چمدان: 'مادرم به من فقط یک نوار بهداشتی داد'

لوا زند، وبلاگ نویس و فعال حقوق زنان
Image caption لوا زند مسئول هماهنگی نشریه زن‌نگار است

لوا زند عاشق سفر است. بارها با کوله پشتی‌اش به اروپا، خاور دور و نزدیک و میانه رفته اما خیلی از آن سفرها حرف نمی‌زند. با این حال می‌گوید از میان این همه سرزمین، دو جا را پر رنگ‌تر یافته: یکی بخش‌هایی از نپال که فکر می‌کرده آنجا جایی برای زندگی است و دوم صبرا و شتیلا در لبنان که ذهنیت او درباره مطالعات‌ فمینیستی را برای همیشه عوض کرده است.

می‌گوید در طول روز با آدم حسابی‌ها رفت و آمد می‌کند و شب‌ها با 'دوستانش خُل و چِل بازی در می‌آورد' (بگذریم که همان دوستان شبانه‌اش هم در طول روز آدم حسابی‌اند و بالعکس).

"از خردسالی باور داشتم که من پسرم. همیشه با پسرهای کوچه از در و دیوار بالا می‌رفتم، تا وقتی که ۹ ساله شدم. سالی که برای نخستین‌بار متوجه آن لکه‌های خون شدم. ابتدا نمی‌دانستم چیستند، اما چون مربوط به اندام تناسلی‌ام می‌شد فکر می‌کردم حتما 'چیزِ بدی' است. برای همین هم به کسی چیزی نمی‌گفتم. یواشکی و در خفا شورتم را می‌شستم. بالاخره یک روز مادرم فهمید. توضیحی نداد. فقط یک نوار بهداشتی بهم داد و گفت استفاده کن. اما من نمی‌دانستم چطور از آن استفاده کنم. مادرم تقصیری نداشت. او خودش هم در ۱۹ سالگی ازدواج کرده بود. گمان می‌کنم هزاران مادر و دختر دیگر هم آن روزها مثل ما بودند."

لوا زند می‌گوید نه مادرش و نه هیچکس دیگر به او آموزش جنسی نداده است. برای همین هم به خاطر ندارد که دقیقا چه زمانی فهمید که یک زن است. می‌گوید اگر روزی به ایران باز گردد، یکی از هزاران کاری که می‌خواهد بکند این است که در زمینه آموزش‌ جنسی به دخترها فعالیت کند.

"راستش را بخواهید در طول ۱۰ سالی که از مهاجرتم می‌گذرد، کم کم فراموش کرده بودم که زنم. منظورم این است که اینجا این احساس را که یک شهروندم با جنسیتی مشخص، فراموش کرده بودم، تا دو سال پیش که به لبنان رفتم. آنجا برای نخستین بار (بعد از مهاجرت) دوباره متلک شنیدم. دوباره به سوی من 'دست درازی' شد. دوباره ماشینی جلوی پای من ترمز کرد. دوباره به یاد آوردم که باید به عنوان یک زن حفاظ‌هایی میان خودم و مردان حایل کنم."

"آن اواخر در ایران، برایم اتفاقی افتاد که به نوعی عبور از خط قرمز بود. بعد از آن اتفاق مطمئن شدم که دیگر نمی‌خواهم در ایران بمانم. سال سوم حقوق بودم. در به در به دنبال کار می‌گشتم. در یکی از آخرین تلاش‌هایم، به یک دفتر اسناد در یکی از شهرهای اطراف تهران رفتم - نام آن شهر را به خاطر دارد اما نمی‌خواهد فاش بگوید - به آقای سردفتر گفتم دانشجوی سال سوم حقوقم. گفتم برای کسب تجربه حاضرم حتی با حقوقی خیلی کمتر از معمول کار کنم. آقای سر دفتر در جوابم گفت: 'دختر خانم آیا شما باکره‌اید؟'"

Image caption در هفت سال گذشته، لوا زند در وبلاگش بلوط از خاطرات و دغدغه‌های مهاجرت نوشته است

لوا رشته حقوق را همچون رشته مهندسی عمران نیمه کاره رها کرد. بعد از آن جامعه شناسی خواند اما در اواخر همان چهار سال هم کم کم داشت به فکر رها کردن می‌افتاد که با اضافه کردن دو گرایش مطالعات مذهبی و مطالعات خاورمیانه 'بالاخره' لیسانس‌اش را گرفت. بعد از آن برای تحصیل در رشته مطالعات فمینستی پذیرفته شد و به سوی دریافت دکترای در حرکت بود که دید 'دیگر نمی‌تواند' ادامه دهد با مدرک فوق لیسانس بیرون زد.

"بازدید از اردوگاه صبرا و شتیلا نگرش من رو به کلی عوض کرد... احساس کردم آنچه در دانشکده می‌خواهند به من بیاموزند، با آنچه در بیرون دیده‌ام، تفاوت فاحش دارد... ‌دیدم فرمول‌هایی که من در اجرا برای زنان قراره به کار ببرم، به شدت متاثر از تئوری‌های زن سفید پوست غربی است... شاید هم سواد من کافی نبود، اما در آخر، من و دانشکده حرف همدیگرو نفهمیدیم... شاید اگر دانشکده دیگری بود به توافق می‌رسیدیم... فکر می‌کردم که اونها حق ندارند به من بگوبند با چه نگاهی باید بروم جلو. به این رشته خیلی علاقه داشتم؛ تئوری‌های بسیار جالب و مفیدی ارایه می‌شد اما من باور داشتم که این فرضیات با آنچه در متن جامعه وجود دارد متفاوت است."

تختخوابی با روکشِ قرمزِ ماتیکی

سوئیت نُقلی لوا پرده ندارد. از پنجره آن می‌شود هتل هیلتون سر کوچه را دید. همان هتلی که مقابل در ورودی‌اش (در دهه ۸۰) رونالد ریگان ترور شد اما زنده ماند.

از پنجره خانه او به راحتی می‌توان استخر هتل را دید. در این روزهای اول تابستان پر است از زن و مرد یا به قول خودمان 'مختلط' است.

"این مختصر پرده‌های تزئینی که می‌بینی متعلق به صاحبخونه است. من خودم از پرده خوشم نمی‌یاد. فکر می کنم نور باید به داخل خونه بیاد. باید بشه بیرون رو دید. پرده یک فاصله‌ای ایجاد می‌کنه که من زیاد بهش معتقد نیستم."

سویئت لوا اتاق خواب ندارد. تختخوابش وسط پذیرایی است، با یک رو تختیِ قرمزِ ماتیکی.

لوا زند روزهای آخر هفته می‌رود به یک کارگاه نجاری. با چوب کار می‌کند. نیمکت درازی که کنار تختش قرار گرفته، از محصولات همین 'سرگرمی چوبی' است. تاج بالای تخت‌اش را هم خودش نجاری کرده. از چوب‌های رنگ به رنگ که مثل مداد رنگی‌های کهنه کنار هم چیده شده اند. یک سینی مسی دارد که داخل آن گوشواره‌های خود ساخته‌اش را ریخته. یکی از این گوشواره‌ها از بلوطی خشک ساخته شده. می‌گوید این یکی را حتما در چمدانش می‌گذارد. اصولا 'بلوط' بخشی جداناپذیر از هویت لوا شده است.

Image caption لوا زند، متولد شهر ساری است

روی نیمکت چوبی، هر میهمانی، یک چیزی نوشته و رفته.

"در خانه من همه راحت‌اند. آبگوشت‌های من معروفه. زیر همین میز چند روز پیش، رفقایی که شکم‌شان از خوردن آبگوشت باد کرده بود، دراز کشیدند و چرتی زدند."

رویای این روزهای لوا این است که یک مزرعه داشته باشد. مزرعه‌ای با یک میهمانسرای پنج خوابه. دلش می‌خواهد از میهان‌ها خودش پذیرایی کند؛ برایشان غذا بپزد. مرغ و خروس و مرغابی نگه دارد، با دو سگ خانگی. ریحان و نعنا بکارد. شراب خودش را بگذارد و 'علف' خودش را برویاند.

با این حال، آروزهای لوا من را به یاد جمعه بازارهای شمال می‌اندازد. آنجا که زن‌های شمالی تخم مرغ و سبزی یا ترشی و دِلال (یا دِلار) می‌فروختند. تصویری که لوا ترسیم می‌کند، برای من بیشتر از جنس ساری و مازنداران است تا سانتا باربارا و کالیفرنیا. میهمانسرای او ناخودآگاه مرا به یاد هتل شوکا و پل شکسته‌ی بابلسر می‌اندازد.

"شاید همین باشه. من عاشق اون زن‌ها بودم. عاشق اینکه سینه‌بند نمی‌بستند. عاشق این که در قید حجاب نبودند. من آرزو دارم که روزی مثل اونها بتونم تخم مرغ‌هام رو بفروشم... شاید اونها یک زن 'محکم شدن' رو با یازده شکم زاییدن آموختند. با کار کردن در مزرعه. با فقر و نداری ساختن. ما اینجا اما به آن شکل دانشگاه داده‌ایم. شکل سفر و کوله پشتی و بلیط هواپیما به آن بخشیده ایم... شاید در نهایت این همان آرامشی باشد که همه به دنبالش هستیم. من نمی دانم. من با آرزوهایم زندگی می‌کنم. من یاد گرفته‌ام که برای زنده ماندن و برای استقامت کردن، باید آرزو داشته باشم."

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

ترانه‌های استفاده شده در چمدان این هفته هر دو از آثار گروه ایرانی 'این‌دو' ( Eendo) انتخاب شده است. ' این‌دو' محصول همکاری شاد‎بانو و اردلان است.

چمدان هر پنجشنبه از برنامه چشم‌انداز بامدادی رادیو فارسی بی‌بی‌سی پخش می‌شود و مجالی است برای گفتگو با ایرانیان خارج از کشور درباره تجربه مهاجرت.

برای اظهار نظر درباره برنامه چمدان لطفا به آدرس bamdadi@bbc.co.uk ایمیل بفرستید.