حزب توده و مصدق در کودتا: قصور یا خیانت؟

انسانها تاریخ خود را می سازند اما نه به شیوه‌ای که دلخواه آنان است و نه تحت شرایطی که خود برگزیده اند. کارل مارکس

سی و نه سال پیش در اوایل ماه سپتامبر که نوید بهار در نیمکره جنوبی است و پس از انتخابات پارلمانی در شیلی، برای راستگرایان افراطی مسجل شده بود که از طرق قانونی امکان برکناری سالوادور آیِنده (با تلفظ ایرانی آِلنده) میسر نیست و باید برای کودتا آماده شوند.

این جنس کودتا علیه چپگرایان و ملی گرایان البته نه از آمریکای لاتین که از ایران تحت حکومت مصدق آغاز شده بود. کودتاهایی که از سوی بخشی از حاکمیت و نیروهای امنیتی-نظامی هم برای تأمین منافع اقتصادی غرب یا به تعبیر چپگرایان، امپریالیسم، صورت می گرفت هم برای خنثی کردن کشش ذاتی این جنبشها به اردوگاه شرق.

حفظ این "دمکراسیهای کوچک کشورها از خطر کمونیسم" توجیهی بود که از سوی حاکمان غربی و برای حفظ منافعشان به این حرکتهای کودتایی اطلاق می شد.

تابستان گرم سال ۱۹۵۳/۱۳۳۲ آغازگر چنین رویکردی از سوی غرب بود. دولتی بر سرکار بود که با توجه به اختیارات خاص، قدرتمندترین نخست وزیر مشروطه بر آن حکم می راند؛ منافع انگلیس به طور خاص و منافع غرب به صورت عام با ملی شدن نفت به خطر افتاده بود؛ حزب منسجم توده ایران، حزبی چپگرا و طرفدار اردوگاه شرق در خیابان و محلهای کار دست بالا را داشت و مهمتر از همه، مجلس هفدهم که دولت در آن اکثریت ضعیفی داشت با یک رفراندم و اکثریتی بسیار بالا منحل شده بود.

در فضای جنگ سرد، محافظه کاران در انگلیس و جمهوریخواهان در آمریکا به قدرت رسیده بودند و استالین رهبر سرسخت اتحاد شوروی در زمستان آن سال درگذشته بود؛ طبقه حاکم (شاه، دربار، زمین داران و رهبران محافظه کار مذهبی) برای رهایی از مصدق حاضر به انجام معامله ای فاوستی بودند و آخر آنکه ملی شدن نفت در دنیای آن روزگار برای "امپریالیسم قایقهای توپدار" قابل تحمل نبود چنانکه سه سال بعد نیز ملی شدن کانال سوئز از سوی غرب اروپایی تحمل نشد.

حامیان دولت ملی نیز در آن برهه زمانی چندان متفق به نظر نمی آمدند، بورژوازی تجاری از دورنمای مبهم رابطه با جهان غرب اگرنه خشمگین که آشفته بود و از آن سو روشنفکران مستقرش، روحانیت اصولی از پیش روی فزاینده ی نیروهای سکولار در زیست اجتماعی مردم هراسان بودند، طبقه متوسط سنتی یعنی متحد اصلی بورژوازی تجاری و پیروان روحانیت محافظه کار نیز در تبعیت از رهبرانش از دکتر مصدق دورتر می شد.

تنها طبقه ای که نمایندگان سیاسی اش به مصدق وفادار مانده بودند، طبقه متوسط جدید بود که در آن زمان لایه ای نازک یعنی حدود ۱۳% جمعیت فعال کشور به حساب می آمد.

نمایندگی سیاسی طبقه کارگر و بخش فرودست طبقه متوسط جدید در آن زمان منحصرا در اختیار حزب توده ایران بود و این حزب نیز نسبت به دکتر مصدق سیاستی متغیر داشت.

تا پیش از سی تیر و با وجود کابینه اول دکتر مصدق (با حضور گلشاییان، زاهدی، بوشهری و لطفی) اکثریت هیأت اجراییه حزب (هشت نفر) نظری منفی به مصدق داشت و او را همراه و همدل امپریالیسم نو (یعنی آمریکا) می دانست و فقط اقلیتی (سه نفر) در آن زمان به ملی بودن مصدق باور داشت.

پس از واقعه سی تیر و مشخص شدن وجهه ضدامپریالیستی مصدق و با فشار کمیته ایالتی تهران و به خصوص با استدلالات فردی به نام تمدن این حزب به سوی همراهی هرچه بیشتر با مصدق پیش رفت تا آنجا که از اسفند ۱۳۳۱ تا مرداد ۱۳۳۲ حزب توده ایران به نوعی خود را در اتحاد با دولت ملی دکتر مصدق به حساب می آورد و حمایت خود را از تصمیمات مهم جبهه ملی چون محدود کردن اختیارات شاه در ارتش، تلاش دولت برای مدیریت اقتصاد بدون نفت و همچنین موضوع جنجالی انحلال مجلس هفدهم اعلام کرده و به حمایت علنی از دولت می پرداخت.

به همین دلیل و به خاطر نگران نکردن دکتر مصدق از آماده سازی برای مقابله با کودتا خودداری ورزید. این در حالی بود که نیروی سوم خلیل ملکی (عضو انشعابی حزب توده ایران) با همکاری حزب توده و نهضت ملی به شدت مخالف بود و در آن کارشکنی می کرد.

از سوی دیگر به خاطر انحلال مجلس دست شاه برای عزلِ نخست وزیر بدونِ استمزاج از مجلس باز شد. اینکار در مشروطیت سابقه تاریخی نیز داشت. چنانکه در دوران فترت مجلس، احمد شاه صمصام السلطنه را برکنار نموده بود و وثوق الدوله را به جای او نشانده بود.

با اینهمه در دفاعیات دکتر مصدق هم مشخص شد که اگرچه چنین کاری مسبوق به سابقه بوده ولی با روح مشروطه یعنی عدم مسوولیت شاه در چنین حکومتی خوانایی نداشته است.

به هر روی شاه جوان در سودای تکرار حکومت مطلقه پدرش، یا با قولهای کرمیت روزولت و یا با فشار و ابرام خواهرش بر تردیدها غلبه کرد و حکمی سپید امضا به کودتاچیان داد تا با کمک نظامیان نخست وزیر قانونی را معزول دارد. چنین کنشی از دید سازمان افسری حزب توده ایران البته پنهان نماند.

ماشاءالله ورقا، رئیس دایره اطلاعات و مراقبت شهربانی کل کشور عضو سازمان افسری حزب توده ایران بود که به واسطه حساسیت شغلی اش به صورت بی واسطه با خسرو روزبه رئیس دایره اطلاعات حزب ارتباط داشت. او نحوه اطلاع یافتن از کودتای بیست و پنج مرداد را اینگونه شرح می دهد:

با تماسهای شخصی و شغلی که از زمان دولت مصدق و پس از کودتا با اصل چهار ترومن و برخی از کارمندان سرشناس آن سازمان و همچنین با نمایندگی نظامی امریکا داشتم خواه ناخواه از بسیاری اسرار و امور پنهان آن دوران مطلع می شدم.

برای نمونه در دوران حکومت مصدق از منابع وابستگی نظامی آمریکا خبر یافتم که کودتایی علیه دولت در حال تکوین است. این موضوع را به اطلاع سازمان افسری رسانیدم. سازمان افسری و رهبری حزب با اطلاعات تقاطعی دیگری که بوسیله ی روزنامه ها فاش ساخته و به دولت و شخص مصدق هشدار لازمه را دادند.

یکی دیگر از شاهدان عینی محمدعلی عمویی است. او در آن دوران از اعضای سازمان افسری حزب توده ایران بود. روایت او از چگونگی خبر رسانی به دکتر مصدق اینگونه است:

آقای مهندس ناصر بانکی در آن زمان عضو سازمان جوانان و دانشجوی دانشگاه تهران بود. دوستی داشت به نام آقای فیاضی. فیاضی برادری داشت که افسر گارد شاهنشاهی بود.

اینها همان روز ۲۴ مرداد که در خیابان بودند ناگهان می‌بینند که سروان فیاضی با لباس کامل نظام، شمشیر، کلت، کلاه خود، گتر روی کفش، یعنی درست آن هیاتی که یک افسر باید سر خدمت و موقع مراقبت و نگهبانی باشد، از خیابان کاخ می‌آید این طرف و آن طرف می‌گردد و به برادرش اشاره می‌کند که بیا. مطلبی را به برادرش می‌گوید.

برادرش می‌آید پهلوی آقای ناصر بانکی که دوست صمیمی ‌او بود و به او می‌گوید که اسماعیل، یعنی سروان اسماعیل فیاضی خبر داده که امشب قرار است یک کودتایی علیه دکتر مصدق بشود و شکل آن هم این است که می‌آیند به طرف منزل دکتر مصدق و اعلام عزلش از نخست وزیری را با خود می آورند و اگر نپذیرد طبعا آن اقدامات کودتاگرانه‌شان را که احیانا بازداشت و ... است، انجام می‌دهند.

ناصر بانکی در ارتباط با بالاترین مقام حزبی که عضو کمیته ایالتی تهران بود خبر را منتقل می‌کند و اظهار می‌کند که این خبر خیلی فوری است و باید بلافاصله به نظر اعضای کمیته مرکزی برسد. خب با توجه به نظمی‌ که در درون سازمان نظامی‌بود، بدون تردید این مساله از طرق دیگر هم رفته است...

مازیار بهروز به سه فرد دیگر (سرهنگ محمدعلی مبشری، عضو فرمانداری نظامی تهران، سرگرد مهدی همایونی، عضو گارد سلطنتی و سروان محمد پولاددژ) اشاره می کند که در سازمان افسری عضو بوده و در میان کودتاچیان نفوذ داشته و اخبار و اطلاعات را در اختیار حزب و سپس دکتر مصدق قرار داده‌اند.

دکتر کیانوری، سرهنگ محمدعلی مبشری را خبررسان اصلی می داند که علاوه بر خبر کودتا اسامی برخی از افسران بالارتبه گرداننده کودتا را با خود آورده بود که اسم سرتیپ محمد دفتری خواهرزاده دکتر مصدق نیز در آن بوده است.

دکتر کیانوری نحوه اطلاع رسانی به دکتر مصدق را اینگونه شرح می دهد:

من در همان ساعت باز از راه اندرونی با دکتر مصدق ارتباط گرفتم و به او گفتم: آقای دکتر! توطئه کودتا قطعی است. کودتاچیان در کنار هم جا گرفته اند. نام کودتاگران چنین است...ما اطمینان داریم که دوستان شما در ارتش که در پست فرماندهی هستند عرضه و لیاقت هیچ اقدامی را ندارند.

ما دوستان بسیار با ارزش و فداکاری در میان افسران داریم که می توانیم به شخص شما معرفی کنیم. از آنها برای دفاع خانه ی خودتان و برای پستهای مهم فرماندهی استفاده کنید. تنها از این راه می شود جلوی خطر را گرفت.

روایت سروان موسی مهران (فشارکی) یکی از محافظان خانه دکتر مصدق و با تمایلات ملی گرایانه از آن روزها چنین است:

روز پنج شنبه ۲۲ مرداد ماه روزنامه ارگان جمعیت مبارزه با استعمار که در حقیقت ارگان و بیان کننده نظرات حزب توده بود، اعلام کرد کودتایی در شرف وقوع است و اسامی تعدادی از این افراد که در این کودتا شرکت می کنند را نیز نوشت، از آن جمله نامهای سرلشکر زاهدی، سرتیپ گیلانشاه، اخوی و چند نفر دیگر...من با مطالعه مقالات این روزنامه ها و با شناختی که از شرکت کنندگان احتمالی در طرح کودتا داشتم، مطئمن بودم که اطلاعات این روزنامه ها صحیح است.

ساعت ۱۱ صبح روز ۲۲ مرداد بود که موتورسواری به در منزل آقای دکتر مصدق و در واقع دفتر نخست وزیری مراجعه کرد و گفت نامه ای از طرف کمیته مرکزی حزب توده برای آقای دکتر مصدق دارد. البته آن زمان حزب توده غیرقانونی بود و همه وحشت داشتند که کمترین تماسی با اعضای این حزب داشته باشند.

با وجود اطلاع از اینکه این نامه از سوی حزب توده فرستاده شده قبول کردم که آن را بگیرم و به آقای دکتر مصدق برسانم ...آقای دکتر مصدق وقتی نامه را خواندند به من گفتند شما این افرادی که از آنها نام برده شده را می شناسید؟...آیا محتوای این نامه به نظر شما می تواند صحیح باشد؟ من عرض کردم با شناسایی که بنده از این افراد دارم صحیح است...

محمد مصدق خود نیز بر وجود چنین تماسی صحه می گذارد. اما از حزب توده ایران نام نمی برد:

شنبه بیست و چهار مرداد بین ساعت ۶ و ۷ شخص ناشناسی مرا پای تلفن خانه خودم خواست و گفت عده ای مأمور شده اند که در این شب کودتا کنند و شما را دستگیر نمایند.

دو عراده تانک هم از سعدآباد به شهر می فرستند که در یکی از خیابانهای نزدیک خانه شما متوقف شود که بلافاصله من سرتیپ ریاحی را که در شمیران بود را خواستم و دستور تقویت قوای محافظ خانه خود را به او دادم و راجع به دو عراده تانک که گفتند از سعداباد می آیند سوال کردم...آنوقت معلوم شد همین رئیس ستاد آرتش که در زمان تصدی من باین مقام رسیده و مورد اعتماد من بود دستور اجرا نکرده بود و آنوقت فهمیدم که من بفرموده ی شاهنشاه در ارتش چه یاران وفاداری داشتم.

شکست کودتای نیمه شب ۲۴-۲۵ مرداد نیازی به تکرار ندارد و مکررا در تاریخ آمده که نحوه شکست این کودتا و دستگیری بخشی از کودتاچیان چگونه بوده است.

اما تلاش کودتاگران به این کوشش ناکام ختم نشد و آنها تلاشی دیگری را سامان دادند. این واقعه نیز پیش از وقوع از سوی حزب توده به دکتر مصدق خبر داده می شود.

علی شایگان، مشاور مصدق در خاطراتش چنین می نویسد:

در اطاق پذیرایی [منزل دکتر مصدق] منتظر ملاقات بودم که محمدحسین قشقایی وارد شد که از اطاق دکتر مصدق برمی گشت. از او پرسیدم چه خبر دارید. گفت اینها (آمریکایی ها) مصمم هستند که به هر قیمتی هست دکتر مصدق را از پای درآورند...بعدها آقای ناصر قشقایی می گفت ما به دکتر مصدق پیغام دادیم که آیا اجازه می فرمایید که ما با عده کافی برای کمک به دولت به تهران حرکت کنیم و او اجازه نداد...روز پیش صبح [۲۷ مرداد] که برای ملاقات دکتر می رفتم، دم در خانه دو سه نفر از افراد حزب توده منتظر ورود ایشان بودند، همین که از اتومبیل پیاده شدم جلو آمدند. یکی از آنها را می شناختم. معلم دبیرستان و مردی آزادی خواه و وطن دوست [قدوه] بود. گفتند مخالفین دولت مشغول اقدام برای "کودتا" هستند. از آقای دکتر بخواهید که امر کنند اسلحه در اختیار ما بگذارند. ما گارد ملی تشکیل خواهیم داد و تحت امر دولت خواهیم بود. به آنها قول دادم که فورا مطلب را به عرض دکتر مصدق برسانم و همین کار را هم کردم ولی دکتر مصدق جواب منفی داد .

دکتر مصدق به رغم اخبار رسیده و وضعیت غیرعادی که در سپهر سیاسی ایران اتفاق افتاده بود، همچنان بر رفتار قانونی و عملکرد اصلاح طلبانه و آرام پایفشاری می کرد. به عنوان مثال سعید فاطمی روایت می کند:

[دکتر فاطمی پس از آزادی] صبح ۲۵ مرداد با پیژامه و دمپایی به اتاق مصدق رفت و گفت: من دیگر نمی خواهم وزیرخارجه باشم، مرا وزیر دفاع کنید. مصدق گفت: برنامه تان چیست؟ فاطمی پاسخ داد برنامه من این است که تا ظهر امروز ۵۰ نفر را اعدام کنم. مصدق با صدای بلند فریاد زد: با چه قانونی؟ فاطمی گفت با قانون انقلاب. مصدق جواب داد: قانون من قانون اساسی است، قانون انقلاب نیست. فاطمی گفت قانون من قانون انقلاب است. وقتی فاطمی از اتاق بیرون آمد، رو به دکتر غلامحسین مصدق کرد و در همان حال که عصایش را بلند کرده بود، گفت: غلام این پدر تو ما را به کشتن می دهد.

حتی دکتر مصدق پس از تظاهرات طرفداران حزب توده ایران در روز ۲۷ مرداد دستور سرکوبی هرگونه تظاهراتی را که در آن لغو سلطنت مطرح شود، به ارتش ابلاغ می کند. خود او ادعا می کند که این دستور را پیش از شروع مذاکره با سفیر آمریکا (یعنی ساعت شش بعد از ظهر) ابلاغ کرده است و هشدارهای هندرسن در این زمینه بی اهمیت بوده است.

تفسیر دیگری نیز موجود است که نقش هشدارهای هندرسن را عمده می کند. به هر روی خود دکتر مصدق نیز در خاطرات و تأملاتش اذعان دارد که همین دستور به بعضی از افسران میدان داد تا به بهانه در خطر بودن سلطنت مشروطه، کودتای دوم را پی بگیرند.

این دستور مصدق اما به قلع و قمع نیروهای فعال حزب توده منجر شد. چنانچه در کتاب "پنج روز رستاخیز ملت ایران" نگارندگان می نویسند:

وقتی سرگرد زند [فرمانده ی هنگ نادری] از دستور پراکنده کردن تظاهرات در حدود ساعت هشت شب ۲۷ مرداد باخبر شد، خوشحال شد و بهترین سربازان و درجه داران و افسران شاهدوست خود را انتخاب و از هنگ خارج شدند.

در خارج از محوطه سربازخانه سرگرد زند دو گروهان سرباز را دور خود جمع کرد و به آنها گفت: "سربازان عزیز می خواهند شاه را از سلطنت خلع کنند و جکومت به دست کمونیستها بیفتد، هرکدام از شما که طرفدار شاهنشاه هستید با من بیایید و هرکس مخالف است به سربازخانه برگردد."

تمام افسران و درجه داران و سربازان دستهای خود را به عنوان موافق بالا بردند و پس از بوسیدن قنداقهای تفنگهایشان هم قسم شدند که ولو به قیمت جانشان تمام شود به نفع شاهنشاه تظاهر و اقدام جدی معمول دارند. این دو گروهان وقتی به خیابانهای شهر رسیدند، توده ای ها را که مشغول تظاهرات بودند به شدت متواری ساخته و همان شب قریب به ۷۰ نفر از آنان را دستگیر کردند و دو نفر هم در اثر زخمهای مهلکشان که برداشته بودند کشته شدند...

روایت دکتر کیانوری از آن شب شبیه به روایت افسران کودتاچی است:

عصر روز ۲۷ مرداد، حمله ی وحشیانه پلیس و فرمانداری نظامی تهران به نمایش دهندگان ضد شاه مخلوع در خیابانها آغاز شد. سربازان و پلیس با شعارهای "زنده باد شاه" مردم را وحشیانه کتک می زدند و زخمی می کردند و بازداشت می نمودند.

در آن عصر تنها در تهران بیش از ۶۰۰ نفر از افراد مبارز حزب ما بازداشت شدند و این بازداشتها صدمه ی زیادی به ارتباطات حزب ما که به علت مخفی بودن تنها سرپایی و در خیابانها بود، وارد ساخت.

در نبود حزب توده در خیابانها، فواحش و اوباش و مزدبگیران آژاکس خیابانها را به تصرف درآوردند و هنگهای نظامی بی حضور مردم خانه ۱۰۹ خیابان کاخ را در هم کوبیدند. کسی در رابطه با پیروزی کودتای ۲۸ مرداد، اگر حتی در رابطه با کودتا بودن آن شک داشته باشد، شکی ندارد.

کودتایی که مسیر تاریخ در ایران را عوض کرد. در بود و باش انسانهای بسیاری تأثیر گذاشت و به عقب نشینی نیروهای سکولار مردمی (جبهه ملی و حزب توده ایران) و خالی شدن عرصه از این نیروها منجر شد. عرصه ای که در آن ناسیونالیسم کهن گرای پهلوی با اسلام سیاسی به جدالی کشیده شد با پایانی البته مشخص.

***** با همه آنچه گفته شد یکی از سوالات اصلی مورخان، سالها این بوده است که به راستی تقصیر شکست دولت دکتر مصدق بر گردن چه نیرویی است؟ در پاسخ به این سوال می باید در ابتدا نوع نگاه به تاریخ را مورد بررسی قرار دهیم.

کسانی که در نقد تاریخی خود به دنبال مقصر می گردند عموما چه چیزی را دنبال می کنند؟ آنها جاده ای صاف و هموار و مرکبی راهوار را در ذهن تصویر می کنند که راننده ای ناتوان پشت فرمان نشسته است و با بی تدبیری محض آن ماشین را به جای اینکه به مقصد ببرد به دره رانده است.

این نوع نقد، نگاه خود را معطوف به عاملیت agency می کند و برای بازیگران عقلانیت کامل در کنار اختیار مطلق قائل می شود. گویی هیچ ساختار محدود کننده ای به پای این بازیگران زنجیری نینداخته است و فقط بصیرت آنان می توانسته راهگشا باشد.

چنین تصویری بر یک مبنای فلسفی برساخته شده است. مبنایی که در فلسفه و سپس اقتصاد مدیون مکتب اطریش بوده، بر پارادیمهای "لیاقت و مسوولیت" استوار است.

در این نگاه همانگونه که ورشکستگی برگرده صاحب کار است به همان ترتیب خشونت و بیماری و عدم توانایی در ادامه ی تحصیل و ... بر عهده فرد دانسته شده و با نفی مسوولیت دیگران (چه دولت و چه ساختارهای فرهنگی-اجتماعی) هم برد و هم باخت را به حساب تواناییها شخصی می ریزد.

ناگفته پیداست که از نگاه داوران این مکتب بازندگان چه کسانی خواهند بود و اینکه مسابقه در کجا و چه شرایطی آغاز شده است البته که مهم نخواهد بود.

در آن سوی این داستان، کسانی وجود دارند که با عمده کردن ساختار structure بر هر گونه کنش و عمل مختارانه انسان خط بطلان می کشند.

آنها ساختارهای اقتصادی-اجتماعی-فرهنگی را "تعیین کننده" رفتارهای انسانی می دانند و حتی برای اتفاقات پر آشوبی چون انقلاب مرحله خاص و از پیش تعیین شده ای قائل می شوند و حتی چنان در این عرصه پیش می روند که با نگاهی مکانیستی، چرخهای ارابه ی تاریخ را بی مهارِ انسانی فرض کرده و بر فراز انبوهی از پیکره های انسانی آن را در گردش می بینند.

نگاهی هزاره ای که هم گذشته و هم آینده را یا اسیر گناه اولیه و یا یوتوپیای گریزناپذیر می پندارد. عموما این نگاهها و نگرشهای کلان از وضعیت حال آن ناظران برخاسته و در وضعیتی رخ می نماید که افراد، مشارکتی در روندهای جامعه خود ندارند و یا حوادث چون سیلی بنیان کن از آنان می گذرد و آنان آگاهی حاصل شده از تجربه زیسته شان را به تمامی تاریخ تعمیم می دهند.

ناگفته پیداست که چنین نگاهی می تواند توجیه گری دوگانه باشد: اول توجیه گر کسانی که بی عملی شان را به انقیاد ساختارها نسبت می دهند و در مقابل دستاویز دیگرانی که با ایمانی کور خود را مکلف به تکلیف تاریخی دانسته و برداشت خود را از تکونیک ساختارها، فرای دیالکتیک واقعیتهای اطرافشان می پندارند.

پس از دهه شصت میلادی، اما، گونه ای دیگر از نگاه به گذشته (و لاجرم حال و آینده) پا به عرصه گذاشت. این تئوری تلاش کرد با وارد کردن معنای دیالکتیک به ساختارها تحرک ببخشد و عامیلت را نادیده نگیرد.

ای پی تامپسون، تاریخنگار بریتانیایی و نویسنده کتاب فقر تئوری این نگرش را به شیوه ای مترقی در کار خود وارد کرد و به جمله مارکس که در ابتدای مقاله آورده شده است، معنا بخشید.

این نوع نگاه به تاریخ قضاوتهای ما را نیز تحت تاثیر قرار می دهد و ما را به درک "واقعی تری" رهنمون می شود.

به بیان دیگر اگر گذشتگان را اسیران صد در صدی ساختار و یا کنشگر آزاد خودمختار فرض نکنیم، آنها را با توجه به ابزارهای کنونی واقعی‌تر می بینیم و لنزهای ساختار یا عاملیت را از چشمان خود بر می داریم (که البته نافی این نیست که لنزهای دیگری به چشم داشته باشیم و از حضور آنها بی‌اطلاع باشیم).

اگر اینگونه به تاریخ نگاه کنیم. ساختارهای محدود کننده مصدق به چشممان بیشتر می آیند. جنگ سرد و حضور راستگرایان در کاخ سفید و خانه شماره ۱۰ دانینگ استریت، مرگ استالین و تشتت در رهبری اتحاد شوروی، کمپانیهای نفتی سرسخت در جهانی انحصاری که تحریم کامل نفت ایران را رقم زده بودند از یکسو و عوامل ساختاری درونی چون: تولید نیمه فئودالی-نیمه سرمایه دارانه در کشور که میلیونها کشاورز بی سواد را در سیطره خود داشت، نازکی طبقه متوسط جدید و طبقه کارگر صنعتی، نهاد پایدار سلطنت و همراهی روحانیت محافظه کار با این نهاد و ... .

اما تاریخ سوی دیگری نیز دارد و کنش انسانها نیز باید به حساب بیاید. در تمامی این سالها، بسیاری حزب توده ایران را در شکست دکتر مصدق مقصر دانسته و گاه آن را به خیانت متهم می کنند.

اما نقش دکتر مصدق در شکست دولتش کمتر به نقد کشیده شده است. دکتر مصدق پس از ماجرای نه اسفند ۱۳۳۱ با شاه به یک قهر سیاسی رسیده بود. تا آنجا که در مراسم سلام نوروز ۱۳۳۲ در دربار شرکت نکرد و هیچگاه حاضر به دیدار با شاه حتی در خانه پسرش نیز نشد.

او به مصالحه با شرکتهای نفتی نیز نرسیده بود و مذاکرات در بن بست قرار داشت. اگرچه سفارت بریتانیا در ایران به همت فاطمی بسته شده بود ولی مزدبگیران سفارت و سازمانهای وابسته در حال فعالیت بودند و اخبار آنها به گوش دکتر مصدق می رسید.

کودتایی در شرف وقوع بود و اسامی کودتاچیان در دست او بود و نیروهایی آماده فداکاری در رکاب داشت و در خانه نشسته بود و حتی از فرستادن یک پیغام رادیویی برای کمک گرفتن از مردم ابا می کرد.

گویی باید این سوال پرسیده شود که فرمانده کل قوای مسلح با اختیار عزل و نصب امرای ارتش و شهربانی و ژاندارمری و نخست وزیر قانونی با وزرایی وفادار و مشاورانی دلسوز چرا به جای کنش فعال در قبال کودتا، آرام می نشیند و به انتظار حوادث می ماند؟

مطالب مرتبط