پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

کودتای ۲۸ مرداد به روایت کرمیت روزولت

کرمیت روزولت، نوه تئودور روزولت رئیس جمهوری پیشین آمریکا، چهره اصلی کودتای ۲۸ مرداد بود. او در آن زمان افسر بلندپایه سیا و از طراحان اصلی و فرمانده این عملیات بود. وی در سال‌های ۱۹۸۰ در مصاحبه ای نادر با جان آیدینا، خبرنگار بی‌بی‌سی صحبت کرد. متن صحبت های او در این مصاحبه در زیر آمده است:

برادران دالاس ، آلن و فاستر، طرح کودتا را پیشنهاد کردند. آلن معاون سی آی ای بود و این طرح را وقتی با من در میان گذاشت که انتخابات آمریکا تازه برگزار شده بود ولی مراسم تحلیف هنوز انجام نشده بود. یعنی بحث و بررسی این طرح با همکاران بریتانیایی من درست در برهه زمان بین انتخابات و مراسم تحلیف رئیس جمهور جدید آمریکا انجام گرفت. فکر می کنم نوامبر سال ۱۹۵۲ بود.

اگر یادتان باشد، آن موقع بریتانیایی ها از ایران اخراج شده بودند. شرکت نفت ایران و انگلستان، در اکتبر ۱۹۵۱ از ایران اخراج شد. سفارت بریتانیا هم سپتامبر ۱۹۵۲ بسته شد.

دو مسئله مهم یکی نفت ایران بود و دیگری به دور نگاه داشتن ایران از سلطه شوروی که اولی برای بریتانیا بسیار مهم بود و دومی برای آمریکا. آمریکا نگرانی اصلی بریتانیا را که نفت بود کاملا درک می کرد اما فاستر دالاس برای درگیرشدن آمریکا در چنین عملیاتی آن را دلیلی کافی نمی دانست. از نظر او، دلیل اصلی مشارکت آمریکا در این عملیات باید در واقع تهدید شوروی باشد.

در زمان تغییر دولت، شرایط برای مطرح کردن کودتا به هیچ وجه مساعد نبود. علاوه بر آن من می خواستم لااقل یک بررسی دقیق و سنجیده در محل انجام بدهم تا مطمئن شویم که توان لازم و زمینه مساعد برای این عملیات مهیا است. اولین تحقیق مفصلم را فکر کنم ماه مارس ۱۹۵۳ انجام دادم. با ماموران اصلی‌مان تماس برقرار کردم. ماموران بریتانیایی را آن وقت ندیدم. آنها را وقتی ژوئیه آن سال دوباره به ایران سفر کردم دیدم. ولی به من قول داده شده بود که آنها هم در اختیار من خواهند بود. راستش را بخواهید واقعا اسم مامورانمان را به یاد نمی آورم. چون تنها آنها را به اسم رمز می شناختم. آنها با ما تماس برقرار کرده بودند و گفته بودند مایلند در سرنگونی مصدق کمک کنند، و این حتی قبل از آن بود که ما به این نتیجه برسیم که برکناری مصدق برای ادامه سلطنت شاه لازم است. آنها آینده نگری بهتری از ما داشتند. البته جای تعجب نداشت چون روزنامه نگارهای ایرانی بودند. به محض این که تحقیقاتم تمام شد و به این نتیجه رسیدم که در صورت گزینه انتخاب بین شاه و مصدق، مردم و ارتش ایران از شاه حمایت خواهند کرد، انجام عملیات هم قطعی شد.

دستور نهایی برای انجام عملیات در یک جلسه در دفتر فاستر دالاس صادر شد. فکر می کنم که اواخر ماه ژوئن ۱۹۵۳ بود و نمایندگان بریتانیا هم در این جلسه حضور داشتند.

فاستر دالاس گفت که رئیس جمهوری را در جریان این طرح گذاشته است و وقتی ما در حال ترک دفترش بودیم تلفن را برداشت تا با کاخ سفید تماس بگیرد. اما تا چه اندازه رئیس جمهوری از مراحل اولیه این طرح آگاهی داشت، من اطلاع نداشتم اما وقتی کار را شروع کردیم، او کاملا در جریان بود.

شروع کار مشکل بود چون شاه فوق العاده نسبت به نیت واقعی آمریکا و بریتانیا در مورد خود بدبین بود.

در اولین مرحله، توافق شد که شاهزاده اشرف، خواهر دوقلوی شاه، به تهران برود و با او در مورد این طرح صحبت کند. سرویس اطلاعاتی بریتانیا با اشرف در سوئیس تماس برقرار کرد. ولی آلن دالاس با او شخصا ملاقاتی نداشت. یک افسر بریتانیایی با شاهزاده اشرف ملاقات کرد و او موافقت کرد به تهران برود. اواخر ژوئن یا اوایل ژوئیه بود که شاهزاده اشرف قبل از اینکه من به آنجا برسم به تهران پرواز کرد و به کاخ شاه رفت. شاه نگران بود که مبادا در کاخ دستگاه شنود گذاشته باشند. به باغ رفتند. شاه حتی از درختهای باغ هم مطمئن نبود. گفت و گوی بسیار ناموفقی بود. در آن زمان، مصدق به خون اشرف تشنه بود. به همین دلیل او خاک ایران را ترک کرد و به سوئیس برگشت.

ما دوباره به تلاش های خود ادامه دادیم و سعی کردیم از طریق کسانی که شاه آن ها را می شناخت با او ارتباط برقرار کنیم.

ژنرال شوارتسکوف که در اواخر جنگ جهانی دوم رئیس طرح آموزش پلیس در ایران بود، شاه را می شناخت. او در مسیر سفرش به دور دنیا به ملاقات شاه رفت. اما در این دیدار هم شاه مطمئن نبود که بتواند با اطمینان با او گفت و گو کند. فکر می کنم که شاه در مورد اختیارات ژنرال شوارتسکوف برای مذاکره با خود مطمئن نبود.

من شانس آوردم که شاه من را شناخت. می دانست که روزولت نیامده تا به او دروغ بگوید. ما ترتیبی داده بودیم که آیزنهاور در سخنرانی اش در سان فرانسیسکو، بیانیه ای بگنجاند، و از سوی دیگر هم قرار شد که چرچیل تغییری در سیگنال برنامه نیمه شب بی بی سی بدهد. وقتی این برنامه را به شاه اطلاع دادم شاه گفت که قانع شده و لزومی به اجرای آن نیست. ولی من گفتم که بهتر است بگذارد کاری را که می خواهند انجام دهند.

بنابراین آیزنهاور در سخنرانیش آن کلمات را گفت، و چرچیل هم ترتیب دست کاری در سیگنال نیمه شب بی بی سی را داد.

برنامه خیلی ساده بود. شاه گارد محافظی داشت که به او بسیار وفادار بود. تحقیقات ما هم نشان می داد که ارتش هم به شاه وفادار است. قرار بود شاه رئیس گارد سلطنتی اش را به خانه دکتر مصدق در مرکز شهر بفرستد تا او را بازداشت کنند.

اما درست شب انجام این عملیات، یکی از افسرانی که قرار بود در آن شرکت داشته باشد در صحبت با یک افسر دیگر بی احتیاطی می کند یا احتمالا نظرش را تغییر می دهد و خبر به تیمسار ریاحی می‌رسد. تیمسار ریاحی را مصدق به سمت رئیس ستاد مشترک ارتش منصوب کرده بود و او از مهره‌های شاه نبود. او به سرعت خود را به خانه مصدق می رساند. بنابراین وقتی سرهنگ نصیری با چند تانک به خانه مصدق می رسد، با شمار زیادی از نیروهای ارتش روبرو می شود که در انتظار او بودند. البته آنها اصلا نمی دانستند ماجرا از چه قرار است. به او اجازه می دهند که فرمان شاهنشاهی را به دکتر مصدق ابلاغ کند. و بعد هم دستگیرش می کنند و او را به نزد تیمسار ریاحی می برند. تیمسار ریاحی به او می گوید که فرمان شاه برای عزل مصدق و جانشینی سرلشگر زاهدی هر دو فاقد اعتبار است و او را به زندان می‌اندازد. آقای نصیری دو روز و نیم در زندان ماند تا این که ما پیروز شدیم و بعد از آن بدون این که دستوری صادر شود چند افسر جوان او را اززندان آزاد کردند.

نقش خود من، هماهنگ کردن عملیات بود. ما دو مامور قابل و درجه یک داشتیم که داوطلب خدمت بودند و خیلی خوب می دانستند چه کاری می باید انجام دهند. آنها می دانستند چطور بازار را بشورانند، علیه مصدق راهپیمایی خیابانی راه بیاندازند و ارتش را به حمایت از راهپیمایی و مخالفت با مصدق ترغیب کنند. و در این کار خیلی هم موفق بودند. آن روزها من در تهران بودم. اوایل منزلم در ارتفاعات شمال شهر بود اما در مرحله آخر در نزدیکی سفارت اقامت کردم. به محض این که مصدق اعلام کرد که سرلشگر زاهدی را دستگیر خواهند کرد، ما توانستیم او را فراری بدهیم. من از محل اقامت سرلشگر زاهدی مطلع بودم. ما او را از آپارتمانش خارج کرده و در زیرزمین خانه یکی از افراد خود پنهان کردیم. او آنجا ماند تا وقتی زمانش رسید که بیرون بیاید و هدایت نیروهای ارتش را به سمت خانه مصدق به عهده بگیرد.

به دلایل امنیتی، در واقع ما فرمان را تنظیم کردیم و نوشتیم. ماموری داشتیم که به زبان فارسی تسلط کامل داشت. پیش نویس را تهیه کردیم و قرار شد که شب قبل از سفر شاه به شمال به دست او برسد اما متاسفانه مامورانی که باید فرمان را به دستش می رساندند خنگ بازی درآوردند و کار به روز بعدش افتاد و شاه به شمال رفت. بنابراین سرهنگ نصیری با هواپیما این فرمان را برای شاه برد اما به دلیل مه نتوانست بازگردد و در نتیجه اوایل بامداد روز پنجشنبه این فرمان باز گردانده شد. ماموران ایرانی گفتند که باید تا روز شنبه صبر کرد. چون پنجشنبه و جمعه روزهای تعطیل بود. ما می گفتیم که این زمان زیادی است و ممکن است که همه چیز لو برود و یا کسی در این میان خیانت کند ولی آنها قانع نشدند. و البته نگرانی، به جا بود چون عملیات لو رفت و کار ما سه روز به تعویق افتاد.

شاه از من پرسیده بود که اگر مشکلی پیش بیاید چه باید کرد؟ شاه می خواست به شیراز برود. ولی این سفر خطرناک بود. چون قشقایی‌ها دشمن شاه بودند. ممکن بود سرش را از تنش جدا کنند. ما راه‌های دیگری را هم بررسی کردیم. من به شاه پیشنهاد کردم به تبریز برود ولی او گفت آنجا به مرز شوروی خیلی نزدیک است. مشهد بسیار دور بود و باز خیلی نزدیک مرز شوروی. سرانجام تصمیم گرفتیم که اگر اتفاقی روی داد شاه از شمال به بغداد برود. او هم قبول کرد. اما وقتی شاه به بغداد رفت سفیر ایران در عراق که از حامیان مصدق بود، حاضر نشد اجازه ورود شاه را به بغداد صادر کند. و با این که پادشاه عراق از طرفداران شاه بود، در نهایت سفیر ایران حرفش را پیش برد و در نتیجه شاه سر از رم درآورد.

کلا پول ناچیزی برای عملیات خرج شد. ما معادل یک میلیون دلار پول به ریال داشتیم که کوچکترین اسکناس آن زمان فکر کنم ۵۰۰ ریالی بود. ما یک گاو صندوق تا سقف پر از اسکناس ریال داشتیم. اما فقط معادل ۷۰ هزار دلارش خرج شد. مقداری به ماموران اصلی‌مان دادیم. آن ها می گفتند که به پول زیادی نیاز نیست. روی هم ۷۰ هزار دلار خرج شد. فکر می کنم کمی از این پول به زورخانه ها و به پهلوان های آن داده شد. آنها تظاهرات را سازمان دهی می کردند. نمی دانم دیگر کجا خرج شد ولی مبلغ چندانی خرج نشد.

من در راه بازگشت در لندن توقف کردم تا به سازمان اطلاعاتی بریتانیا گزارش بدهم. به من گفتند که آقای چرچیل بسیار مشتاق دیدن من است. به دیدن او رفتم که بسیار جالب بود. آقای چرچیل بیمار بود فکر کنم سکته کرده بود. خیلی علاقه داشت که از همه اتفاقات با خبر شود اما حال خوبی نداشت و در بین صحبت های من چرت میزد و من مجبور می شدم صحبت هایم را از جایی که او خوابش برده بود از سر بگیرم. این ملاقات بیشتر از دو ساعت طول کشید. اول مرا کنار تختش آن سمتی نشانده بودند که گوشش ناشنوا بود، بعد مرا سمت دیگر نشاندند و ما مدت زیادی صحبت کردیم.