از بیرون قاب فیلم‌های صمد ؛ مهاجرت از روستا به شهر و انقلاب ۵۷

حق نشر عکس Alfred Yaghobzade

نوار فیلم هیچ وقت خالی نیست. آنها که فیلم و سریال و ویدئوآرت می­ سازند، با انبوهی از تصاویر کلیشه ­ایِ پیشاپیش حاضر مواجهند و باید در میان آنها دست به بازتولید «آنچه­ هست» یا برعکس، آفرینش امر نو بزنند.

به همین خاطر، وقتی سال ۱۳۵۰ «صمد و قالیچه­ حضرت سلیمان» روی پرده­ سینماها می ­رود، تصویرهای آن پیش از هر چیز از تصویرهای ­فانتزی ذهنیتی جمعی در رابطه با نسبت­های اجتماعی دوره ه­ای خاص خبر می­ دهد؛ از فرهنگی که برای تسلط هرچه بیشتر دست به ساختن تصویر خاص خود از پدیده­ های اجتماعی است.

در مورد خاص مثال ما، مجموعه­ فیلم­های صمد، نسبت ­ها و پدیده­ های اجتماعیِ مذکور به رابطه­ میان شهر و روستا باز می­ گردد:

شهر تهران از یک سو و «ده بالا» از سوی دیگر. حتی فیلم اول مجموعه پیچ جالب­تری هم به ماجرا داده است، وقتی در نظر بگیریم که حرکت اصلی از لندن ــ موزه­ ویکتوریا ــ به تهران به ده بالا است: جهان اول، به شهر جهان سوم، و سپس به روستای آن. در این حرکت چه اتفاقی رخ می­دهد؟

ما از جهان مدرن و فرهیخته هبوطی داریم به قعر سادگی و بلاهت، به جایی که «مایه­ خنده» است.

و این ­بار مثل هر بار دیگری که بلاهت ــ ترکیبِ عجیب و غریب سادگی افراطی و ذکاوتِ روستایی ــ تصویر می ­شود، همزادِ همیشگی­ اش یعنی معصومیت هم حضور دارد.

روستا می ­شود «مکانِ خاص» سادگی، نافرهیختگی، زمختی مضحک، معصومیت از دست رفته، و مرحله ­ای از تمدن که به لطفِ ظهور شهری مثل تهران در عطش مدرنیزاسیون شهری مثل لندن تاریخش سر رسیده است.

کمی قاب را عوض کنیم و برویم به اوایل پیروزی انقلاب در سال ۱۳۵۷. گفتارهای انقلابی آن دوره عمدتاً حول برابری رادیکال همه­ «مردم» با یکدیگر می ­چرخند.

با این حال، باید دقت کنیم به شکاف میان مردم (در مقام خطابِ عام همگان با آری­گویی به تفاوت­ها و کثرت­ها) و «مردم» (به مثابه­ خطابی مخصوص جایگاه­ های بیان متفاوت که تفاوت­ها را سرکوب می­کند و تمنای کلی همگون دارد) در غالب گفتارهای پساانقلابی آن دوره که همزمان سلسله ­ای از انفجارهای فاشیستی را هم در میان توده ­ها رقم می زد.

با تخفیف این شکاف را اندکی نادیده می ­گذاریم تا به همه­ توصیفاتی برسیم که ناگهان، بعد از دهه­ ها، روستا را خطاب صحنه­ اصلی سیاست­شان می­ کنند، و کتاب­ های درسی دبستان را مملو از ستایش از زراعت و دهقانان.

زمین­ها از کشاورزان سرمایه­ دار و بنگاه ­های وابسته به دولت سابق غصب می ­شود و قرار است بین روستایی ­ها توزیع گردد؛ اندکی بعدتر جهاد سازندگی آغاز به کار می ­کند تا روستاها را آباد کند و برق و آب و گاز را از خدمات تقریباً اختصاصی شهرها به روستاها ارمغان ببرد.

حمایت از تولیدات استراتژیک غذایی برای خودکفایی آغاز می ­شود، کشاورزی مهم­ترین بخشِ صنعت دانسته می ­شود، و تلاش­ هایی صورت می ­پذیرد برای معکوس ­کردن روند مهاجرت روستا به شهر؛ و شهرها مظهر همه­ چیزهایی دانسته می­ شوند که باید از آنها بیزار بود: غرب­زدگی.

و حالا فلش فورواردی می ­زنیم در تاریخِ جمهوری اسلامی؛ جلورفتن­ی که دست بر قضا ما را به همان قاب اول باز می­ گرداند.

شبِ دومین روز از آغاز سال تحصیلی جدید در نخستین سالِ ریاست­ جمهوریِ محمود احمدی­ نژاد:

کسی که در دولتش برای نخستین بار پس از انقلاب اسلامی عملکرد بخش کشاورزی در صنعت ــ که از دهه­ ۱۹۶۰ تا زمان او به گواهی صندوق بین­ المللی پول مثبت بوده است ــ تا سال ۲۰۰۹-۲۰۱۰ از رشد مثبت باز می­ ماند، و روند مهاجرت از روستاها به شهرها و از شهرهای کوچک به کلان­ شهرها، علی­رغم تمام سفرهای استانی و دیدار با مردم مناطق محروم، سیر صعودی ­اش را حفظ می­ کند و چه بسا به دلیل سیاست­های بازتوزیع شتابان­ تر هم می­شود.

در دومین روز از سال تحصیلی ۱۳۸۴ سریال «شب­های برره» روی آنتن می­ رود.

این مجموعه که احتمالاً محبوبیت­ش از محبوبیت صمد در زمان خود کمتر نیست، انگار تکرار دوباره­ همان تصویر روستا/شهر صمد است: روشنفکری از تهران تبعید می ­شود و به برره می­ رود، به روستای ابلهان باذکاوت، ساده ­دلانِ خنده ­دار، مظاهر بیگانگی با «تمدن».

آن هم در چه دوره­ تاریخی­ ای؟ پیش از انقلاب ــ بستری که صمد از دلش روییده بود. (البته این بار انگلیس­ی در کار نیست؛ مدل توسعه «ملی» شده است.) حالا باید پرسید اگر چنین تصویری از نسبت اجتماعی روستا/شهر دوباره بازگشته، پس چه شد آن همه ستایش برابری­ طلبانه از روستاها؟

سوگواری برای قربانی­

این سه قاب برای آن آورده شده اند که از خلال آنها به بیرونِ قاب بنگریم و راهی پیدا کنیم برای اندیشیدن به نسبت روستا و شهر و سپس مسئله­ اصلی این مقاله: مهاجرت از روستا به شهر و انقلاب ۱۳۵۷.

با این حال، سه قاب بالا ممکن است تصویر غلطی پیش چشم­مان بگذارند، انگار که سیر تاریخ روندی خطی و پیوسته دارد و جهت­ش هم جهتی که مدل غرب پیش رویمان قرار داده است.

بنابراین انگار پس از این همه سال دوباره به همان جای نخست باز گشتیم و کل انقلاب و پس از آن در بهترین حالت درجا دویدن بوده است.

اما نه؛ این درست نیست. در واقع، چنین خطایی محدودیتِ نقد ایدئولوژی را نشان می ­دهد؛ به همین دلیل است که باید به دنبال چشم ­انداز دیگری در نقد بگردیم.

ایدئولوژی تنها یکی از سرهم ­بندی­های قدرت است.

قدرت در مکان­ها و مواضع خاصی با دیگر حیطه­ ها مفصل­ بندی می ­کند و در اقتصاد، سیاست، و غیره سرهم­ بندی­های متفاوت دیگری می ­یابد.

به همین خاطر، برای دوری از نزدیک ­شدن تقلیل ­نگرانه به مساله­ مهاجرت از روستا به شهر و انقلاب پا را فراتر از نقد ایدئولوژی بگذاریم.

برای مثال، در حیطه­ اقتصاد سیاسی با انبوهی پژوهش درباره­ مهاجرت روستاییان به شهرها و نقش احتمالی این پدیده در وقوع انقلاب ۵۷ مواجهیم.

در این میان با سه سنخ روایت طرفیم:

نخستین روایت که پاسخ به این مساله را با رویکرد کلاسیک مارکسیستی ممکن می­داند.

بدین ترتیب، نقطه­ صفر این تاریخ اصلاحات ارضی سال ۱۹۶۲ است.

روایت «رسمی» اصلاحات چنین بوده است: طبق این اصلاحات، زمین­ ها از فئودال­ ها و ملاکین بزرگ ستانده شده، به مالکیت عمومی ــ بخوانید مالکیت دولتی ــ در آمده، قطعه ­بندی شده، و با اجاره ای ارزان از سوی دولت به دهقان­ ها واگذار شده است.

در ادامه­ داستان، فئودال­ ها و روحانیون سرشناس که صاحبان زمین­ های وقفی بوده اند، با این طرحِ «مدرن» به مخالفت برمی­ خیزند.

نخست­ وزیر عوض می ­شود و نخست وزیر بعدی مصالحه­ هایی انجام می­ دهد و طرح اجرا می­ شود.

اما به زعم منتقدان متعلق به این دسته، این صورت ساده و انتزاعی داستان است.

در عمل تنها ۵۸ درصد دهقان­ها صاحب زمین می ­شوند؛ بخش زیادی از زمین­ ها به دست کشاورزان سرمایه ­دار یا شرکت­های دولتی می­افتد؛ دهقان­های خرده­ پا هم باقی می­ مانند اما آنها را هم با تکنیک ­های کشاورزی صنعتی آشنا می ­کنند.

ایران به سمت مدرنیزاسیونی پیش می­ رود که آن را از کشورهای آسیای جنوب شرقی، به طور خاص ژاپن و تایوان تحت نفوذ نظامی آمریکا، وام گرفته است.

در سیر این مدرنیزاسیون، نیروی کار ارزان ــ دهقان­ های سابق ــ به سمت شهرها، یعنی مراکز رشد تولید صنعتی­/کارخانه ­ای، سرازیر شده است.

رشد اقتصادی قوت می­ گیرد، طبقه­ کارگر صنعتی، و البته کارگران جدید در شرایط بسیار دشوار اقتصادی زندگی می ­کنند.

این روایت، پیش از هر چیز انسان را یاد دولت بورژوازی جنینی در انگلستان اواخر قرن هفده و سراسر قرن هجده می­ اندازد.

به عبارت دیگر، لفظ تخصصی برای ارجاع به انقلاب سفید شاه «انباشت بدوی» خواهد بود؛ انباشت سرمایه از راه اجاره­ بهای زمین­هایی که پیشتر مشترک بودند و اکنون عمومی شده اند ــ یا بهتر، تحت نظارت قدرت دولت مرکزی درآمده اند.

بنابراین، انقلاب سفید ابتکار عملی است برای مبارزه با اقتدارِ ملاکین بزرگ و روحانیون، تمرکز قدرت خشونت­ بار در دست دولت مرکزی ــ حکومت شاه ــ، تهیه­ نیروی کار ارزان برای صنعت شهری، ترس از تکرار تجربه­ انقلاب­هایی شبیه انقلاب کوبا، نفوذ در اجتماع­ های دهقانی.

از سوی دیگر، افزایش ده ­برابری قیمت نفت در آخرین دهه­ پهلوی، اقتصاد را دچار وابستگی شدیدی به درآمد نفتی می ­کند.

دلارهای آسان نفت دولت مرکزی را از به رسمیت ­شناختن قدرتِ دهقان­ها و کارگران معاف می ­دارد و همین مساله، یعنی توسعه­ نامتوازن شهری/روستایی، نادیده ­گرفتن روستاها و مناطق فقیرنشین و غیره سیلانِ مهاجرت به شهرهای بزرگ را هر چه بیشتر شدت می ­بخشد.

مهاجران با رسیدن به شهرها توهم ­زدایی می ­شوند و اغلب در شرایطی بسیار دشوار و ناعادلانه در حواشی شهرها و حلبی­ آبادها تقلا برای بقا را ادامه می دهند و دست آخر، در انقلاب ۵۷، در روزهای آخر با طرفداری از روحانیون مبارز یا چپ­ها نقش مهمی در بیرون­ انداختن شاه ایفا می­ کنند.

دومین روایت، آمار و ارقام را پیش می­ کشد تا به این دوره اشاره کند. طبق این روایتِ عددی که «بی­ طرفی» علمی را اصل قرار داده است، باز هم فاجعه در کار است:

جمعیت روستایی در زمان انقلاب سفید حدود دو سوم جمعیت ۲۴ میلیونی ایران را تشکیل می ­دهد که ظرف یک دهه به نصف کاهش می­ یابد و در سال ۲۰۰۵ تنها به اندکی بیش از سی درصد بدل می­ گردد.

در زمان پیگیری پروژه­ پوپولیستی و پساانقلابی تقسیم اراضی تنها ۸۰۰ هزار هکتار، یعنی پنج درصد زمین­های کشاورزی میان فقط ۱۲۰ هزار کشاورز تقسیم می ­شود؛ و درآمد کارگران ساده­ صنعتی نسبت به دهقانان خرده­ پای روستایی به شکل معناداری بیشتر است.

بدین ترتیب، دو عامل «فشارِ روستایی» و «کششِ شهری» مورد بحث قرار می­ گیرند تا مشخص شود جذبه­ شهرها علت مهم­تری در مهاجرت روستاییان به شهرها در اوایل انقلاب بوده است یا فشار روستاها به خروج افراد از آنها.

مالتوسی­ها، سوسیالیست­های علمی، و برخی دیگر راویان چنین تاریخی هستند. تز آنها نیز مبتنی بر شکلی از توسعه­ نامتوازن است: بالا رفتن ضریب جینی، اختلاف درآمدی بالا، کمبود لوازم رفاه، افزایش نرخ جمعیت، مدرنیزاسیون شتابان شهرها.

سومین روایت هم از خلال آمار و تاریخ می­ گذرد، اما اشاره می­ کند که دو دسته­ نخست تحت یا متمایل به روش ­شناسی ایدئولوژیک (به طور خاص، مارکسیستی) بوده اند و در واقع، اگر نظرگاهی «علمی»، «عینی» و «بی­طرف» داشته باشیم، بر اساس فاکت­ها، اصلاحات ارضی به نفع اقتصاد ملی تمام شده، درآمد مهاجران کارگر و دهقان­ها افزایش یافته، و کشاورزی صنعتی شده است.

آنها به رشد GDP، رشد بخش کشاورزی، رشد دستمزدها و درآمدها، رشد استاندارد زندگی، افزایش امید به زندگی، و غیره اشاره می­ کنند.

مقاله­ پیش رو از میان سه روایت بالاتر، اندک قرابتی با روایت نخست خواهد داشت، اما با این حال، فاصله­ خود را نیز حفظ خواهد کرد.

به بیان دیگر، به نظر می ­رسد هیچ یک از سه روایت بالا رویکرد درستی را برای نزدیک­ شدن به مساله­ ما در اختیارمان قرار نمی­ دهند.

دلیل آن ساده است: چیزی که در تمام روایت­های بالا به سادگی در مقام پدیده ه­ای بی­ اهمیت داخل پرانتز گذاشته شده، نیروی جمعی یا عاملیت جمعی آنانی است که در مقام روستایی­ها به شهرها مهاجرت کرده اند.

وقتی هم این مردم نامرئی در نظر گرفته می­ شوند، تنها به ­شکلی سلبی و منفی حضور دارند: در مقام انسان­هایی که نیروهای خارجی با خشونت و اقتدار بر بدنهایشان فرود آمده اند و امکان هر شکلی از سوبژکتیویته را از آنها گرفته اند، در مقامِ «قربانی».

به همین خاطر، تزهایی همچون «توسعه­ نامتوازن»، تحمیل مدرنیته از بالا و تقابل آن با سنتِ ریشه­ دوانده در مردم تنها تزهایی هستند در بهترین حالت توصیفی، که مهم­ترین عنصر در تحولات و دگردیسی ­های اجتماعی، یعنی قدرت برسازنده­ سوژه­ جمعی را نادیده می­ گذارند تا بتوانند با ساختنِ تصویر استاتیک خود از دینامیک­ ترین پدیده­ انسانی ــ انقلاب ــ آن را به شکلی «علمی» توضیح دهند.

روستاییِ قربانی، بازیگر اصلی درام­ پردازی­های دو روایت نخست، و به طور خاص انواع متفاوت تحلیل­ های روایت اول (که البته همه مارکسیستی نیستند) است.

چندی پیش، حسام­ الدین آشنا مشاور رییس ­جمهوری در مصاحبه ­ای با ماه­نامه­ اندیشه­ پویا تحلیل­ش را درباره­ چند انتخابات پیشین ریاست­ جمهوری چنین گفت: «من نتیجه انتخابات سال ۷۶ را حاصل پیروزی شهر بر روستا می‌دانم. انتخابات ۸۴ و ۸۸ را حاصل پیروزی روستا بر شهر و ۹۲ را حاصل همکاری شهر و روستا می‌دانم».

اینکه مشاور رییسِ دولت «اعتدال»، دولت احمدی ­نژاد را عملاً دولتِ «دهاتی» می­ خواند و دولتِ اصلاح ­طلب خاتمی را بیش از حد «شهری»، چیز نوظهوری نیست.

سال­های پس از ۸۴، وجدان معذب و فقدان کوچکترین درک تحلیلی از شرایط واقعی، بسیاری را ــ از جمله تحلیل­گران رسانه­ های غربی ــ به سوی این ایده سوق داد که احمدی­ نژاد منتخبِ جمعیتِ انبوهِ تهی­دستان و به طور خاص حاشیه ­نشین­ها و روستاییان است و آنها را فریب داده؛ تو گویی روستایی­ها و تهیدستان به ­غایت ساده و زودباورند و به راحتی به دستِ سیاست­مدارانِ شهری بازی می ­خورند. (آیا به ­واقع چنین تصویری از روستایی­ها تفاوتی با تصویر فیلم های صمد دارد؟)

حامیان احمدی­ نژاد خود نیز از حمایت سی درصد جمعیت کشور، یعنی روستایی­ها از وی به عنوان دلایل پیروزی او در ۸۸ یاد می­کردند. اما آمار حکایت دیگری دارند.

روستاییان پس از انقلاب کمترین رای را به نسبت دیگر گروه­ها به صندوق آراء کاندیداهای محافظه­ کار ریاست­ جمهوری ریخته اند.

هرچقدر نسبت جمعیت روستایی به شهری در منطقه ای بیشتر بوده، آرای محافظه­ کارها کمتر شده، و بر خلاف تحلیل آقای آشنا، یکی از پایگاه­ های محمد خاتمی در انتخابات ۷۶ و ۸۰، و یکی از پایگاه­های محمد معین و مهدی کروبی در انتخابات ۸۴ روستاها بوده اند.

به­ علاوه، جمعیت­ های مهاجر در شهرها و خود روستاییان در روستاهای خود، در دوره­ منتج به انقلاب ۵۷، حین آن و اندکی پس از آن شکل های جدیدی از مبارزه و شیوه ­های جدیدی از مقاومت را ابداع کرده اند.

این شکل ها محدود به تاریخ موقتی خودسازماندهیِ مردم روستایی و شهرهای کوچک در مناطق مختلف نیست.

ردپای این شکل ها و مبارزات را باید در زندگیِ روزمره­ مهاجران روستایی در شهر در دوران پرتلاطم انقلاب دید.

و روایت­ ها و تاریخ ­نویسی­ هایی همچون اثر آصف بیات ــ سیاست­های خیابانی ــ وجود دارد که چشم ما را به این سوی قضیه نیز می­ گشاید.

اما پیش از آن، اگر پذیرفته باشیم که مشکلی هست، باید کمی بر سر چیستی آن تامل کرد.

اجازه دهید در میان سه روایت بالا، روایت دوم و سوم را که هیچ ربطی به نظرگاه این مقاله ندارند و اساساً مبتنی بر «استبدادِ عدد» هستند، کنار بگذاریم.

شاید بزرگترینی که درس ۸۸ (مقاومت­ هایی که بدونِ رهبری از سوی گروه­های مختلف صورت گرفت، شبکه­ های اطلاع ­رسانی و تکثیرِ شکل های جدید مبارزه، کثرتِ شعارها، مبارزه ­های خیابانی با شکلی همچون «فوج ­شدن») و ناتوانی چپ سنتی در تحلیل آن این است: چشم ­اندازِ ما و شیوه­ مفهوم ­پردازی ما از ایده­ امر سیاسی مشکل جدی دارد.

نخستین مشکل: چپ هنوز به ­طور سنتی ایده­ی سیاست خود را بر نوعی از ونگاردیسم (پیشروبودن) نهاده است:

گروهی پیشرو، گروهی که «بیشتر می­ دانند» و «آگاه­ترند» و بنابراین در سلسله­ مراتب مبتنی بر دانش بالاتر قرار می­ گیرند، وظیفه­ رهبریِ جنبش، تعیین خط مشی، و آگاه ­ساختن توده ­ها را برعهده دارند.

این پارادایم شاید می­ توانست در دوره­ تولید کاپیتالیستی متمرکز در کارخانه­ ها مبارزه را تبیین کند اما برای کاپیتالیسم اواخر دهه­ ۱۹۷۰ در بهترین حالت «منسوخ» است.

از سوی دیگر، این نابرابری پیش ­فرض­ گرفته ­شده بین پیشروها و «مردم» خود مساله­ نمایندگی و بازنمایی را پیش می ­کشد و مردم هنوز باید منقادِ نماینده ­های حقوق­شان، یعنی مقید به به­ اصطلاح سوژه­ های به­ دوش ­کشنده­ بار انفعال آنها باشند.

در سطوح خردتر هم هنوز این مشکل به چشم می­خورد: پژوهشگران و منتقدان مارکسیست هنوز نتوانسته اند اصلی ­ترین عاملیتِ تغییرها و دگرگونی­ ها، یعنی مردم را ببینند.

از سوی دیگر، جنبشِ مردمیِ چپ­گرای زمان انقلاب، هم اندکی پیش از پیروزی و هم به طور خاص پس از آن، شکلِ سازمانی به خود گرفت.

کاشته ­شدن بذرهای بوروکراسی همراه است با فاصله­ گرفتن از مردم برای بازنماییِ آنها.

بدین ترتیب، از آن زمان به بعد دیگر نه مردم به عنوان قدرتِ برسازنده­ انقلاب که غیابِ مردم در مقام حفره­ ای که باید نماینده­ ها پر کنند، عنصر اصلی فهمِ سیاست میان چپ­ ها بود.

دومین مشکل: هنوز هم سیاستِ ناب و مفهومِ انقلاب برای بسیاری در رخدادهای تماشایی و «نمایشی» غصب قدرت و راه­پیمایی میلیونی خلاصه می­شود.

این چشم ­انداز سیاسی نمی ­تواند آفرینش ­ها و مقاومت­ های مردمی را در زندگی روزمره ­شان ببیند و توانِ رصد خرده­ سیاست ­ها را ندارد.

آنچه در فرآیند انقلابی مهم است، نه غصب قدرت که برساخته­ شدن «نسبت اجتماعی نو» به دستِ مردم، یعنی ورودِ امر نو به زندگی اجتماعی است.

روایتِ حرکت مردم بی ­نام

بنابراین، رویکرد سیاسی به مساله­ مهاجرت روستا به شهر و رابطه­ آن با انقلاب ۵۷ باید نخست از نخبه­ گرایی و حذف قدرت مردمی فاصله بگیرد، و از سوی دیگر، سیاست را نه تنها در لحظات تماشایی و پرطمطراق تظاهرات میلیونی، که در فرآیندهای کثیر مقاومت و آفرینش در میان مردم انقلابی ببیند.

کتاب«سیاست­های خیابانی» آصف بیات می­تواند ما را به سوی چشم ­اندازی جدید ببرد.

بیات که در مقدمه از کودکی ­اش به عنوان فرزند یک خوش­ نشین ــ دهقان­هایی که زمین ­دار نبودند، ساعتی کار می­ کردند و دستِ آخر هم انقلاب سفید زمینی به آنها نداد و به شهرها رفتند ــ یاد می­ کند.

در این کتاب به دنبال مقاومت ­های خاموش مردم بی­ چهره است و به همین خاطر، جنبشِ زیرزمینی آنها را پی می­ گیرد.

از خلال مفهوم ­پردازی وی، به نظر می­ رسد دو جنبش موازی در کار است: جنبشِ مرئیِ انقلاب که عمدتاً بر سر آن حرف زده می ­شود، و جنبش نامرئی مردمی که سیاستِ تغییر و تحول زندگی­شان را پی گرفته بودند و برای این تحول در برابر سرکوب دولتی مقاومت و مبارزه می­ کردند و شکل های نوینی از آفرینش را در شکل زیستن، شیوه ­های سازماندهی، و غیره تجربه کردند.

انبوه خانه­ های غصبی و حلبی ­آبادها را در نظر بگیرید ــ به عبارت دیگر، خانه­ آنانی را در نظر بگیرید که زمین­ های عمومی، یعنی ملکِ دولتی را به نفع خود، یعنی به نفع مردم، غصب کردند و به بازتوزیع ثروت دست زدند.

مقاومت مردم در این حلبی­ آبادها در برابر بولدوزرهای دولت را در نظر بگیرید؛ و ترسِ مامورانِ شهربانی از ورود به این مناطق، خودسازماندهی مردم در این محله­ ها، شکل کار و تولید، خارج شدن از قید نظارت دولتی، اتحاد علیه پلیس.

زندگی این دسته از مهاجران به شهرهای بزرگ در برابر نظمِ شهری چیزی به جز «آشوب» نیست و همین آشوب هم دولت مرکزی را آشفته کرده است.

این آشوب تلاطم قدرتی مردمی است که نمی­ خواهد زیر حدودِ از پیش­ معین باقی بماند.

این آشوب با خودآیین ­شدن نسبت به قدرت دولتی اقتدار این قدرت مرکزگرا را هم به چالش می­ کشد.

درست است که چنین جنبشی مستقیماً در خیابان­ ها شعارِ انقلاب سر نداده، اما در متزلزل­ کردن قدرت از پیش­ مستقر و باز کردن فضا برای آفرینش­ های نوین قدرت مردمی تاثیرگذار بوده است.

مساله این نیست که چشم­ها را بر تهی­دستی ناعادلانه­ این مردم و تبعیض ­های واردشده بر آنان ببندیم.

مساله این است: در کنار روایتِ تاریخِ سرکوب، باید از تاریخِ پیش­روی نیروهایی نوشت که سرکوب شده اند.

به قول میشل فوکو، هرجا که قدرت هست، پیشاپیش مقاومت حضور دارد؛ و قدرت تنها بر سوژه ­های آزاد اعمال می ­شود.

بنابراین مساله­ روش ­شناسی مورد نظر ما مساله­ هستی­ شناختی است: ابتدا و در اصل قدرتِ مردم وجود دارد، و تنها پس از آن قدرتِ صلب­ شده­ دولت مرکزی ــ چرا که این شکل صلب خود نیز یکی از بی­ نهایت محصولِ همان قدرتِ مردمی است.

بنابراین ابتکار عمل­ های دولتی ــ چیزی مثلِ انقلاب سفید ــ نباید مرجع تحلیل باشد، بلکه شکل­های مختلف ظهور و بروز قدرت مردم را باید در نظر گرفت.

به آغاز مقاله بازگردیم: قاب­های صمد. آنچه تاکنون چپ از بیرونِ قاب­های صمد روایت کرده است، چیزی به جز «مظلومیت» و «فلاکت» روستایی ­های مهاجر به شهر نبوده و شرکت آنها در انقلاب را نیز «واکنشی» به ظلمِ واردشده دانسته است.

این روایت عنصری از داخل قاب را نادیده گذاشته که بیرون قاب با قدرت در حال «جنبش» و «حرکت» است:

عنصر درک ­ناپذیر و نامفهوم قاب صمد که فیلم­ ها خواسته اند با مضحکه و تمسخر با تشویش آن کنار بیایند و فرهنگ مستقر از این طریق دست به کار پوشاندنِ هراس­ انگیزی و زور آن است.

این عنصر درک ­ناپذیر همان مقاومت و مبارزه و آفرینش این مردم در بیرونِ قاب است؛ مردمی که بازنمایی نمی ­شوند.

مطالب مرتبط