خاطرات اضطراری

اکنون با گذشت ۲۵ سال از اعدام گسترده زندانیان سیاسی در تابستان سال ۶۷ و کشتار مخالفان در همان دهه، آیا جامعه ایران آماده مواجهه با تاریخ خونین خود و جبران آن است؟

تاریخ دهه شصت ایران، تاریخ نسیان است. با انبوهی از زخم های التیام نیافته که در انتظار روایتی غیردولتی، در هیئت خاطراتی اضطراری به ستیز با فراموشی می آید.

تاریخ همواره با حافظه ای به یاد آورده می شود که دست به انتخاب دل بخواهی گذشته اش می زند. حافظه ای جمعی/تاریخی که در فاصله سکوت طولانی جامعه مدنی و کنشگرانش با انبوه روایت ها و تپق های حکومتی پر شده است. اما هیچ چیز در تاریخ برای همیشه نیست، نه یادهایی که به خاطرمی آورد و نه آن چه به نسیان و فراموشی میسپارد.

آن چه فراموش شده به یاد می آید. نه در شکل "حافظه" که با کارکردی خودآگاه و به ضرب تمام ساختارهای سیاسی-اجتماعی و دم و دستگاه ایدئولوژیک حکومت شکل یافته؛ بلکه در لحظات غیر منتظره ای که "خاطره" با مکانیسمی ناخودآگاه تمام آن چه جاافتاده را بازمی خواند. این تذکر سرزده ای است که آتیه ما را در گرو رهایی گذشته می گذارد و فراموشی اش اجبار به تکرار گذشته خواهد بود. پل ریکور فیلسوف فرانسوی نشان می دهد که خاطره جهت مندی زمان را از گذشته به آینده در جهان تضمین می کند.

گذشته در آینده جا مانده است

همین چهار سال پیش بود که پس از سی سال از انقلاب در جریان حوادث پس از انتخابات ۸۸، "مردم" با ارجاع به خاطره انقلاب ۵۷ به طرح شعارهایی پرداختند که خواست و ایده رهایی بخش آن روزها اما از قلم افتاده امروز را بیان کرد. انقلاب در برابر انقلاب قرار گرفته بود.

آن ها که به تعیین سرنوشت خویش آمده بودند روایت دیگری از تاریخ انقلاب داشتند. اما این بار هم با وجود خشونت های سازمان یافته دولتی و کشته شدن مخالفان، چندان به دادخواهی و اعاده حیثیت از قربانیان و بازماندگان فاجعه دهه شصت تأکید و توجهی نشد. درنتیجه باز هم این موضوع در کانون گفتار سیاسی مردم قرار نگرفت.

با این همه نشانه و سرنخ هایی از پرداخت به جنایات دهه ۶۰ در گفتار سیاسی مخالفان، و البته در جریان رسیدگی به پرونده قطور نقض سیستماتیک حقوق بشر در حکومت جمهوری اسلامی دیده می شود. البته در مقیاس حقوق بشر، موضوع این خشونت های سازمان یافته دولتی می رود تا مشمول مرور زمان شود یا صرفا سویه ای اخلاقی بگیرد.

اما تا آن جا که به عرصه سیاسی مربوط است؛ اولا تغییر گفتمان مبارزه از شکل حزبی/سازمانی به جنبش های مدرن سیاسی امروز، ادراک و همدلی با جانباختگان و قربانیان آن حادثه را مشکل کرده. دوم این که نظام حاکم با خط قرمز قرار دادن قتل عام سال ۶۷ در زندان ها و خشونت های آن دهه، عملا سبب شده است تا بخش عمده ای از اپوزیسیون به ویژه در داخل کشور که رابطه معنادارتری هم با جامعه دارد، این موضوع را از گفتار انتقادی خود علیه حاکمیت حذف نماید.

در نهایت فرم و ادبیات نهادها و سازمان های بازمانده از آن ضربات نیز زبان مشترکی با جامعه امروز نیافت. چون از یک طرف نحوه بیان شان با تبلیغات و گفتار جمهوری اسلامی در یادواره های "شهدا"ی انقلاب و جنگ ایران و عراق هم پوشانی داشت. و از طرف دیگر در بسیاری مواقع عملا مراسم و یادمان ها با هویت آن نهاد سیاسی گره خورده بود. قطع ارتباط این بخش از اپوزیسیون و متن جامعه هم اجازه شنیده شدن این صداهای زیر و دور را نداد.

در این وضعیت عجیب نیست که اثری جدی از بازخوانی و یادآوری این فجایع در عرصه نمادین و فکری دیده نمی شود. حداقل مسئولیت در قبال فاجعه، این پرسش انتقادی را پیش می کشد که چرا روشنفکران هنوز جدی اش نمی گیرند و جز در قالب سالگرد و یا حمله موضعی به حکومت و به عنوان نوعی رتوریک به آن نمی پردازند؟

گویا بار دیگر وظیفه حمل این خاطره جمعی دردناک که تمام مردم را نشانه رفته است بر عهده بازماندگان، قربانیان، خانواده ها و در یک کلام دقیقا آن کسانی است که مستقیما از این خشونت های دولتی متأثر شده و آسیب دیده اند.

تاریخ فراموش شدگان

سال های اولیه پس از فاجعه ۶۷ آن گونه که محمدرضا نیکفر تعبیر می کند "جنگ به پایان می رسد. رژیم می ماند و دوره روزمرگی آن آغاز می شود." زندانیان سیاسی جان به در برده و خانواده قربانیان آخرین حامی خود در حاکمیت یعنی آیت الله منتظری را از دست می دهند. دوران سازندگی و بازسازی اقتصادی پس از جنگ آغاز می شود. اما در عرصه سیاسی برای بازماندگان متأثر از آن خشونت ها چیز زیادی تغییر نمی کند. تقریبا تمام جریان های سیاسی مخالف حذف و سرکوب شده بودند یا مجبور به مهاجرتی اجباری.

در فاصله سکوت سنگین این سال ها، بازماندگان و خانواده اعدام شدگان، وظیفه انتقال خاطره فاجعه ای نادر در تاریخ معاصر را چون رازی مهیب بر عهده می گیرند.

آنان بی آنکه بدانند قرار است در آینده ای نامعلوم قهرمانان تاریخ تراژیک خود باشند، خبرهای تلخی از گذشته ای می آوردند که نمی گذرد.

کودکان شان از مفهوم گورستان جمعی شنیده بودند. از قتل عام هزاران نفر. بسیاری شان سالن ملاقات را تجربه کرده بودند و برخی در زندان به دنیا آمده بودند.

نویسنده این روایت قاب عکس های بسیاری را به یاد می آورد. مراسم های خصوصی و هم بازی هایش را. خانواده هایی که پس از این فجایع در سال های سازندگی در آستانه فروپاشی اقتصادی قدم می زدند و هیچ حامی ای نداشتند جز همین هسته های کوچک رازدار.

راوی نمی تواند فردیت تاریخی اش را کنار بزند. این بار راوی، خود درون تاریخ گیر افتاده است. اما وجدان معذب و مسئولیت تاریخی به مثابه سوژه ای درون وضعیت، نه جایی برای ژست تحلیل گر اجتماعی بودن می گذارد و نه می تواند موضع مورخی بی طرف را بگیرد.

از طرفی شأن سیاسی و همگانی مسئله ایجاب می کند که تا حدی از موضوع فاصله گرفته شود. چرا که در نهایت این موضوعی است که همگان را نشانه گرفته است.

به یک معنا هرگونه دادخواهی ای در خصوص خشونت های دهه ۶۰ مسئله ای است که باید به طور جمعی حل شود. چنان چه در آرژانتین، شیلی، آفریقای جنوبی، السالوادور و غیره چنین بود. تنها در آن لحظه است که خاطره جمعی آن دوران اضطرار تاریخی اش را بر ما نامستور خواهد کرد.

در این جا نباید فراموش کرد که پیش شرط انسجام خاطره جمعی، انعکاس و ارتباط خاطرات فردی است. پل ریکور روند انسجام خاطره جمعی را نتیجه "عینی شدن تبادل خاطرات فردی" می داند. او تأکید می کند "همیشه باید به یاد داشته باشیم که اگر این مجموعه ها هم چون نهادهای اجتماعی وجود دارند به این دلیل است که خاطره های فردی مقدم بر آن ها وجود داشته اند و به تبادل با یکدیگر پرداخته اند تا این خاطرات جمعی از انسجام برخوردار و در آرشیوها نگهداری شوند."

اکنون شاید اهمیت حیاتی تمام آن قاب های تکین، عکس های جمعی، مراسم های در بسته و روایت های تکه پاره در کسب آگاهی تاریخی روشن تر باشد. اگر هنوز برای جلوگیری از عادی شدن فاجعه و عدم تکرار چنین خشونت هایی، امیدی در سر می پرورانیم، ناچار هستیم تا بر حقیقت روایت های همین اقلیت مطرود متمرکز شویم.

جغرافیای نیستی

به مرور در طول دو دهه گذشته مراسم و سالگردهای قتل عام سال ۶۷ و خشونت های دهه شصت توانست خاطره ای جمعی بسازد. مازاد این آئین ها بدل به کنشی سیاسی شد که حافظه جمعی فصل تاریکی از تاریخ سیاسی ایران را ثبت کرد و تجسد بخشید. گورستان جمعی ای که مردگان مطرود را در خود جای داده بود، در طول ۲۵ سال گذشته، بی وقفه اولین جمعه شهریور و آخرین جمعه هر سال گل باران شد. بازماندگان به خاطره جمعی شان وفادار ماندند.

آن ها "خاوران" را بدل به مکان یاد کردند. گورستانی رانده شده به حاشیه جنوب شرقی شهر تهران. انتخاب بازماندگان خاک عریان بود.

خاوران میان انبوه یادبودها و مکان های رسمی یاد که حافظه های دولتی را پر می کرد جغرافیای نیستی است. طرحی از مغاک تاریخ معاصر ایران. خاوران، جسمانیت نیستی است در حافظه های تاریخی انباشته از تاریخ نگاری های حاکم. آن جا که به حاشیه رانده شده گان و ستمدیدگان، در انتظار روز دادخواهی، در برابر فراموشی مقاومت می کنند.