'من بهار دوباره زندگیمان را باور دارم'

خاطرات یگانه، فرزند یکی از جانباختگان اعدامهای سال ۱۳۶۷:

پدرم متولد سال ۱۳۲۸ در بندر انزلی بود. پدر بزرگم زمین دار بزرگ اونجا بود. پدر بزرگ و مادر بزرگم بچه دار نمیشدند و از آنجا که مذهبی بودند نذر امام رضا کردند پدرم که به دنیا آمد به قول خودشان امام رضا او را به آنها داده بود و اسمش را محمدرضا گذاشتند.وقتی پدرم ۸ ساله بود پدربزرگم فوت کرد و وقتی ۱۸ ساله بود مادربزرگم و از همون کودکی پدرم مسئولیت خودش و برادر کوچیکش و به عهده داشت. پدرم روزها و شب ها کار میکرد درس می‌خوند و درس می‌داد تا خرج خودش و برادرش را در بیاورد.

پدرم در درس ریاضی بسیار با هوش بود در دانشگاه تهران در رشته پیراپزشکی علوم آزمایشگاهی با رتبه ۲۱۹ پذیرفته شد و در سخنرانی دکتر هشترودی با مادرم که در همان دانشگاه در همان رشته پذیرفته شده بود آشنا شد. گرچه سالها بعد مثل اینکه از رشته طبیعی برای ریاضی یک سال کنکور گرفتند و بابا بالاخره در رشته فیزیک دانشگاه ملی پذیرفته شد و آن رشته ای که دوست داشت قبول شد ولی آن را هم نتونست تمام کند و از دانشگاه به خاطر فعالیت سیاسی اخراج شد.

مامان می‌گوید در آن زمان هر کس وارد دانشگاه می‌شد چریک بیرون می‌آمد و چریک ها هم می‌دانستند که زیاد زنده نمی مانند. مامان تعریف می‌کند که بابا میگفت خوب شد شاه اصلاحات ارضی کرد و زمین هایمان را به دهقان‌ها داد. مامانم از یک خانواده شاهی بود پدربزرگم ارتشی بود و بسیار متعصب و همه خانواده با ازدواج مادر و پدرم مخالف بودند و به خاطر همین مساله بود که بعد از دستگیری و کشته شدن پدرم ما تنها ماندیم و خانواده کمکمان نکرد و خیلی سختی کشیدیم.

من در سال ۱۳۵۶ یعنی ۶ سال بعد از ازدواج بابا و مامان به دنیا آمدم. من از دوران کودکیم خاطرات بسیار پررنگی دارم خیلی خانواده عاشقانه و شادی بودیم چهره بابا که همیشه مصمم و جدی و سخت گیر ولی بسیار مهربان بود و به خاطر دارم. مامان همیشه تعریف می‌کند که بابا برای زندگی بسیار بسیار بسیار تلاش کرد و همیشه زندگی رو پر از زیبایی می‌دانست صدایش هنوز در گوشم است که "آری آری زندگی زیباست" سیاوش کسرایی را می‌خواند و من را بغل می‌کرد و برایم ساز دهنی می‌زند. من وقتی ۷ ساله بودم در سال ۱۳۶۳ خواهرم به دنیا اومد از نوزادی ناراحتی کلیه داشت و در ۱ سالگی ۲ بار عمل کلیه کرد.

بابا همیشه در حال نوشتن و خوندن بود این بیشترین صحنه هایی است که از پدرم تو ذهنم هست. من همیشه فکر می‌کردم زندگی یعنی خواندن و نوشتن. سال ۱۳۶۵ بود نمیدونم چه ماهی ۸ سالم بود خانه‌مان را عوض کرده بودیم و من از سال اول دبستان هر سال در یک مدرسه بودم از این موضوع ناراحت بودم چون تا دوستی در مدرسه پیدا می‌کردم، جابه جا می‌شدیم و من نمیدونستم چرا؟ مامان و بابا نگران بودند مثل قبل همه خوشحال نبودند و من نمیفهمیدم چرا؟ بابا بیرون کار می‌کرد و من فکر می‌کردم مثل همه پدرها بیرون کار می‌کند.

اون روز سال ۱۳۶۵ بابا مثل همیشه رفت بیرون قرار بود ساعت ۵ بعد از ظهر برگرده، اما نیامد و مامان و مدام تو اتاق راه میرفت من ساکت نگاهش میکردم نمیدانستم چه اتفاقی افتاده ولی یه ترسی داشتم از چهره مامان میتوانستم بفهمم اتفاق بدی اتفاق افتاده. ساعت ۶ شد بابا نیامد مامان به چند نفر زنگ زد و من باز هم نمیفهمیدم چی شده ساعت ۷ شد ساعت ۸ شد که دیگه مامان من و خواهرم را که ۲ سالش بود برداشت و رفتیم خونه مادربزرگم همه نگران بودند مامان گریه می‌کرد.

بعد از اون روز زندگی من عوض شد بابا دیگه نبود هر ۲ هفته یک بار میرفتیم ملاقات. روزهای ملاقات اول میرفتیم خانه مادربزرگم از آنجا با تاکسی میرفتیم تا جایی که مینی بوس آبی ما را به یه سالن بزرگ که پر از آدم بود، می برد. من اونجا کم کم دوست پیدا کردم خاله های زیادی آنجا بودند. سالن خیلی بزرگ بود و ته سالن گوشه سمت راست یه در بود که از اونجا میرفتیم پیش بابا. چند تا چند تا صدایمان میکردند ما میرفتیم داخل یه اتاق بزرگ که سمت چپش یه شیشه سراسری بود که کابین کابین درستش کرده بودند و ما پشت این کابین ها با تلفن با بابا حرف میزدیم. من کارنامه هامو نشون میدادم بابا نمره های ۲۰ که میدید میخندید و به مامان میگفت یه جایزه براش از طرف من بگیر و من عاشق خنده بابا و جایزه ها بودم. بعضی وقت ها از دست مامان شکایت میکردم بابا اون روزها دریچه امید من بود و من فکر میکردم همه مشکلاتم به دست بابا حل میشه. یادم میاد یه بار شکایت کردم و گفتم بابا یه عروسک هایی اومده به اسم باربی مامان برام نمیخره و بابا به مامان گفت براش عروسک باربی بخر و من خوشحال بودم.

یک در آخر همون اتاق ملاقات بود که میرفت پشت کابین ها پیش بابا اینا و فقط بچه ها اجازه داشتند برن پیش بابا هاشون اون در که باز میشد همه بچه ها می‌دویدند تو خواهرم چون خیلی کوچک بود همیشه میرفت ولی منو همیشه نمیذاشتند برم تو. یادم میاد اون پشت بابا یه کوپن هایی داشت که پولشون بود و همیشه با اون کوپن ها برای ما شکلات و بیسکوئیت میخرید یه بارفیکس بود و تاب بهش وصل بود و بابا اونجا خواهرم و رو تاب میداد میخندیدیم و خوشحال بودیم و از هیچ چیز خبر نداشتیم.

همه روز های من در امید به اینکه دوباره بابا مثل قبل بیاد و روی زمین دراز بکشه بگه من مردم و فقط بوس یه فرشته کوچولو میتونه منو زنده کنه و من بدوم و بوسش کنم و بگه من زنده شدم و منو بغل کنه سپری میشد در اون روزها همه امید من به آینده بود بابا رو محاکمه کرده و ۵ سال حکم داده بودند. من تنها اینو میدانستم که ۴ سال دیگه بابا برمیگرده و خانواده ما دوباره شاد میشه.

سال های ۶۵ و ۶۶ به همین روال میگذشت همه خوشحال بودیم به این ۲ هفته ها و امیدوار به آینده به سال های ۷۰ و ۷۱ که بابا دوباره برگرده. آخرین بارهایی که میرفتیم ملاقات بابا که همیشه دلش از کمربند شلوارش بیرون زده بود لاغر شده بود بابا هیچ وقت عینک نداشت ولی عینکی شده بود ولی من اون وقت ها اینها برام مهم نبود فقط دیدن بابا مهم بود اینها را میدیم ولی نمیفهمیدم. مامان همیشه نگران بود.

سال ۱۳۶۷ مامان نگران‌تر شد. دیگه به دیدن بابا نمیرفتیم ملاقاتمان قطع شده بود و من خیلی ناراحت بودم ولی باز هم نمیفهمیدم تا اینکه رفت و آمد دوستانی که تو سالن ملاقات همدیگه را میدیدیم به خانه‌مان زیاد و زیادتر شد. یک روز به همه زنگ زده بودند که بیایید ملاقات ولی فقط خودتان بیایید بچه ها رو نیارید مامان خوشحال نبود به گفته خودش تقریبا فهمیده بود یک روز پاییزی در آبان ۱۳۶۷ مامان رفت و من باز هم میدونستم داره یه اتفاقی میافته ولی نمیدونستم چه اتفاقی؟

مامان اومد یه ساکت کرم دستش بود گریه میکرد اون بلوز آبی بابا توش بود یه پیژامه سفید راه‌راه و یه سری چیز دیگه به من چیزی نمیگفتند یادم نیست کی خانه ما بود ولی میدونم تنها نبودیم من تا آن زمان معنای مرگ را نمیدانستم فقط حس میکردم بابا دیگه هیچ وقت بر نمیگرده دیگه نمیبینمش.

همه این اتفاقات زخمی کهنه در زندگی من وارد کرده که من با همه تجربه هام و مطالعات و روانکاوی هام هنوز هم نتونستم از بین ببرمش فقط کم رنگش کردم. ولی از طرفی همیشه به این فکر می‌کنم اگر این اتفاقات در زندگی من نمی افتاد شاید من اینی که الان هستم نبودم. من الان از خودم راضی‌ام و همیشه در جهت بهتر شدنم تلاش میکنم این انسانی که امروز هستم حاصل رنج ها، امیدها، بی عدالتی‌ها و شکست‌ها و پیرزوی هایی ست که در زندگیم داشتم. یک جمله از پدرم تو یکی از نامه هایش که برای مامان نوشته بود تاثیر زیادی در زندگی من گذاشت بابا نوشته بود:"من بهار دوباره زندگیمان را باور دارم" این جمله و زندگی پر فراز و نشیبم به من مبارزه کردن و امید داشتن آموخته است.

مطالب مرتبط