرت، ضرورتا به نتایج دلخواه زندانبانان منجر نمی شود.

خانم هاشمی در مصاحبه ای که در شماره روز سه شنبه ۲۰ فروردین ماه روزنامه بهار منتشر شده، خود به صراحت تجربه زندان را تجربه ای خوب، بسیار قشنگ، گرانبها، مهم و نقطه عطفی در زندگی خود می خواند و می گوید در زندان با انسان هایی بزرگ آشنا شده است.

او سپس در باره اینکه با چه کسانی همبند بوده است، می گوید: "تعدادی از خانم‌های بهایی، تعدادی از سازمان مجاهدین، دو خانم مسیحی، دو نفر از گروه مادران عزادار پارک لاله، تعدادی بچه‌های سبز و خبرنگار و یک خانم عراقی و چند نفری هم لاییک و چپ."

به این ترتیب، فائزه هاشمی نه تنها از ترکیب شماری از زندانیان سیاسی زن و گرایش های سیاسی در زندان اوین خبر می دهد، امری که دستگاه های مسئول عموما در باره اش توضیحی نمی دهند، بلکه از یکی از اصلی ترین خطوط قرمز و تابوهای سیاسی در جمهوری اسلامی آشکارا و با تاکید عبور می کند و بر خلاف سنت جاری ۳۲ ساله در جمهوری اسلامی، از سازمان مجاهدین خلق با نام این سازمان و نه با عنوان رایج "منافقین" یاد می کند.

او با آگاهی کامل از میزان حساسیت رهبران جمهوری اسلامی، چنین گامی، که در میدان سیاست در ایران باید گامی بلند به حساب آید، برداشته است.

فائزه هاشمی خود در این باره گفته است که پدرش در ملاقات با او، گلایه زندانبانان را مطرح کرده است: "بیشتر احوال‌پرسی‌ بود و وضعیت زندان را برایش توضیح دادم. بابا نیز گله‌های آن طرف را منتقل کرد که چرا به مجاهدین، منافقین نمی‌گویم یا چرا روابط خوبی مثلا با مجاهدین و بهایی‌ها دارم."

اظهارات دیگر خانم هاشمی، مخصوصا در باره شرایط سیاسی کشور و امیدواریش به اینکه پدرش در انتخابات پیش رو نامزد نشود و نیز تاکید بر اینکه نگران بازگشتن به زندان نیست و "تصمیم دارد مسائل مربوط به زندانی‌ها و خانواده‌هایشان را دنبال کند" نشان می دهد که زندان نه تنها موجب تجدیدنظر او در مواضع قبلی اش نشده، بلکه در عمل او را به حوزه هایی جدید نیز کشانده است.

زندان همچون دانشگاه؟

فائزه هاشمی، تنها کسی در میان فعالان سیاسی درون قدرت نیست که به ویژه در دوران زندان خود، دیدگاه های انتقادی رادیکال تری نسبت به حاکمیت و عملکرد رهبران جمهوری اسلامی پیدا کرده است.

در سه دهه گذشته، بسیاری از کسانی که جزو بنیانگذاران اولیه جمهوری اسلامی به حساب می آیند، پس از آنکه مغضوب هسته اصلی قدرت شدند و همچون مخالفان و یا منتقدان نظام سر از زندان و حبس و حصر درآوردند، نه تنها بر مواضع خود بیشتر پای فشردند، بلکه در مواردی از جامه منتقد به درآمدند و در کسوت یک مخالف چه در داخل کشور و چه پس از خروج از ایران به فعالیت های خود ادامه دادند.

آیت الله منتظری، احمد قابل، احمد صدر حاج سید جوادی، حسن یوسفی اشکوری، عزت الله سحابی، محسن کدیور، محسن سازگارا، عمادالدین باقی، اکبر گنجی، محمد نوری زاد، مهدی خزعلی، مصطفی تاجزاده، ابوالفضل قدیانی، مهدی کروبی، فاطمه کروبی، زهرا رهنورد و میرحسین موسوی تنها نمونه هایی از فهرستی طولانی هستند که هر کدام به مراتب و درجاتی، در پی زندان و حصر و حبس، در انتقاد و یا مخالفت با جمهوری اسلامی واقعا موجود راسخ تر شده اند.

این روند، در پی بازداشت ها و سرکوب های اعتراض های پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸، هم از نظر کمی و هم از نظر میزان و نحوه بازتاب این تغییر و تحول، ابعادی به مراتب گسترده تر یافته است.

به این ترتیب، ظاهرا زندان همچون یک مجازات نه تنها برای حذف عناصر منتقد از صحنه بلکه برای تادیب و واداشتن آنها به به بازگشت به مسیر دلخواه حاکمان، چندان موثر نبوده است.

به نظر می رسد به همان اندازه که آشنایی بدون واسطه و از نزدیک با برخی مسایل، دیدگاه ها و افراد در شرایطی نسبتا برابر در این تغییر و تحول موثر بوده، رویکرد رهبران جمهوری اسلامی نیز در سوق دادن منتقدان به موضعی سرسختانه تر تاثیرگذار بوده است.

شوک ناشی از مغضوب شدن و زندانی شدن از سوی رفقا یا شرکای سابق از یک سو و آشنایی با محکومانی فاقد هر گونه رسانه یا ابزار برای رساندن صدای خود به جامعه و شنیدن شرح روایتشان از زبان خودشان از سوی دیگر، دست کم موجب فاصله گیری طیفی از منتقدان رویکردهای فعلی رهبران جمهوری اسلامی از مرزبندی های و روایت های رسمی شده است؛ تا آنجا که به عنوان نمونه دختر اکبر هاشمی رفسنجانی، به عنوان یکی از اصلی ترین چهره های جمهوری اسلامی، ضمن آگاهی کامل از تاریخچه درگیری های مجاهدین خلق با پدرش و حکومتی که او از عمده ترین پایه گذاران و نگهبانانش بوده، تابوها و حساسیت ها موجود را نادیده می گیرد و از واژگان رسمی تجویز شده برای نامگذاری آنها استفاده نمی کند.

با این همه، رهبران جمهوری اسلامی نیز در پدید آمدن این وضعیت نقشی عمده بازی کرده اند. تقریبا در تمامی درگیری های جناحی و سیاسی، آنها که دست بالا را در قدرت داشته اند، برای حذف رقیب او را در کنار مخالفان سوگند خورده خود مانند مجاهدین خلق یا سلطنت طلبان قرار داده و همکاری و همدستی با آنها را در فهرست بلندبالای اتهاماتشان گنجانده اند.

به سخن دیگر، زمانی که فرصت و یا هنگام حذف فرد یا جریانی فرا رسیده، مقامات بلندپایه، مسئولان امنیتی و قضایی و رسانه های رسمی و نیمه رسمی و یا گروه های فشار در سخنرانی ها، راهپیمایی ها و یا اظهارنظرهای خود صریح و آشکار، رقبای خود را در کنار تندروترین مخالفان نظام که حکم برخورد با آنها از نظر جمهوری اسلامی مشخص و معین بوده، نشانده اند و سپس آنها را بازداشت کرده اند.

به این ترتیب، از یک سو حاکمان یا با هدف خاموش کردن هر صدای معترض یا منتقد و یا با امید ترسیم مرزهایی تازه میان نیروهای "خودی و غیرخودی" پیشقدم شده اند تا مرزهای هویت بخش جمهوری اسلامی و نیروهای وابسته به آن را در هم شکنند و از سوی دیگر، بازتاب چنین رویکردی در میان نسل تازه محکومان و آشنایی عینی، بی واسطه و از موضع متفاوت آنها با محکومان سی و چند ساله عملا زمینه های عینی را در کنار انگیزه های معنوی نشانده است.

نامه نگاری های کسانی چون ابوالفضل قدیانی و محمد نوری زاد و اکنون دیدگاه های فائزه هاشمی شاید تایید این دیدگاه آیت الله خمینی باشد که زندان را برای مخالفان نظامی که پایه گذارش بود دانشگاه می دانست و می خواست؛ با این تفاوت که حالا به نظر می رسد فارغ التحصیلان این "دانشگاه" کمتر نسبتی با آموزه های "موسسان و آموزگاران" آن دارند.

مطالب مرتبط