'رنج‌نامه' فرج سرکوهی

  • 10 ژانویه 2014 - 20 دی 1392

فرج سرکوهی، نویسنده و روزنامه نگار، در فرودگاه مهرآباد بازداشت شد، اما مقام‌های رسمی گفتند او از کشور خارج شده است. فرج سرکوهی در فرصت کوتاهی پس از آزادی شرحی از فشارهای ماموران وزارت اطلاعات نوشت. مقام‌های رسمی این اظهارات را تایید نکردند.

امروز ۱۴ دی ماه است. من فرج سرکوهی این یادداشت را با عجله و شتاب می‌نویسم به امید آنکه روزی کسی یا کسانی آنرا بخوانند و افکار عمومی دنیا و ایران و بویژه فریده و آرش و بهار، یعنی کسانی که عاشقانه آنها را دوست دارم، با خواندن آن از ماجرای هولناکی که برمن گذشته است آگاهی یابند. شاید این نوشته به دست کسی نرسد اما امیدوارم که کسی آنرا بخواند و پس از دستگیری یا مرگ من آنرا منتشر کند تا سندی باشد یا دردنامه و زجرنامه قربانی بدبختی که منم.

نمی‌دانم تا کی وقت دارم، هر لحظه در انتظار دستگیری مجدد هستم یا حادثه ای که در آن به قتل برسم و مرگ من خودکشی وانمود شود. شکنجه و زندان و مرگ در انتظار من است. در این نوشته سعی میکنم فقط حوادث را بنویسم هرچند آرزو داشتم که وضع خودم را تشریح میکردم اما هرکسی میتواند پس از خواندن این نوشته وضع مرا تا حدی درک کند. من قربانی نقشه و طرحی شدم که وزارت اطلاعات ایران آنرا طراحی و اجرا کرده و هنوز هم بدنبال اجرای ادامه آن است. مراحل بعد را نمیدانم. من تا این مرحله را مینویسم. من روز ۱۳ آبانماه در فرودگاه مهرآباد تهران دستگیر و تا ۳۰ آذر در یکی از زندانهای مخفی وزارت اطلاعات زندانی بودم. اما مقدمات این طرح پیچیده آنطور که بتدریج فهمیدم از مدتها پیش آماده و اجرا شده بود. پیش از دستگیری من در ۱۳ آبان حوادثی رخ داد که کمابیش به گوش همه رسید. ماجرای سفر ارمنستان، ماجرای حمله به خانه منصور کوشان در شبی که عده‌ای از نویسندگان از جمله من پیش نویس منشور کانون را امضا کردیم، ماجرای مهمانی خانه گوتس آلمانی و ماجرای دستگیری ۲ روزه من در شهریورماه ۱۳۷۵ یعنی ۷ روز پس از حمله به خانه کوشان، من دو ماجرای آخر را به ایجاز مینویسم چون این دو ماجرا آنطور که بعدها فهمیدم مقدمه طرحی بود که با دستگیری من در ۱۳ آبان و ۴۷ روز زندانی شدن من ارتباط مستقیم دارد.

گوتس وابسته فرهنگی سفارت آلمان عده‌ای از نویسندگان را به شام دعوت کرد. دعوتنامه رسمی را سفارت آلمان فرستاد. ۶ نفر گلشیری، سپانلو، بهبهانی، مهرانگیز کار، روشنک داریوش و من به این مهمانی رفتیم. من گوتس را نمی‌شناختم. قبلا او را ندیده بودم. بعد از آن شب هم هرگز او را ندیدم. تنها باری که او را دیدم همان شب بود که در خانه او بودیم. قبلا مانویل وابسته فرهنگی سفارت فرانسه گاهی در خانه خود مهمانی می‌داد و عده‌ای از نویسندگان را دعوت می‌کرد. من هم یکی دوبار در خانه مانویل در این مهمانی‌ها بودم. در این مهمانی ها هیچ مسئله سیاسی مطرح نمی‌شد. فکر می‌کردم که مقامات ایران با این مهمانی‌ها مخالف نیستند چون نوعی نمایش دموکراسی بود و آنها بهتر از هر کس می‌دانستند که در این مهمانی‌ها خبری نیست . بهمان سابقه در مهمانی خانه گوتس آلمانی شرکت کردم. بحث ما ۶ نفر با او در آن شب درباره ضرورت ترجمه آثار ادبی معاصر ایران به زبان آلمانی بود. آنشب به خانه گوتس حمله کردند. ما را دستگیر کردند و به یکی از زندانهای وزارت اطلاعات بردند. در آنجا آقای هاشمی مامور وزارت اطلاعات را برای اولین بار دیدم. او با من و گلشیری و سپانلو حرف زد. به ما گفت بخش فرهنگی وزارت اطلاعات پس از آگاهی از جریان برای نجات ما آمده است. چون بخش ضدجاسوسی به خانه گوتس حمله کرده است. ولی چون وزارت اطلاعات می‌داند که ما جاسوس نیستیم برای نجات ما دخالت کرده است و از این نوع حرفها. آن شب گذشت. خبر ماجرا در اشپیگل چاپ شد. گلشیری و من و سپانلو حرفهای آقای هاشمی را باور کردیم در حالیکه این مقدمه یک دام بزرگ و طرح پیچیده بود. مدتی بعد وقتی ماجرای دادگاه میکونوس شدت گرفت به ذهن من رسید که هدف آنها اینست که من و چندنفر دیگر را در مقابل دادگاه میکونوس علم کنند. نامه‌ای به فریده نوشتم و لای مجله‌ای گذاشتم و برای او پست کردم. پس از آزادی از زندان اخیر خبر شدم که این نامه در خارج از کشور چاپ شده است. اما نقشه آنها پیچیده‌تر از تصورات من بود.

حادثه بعدی این بود که ۲ روز پس از حمله به خانه منصور کوشان مرا دستگیر کردند. یک روز سه‌شنبه حدود ساعت ۵ بعدازظهر وقتی از دفتر مجله به خانه می‌آمدم مرا دستگیر و با چشم بسته به یک زندان مخفی بردند. مرا کتک زدند. آخر شب یک مامور که آقای هاشمی او را مامور بلندمرتبه معرفی کرد آمد و به من گفت که می‌خواهیم تو را قربانی کنیم تا دیگران بترسند و روشنفکرها بدنبال کار خود بروند. باور کردم اما بعدها فهمیدم که این دستگیری نیز مقدمه طرحی پیچیده است. مرا مجبور کردند به عده‌ای از نویسندگان تلفن بزنم و برای روز چهارشنبه در خیابان با آنها قرار گذارم. تلفن‌ها زده شد. هدف آنها این بود که مرا بدنام کنند. روز چهارشنبه سند ماشبن مرا از خانه‌ام برداشتند. در بازداشت اخیر متوجه شدم که همان روز آنرا به نام کس دیگری کرده‌اند تا وانمود کنند که من قصد فرار داشته‌ام و ماشین خود را فروخته‌ام. عصر چهارشنبه بچه‌ها سر قرار نیامدند. فقط کاشیگر آمد. آنها منصور کوشان و محمدعلی را هم دستگیر کردند. همان مامور عالیرتبه برای ما چهارنفر سخنرانی کرد. اما اینها صحنه‌سازی بود و هدف آنها اجرای طرحی پیچیده‌تر بود. او گفت که سیاست‌ها تغییر کرده است. بهرحال آنها را آزاد کردند. اما مرا تا ساعت ۲ روز پنجشنبه نگهداشتند. روز پنجشنبه از من بازجویی کردند. دو یا سه سوال راجع به سفر ارمنستان بود و دو یا سه سوال راجع به مواضع من در جمع مشورتی. ساعت دو بعدازظهر مرا آزاد کردند. موقع آزادی آقای هاشمی بمن گفت که ممنوع الخروج هستی و حق مسافرت به خارج را نداری. یک هفته پس از آزادی از زندان فریده بمن زنگ زد و در تلفن بمن گفت که شایع کرده اند که تو مصاحبه کرده‌ای. من این حرف را جدی نگرفتم. فکر کردم که آنها برای خراب کردن من این شایعه را پخش کرده‌اند. بعدها فهمیدم که این تصور من غلط بوده و این شایعه نیز مثل دستگیری و دیگر مسائل جزیی از طرح اصلی آنهاست.

اوایل آبانماه آقای هاشمی بمن زنگ زد و تلفنی گفت که مسئله ممنوع‌الخروجی تو حل شده است و می‌توانی به مسافرت بروی. برای دیدن زن و بچه‌ها دلم تنگ شده بود و در آرزوی دیدن آنها می‌سوختم. فکر کردم شاید رژیم به این نتیجه رسیده است که ممنوع الخروج بودن من نفعی به حال آنها ندارد. به حرف آقای هاشمی شک نکردم. در اینجا باید دو نکته را بنویسم تا ذهنیت غلط و نادرست من و امثال من روشن شود. ذهنیتی که ما را به بازیچه تبدیل می‌کند. اول آنکه فکر می‌کردم در نظام دو جناح وجود دارد و وزارت اطلاعات جزء جناحی است که موافق سختگیری نسبت به هنرمندان نیست. دوم اینکه من کار مخفی و سیاسی نکرده بودم و کار من فرهنگی و علنی بود. من سردبیر آدینه بودم. مقاله ادبی می‌نوشتم. در جمع مشورتی شرکت داشتم. اینها همه علنی بود. به بیگناهی خودم اطمینان داشتم. اطمینان به بیگناهی سبب شده بود که خوشبین باشم و فکر می‌کردم که کاری نکرده ام پس آنها نیز کاری به من ندارند. این افکار نادرست زمینه آن می‌شد که بسیاری از حرفهای آنها را باور کنم. به حرف آقای هاشمی شک نکردم. بلیط خریدم. قصدم این بود که ۱۳ آبانماه به آلمان بروم و دو تا سه هفته با فریده و بچه‌ها باشم. سوغاتی خریدم و آماده مسافرت شدم. شنبه ۱۲ آبانماه ساعت ۱۰ یا ۱۱ شب آقای هاشمی تلفن زد و گفت قبل از رفتن باید مرا ببیند. پرواز حدود ساعت ۸ بود. او به من گفت که ۴ صبح جلوی صرافی فرودگاه مهرآباد که بیرون از سالن است منتظر او باشم. این تلفن مرا پریشان و نگران کرد. فکر کردم حداکثر مانع خروج من می‌شوند یا مرا در فرودگاه دستگیر می‌کنند و یا می‌خواهند از من تعهد بگیرند حرفی علیه آنها نزنم. چاره‌ای نداشتم. چون اگر می‌خواستند می توانستند در خانه هم مرا دستگیر کنند. راهی نداشتم و کاری از من بر‌نمی‌آمد. فکر من به طرح پیچیده آنها نمی‌رسید. به اتفاق پروین اردلان به فرودگاه رفتیم. پروین اردلان به سالن مشایعین رفت تا اگر برای اضافه بار به پول احتیاج داشتم از او بگیرم. جلوی باجه صرافی منتظر شدم. یکی از مامورین آمد و به من گفت با من بیا. مرا به یکی از اتاقهای سالن فرودگاه بردند. آقای هاشمی فرم درخواست خروج را به من داد تا پر کنم. کردم. بعد پاسپورت و حواله ارزی مرا گرفت و یک ربع بعد مرا دستگیر کرد. از آنجا با ماشین و چشم بسته مرا به یکی از زندانهای مخفی وزارت اطلاعات بردند که تا آخر در همانجا بودم و مرحله اصلی طرح آنها آغاز شد.

بعدها براساس مدارکی که در جریان بازجویی‌ها در زندان به من نشان دادند و براساس حرف‌های آنها فهمیدم که در آن روز صفحه عکس‌دار شناسنامه را تعویض کرده‌اند. عکس کس دیگری را به جای عکس من به پاسپورت من الصاق کرده‌اند و یک بدل ساخته‌اند و او را با پاسپورت من و به نام من به مسافرت فرستاده‌اند. این بدل در فرودگاه مهر‌آباد تهران به پاسپورت من ارز مسافرتی مرا گرفته، از فروشگاه مهرآباد خرید کرده و به هامبورگ رفته است، چون پاسپورت من، مهر ورود به فرودگاه هامبورگ را دارد. بعدها فهمیدم که یک نفر را به سراغ پروین فرستاده و به او گفته‌اند که پرواز من عقب افتاده و من با لوفت هانزا می‌روم تا او به آلمان تلفن کند و بگوید کسی برای استقبال از من به فرودگاه نیاید. پیغام پروین دیر می‌رسد و چندنفری برای استقبال به فرودگاه می‌آیند اما اصل نقشه آنها با مهارت اجرا می‌شود.

روز ۱۳ آبان مرا به زندان بردند. بازجویی و زجر من آغاز شد. از همان روز اول یا دوم به من گفتند که تو مفقودالاثر اعلام شده‌ای. رسما اعلام شده است که از ایران خارج شده‌ای و در فرودگاه هامبورگ ورود تو به آلمان ثبت شده است. تو مدتی در زندان انفرادی می‌مانی و پس از بازجویی و مصاحبه و تحقیقات تو را می‌کشیم و جسدت را پنهانی خاک می‌کنیم یا در آلمان می‌اندازیم. روز سوم یا چهارم نوار یک مکالمه تلفنی را برای من پخش کردند. در این نوار اسماعیل برادرم به فریده زنم می‌گفت که اطلاعات فرودگاه مهر‌آباد خررج مرا از ایران اعلام کرده است. این نوار را گذاشتند تا من بفهمم که آنها راست می‌گویند.

فشارهای وحشتناکی شروع شد. هیچکس حال روحی و روانی مرا درک نخواهد کرد. محکوم به مرگی بودم که هیچ امیدی نداشتم. زندانی رسمی نبودم. مفقودالاثر بودم. وضع من با هر زندانی حتی محکومان به اعدام فرق داشت. زندانی و محکوم به اعدام امید به عقو دارد. امکان نامه نوشتن و وصیت کردن دارد. امکان آنرا دارد که شاید تمام عمر در زندان انفرادی نباشد. اما مرگ من قطعی بود. زجر و درد زنده‌بگوری، فشار جسمی و روحی مرا خرد کرد و از پا درآورد. من ویران شدم.

بازجویی‌ها را شروع کردند. مرا وادار و مجبور کردند تا در برگه‌های بازجویی تاریخ شهریورماه یعنی همان دو روز دستگیری را بنویسم. البته به اندازه یک کتاب قطور از من بازجویی کردند و همه تاریخ شهریورماه را دارد. بازجویی‌ها از ۱۳ آبان شروع شد و تا روز آخر ادامه داشت. بخشی از بازجویی‌ها به مسائل فرهنگی مربوط بود و من نظر خودم را می‌نوشتم. بخشی تاریخچه زندگی من بود. بخشی به تاریخچه جمع مشورتی و ۱۳۴ نفر و متن ۱۳۴ نفر مربوط بود. این موارد زیاد مشکل نبود. کار ما مخفی نبود و همه چیز ما علنی بود. بخش دیگر بازجویی‌ها به روابط شخصی و عاطفی و جنسی من مربوط می‌شد. از جمله رابطه من و پروین اردلان. در این مورد بود که مرا مجبور کردند هرچه آنها می‌خواهند بنویسم. زجر‌آور بود چون مرا مجبور کردند که آنطور که آنها می‌گویند بنویسم. اما کار اصلی آنها این بازجویی‌ها نبود بلکه مصاحبه بود. بعد از مصاحبه‌ها بود که من نقشه اصلی آنها را فهمیدم و هدف طرح آنها علنی شد. ابتدا مرا خرد کردند. بعد با فشار زیاد مرا مجبور کردند که متنهایی که آنها تهیه می‌کردند را حفظ کنم و به اصطلاح در مصاحبه تلویزیونی و به تاریخ شهریورماه نه تاریخ واقعی آنها بگویم… خودشان با یک دوربین ویدئویی در همان زندان این مصاحبه‌‌های اجباری و دروغین و جعلی را ضبط می‌کردند.

مصاحبه‌ها چندنوع بود. بخشی درباره جمع مشورتی نواری درباره زندگی شخصی و سیاسی و فرهنگی و روابط جنسی من، بخشی درباره دیگر نویسندگان که خود آنها متن را تهیه می‌کردند و بیشتر دروغ بود. اما بخش اصلی مصاحبه درباره جاسوسی بود. آنها مرا وادار کردند تا به دروغ بگویم که با مانویل وابسته فرهنگی سفارت فرانسه و بعد با گوتس وابسته فرهنگی سفارت آلمان رابطه جاسوسی داشته‌ام. از آنها پول می‌گرفته‌ام. دولت آلمان به زن من در آلمان پول می‌دهد. مانویل و گوتس به من و به آدینه و به جمع مشورتی خط فکری می‌داده‌اند. مطالب آدینه را تهیه می‌کردند و حرفهایی که یادم نیست. این دروغ‌ها را آنها می‌ساختند و مرا مجبور می‌کردند که آنها را بگویم. برای این که این مصاحبه‌های دروغین طبیعی و باورکردنی وانمود شود جزئیاتی درباره زندگی مانویل و گوتس را روی کاغذ می‌نوشتند. مرا مجبور می‌کردند که آنها را حفظ کنم و جلوی دوربین بگویم. مثلا اینکه گونس ثروتمند است، خانه بزرگی دارد . به اشیا عتیقه علاقه دارد و با کی خوب است و با کی بد است و حرفهایی از این قبیل. مرا می‌زدند تا مصاحبه‌ها طبیعی باشد. چندین و چندبار مصاحبه‌ها را تکرار کردند. هربار می‌گفتند که باید طلب عفو و بخشش کنی. بعد مرا مجبور کردند که به دروغ بگویم با چند زن رابطه جنسی داشته‌ام. برخی از زن‌ها را من در عمرم ندیده‌ بودم و بعد مجبورم کردند که درباره رابطه جنسی نویسندگان با زن‌های یکدیگر بگویم. اصل قضیه جاسوسی بود و نکته مهم این که در این مصاحبه‌ها مرتب مرا مجبور می‌کردند که تاریخ شهریورماه را بگویم. چندین نوار تهیه کردند و در همه نوارها مرتب تاریخ شهریورماه تکرار شده است. یعنی همان دو روزی که مرا دستگیر کرده بودند. واقعیت این بود که این مصاحبه ها دروغ است. همه می‌دانند که من جاسوس نبوده‌ام. تاریخ مصاحبه هم آبان و آذر است که من در زندان بودم و نه شهریور. اینها واقعیت است اما آنها می‌خواهند طرح خود را اجرا کنند که هدفهای مهمی دارد که خواهم نوشت.