جشن تولدی ۲۸ مردادی

یادم نیست تا جلو مسجد سپهسالار چطور رسیدیم . اما آن جا یادم هست مادر بزرگ دم یک عطاری ایستاد و بی آنکه داخل شویم با دستش شاگرد مغازه را فراخواند. چیزی به او گفت و مرد جوان رفت و لحظاتی بعد برگشت.

یک پاکت کوچولو آب نبات قیچی آورد. داد و پولش را گرفت. مادر بزرگ می گفت دلهره و دلشوره سردی می آورد. آب نبات قیچی برای پیش گیری از دلشوره های روزی بود که به نظر همچون روزهای دیگر بود. گرچه فضا عادی نبود. در همان احوال هم شاگرد عطاری، هم ماهی جونم، نگاهشان به آن طرف خیابان بود و یک اتوبوس کج ایستاده جلو مسجد.

در اتوبوس خطی مردمی جمع بودند. اما نه مسافران عادی. شیشه های اتوبوس برای مقابله با گرمای تابستان از جا کنده شده بود. هوا گرم بود، گرم گرم یکی جلو پیراهنش را باز کرده بود، نه از گرما. موهای سینه خالکوبی شده اش دیده می شد و داشت نطق می کرد برای مسافران اتوبوس. دهانش زیادی باز بود. ریشش انبوه بود.

در جلوخوان مسجد ده بیست نفری همه ریشو ایستاده بودند. انگار سینه زنی است. وسط آن ها باز یکی جلو پیرهن باز کرده داشت با فریاد چیزهایی می گفت. از طرف دیگر خیابان که ما ایستاده بودیم هم اتوبوس و هم آن عده دیده می شدند. همین شد که ماهی جون بر شتاب گام هایش افزود.

عدل مظفر در برابرم بود وقتی چرخیدیم در میدان بهارستان. در این سمت ، باز سرم بالا رفت و در بالاخانه ها دنبال نشان کافه لقانطه گشتم. هر وقت به بهارستان می رسیدیم بی اختیار سرم بالا می رفت تا بلکه از یکی از پنجره های طبقه دوم، درون آن رستوران افسانه ای را ببینم که آن قدر که از آن شنیده بودم. آرزویم بود که دست کم گج بری ها و نقاشی های دیواری لقانطه را ببنیم. آرزویی که هرگز تحق نپذیرفت. مرا به کافه لقانطه نبردند.

میدان بهارستان خلوت تر از همیشه بود با یک شلوغی بلاتکلیف. پس از آن روز، هر گاه به یادش آورده ام از خود پرسیده ام که آیا شلوغی تا جلو کتابفروشی صفی علیشاه و دواخانه ادامه داشت. اما نه به گمانم خبری نبود.

به ظهر نزدیک بودیم که رسیدیم به نزدیک خیابان شاه آباد. به کنار پاساژی که بالای درش یک تابلو گرد بود مانند نقش خورشید و وسط آن نوشته «مجله کاویان»، آن جا، در دهانه پاساژ مادر بزرگ مرا کشید به گوشه ای.

اشاره کرد به مرد سقایی که می گذشت. مشکی آب چکان بر دوش و کاسه ای فلزی و بزرگ در دست و شعری هم می خواند به یاد سقای کربلا. مرد سقا که هیبتش به یادم نمانده از مشک آبی ریخت در لیوان فلزی و دراز کرد طرف ماهی جونم. او گرفت و مرا کشید زیر چادرش. آب را می ریخت در چاله دستانش و می چکاند روی موهای فرفری به هم پیچیده سرم. خنکی آب دلچسب بود اما از اضطراب هوا نمی کاست. نیمی از کاسه را هم ریخت در دست های خود و همان زیر چادر گل و گردن خود را هم خیس کرد، بعد سکه ای از کیف درآورد و داد به سقا. شنیدم که گفت خدا عاقبت همه را به خیر کند.

پاسخ سقا هنوز در گوشم نرفته بود که فریادی از داخل پاساژ، ظهر قلب الاسد را از بلاتکلیفی رهاند. صدا شکایت داشت و می گفت نامسلمان چرا در دفتر این بیچاره ها را می شکنی، این یه مشت بیچاره فقیر روزنومه بنویسن... چکار دارن به بد و خوب عالم. اما صدای محکم شکستن می آمد.

باز بر شتاب گام هایمان افزودیم تا از پاساژی که جای «روزنومه بنویس ها» بود دور شده باشیم. از جلو عکاسی مهتاب گذشتیم. در پله هایش چند نفر مضطرب به خیابان سرک می کشیدند. کرکره مغازه ای که گیتار و آکاردیون می فروخت، بالا نبود. خاموش بود مغازه، اما انگار کسانی در آن به رهگذران می نگریستند.

سر خیابان ظهیرالاسلام دیگر ابهام از ما دور شد. رنگ به صورت شهر و عابران نبود. چنان که رنگ به روی ما. یک کامیون بزرگ ده بیست زن و مرد بالایش فریاد کشان «زنده باد شاه»، بیدقی بزرگ در بالای اتوبوس تکان داده می شد و مردانی با ریش سیاه و پیراهن سیاه و نوحه خوان آن بالا.

دیگر گام هایمان شبیه دویدن بود و من از زیر چادری که برای حمایت بر سرم کشیده شده بود، می دیدم که همان روبروی خیابان ظهیرالاسلام مردی را می زدند. سخت می زدند و او هم فقط فریاد می زد. چیزی نمی گفت. انگار از او می خواستند چیزی را فریاد کند. نمی کرد.

و حالا یک کامیون دیگر بوق زنان رسید و ایستاد بر بالایش سگی بود. آری درست دیده بودم سگی بود. سگ را زیر پتویی گذاشته بودند. تا به کوچه ای بپیچیم که مقصدمان بود و از خیابان شاه آباد می رفت تا کمرکش خیابان سعدی، مردی دیدم در کنار خیابان، تکیده و بلند قد، پیراهنی سفید بر تن. شانه هایش از هق هق تکان می خورد تا آن که پیشانیش را کوبید به تنه درخت بی برگ کنار جو. نه یک بار. و زنی می گذشت نالید «یا امام هشتم».

دیگر دویدیم در کوچه تا برسیم به خانه شماره هشت. حالا دیگر ترسیده بودیم و می گریستم. و ماهی جونم آرام می گفت چیزی نمانده مادر. مقصودش رسیدن به امن خانه بود. با خود فکر کردم الان دوستم مصطفی نوه امیرتیمور منتظر من است و خانم حاجب، مادربزرگش لابد در حیاط زیر بید پریشان لب حوض روی تخت شیرازی نشسته، در حال خواندن کتاب های فرنگی و چیز نوشتن روی آن کتابچه چرمی خوش نفش فرنگی.

هنوز به در نکوفته بودیم که یکی آن را گشود و به داخل خشتی خزیدیم. و ما رها شدیم، رهیده از ترس و گرما و ابهام روز مردادی، به هشتی خنک خانه. مادر بزرگ چادر را رها کرد و نشست روی پله نفس زنان.

خانم حاجب مهتاب پوستش رنگ پریده، نه چنان که می پنداشتم لمیده روی تخت و در حال نوشتن و خواندن، بلکه مضطرب دور حوض می گشت. نگران پرسید چطور آمدید در این اوضاع. می خواست بداند اوضاع شهر چقدر بد است.

نگران سردار امیرتیمور بود. همو که تا یک سال پیشش وزیر کشور و رییس شهربانی مصدق بود. من هنوز نمی دانستم چرا خانواده مردی به آن اهمیت، باید نگران باشند. چنان که از بوی سوختن چرم و کاغذ کتاب که در حیاط پیچیده بود هم هیچ احساس خطر نداشتم.

تلفن سیاه رنگ در ایوان بود مثل همیشه. چشم ها منتظر مگر از سردار خبری برسد و هم از یکی از دختران او که دانشجوی دانشگاه بود. چه می دانستم که کتاب های افسانه خانم است که در مطبخ سوزانده می شد. در خانه همه دور هم می گشتند. کسی را سر گشودن راز هندوانه ای نبود که در داخل حوض داشت غوطه می خورد. دستور رسیده بود که کسی از خانه بیرون نرود و در را هم به روی هیچ کس نگشایند.

ما شش هفت سالگان را هم حوصله بازی نبود، ناهاری بی بزرگ تر به ما داده شد و بعد مشغول بازی شدیم. بزرگ تر ها در هم می جوشیدند و پچ پچ هایشان تمام نمی شد فقط آب نبات قیچی های مادر بزرگ گاهی زیر زبان می رفت و دلشوره را برای لحظه ای از دل می برد.

بعد از ظهر لحظه به لحظه دلشوره ها بیشتر شد. مادربزرگ و خانم حاجب به اتاق خزیده و رادیو فیلیپس مبله متین با روسری برودری دوزی شده که بالای سالن پذیرایی نشسته بود، حالا داشت خبرهایی پخش می کرد که بزرگ تر ها با دقت گوش می دادند.

بقیه اهل خانه ساکت بودند و وحشت زده، بعد از ظهر صداهای بیرون بلندتر شد. و تک و توک صدای تیری هم می آمد. و اسکندر که عمامه خاص مردمان شمال خراسان به سرداشت، دیگر منبع اصلی خبر بود. هر ساعتی می رفت بیرون از خانه، وقتی برمی گشت. پر از خبر بود، خبرهایی قابل اعتمادتر از آن چه از رادیو پخش می شد.

رادیو زمانی معتبر شد که صدای میراشرافی را در اتاق پذیراپی رها کرد. می گفت مردم خانه دکتر مصدق خائن را بر سرش خراب کردند و دکتر فاطمی را تکه تکه کردند، یک مرتبه همه اهل خانه به سینه کوفتند. رنگ به صورت ها نبود. از هیبت خبر به ما اذن دادند تا با یک نفر بزرگ تر به پشت بام برویم. از آن جا می شد. دود را دید. و صداهای محو را شنید. انگار زیاد شده بودند آن ها که جلو مسجد سپهسالار دیده بودیم.

خبر خراب شدن خانه دکتر مصدق و تکه تکه شدن دکتر فاطمی، انگار داشت ستون خانه را از پایه می زد که از همان بالا شنیدیم آن موجود سیاه رنگ توی ایوان به صدا در آمد. کسی از آن طرف خط انگار می دانست که دروغ میراشرافی چه دل آشوبی در خانه ایجاد کرده. پیدا بود که زود خود را رساند.

کسی که صدایش در تلفن پیچید معتبرتر و قابل اعتمادتر بود، اعتماد به نفس به خانه برگشت «... گفتم آن قدر هم دنیا خرتو خر نیست... مردم هر چقدر هم بیعار باشند با آقای دکتر... نه خیر ... از اول پیدا بود بی ربط است... خانم چطور رنگتان پرید یکهو...»

صداهاپی که از رادیو فیلپیس مبله برمی آید گاهی هم نام های را به اتاق پذیرایی می آورد که آرام کننده بود مثل وقتی که خبر داد نخست وزیر محبوب سپهبد فضل الله زاهدی تا دقایقی دیگر با ملت ایران سخن خواهد گفت. زاهدی را شهر می شناخت. علاوه بر همه سابقه و نام، یکی هم گفت داماد آقای موتمن الملک.

جمع برای لحظاتی مطمئن شدند که به دکتر مصدق و امیرتیمور صدمه ای نخواهد رسید. اما خبرهایی که اسکندر از خیابان شاه آباد می آورد و در خانه می پراکند چنین طعمی نداشت.

ساعتی از روز گذشته بود که در را محکم می کوفتند. یکی از داخل خانه پرسید کیه و صدایی از آن سو کمک خواست با التماس، اما فرمان این بود که باز نکنند در را به روی بیگانه ناآشنا. آن ها که درخشتی پشت در کوچه بودند می شنیدند که کسی را درست پشت در می زنند و او با صدای بلند کمک طلب می کند.

روزی چنین، با دلهره مدام و خبرهای گاه گاه، نه گذاشت خانم حاجب برایمان قصه بخواند و نه از روی روزنامه های فرنگی حکایت بگوید. بزرگ ها به هم ریخته بودند و فضای دلهره ما کودکان بی خبر را هم آرام نمی گذاشت.

و چه طولانی گذشت بعد از ظهر روز دم کرده مردادی، هر ترقه ای صدا کرد، هر دری به هم خورد، آواز یخی که در کوچه پیچید، یک برنامه بی مزه تعلیم درخت کاری که از رادیو پخش شد.. هر کدام کافی بود تا دوباره قنداق و جوشانده سنبل الطیب لازم آمد. گل گاو زبان خوشرنگ در سینی گشت و نیم استکانی به ما بچه ها هم خورانده شد.

تا هفته ای بعد معلومم نبود که پدرم را به اتهام توده ای بودن از محل کارش در اداره دارایی ازنا یک راست برده اند فلک الافلاک. تا شب نمی دانستیم دایی ضد توده ای را در خیابان مجروح کرده اند. هفت ماه بعد بود که آقای مشعشعی، معاون مقتدر مدرسه هاتف را از سر صف بردند.

آن روز رنگ پریده خاکستری که مردمانی در آن سر به درخت کوفتند و تاریخ مردمی دیگرگون شد، سرانجام خسته و نالان تمام شد.

پشت بام داخل پشه بند، آسمان بی لکه ای ابر، ماه بی نور در گوشه آسمان منتظر. بی خبر بودم و بی خواب که مادر بزرگ به درون پشه بند آمد. نشست تا همچون همیشه به قصه ای خوابم کند.

از بام های دور صدا می آمد. پچ پچ معمول تابستان های بی مرز تهران نبود. نسیمی از دماوند نمی وزید، کسی فانوسی به هوا نبرده بود، بادبادکی کله نمی کرد. فقط گاه صدایی از ناکجا می آمد. چنان که زنی فریاد زد: بچه ام ... بچه ام... و به این صدا از چند جا صدای گریه برخاست.

شهر بوی چرم و کاغذ سوخته می داد. مادر بزرگ پاکتی در دستم گذاشت و گفت: تولدت مبارک مادر.

روز ۲۸ مرداد ۳۲ هفت ساله شده بودم. از یادم رفته بود. بیشتر به فکر مردی بودم که ایستاده سر به درخت کوبید. هندوانه نگشوده هنوز در حوض بود. تا سال ها بعد ندانستم که چه روزی بود آن روز.

مطالب مرتبط