علیرضا فرهمند؛ دانشمندِ روزنامه‌نگار

راه رفتن كنار علیرضا فرهمند به دوی ماراتن می‌مانست٬ ماراتنی برای دانستنِ بیشتر٬ برای جورِ دیگر دیدن٬ برای جور دیگر زیستن. علیرضا فرهمند رفت٬ اما برای من و می‌دانم برای بسیاری از روزنامه‌نگارهای دیگر او همیشه هست و می‌ماند٬ چه در زندگیِ روزمره‌مان و چه در تصمیم‌های حرفه‌ای هر روزه‌مان.

فرهمند شیفته روزنامه‌نگاری و سیاست خارجی بود٬ استاد ترجمه. اما قصه او برای هر سه این‌ها بودن پیچ و خم‌های خودش را داشت. درس خواندن در دانشکده نفت را رها کرد تا روزنامه‌نگار شود که شد. سر از کیهان درآورد و سال‌ها دبیر سرویس خارجه کیهان بود تا پیش از انقلاب و بعد از انقلاب که فضای نشر تغییر کرد و از کیهان بیرون آمد. کتاب ریشه‌های الکس هیلی را که با آن فارسیِ خوش‌خوان‌اش ترجمه کرد٬ این حسرت را بر دل نزدیکان‌اش گذاشت که چرا کتاب‌های دیگری را ترجمه نمی‌کند. اما شیفتگی‌اش را برای کشف و پیشبرد روزنامه‌نگاری و تقسیم یافته‌ها و دانسته‌هایش را با تازه‌کارهایی مثل من ادامه داد. سال‌های آخر عمر را بیشتر به مطالعه گذراند و با سردبیری مجلات تخصصی امرار معاش کرد. سیاست خارجی را بلعید و بخش اعظمی از کتا‌ب‌خانه‌اش را با کتاب‌های تاریخ قرن بیستم پر کرد. در همه این سال‌ها٬ دنیا را از چشم یک ایرانی مطلع دید و از «غربی‌ها» گله داشت که خود را مرکز دنیا می‌دانند. دانش و قدرت استدلال‌اش را به رخ روزنامه‌نگارهای خارجی کشید و با آن‌ها وارد بحث‌های اساسی شد.

می گفتند٬ علیرضا فرهمند محافظه‌کار است. می‌گفتند٬ خط قرمزها را خوب می‌شناسد. شاید هم می‌شناخت٬ اما این خط‌قرمزها وقتی پای آموختن راه و رسم زندگی و روزنامه‌نگاری به تازه‌کارها به میان می‌آمد٬ دیگر حد و حدودی نمی‌شناخت.

او حسرت چاپ نکردن کتاب‌هایی که توانایی نوشتن‌شان را داشت و ننوشت به دل‌مان گذاشت٬ همین‌طور حسرت یک بار دیگر کار کردن در کنارش را. کار کردن کنار مردی که سخت‌گیری‌هایش برای این که دقیق باشیم٬ دقیق باشیم و دقیق باشیم، برای این که کار روزنامه‌نگاری را درست انجام بدهیم، منصف باشیم و مخاطب را دستِ کم نگیریم، آن‌قدر مثل شلاق بر تن‌مان کوبیده شد تا فهمیدیم احترام به مخاطب و خدشه‌دار نکردن اعتمادش شرط اولِ کار روزنامه‌نگاری است٬ توصیه‌هایی که بعضی‌هایشان را ۱۵ سال بعد در لندن در یک کارگاه گزارش‌نویسی رویترز دوباره شنیدم.

دوستی با فرهمند برای ما تازه‌کارها به جای رابطه مرید و مرادی یا شاگرد و استادی بیشتر نوعی بده‌بستان بود. او با نسل‌های بعد از خودش هم‌قدم می‌شد٬ هر چند که خیلی وقت‌ها از آن‌ها هم یک قدم جلوتر بود. هنوز در تحریریه‌ها کامپیوتر رایج نشده بود که او در تحریریه پیام امروز کامپیوتر خودش را داشت. وقتی اولین سی‌دی‌های مالتی‌مدیا به بازار آمد، از اولین‌هایی بود که نسخه کامل دایره‌المعارف بریتانیکا را روی سی‌دی خرید و حظ‌اش را برد. در بزرگراه‌های عصر اطلاعات گشت می‌زد و وقتی داشتن موبایل دوربین‌دار نوبر بود٬ او برای خودش کامپیوتر جیبی داشت و کتاب‌ها و مقاله‌های هنوز نخوانده‌اش را روی‌اش می‌ریخت و هیچ کدام را هم نخوانده نمی‌گذاشت. یادم نمی‌رود که سر بند بند کتاب‌های روزنامه‌نگاری انگلیسی‌زبانی که از گوشه و کنار گیر می‌آوردم ساعت‌ها بحث می‌کردیم. بحث‌های داغ‌مان توی همان دفترش که حوالی پل چوبی بود همیشه تا پاسی از شب ادامه پیدا می‌کرد. یاد لبخندهای عاقل اندرسفیه‌اش به‌خیر٬ وقتی از خود متشكر پیش‌اش می‌رفتی و فكر می‌كردی دنیا را فتح كرده‌ای و او با همان لبخند و چند جمله بعدش افق تازه‌ای پیشِ چشم‌ات باز می‌كرد. یاد وقتی به‌خیر که مثل طلبه‌هایی که «مسئله» دارند، همراه‌اش از دفتر مجله خارج می‌شدی و سوار تاکسی‌ای که همیشه در اختیارش بود راه می‌افتادی تا جواب سوال‌هایت را بگیری.

من هنوز وقتی در کتا‌ب‌خانه‌ها و کتا‌ب‌فروشی‌ها کتاب‌های روزنامه‌نگاری و سیاست خارجی را می‌جورم و پیدا می‌کنم پسِ ذهن‌ام علیرضا فرهمند حضور دارد. گاهی هم برای او کتابی پیدا می‌کنم٬ می‌دانم از هر کتابی استقبال می‌کند. پیش هم می‌آمد که از کتابی دو نسخه می‌خریدم٬ یکی برای او٬ یکی برای خودم.

روزی که نیوزویک آخرین نسخه چاپی‌اش را منتشر کرد باز هم یاد فرهمند افتادم. چه بحث خوبی می‌شد درباره افول نشریه‌های چاپی با او کرد٬ آن هم با کسی که خودش سال‌ها مشترک مجله تایم بود و کوهی از همین مجله را در خانه‌اش داشت. هفته‌ای نبود که تایم و نیوزویک از زیر دست‌اش قسر دربرود. بیشتر مواقع هم حدس‌اش درباره طرح جلد‌ هفته بعدشان درست از آب درمی‌آمد.

علیرضا فرهمند غنیمت بود. او رفت٬ اما درس‌هایش برای کسانی که دانسته‌هایش را با آن‌ها تقسیم می‌کرد هنوز هست و خوشبختانه هنوز همین گوشه و کنارها روزنامه‌نگارهایی هستند که آن آموزه‌ها وِرد زبان‌شان و آویزه گوش‌شان در کار است.

سرطان ریه فرصتی نداد تا آخرین نسخه نیوزویک را به دست آقای فرهمند برسانم. بحث درباره افول نشریات چاپی را هم با او از دست دادم. پس آخرین نسخه نیوزویک را پیش خودم نگه می‌دارم٬ به یاد علیرضا فرهمند، همراه آخرین خاطراتی که از او دارم.

مطالب مرتبط