پاییز ۷۷ ، آخرین پاییز محمد مختاری

چند ماهی بود وقتی پدرم خانه نبود به اتاقش می رفتم. کاغذها، کتاب ها، حتی کشوهای میزش را نگاه می‌کردم. تازه بلوغ جسمی ام شروع شده بود.

کمتر با پدر و مادرم می‌نشستم. وقتی خانه بودند بیشتر میرفتم توی اتاقم یا میرفتم با بچه های همسایه توی حیاط. دلتنگشان هم که میشدم، مخفی میکردم.

اما شب ها از کنار بالکن به پنجره اتاقش نگاه می کردم. پشت به پنجره، پشت میز کارش نشسته بود. روز بعد باز می‌رفتم کتاب های روی میز و نوشته هایش را ورق می‌زدم و می‌خواندم.

پاییز هفتاد و هفت خیلی نگرانش بودم. فهم اتفاقاتی که پیاپی می افتاد از توانم خارج بود. فقط احساس می کردم اتفاقات بدی می افتد.

اوایل مهر بود. از اتاقم بیرون آمدم که به آشپزخانه بروم. از جلو اتاقش که رد شدم، صدایم کرد.

روزنامه سلام که هر روز برایش می رسید، در دستش بود. یک صفحه اش را باز کرد و نشانم داد: مردی را با پسر نه ساله اش در خانه شان کشته بودند، حمید حاجی زاده و پسرش کارون. جمله هایش بریده بریده بود. من بیشتر حیرت زده به کارون فکر می‌کردم.

چند وقت بعد مرد جوانی از دادگاه انقلاب برایش احضاریه آورد. احضاریه ای که برای چند نفر دیگر از اعضای کانون نویسندگان ایران هم فرستاده شده بود.

بعد از مراجعه متوجه شد پرونده ای علیه آنها تشکیل شده است. روزی که به دادگاه رفت، از یکی از دوست هایش خواسته بود به خانه بیاید تا وقتی از مدرسه برمی‌گردم تنها نباشم.

وقتی رسیدم به شوخی گفت پدرت دیگه نمیاد. ترسیدم. حرفی نزدم و رفتم توی اتاقم.

اوایل آذر حمید مصدق درگذشت. جنازه مجید شریف در خیابان پیدا شد. پروانه و داریوش فروهر در خانه شان کشته شدند.

شرح این مرگ ها، مراسم تشییع جنازه و مجالس ترحیم در یادداشت هایش از جلو چشمم می‌گذشت. بعد که می آمد، بی آنکه بداند همه را خوانده ام، لبخند می‌زد. فیلم می‌دیدیم. حرف می‌زدیم. اما یک روز فشار خونش آنقدر بالا رفت که حتی نمی‌توانست راه برود.

آخرین دیدار

پنجشنبه دوازدهم آذر پیش از غروب رفت. منم چند ساعتی به تولد دوستم رفتم. شب که برگشتم نیامده بود. رفتم به اتاقش. سه روز بود یادداشتی ننوشته بود. جلو میز یک ردیف کتاب بود و دور تا دور اتاق هم باز فقط کتاب بود.

یک هفته برادرم به هر جای ممکن سر زد تا نشانی از او بیابد. اما هیچ نشانی نبود. در آن هفته یک روز با دو دوستِ همسایه در حیاط ایستاده بودیم.

یکیشان پرسید: از پدرت خبری نشد؟ گفتم کشته شده. دیگری که چند سالی بزرگ تر بود صدایش بلند شد که چرا چرند میگی؟ بعد رو به جوانی که پرسیده بود گفت: هنوز خبری نیست. به دروغ گفتم دیشب از رادیو شنیدم. از گوشه چشم نگاهم کردند و به روی خودشان نیاوردند.

پنجشنبه نوزدهم آذر هوشنگ گلشیری به منزلمان تلفن کرد. مادرم گوشی را گرفت. برادرم جسد پدرم را در سردخانه شناسایی کرده بود. خانه پر شد از جیغ و گریه.

روی مبل نشسته بودم. اول سرم را خم کردم بین دست هام. بعد بلند شدم و به اتاق پدرم رفتم.

مطالب مرتبط