از لندن تا تهران، درک فاصله در بیست و یک روز

Image caption صبا از هجده سالگی در ایران راهنمای مسافران بود

تابستان امسال بود که روزنامه شرق در ایران در صفحه آخرش داستان هایی را چاپ می کرد. داستان های صبا زواره ای دختر ایرانی ساکن لندن و دانشجوی هنر در مقطع دکتری که تصمیم گرفته بود از لندن زمینی به تهران سفر کند. سفرنامه اش بیست و یک روز در روزنامه شرق چاپ شد.

او برای خودش یک نقشه راه تعیین کرده بود. از لندن به فرانسه رفت، از ایتالیا گذشت، با عبور از یونان به ترکیه رفت و در نهایت از ترکیه با اتوبوس به ایران رسید.

قبل از سفر صبا را دیدم. پرسیدم چرا به این سفر می رود. از تفاوت تهران و لندن گفت. اینکه وقتی سه سال پیش سوار هواپیما شد و در ظرف چند ساعت از تهران به لندن رسید جهان برایش زیر و رو شد. صبا هیچ وقت نفهمید چطور در این چند ساعت آدم ها، شهرها، رنگ ها، غذاها، بوها، حس ها اینهمه عوض شدند. حس کرد در دو سوی یک دره عمیق ایستاده. یک پایش این طرف دره در لندن است و پای دیگر آنسوی دره در تهران مانده.

Image caption زیر گنبد مسجد شیخ لطف الله اصفهان

توصیف این داستان برایم جالب بود. دختری که از هجده سالگی در ایران سفر کرده و گوشه و کنار مملکت اش را به خوبی می شناسد، حالا ترس از این فاصله او را بیقرار کرده . او می خواست خودش حالا این فاصله را طی کند و معنای آن و اندازه هایش را روی زمین بیشتر درک کند. به داستان صبا علاقمند شدم و سفرش را هر روز در شرق دنبال کردم. نوشته زیر حاصل گفتگوی ماست بعد از بازگشت او به لندن و البته خواندن سفرنامه اش.

"با قطار، اتوبوس، ماشین های بین راهی و کشتی مسیر لندن تا تهران را طی کردم. از سیزده شهر گذشتم تا به تهران رسیدم.

سوال اصلی که به دنبال جوابش بودم این بود که تهران چطور به لندن تبدیل شد. از هجده سالگی دور ایران گشته بودم و چند سال راهنمای جهانگردارن و توریست ها بودم. از تجربه آن سالها یاد گرفته بودم که تغییرات از شهری به شهری لایه لایه و اندک اندک صورت می گیرد. حس می کردم همین اتفاق باید از کشوری به کشور دیگر هم مشابه باشد.

Image caption '...چیزهایی به زبان خودشان روی زمین می‌نوشتم و واکنش آنها را ثبت می‌کردم...'

و در سفرم این را تجربه کردم. شهر به شهر متوجه می شدم که شباهت معماری نسبت به شهر قبل کم شد و نسبت به شهر بعدی بیشتر. در حرکت آرام به سمت تهران، آسمان آبی تر شد. آدم ها آفتاب سوخته تر شدند. گفتگوهای کوچه و بازار بلندتر به گوش رسید. حریم سفت و سخت آدم ها کمرنگ تر شد. برخورد تن ها به هم بیشتر شد و نگاههای بیشتری آزادانه به هم گره خورد."

صبا این داستان ها را در سفرنامه روزانه اش نوشت. شبی را در ایتالیا با دهان نیمه باز از خستگی روی کاناپه غش کرد در حالیکه پارین دوستش و بقیه همخانه ها تا صبح از دست پشه ها پلک نزدند. در اتوبوسی در مسیر تورین همه خانم هایی که هیچ زبان مشترکی با او نداشتند با ایما و اشاره به او فهماندند به شهر مورد نظرش رسیده. وقتی از آتن به تسالونیکی می رفت در قطار با یک خانم آتنی با پر کردن یک دفتر با نقاشی به هم گفتند که هستند و در دنیا چه می کنند.

او از پاریس، گرنوبل، تورین، میلان، باری، برین دیزی، لچه، پاترا، تسالونیکی، استانبول، تبریز گذشت تا به تهران رسید.

Image caption صبا در راه آدم‌های زیادی را دید و دوستان زیادی پیدا کرد

سعی کرد تا جایی که می تواند هزینه های سفررا کم نگه دارد تا پولش تمام نشود. در وبسایت کوچ سرفینگ که در آن گروهی از آدمها کاناپه، تخت یا اتاقی را به رایگان به کسی می هند تا شب آنجا بماند جاهایی را پیدا می کرد. به خانه افراد ناشناس رفت و گاهی به خاطر رفتارهای عجیب صاحبخانه تا صبح از ترس نخوابید. و وقتهایی هم از سخاوت و مهمان نوازی صاحبخانه سرشار شد.

در کنار مشاهدات و تغییرات لایه لایه رنگها و بوها و آدم ها، صبا زواره ای دانشجوی هنر دانشگاه لندن مشغول اجرای بخشی از پروژه دکترایش بود.

"رابطه هنر اجرا و فضای عمومی از ایده های اصلی این سفر بود. تصمیم گرفتم اجراهایی در شهرهای مختلف داشته باشم. در اماکن عمومی و جاهای پر رفت و آمد با گچ شروع کردم به کشیدن خط هایی دور آدم ها، یا چیزهایی به زبان خودشان روی زمین می نوشتم و واکنش آنها را ثبت می کردم.

Image caption '...با گچ شروع کردم به کشیدن خط‌هایی دور آدم‌ها...'

واکنش مردم به این موضوع جالب بود. در پاریس وقتی در اطراف خانمی با گچ روی زمین خطی کشیدم مخاطبم که یکی از عابران خیابان بود پایش را بلند کرد تا از روی خط بگذرد. در آتن عده ای پشت خط متوقف شدند و همانجا ایستادند. خانمی از این کار ترسید و در تهران عده ای دانش آموز نوجوان همانجا ایستادند و پرسیدند خانم حالا ما باید چکار کنیم؟

از مردم و رهگذران پرسیدم حس آنها نسبت به شهرشان چیست. در پاریس یک نفر پارک شهر را که هر روز در آن می دوید مال خودش می دانست. کلیسایی که دیگری در گرنوبل در آن عبادت می کرد به او تعلق یافته بود. عده ای سعی کرده بودند با گرافیتی کشیدن در قطار زیرزمینی بگویند شهر مال آنهاست . عده ای با نشستن و خوردن و خندیدن چندین ساعته در کافه های و میادین شهری. بوسه عشاق هنگام غروب در آکروپلیس آتن، شهر را از آن مردم کرده بود. و برای استانبولی ها کوبیدن پای اعتراض در میدان تقسیم بود که رابطه شان را با فضای عمومی تعریف می کرد. فضایی که متعلق به آنها بود. و البته آدم هایی هم بودند که نسبت به جایی که در آن زندگی می کردند تعلقی حس نمی کردند و می خواستند در آن لحظه در جای دیگری باشند."

سوار بر اتوبوس وقتی صبا از مرز ترکیه گذشت و وارد ایران شد، خیلی زود خودش را در اتاقی یافت با بشقاب جوجه کبابی جلویش و به اولین نطق حسن روحانی رئیس جمهوری در مراسم تحلیفش گوش کرد.

Image caption 'با بشقاب جوجه کبابی جلویش و به نطق حسن روحانی در مراسم تحلیفش گوش کرد'

"من ایران را خیلی خوب می شناسم. از هجده سالگی بیشتر شهرها وروستاهایش را دیده ام. به نظرم ایران برای یک زن جای امنی برای سفر کردن است. البته در هر جایی باید ملاحظه تعصبات و محدودیت های آن محیط را کرد. با این ملاحظات زن می تواند به راحتی در ایران سفر و ماجراجویی کند.

در ایران فضای عمومی شاید فضایی باشد که مردم خیلی تعلق آن را به خودشان حس نمی کنند. شاید به اندازه دیگر کشورها مردم با میادین، کافه ها، خیابان ها، مراکز تفریحی و ورزشی وفرهنگی شان آنقدر که با حریم خانه هایشان مانوس هستند انس و الفت ندارند. بازی و تفریح جمعی کمتر از مراسمی است که با شعارهای سیاسی و مذهبی در خیابان انجام می شود."

ایران کشوری است که زنها برای سفر باید از مردان خانواده اجازه بگیرند. برای اقامت در هتل های شهرهای خودشان زنان ایرانی یا باید اجازه ویژه از اماکن داشته باشند یا باید با مردی از خانواده باشند. در چنین کشوری داستان سفر و ماجراجویی های صبا زواره ای از کشوری به کشور دیگر و از شهری به شهر دیگر برای بیست و یک روز در روزنامه شرق چاپ شد.

Image caption سفرنامه صبا در روزنامه شرق چاپ تهران منتشر شد

صبا بیشتر از همه دلش می خواست دخترهایی این سفرنامه را بخوانند که آرزوی چنین سفری را دارند. پدرهایی بخوانند که شاید آن را تحسین کنند ولی به دخترشان اجازه چنین سفری نمی دهند. پسرهایی بخوانند که بزرگترین مشکل زندگی شان گرفتن ویزای کشوری دیگر با پاسپورت ایرانی و خروج از مرزهای قطور ایران است و روزنامه نگارانی که فقط برای کشف، برای کش آمدن و حس کردن جغرافیایی و معنایی فاصله آنطور که هست می خواهند سفر کنند و دست و بالشان بسته است.