سال انتظار؛ دوباره به فرار فکر می‌کنم

در سال ۲۰۱۴ قرار است انتخابات ریاست جمهوری و شوراهای ولایتی افغانستان برگزار شود و نیروهای خارجی پس از یک دهه این کشور را ترک کنند. از این سبب عده‌ای نگرانند و عده‌ای امیدوار، شماری برای سال آینده برنامه‌دارند و عده‌ای هم از حوادث احتمالی پس از ۲۰۱۴می‌ترسند. "سال انتظار" مجموعه مطالبی است که در آن شماری از افغانها از بیم‌ها و امیدهای خود در سال آینده برای سایت فارسی بی‌بی‌سی می‌‌نویسند.

من اینجا هستم، نفسم پر شده از وطن، خوابم و بیداری‌ام با عطر وطن عجین است، از مهاجرت بکلی کنده و به وطن وصل کرده‌ام خودم را، ده سال می شود، اوایل دولت کنونی فضای عمومی جاری بین ملت اینقدر مملو از ناامیدی نبود، چه می گویم!، اصلا" نا امیدی نبود، همه شاد بودند، در اوج فقر شاد بودند، مهاجران از پی هم به وطن باز می گشتند و از صفر آغاز می کردند.

من هم بازگشته بودم، به اصل خویش، با همه سختی ها و ترس هایی که داشتم، ترس هایی که با گذشت زمان جای خود را به عشق دادند، روانم پر شد از عشق، عشق به وطن، به خاکم، به آزادی، که همراه با بوی باران و عطر خاک به ریه هایم می فرستادم، با سرود ملی‌ام اشک ها ریختم، با اطفالش بازی‌ها کردم، مردانش را با سلام هایم تسلی داده و پای ناله ها و درد دل های زنان کشورم نشستم، دلم می خواست به اندازه تمام ۲۲ سال زندگی و آسایش(!) در هجرتم به اینها که مانده بودند، جنگیده بودند، زخمی و معلول و روانی و افسرده شده بودند، به اینها که با همه سختی هایش خواسته و ناخواسته هجرت نکرده بودند، خدمت کنم.

از آنجا که آمدنم با ترس و تردید همراه بود، کارت مهاجری ام در ایران را باطل نکرده بودم، یک آب باریکه ای برای بازگشت باز گذاشته بودم، تا اگر تحمل شرایط در حد توانم نبود بازگردم، باری دیگر به کشور دوست و همسایه پناه برم، اما پس از بازگشت و احساس وطن دوستی و عشقی که مرا فرا گرفت کارت را و سایر اسناد مهاجرت را تسلیم کردم، به هر که می رسیدم هم برای وطن کمپین می کردم، از اینکه وطن به شما نیاز دارد، و شمایی که تحصیل کرده اید اگر وطن را آباد نکنید چه کسی این کار را خواهد کرد؟ جدای از اینها و عرق ملی و خدمت رسانی به کشور نوپا، از امکانات و فرصت هایی که در وطن برایشان مهیا شده می گفتم، از فرصت های شغلی و تحصیلی، از راه‌های کسب درآمد، از راه‌های کسب شهرت نیک، از برآورده شدن آرزوهایشان در سرزمین خودشان، و خیلی ها آمدند، ماندگار شدند، مثل من و خیلی از دوستانم، و همانطور که حدس می زدیم افغانستان برای همه ما پله ترقی شد، و کمتر کسی از بین مهاجرین تحصیلکرده ی بازگشته به وطن هست که به جایگاه و مقام و ثروت و اندوخته شغلی و تحصیلی خوبی نرسیده باشد.

امروز بعد از ده سال خدمت و بودن های پیوسته و ناپیوسته من در کشور، خیلی چیزها عوض شده است، و باید اقرار کنم موقعیت فعلی شغلی و تحصیلی و اجتماعی ام را مرهون بازگشت به وطن و اصل خویش هستم، اما در این میان باید آن روی سکه را هم ببینیم، آن روی سکه هم چیزی نیست جز اینکه این ده دوازده سال فقط تا قسمتی از پیشروی اش روند مثبت و سازنده داشت، و شاید من و امثال من که بین سال های ۱۳۸۲-۱۳۸۵ به کشور بازگشتیم تنها کسانی باشیم که کارت مهاجرت خود در ایران را منقضی کرده کوله بارمان را برای ابد بستیم.

روند صعودی و رو به رشد کشورم در همه جوانب تنها تا چند سال نخست قابل لمس بود، کم کم نقاب ها برداشته شد، و چهره های حقیقی صاحب منصبان و بزرگان قومی و حزبیِ افغان نمایان، گفته های روزهای نخست تبدیل به شعار و شعارها تکراری و غیر قابل باور شدند، کم کم فکر کردند کمپین ها بس است، کمی باید به منافع خود فکر کرد، شاید هم از روز اول تنها به همین فکر می‌کرده اند اما دید منِ شهروند، منِ امیدوار، منِ کارمند ساده و عاشق وطن فرق داشته، نمی دیده چهره واقعی شان را، کم کم رخ نمودند و افغانستان شد همان افغانستان سال های جنگ های داخلی، اما جنگی خاموش، ساکت و سیاستمدارانه، جنگی که می‌شد در دانشگاه ها و ادارت و خیابان و مسجد و بازار به وضوح دید، در رسانه ها براحتی لمس کرد، آری! سیستم فکری همان سیستم دوران جنگ های داخلی بود، تنها ظاهر امر را رعایت می‌کردند، وقتی تفکر غلط باشد، عمل ظاهری هر چقدر بخواهد نیت را مخفی نگاه دارد، روزی برملا خواهد شد، من هنوز درجه چندم بودم، در کشور خودم، بخاطر کم جمعیت تر بودنم، یا بخاطر قیافه ام، فرم گونه هایم، و هنوز از روی اندازه چشم هایم قضاوت می شدم، من اقلیت بودم.

و اینگونه بود که آینده من بعنوان صادق ترین قشر جامعه ام معامله می شد، هر روز، در پارلمان کشورم، در کابینه، در بینابین تصمیم گیری های جناحی و حزبی موجود کشورم و هنوز تفکر غالب احزاب کشورم بر تفکیک بود، بر قومیت گرایی بود، و هنوز تا ملت شدن فاصله ها داشتیم، داریم، و این بی اعتمادی موجود در اذهان تمام سران قومی و قبیله ای کشور فغان زده ام بدترین رنجی ست که در تمام این سالها به دوش کشیده ام.

جدای از جدال و کشمکش های پیدا و پنهان و بی اتفاقی بین سران حکومت، امنیت کشور روز به روز بدتر شده می رفت، در سالهای نخست گپ انتحاری نبود، کسی خود را انتحار نمی کرد، و طالبان را برادر نمی خواندند، کم کم برادرهای ناخوانده جای خوانده ها را گرفته و برای آزادی شان از بند کشور خارجی تلاش شد، برادرهایی که خواهر ها و برادرهای بی گناهمان را می کشند به میز گفت‌وگو خوانده شدند، و هر بار بدتر از بار دیگر پاسخ گرفته شد، و می شود. برادرها معدوم نشدند، و علیرغم انتظار منِ شهروند بی دستاویز نوازش شدند، می شوند.

با همه این اوصافی که بر ما رفت و می رود، و در اوج نگرانی مان از امکان هر لحظه بروز و ظهور جنگی نو بین اقوام افغانستان، و همزمان حضور پر رنگ طالبان در جای جای کشور، در تمام این سالها دلمان به حضور نیروهای خارجی گرم بود، حضورشان گرچه برخی اوقات ترس و تردید در دلمان کاشت اما دلگرممان می‌کرد که تنها نیستیم، دلمان به همان امنیت نسبی با حضورشان خوش بود، و شعارهای گول زننده جامعه جهانی مبنی بر رها نکردن افغانستان امیدوارمان می کرد، امنیت فراگیر در خوابمان هم میسر نشد، به همان نسبی اش قانع بودیم، که شاید باید نمی بودیم، که سیاست چیزی نیست که در ذهن و مخیله منِ شهروندِ متعارف کابل نشین بگنجد، و چیزی از آن بدانم و بفهمم، من تنها اینرا می فهمم که آرزویم از داشتن کشوری آباد و مترقی و مستقل، به آرزوی "بی دلیل جان ندادن" در کوچه و پس کوچه های شهرم تقلیل یافته، آرزویی که با رخدادهای اخیر کشور و جو سیاسی غیر پاسخگوی کنونی ضرب صفر می شود و وادارمان می‌کند به باور لحظه به لحظه اینکه بعد از رفتن نیروهای خارجی از افغانستان همان امنیت نسبی موجود نیز بر باد خواهد رفت، و دوباره کشور خسته ام در آتش بی خردی ها و خودخواهی ها و ناجوانمردی های بزرگان خواهد سوخت.

اگر در سالهای جنگ های داخلی مشکل خودمان بودیم، و جنگ احزاب بر بادمان داد، این بار علاوه بر این جنگ خانگی، طالبان نیز در جبهه ای دیگر از این آشفتگی بهره ها خواهند برد، و خانه منِ بی پناه را باز مأمن ترین مکان تروریستان دنیا خواهد ساخت.

من و امثال من شاید بتوانیم با تمام آن ناامیدی ها و یأس های برآمده از سیستم خراب موجود، بسازیم، شاید بتوانیم حتی از کمترین انتظاراتمان بعنوان شهروند یک کشور دست بشوییم، شاید بتوانیم با فقر عمومی مردم بی گناه این آب و خاک کنار بیاییم، اما چگونه می توانیم با ترس مرگ و بی اعتمادی به آینده مان تمام عمر را سر کنیم، چرا دروغ بگویم، از مرگ می ترسم، از آوارگی، از زندانی شدن در مخفیگاه های خانه ها، از کشتار، از فاجعه، از تکرار تاریخی که مدت زیادی از آن نگذشته است، و هنوز داغ هایش تازه اند، و هنوز صدای تیرباران های دسته جمعی و گورهای بی نام و فغان های زنان و کودکان از کوچه کوچه این شهر می آید....

من وطنم را دوست دارم، من عاشق بادها و باران ها و آفتاب های وطنم هستم، آرزویم این است که به بلندی ها و پستی های افغانستان سفر کنم، به شمالی بروم، ، به بدخشان، نورستان، تخار و سمنگان، به دیدن دره پنجشیر بروم، به قندهار بروم، من آرزویم اینست که با آرامش و امنیت جسمی و روحی به جلال آباد و پکتیا و پکتیکا بروم، من یکجا نشستن را دوست ندارم، من آرزو دارم به تمام ملت افغانستان خدمت کنم، در من و هزاران چون من پتانسیل این هست که برویم سال های سال در کوره دهات غور و میدان وردک معلمی کنیم، آه چه می گویم! آرزو دارم نه، باید بگویم آرزو داشتم، و با این خوش بینی به کشورم بازگشته بودم، اما با نزدیکتر شدن به ۲۰۱۴ و خروج نیروهای خارجی و اندرخم یک کوچه بودنِ بزرگان مملکتی ام راجع به آینده این مرز و بوم و هر روز ناراضی‌تر بودن 'برادران ناراضی'، تمام این آرزوهایم را بر بلندی های بابا دفن کرده خواهم گریخت، از اینجا خواهم رفت، به جایی دیگر، شاید جایی بهتر، من باز مهاجر خواهم شد، و برای این مهاجر شدنم تلاش خواهم کرد، تمام تلاشم را بکار خواهم بست، یک دهه برای آزمون و خطا کافی بنظر میرسد، تمام تلاش من و خیلی های دیگری چون من بر رفتن است، بر فرار کردن است.

و هیچکس نیست که کشورش را دوست نداشته باشد، انسان شرقی، انسان سنتی، انسان کمتر مدرن، عشقش وطنش است، و انسان مذهبی می داند که" حب الوطن، من الایمان"، اما در این فضا بهتر این می بیند که همان نیمه ایمانش را کوله بار کرده به شرق و غرب پناهنده شود، اما شاید روزی به خانه بازگردم، خدا کند تا آنروز ذهن های بیمار تداوی شده باشند، امیدوار باقی خواهم ماند........