الکساندر گریبایدوف؛ شاعر گرفتار و عهدنامه‌های خفت‌بار

زندگی الکساندر گریبادوف را که می خوانی تاسف می خوری که چرا کسی که پوشکین ستاره ادبیات روس خواندش باید در حوادثی فراتر از توش و توان خود گرفتار و قربانی شود. ما، قربانی های ایرانی همجواری ایران و روسیه را می شناسیم، کسانی که از سر آرمانخواهی به روسیه ی دوران شوروی دل بستند.

اما جنگ هایی که دویست سال پیش به عهدنامه گلستان و چندی بعد به عهدنامه ترکمانچای انجامید قربانی از روس ها گرفت که هنوز هم خوانندگان "فغان از زیرکی" از یادآوری آن حسرت می خورند.

این نمایشنامه که گریبایدوف در جوانی به نظم نوشت وقتی به دست پوشکین رسید چنان او را شگفت زده کرد که گفت هر خط این اثر از این پس بر زبان مردم جاری خواهد بود. بعد ها معلوم شد که پیش بینی پوشکین چندان بیراه نبود.

گریبایدوف زمانی از سر ناچاری به ارتش روسیه تزاری پیوست که جنگ های توسعه طلبانه روسیه مناسبات ایران و همسایه قدرتمند شمالی اش را تیره کرده بود. سال ها پیش از آن حمله ی اولین شاه قاجار به گرجستان و قتل عام اهالی آنجا، نام ایران را در نظر بسیاری از مردم آن نواحی لکه دار کرده بود.

روسیه از این شرایط بیشترین بهره را برده بود و با توان برتر نظامی عهدنامه گلستان را بر ایران تحمیل کرده بود. ولی سال های بعد از آن عهدنامه سرنوشتی به مراتب بدتر برای ایران در آستین داشت. و سرنوشتی هولناک برای الکساندر گریبایدوف.

در همان حول و حوش عهدنامه گلستان بود که گریبایدوف به ارتش پیوست، از سر ناچاری. او همدمی با کسانی چون پوشکین را به خدمت نظام ترجیح می داد اما مرگ پدر و ندانم کاری مادر ثروت خانوادگی را بر باد داده بود. در آن زمان پیوستن به ارتش یکی از اصلی ترین راه های معاش بود.

در عین حال، ناسیونالیسم و گاه شوونیسم رایج در روسیه که حتی روشنفکران روس از آن در امان نبودند خدمت نظام را وظیفه ای شرافتمندانه جلوه می داد.

این چنین بود که گریبایدوف یک باره از محافل ادبی که در آن ها می درخشید کنده شد و خود را در قفقاز در رکاب ژنرال یرملوف یافت. ژنرالی که می گفت مردم قفقاز جز زبان زور چیزی نمی شناسند. همدمی با یرملوف، که گریبایدوف جوان شیفته شخصیت محکمش شده بود، اینجا و آنجا دچار مخمصه اش کرد، از جمله در دیدار با عباس میرزا ولیعهد ایران.

وقتی گریبایدوف در تبریز به محضر عباس میرزا راه یافت تا خواهان آزادی اسرای روس در ایران شود چنان رفتار نخوت باری در پیش گرفت که بیم آن می رفت عباس میرزا از سفیر روسیه تقاضا کند عذر گریبایدوف را بخواهد و او به روسیه بازگرداند.

طرفه آنکه ظاهرا رفتار گریبایدوف متاثر از حس انساندوستی او بود. می خواست روس هایی که سالیان سال از وطن خود دور بودند به روسیه بازگردند غافل از آنکه تزار و دستگاه او چندان به سرنوشت این اسرا دلبسته نبودند.

آنگاه که گریبایدوف در نهایت توانست شماری از این اسرا را آزاد کند و به روسیه روان کند دولت تزاری به قول و قرارهایی که داده بود عمل نکرد و با این اسرا که در دوره اسارت به ناچار به خدمت عباس میرزا در آمده بودند رفتار درخوری پیشه نکرد.

این بدرفتاری رولت روسیه با اسرایی که گریبایدوف نجات داده بود و ضربه روحی ناشی از آن در قیاس با خبر کشف شبکه دکابریست ها در پطرزبورگ و نواحی جنوبی روسیه هیچ بود. نزدیک ترین دوستان گریبایدوف از سران شبکه ای بودند که قصد داشت تزار را ترور کند.

شماری از آن به دار آویخته شدند و شماری به سیبری تبعید شدند. گریبایدوف که به دلیل مناسبات نزدیک با دکابریست ها روانه زندان شده بود به سختی توانست ثابت کند که همدمی او با رهبران دکابریست نه سازمانی بلکه صرفا از سر همزبانی در عرصه فرهنگ و ادب بوده است.

گریبایدوفی که آزاد شده بود دیگر آن جوان امیدوار نبود. بهترین دوستان خود را از دست داده بود و مساعی اش برای تخفیف وخامت حال دیگر دوستانش در سیبری به ثمر نرسیده بود.

در چنین شرایطی بار دیگر او را راهی قفقاز کردند. این بار در مقام نماینده صاحب اختیار تزار در ایران. وظیفه ای که قرار بود نقطه پایانی بر حیات پرتکاپوی گریبایدوف باشد.

آنچه که این ماموریت را دشوارتر می کرد دگرگونی در روحیات خود او بود. او دیگر چون یرملوف اعتقاد نداشت که با ایرانی ها فقط با زبان زور باید رفتار کرد. با حال و روز ایران و ایرانی آشنا شده بود و به فرهنگ ایرانی احترام می گذاشت. زبان فارسی را به خوبی یاد گرفته بود و از ادبیات فارسی لذت می برد.

در چنین شرایطی بود که او درگیر تدوین عهدنامه ترکمانچای شد. این عهدنامه افزون بر شرایط خفت بار دیگر، ایران را متعهد می کرد که خسارت سنگین جنگ را بپردازد. این خسارت بر عباس میرزا که حالا گریبایدوف بر او دل می سوزاند بسیار گران آمد.

فتحعلی شاه در تهران حاضر نبود کمک چندانی به عباس میرزا کند. ولیعهد حتی ناچار شد دکمه های زردوزی شده ی زنان حرم خود را به گرو بگذارد. کوشش گریبایدوف برای اینکه روسای خود در پطرزبورگ را قانع کند که بخشی از بدهی ایران را ببخشند به نتیجه نینجامید.

اما غالب ایرانی ها که از گریبایدوف خاطره خوشی نداشتند این شرایط اسارت بار را به او نسبت می دادند. مگر او نبود که به عباس میرزا بی ادبی کرده بود؟ مگر او متن قرارداد ترکمانچای را ننوشته بود؟ زمانی که گریبایدوف برای تسلیم متن قرارداد به شاه عازم تهران شد از درجه انزجار مردم از روسیه خبر نداشت.

کسی که به شعر و ادبیات و آرمان هایی که با دوستانش در میان می گذاشت زنده بود حالا در مقام عامل استعمار روسیه می آمد که عهدنامه ای ننگین بر ایران تحمیل کند. خود او به ظاهر دیگر دلبستگی چندانی به چنین وظایف دیپلماتیکی نداشت. در نامه ای به یکی از دوستانش نوشت که می خواهد هر چه زودتر ایران را ترک کند و به گرجستان نزد همسرش برود.

اما قرار نبود چنین شود. روابط ایران و ورسیه به زودی ورقی دردناک خورد. زمان زیادی از آمدن گریبایدوف به تهران در مقام سفیر روسیه تزاری نگذشته بود که دو زن ارمنی و یکی از خواجه های ارمنی دربار فتحعلی شاه که به اسلام گرویده بود به سفارت روسیه پناه آوردند.

بنا برعهدنامه های جاری، سفارت روسیه می توانست و از نظر گریبایدوف موظف بود به آن ها پناه دهد. اما گریبایدوف از درجه عصبانیت فتحعلی شاه و مردم کوچه و بازار غافل بود.

شاه نمی توانست بپذیرد یک دولت خارجی به خود اجازه دهد یکی از ماموران حرمسرای او را در سفارت خود نگه دارد و به ماموران شاه تحویل ندهد. مردم هم نمی توانستند بپذیرند دو زن (که در افواه زن مسلمان خوانده می شدند) در سفارت روسیه در اسارت کفار باشند.

پایان کار گریبادوف چندان نپایید. جمعیت خشمگینی که به محل اقامت گریبایدوف و همراهانش هجوم بردند همه آنان را از دم تیغ گذارندند، جز یکی که خود را به لباس مبدل در آورده بود.

طنز روزگار آنکه تلاش گریبایدوف برای تعدیل غرامتی که روسیه از ایران می خواست با نظر مساعد دولت روسیه مواجه نشده بود اما بعد از مرگ او، وقتی شاه ایران فرستادگانی ویژه برای پوزش از قتل گریبایدوف و همراهانش نزد امپراتور روسیه فرستاد، تزارپذیرفت بخشی از بدهی ایران تخفیف یابد.

مطالب مرتبط