انقلاب اسلامی و مدرنیته ایرانی

حق نشر عکس AP

انقلاب اسلامی و مدرنیته در ایران رابطه بسیار پیچیده ای دارند.

در این شکی نیست که با وقوع انقلاب و تاسیس جمهوری اسلامی در ایران بسیاری از مظاهر دنیای متجدد که از حدود صد سال پیش از آن شکل گرفته بود مورد تهاجم و تعارض شدید انقلابیون مسلمان قرار گرفت.

تبعیض علیه زنان، به ویژه زنان طبقه متوسط و طبقه بالا، نقض بیش از پیش حقوق بشر و خصومت با اکثر مظاهر تمدن غربی، از مواردی هستند که حکایت از ضدیت انقلاب اسلامی با برخی جنبه های مدرنیته دارند.

با تاسیس جمهوری اسلامی اکثر نهادها و تلاش هایی که حداقل ظاهری از دنیای متجدد را به نمایش می‌گذاشتند محو شدند یا به عقب رانده شدند.

بخش مهمی از این تلاش ها مربوط می‌شدند به زنان و حقوق آنان.

در اواخر حکومت محمدرضا شاه، دولت دست به اقدامات مثبتی برای بهبود وضعیت زنان انجام داد، از جمله محدود کردن طلاق بدون قید و شرط توسط مردان، ایجاد قوانین حضانت جدید که نسبت به قبل تا حدودی به نفع زنان بود و محدود کردن تعدد زوجات.

در پی استقرار جمهوری اسلامی اکثر مواد قانون حمایت خانواده برچیده شد. آزادی های فردی که در زمان حکومت سابق کم و بیش تحمل می‌شدند، توسط انقلابیون مورد تعرض جدی قرار گرفتند.

حجاب اجباری شد و هر گونه مقاومت زنان و مردان در مقابل نوع پوشش مورد نظر حکومت با خشونت شدید و مجازات‌هایی همچون شلاق مواجه شد.

مجازات هایی که متعلق به زمان های دیرین بودند، مانند قطع عضو و سنگسار، در برخی از نقاط ایران به اجرا درآمدند.

فشارهای بسیاری بر اقلیت های قومی و مذهبی وارد شد و تعداد زیادی تنها به دلیل باور های دینی خود اعدام شدند٬ اموال آنها تصاحب شد٬زندان های طولانی مدت برایشان تعیین شد و فرزندانشان از حق تحصیلات عالی محروم شدند.

با توجه به این که یکی از ارکان دنیای نو آزادی عقیده و باور است، این نوع برخوردها کاملا نشانگر ضدیت حکومت اسلامی با برخی اساس بسیار مهم مدرنیته بود.

از این‌رو بدیهی به نظر می‌رسد که انقلاب ۵۷ و جمهوری اسلامی که در پی آن تاسیس شد پدیده‌ای ضد مدرن بود و با جنبه های مختلف تجدد به جدال پرداخته بود.

اما مدرنیته بسیار پیچیده و غامض است. اصولا مفهوم تجدد هنوز مورد منازعه است و متفکران و فیلسوفانی که در باره مدرنیته اندیشیده اند اختلاف نظرهای بسیاری دارند.

روش های شناختِ مختلف، ارزش داوری های گوناگون و احساسات متفاوتی در باره تجدد وجود دارد. کمتر اجماعی در مورد پدیده مدرنیته در میان متفکران سیاسی و اجتماعی وجود دارد.

سوالی هایی نظیر اینکه ماهیت تجدد چیست و آیا آن صرفا یک پدیده غربی است، و یا اینکه ما هنوز در دوران مدرن به سر می‌بریم یا عصر کنونی را می‌باید پست‌مدرن نامید، هنوز جواب قاطع و کاملی نیافته اند.

پرسش های اساسی مانند اینکه تمدن مدرن از چه زمانی آغاز می‌شود و یا آنکه تجدد زندگی انسان را بهبود بخشیده یا باعث زیان و شوربختی او شده، هنوز مورد بحث است.

اما، حداقل در رابطه با شرایط کنونی ایران، نحله های فکری ای موجود هستند که می‌توانند مسئله غامض مدرنیته را مقداری روشن کنند.

یکی از این نحله ها با امانوئل کانت شروع شده و توسط هگل بسط داده شده و امروزه یورگن هابرماس یکی از چهره های برجسته آن است.

این مکتب فکری تجدد را بیشتر به صورت تغییراتی که در ذهن انسان ایجاد می‌شود تحلیل می‌کند که در آن افراد دیگر منفعل، کنش پذیر، کم اراده (یا بدون اراده)، لاابالی و بدون نظم، خوار، زبون، جبون، و ستم پذیر نیستند.

از این دیدگاه تجدد هنگامی آغاز می‌شود و می‌تواند رشد کند که تعداد تاثیر گذاری از افراد یک جامعه از صفات منفی ذکر شده به در آمده باشند و خصیصه هایی مانند، فاعلیت، عاملیت، کنشگری، باارادگی، تحرک، استواری و ستم ستیزی یا حداقل ستم گریزی را کسب کرده باشند.

بطور اجمال، افرادِ مدرن داری فاعلیت و قدرت هستند و بر طبیعت، سیاست و اجتماع تاثیرگذار اند.

دخل و تصرف انسانِ فاعلیت یافتهِ مدرن در طبیعت، اساس فناوری جدید را تشکیل می‌دهد که تا حد قابل توجهی جنبه های مخرب طبیعت را رام کرده و در عین حال محیط زیست و حتی حیاط انسان را در معرض خطر و یا نابودی قرار داده است.

انسان های فاعل و توامندِ عصر جدید همچنین بر سیاست و امور اجتماعی تاثیر می‌گذارند و تا حد نسبتا زیادی حاکم بر سرنوشتِ فردی، اجتماعی و سیاسی خویش هستند.

این جنبه فاعلیت یافتن افراد در جامعه در واقع زیربنای دمکراسی مدرن را تشکیل میدهد.

بدون توانمند شدن تعداد موثری از افراد یک جامعه و نهادینه شدن حس فاعلیت در ذهن آنان، موسسات سیاسی و اجتماعی مدرن یا تشکیل نمی‌شوند و یا نمی‌توانند نضج بگیرند و رشد کنند.

می‌توان نهادهای دمکراتیک، همچون تحدید کردن قدرت حاکمه، تشکیل مجلس قانون گذاری، و مطبوعات جدید را تاسیس کرد، اما بدون یک طبقه اجتماعی که کسب فاعلیت کرده و بر مبنای آن حقوق شهروندی و مدنی خود را مطالبه می‌کند، این نهادها رشد نخواهند کرد و دیر یا زود از حیز انتفاع ساقط خواهند شد.

چنین اتفاقی در ایران در اوایل قرن بیستم رخ داد. انقلاب مشروطه قدرت شاهان را محدود کرد، مجلس مقننه را تشکیل داد،به مطبوعات نسبتا آزاد میدان داد، و حق انتخاب کردن و انتخاب شدن را، هرچند محدود، برای عده ای از مردم ایران قایل شد.

اما به دلیل عدم حس فاعلیت، و مطالبه حقوق شهروندی مترتبِ برآن در میان جمهور ایران، این نهادها به‌زودی شکست خوردند.

در واقع بعد از مدت کوتاهی پس از تاسیس نهادهای مشروطه، پادشاهان از این نهادها به عنوان ابزاری برای تقویت قدرت مستبدانه خود استفاده کردند.

باید به یاد داشته باشیم مدرنیته یک رخداد نیست، بلکه فرآیند بسیار دراز مدتی است که شامل مراحل مختلفی می‌شود.

در واقع برخی از این مراحل با یکدیگر در تضاد هستند. برای مثال اولین مرحله مدرن شدن، همانطور که اشاره شد، بوجود آمدن حس فاعلیت در ذهن مردم است.

اما ایجاد فاعلیت همواره با نظم بسیار شدید همراه بوده است، زیرا که فرد بدون نظم نمیتواند توانمند شود و به کنشگری و عاملیت برسد.

از این‌رو، در مرحله ابتدایی مدرنیته همواره نظم شدیدی وجود داشته، مانند دوران پروتستان ها در اروپای غربی و آمریکای شمالی.

بدیهی است که اعِمال نظم شدید با مواضع لیبرال امروزی تا حد زیادی (ولی نه کاملا) در تضاد است.

اگر مرحله ابتدایی دنیای مدرن در غرب را که با سختگیری های بسیار در زمان پروتستان ها بود و مرحله کنونی لیبرال را مقایسه کنیم، به نظر می‌رسد که این دو هیچ وجه مشترکی با یکدیگر ندارند.

اما بدون مرحله تولید انسان قدرتمندِ با نظم و پرتلاش و اهل کار و کوشش که در زمان پروتستانیزم بوجود آمد، دنیای مدرنی نمی‌توانست خلق شود که ما امروز شاهد مرحله لیبرال و تساهل گرای آن باشیم.

چنین به نظر میرسد که فرآیند مدرنیته به معنی فاعلیت یافتن مردم ایران از اواخر قرن نوزدهم میلادی آغاز شده و تا امروز، البته با فراز و فرود های بسیار، ادامه دارد.

روشنفکرانی مانند میرزا آقاخان کرمانی، آخوند زاده، طالبوف، و ملکم خان، فکر توانمند شدن ایرانیان را در این دوران مطرح کردند که باعث شد گروه های نسبتا کوچکی با این نوع مسایل آشنا شوند و از نهاد های دمکراتیک و زیربنای ذهنی و انسانیِ آن استقبال کنند.

این گروه ها و فرزندان فکری آنان فکر مشروطه را ترویج دادند و نهادهای آنرا پیاده کردند.

اما به زودی جنبه های دمکراتیک تجدد کنار گذاشته شد و با روی کار آمدن خاندان پهلوی بیشتر جنبه های «مادی» و اقتصادی دنیای نو یعنی نوسازی و مدرانیزاسیون مورد توجه قرار گرفت.

شکی نیست که در زمان رضا شاه با ایجاد پایه های صنایع مدرن، دانش و آموزش جدید، ارتش و دستگاه دیوانِ نسبتا کارآمد، جنبه هایی از مدرنتیه در ایران به تدریج نضج گرفتند.

به هر تقدیر آموزش جدید، کار در محیط های کاری مدرن مانند ارتش و دستگاه دیوان، تا حدی در ایجاد روحیه فاعلیت مثمر ثمر است.

در زمان محمدرضا شاه همین جریان تشدید شد و افراد بیشتری وارد دایره فاعلیت شدند و یک طبقه به اصطلاح «متوسطِ مدرن» در ایران بوجود آمد.

اما این طبقه نسبتا کوچک بود و اکثر مردمان ایران خارج از این طبقه قرار داشتند و چندان وارد گود تجدد نشده بودند.

وانگهی، این طبقه «مدرن» تا حدود زیادی استقلال روحی، فکری و مادی از دستگاه حکومت پهلوی نداشت و از خود چندان ابتکار عمل نشان نمیداد.

ازاین رو، به هیچ وجه نمیتوان انکار کرد که در طی مدت زمان انقلاب مشروطه تا انقلاب ۵۷ قدم های مثبتی در جهت کسب فاعلیت مردمان ایران برداشته شده بود، اما اکثریت این مردم هنوز خارج از حیطه توانمندی بودند.

انقلاب ۵۷ و پیامد های آن تا حد زیادی این وضع را دگرگون کرد. این انقلاب و جنگ با عراق باعث ویرانی بسیاری از دستاوردهای قرن بیستم ایران شد.

صدها هزار نفر جان خود را از دست دادند. تعداد زیادی مجروح و معلول شدند. ساختار اقتصادی کشور ویران شد.

بسیاری خانه و کاشانه خود را از دست دادند و به شهر های دیگر مهاجرت کردند.

قشر های عظیمی از طبقه متوسط آن‌زمان مجبور به جلای وطن شد و با محنت بسیار شرایط تبعید را پذیرفتند.

اما این انقلاب و جنگ طولانی و پرهزینه بعد از آن جمهور مردم ایران را به حرکت درآورد و آنان را وارد عرصه های سیاسی و اجتماعی کرد.

شرکت در تظاهرات، اجتماعات و اعتصاب ها، بویژه توسط طبقات زیردست، قشرهای بیشتر منفعل را به تحرک وادار کرد.

از این دیدگاه با انقلاب ۵۷، که از نظر تعداد شرکت کنندگان در تاریخ کم نظیر بوده است، «توده» های مردم ایران وارد جریان فاعلیت شدند، هرچند این فاعلیت ناقص و مملو از تناقض بود.

جنگ هشت ساله با دشمن خارجی نیز این حس فاعلیت در میان اقشار پایین دستِ ایران(بویژه مردان) را به شدت تقویت کرد. کارزار هشت ساله بدون تردید ضربه های مهلکی بر جان و پیکرِ بی رمقِ ایرانِ بعد از انقلاب وارد کرد.

اما با وجود این فجایع، حس فاعلیت در میان آنان که از جنگ جان سالم بدر برده بودند به شدت تقویت شد.

می‌توان گفت که جنگ های مدرنِ همه گیر می‌توانند توده های مردم را سریعا به آستانه دنیای مدرن پرتاب کنند.

انقلاب کبیر فرانسه و سپس جنگ های ناپلئونی نیز روستاییان آن کشور را از حالت انفعال بدر آورد و آنها را تبدیل به شهروندانی کرد که خود را صاحب حقوق مدنی می‌پنداشتند.

هنگامی که در یک جامعه حس فاعلیت توسعه پیدا کند و عمق بیابد، دینامیزمی ممکن است به ظهور برسد که این پدیده را به طور تصاعدی به جلو براند. و چنین به نظر می‌رسد که این اتفاق در ایران رخ داده است.

قشرهای نسبتا بزرگی که با انقلاب و جنگ پا به دایره توانمندی دنیای متجدد گذاشتند خواستار آموزش، از جمله آموزش عالی، شدند و همچنین خواهان مشارکت در حوزه های سیاسی و اقتصادی شدند.

به‌این ترتیب از دل قشرهای «مستضعف» پیشین، در اثر اشاعه فاعلیت، طبقه متوسط نوینی پا به عرصه وجود نهاد که طالب حقوق مختلف از جمله حقوق شهروندی و اقتصادی برای خود است. جنبش مدنی اخیر ایران بهترین گواه بر این مدعی است.

در این میان نباید فراموش کرد که جمهوری اسلامی با اعمال شدید محدودیت ها بر طبقه متوسط نوین هم‌زمان هم حس فاعلیت آنان را تشدید می‌کند و هم احساس یاس و سرخوردگی در آنان بوجود می‌آورد.

اما هنگامی که روزنه سیاسی ای باز می‌شود این احساس یاس به سرعت می‌تواند به حرکت تبدیل شود، همانطور که در انتخابات اخیر شاهد بودیم.

از طرف دیگر، جریانات ۳۵ سال اخیر قشرهایی از فرودست ترین مردمان ایران را به قدرت و ثروت رسانده است که طعم قدرت بسیار برایشان خوشایند بوده است.

این قشرها عمدتا قدرت سیاسی و اقتصادی را در میان خودشان به انحصار در آورده اند و قصد دارند آنرا به هر بهایی حفظ کنند.

به‌این صورت چالش کنونی بین طبقه متوسط نوین و قشرهای صاحب و تشنه قدرت است که برآیند آن می‌تواند آینده نه چندان دور ایران را رقم بزند.

این مقاله بخشی از مجموعه‌ای است که سایت فارسی بی بی سی به مناسبت سی و پنجمین سالگرد انقلاب ایران منتشر می کند.

مطالب مرتبط