عبدالمجید مجیدی درگذشت؛ سهمش از زندگی بسیار نبود

حق نشر عکس n
Image caption عبدالمجید مجیدی(سمت چپ) و مسعود علایی (خبرنگار کیهان) در کنار امیر عباس هویدا در روز تقدیم بودجه سال ۵۲

با مرگ عبدالمجید مجیدی در سن ۸۵ سالگی در سن فرانسیسکو، یکی از شاهدان و مدیران ارشد پانزده سال پایانی پادشاهی در ایران چشم فروبست.

دورانی که ایران با بالاترین میزان رشد اقتصادی و حرکتی شتابان به سوی مدرنیزم، به اوج خود رسید و تبدیل به قدرتی منظقه ای شد اما سی پنج سال قبل با انفجار سهمگین یک انقلاب جای خود را به یک جمهوری دینی داد.

تا سال ۵۷ عبدالمجید مجیدی، مانند بسیاری دیگر از هم عهدانش گمان داشت در بهترین زمان ها، بخت با او قرار ملاقات داشته است.

پنجاه سالش بود و درست نیمی از عمر را در خدمت حکومتی گذرانده بود که در زمستان همان سال او را قربانی کرده و خود در برابر چشمانش در هم ریخت.

حکومتی با هدف رشد و توسعه همه جانبه، که می خواست در هم پیمانی و نزدیکی با اردوگاه سیاسی و نظامی غرب - که در آن زمان دنیای آزاد خوانده می شد - فاصله خود را با جوامع پیشرفته کاهش دهد.

آغاز رشد

حق نشر عکس b
Image caption عبدالمجید مجیدی در لباس وزارت - ۱۳۵۰

بعد از ۲۸ مرداد و توقف فعالیت های سیاسی و سرکوب احزاب و فعالان چپ و ملی، برقراری دوباره روابط با جهان، کشور به مدار آرامش و استقرار می رفت و نیازمند تحصیلکردگان و جوانان آشنا به تمدن و زبان دانی بود که بتوانند با مستشاران خارجی و مدیران موسسات آمریکایی و اروپایی که برای سرمایه گذاری می آمدند کار کنند.

مجیدی از آن جمله بود چنان که علینقی عالیخانی، ناصر یگانه، هوشنگ نهاوندی، هوشنگ شریفی، عبدالعلی جهانشاهی، محمود کشفیان، هادی هدایتی، ضیا شادمان و بسیاری دیگر هم وقتی با داشتن دیپلم های عالی از دانشگاه های معتبر برگشتند، انگار میزشان آماده بود.

مجیدی خود در خاطراتش می گوید «راه حل شاه این شد که برود به طرف جوان ها یک دفعه از قدیمی ها و از آن رجال گذشته دل بکند و روی بیاورد به یک عده جوان، عده ای که تربیت شده بودند برای این که به مملکت خدمت کنند می بایست پیش می رفتند».

عبدالمجید مجیدی در سال ۱۳۳۵ به خدمت سازمان برنامه ای درآمد که ابوالحسن ابتهاج آن را چنان اداره می کرد که مستقل از شاه و دولت، کشور را به سوی دیگرگون کردن زیرساخت های سنتی و پوسیده براند.

این سازمان هر چقدر مورد استقبال موسسات مالی و تجاری جهان بود که ایران صاحب نفت را بازاری تازه می دیدند، اما ساختارهای سنتی و از جمله سلطنت طالب قدرت و دولت های منصوب را می رنجاند.

در این کشمکش آن چه به نفع ابتهاج تمام می شد، نه فقط حمایت آمریکاییان بلکه ذخیره مطمئنی بود که وی از جوانان صاحب شوق و تحصیل کرده گرد آورد. سازمان برنامه در مقابل شرکت نفت، بزرگ ترین ذخیره نیروی انسانی ایرانی شده بود.

مجیدی کوتاه مدتی بعد از استخدام در سازمان برنامه با دریافت بورس بنیاد فورد راهی هاروارد شد و توانست در آن جا مدیریت دولتی بیاموزد و چهار سال بعد که برگشت تحول بزرگی در کشور رخ داده بود.

چهار دولت هر کدام به دلیلی سرنگون شده، شاه برنامه های اصلاحی خود را با عنوان انقلاب سفید اعلام داشته و در اولین گام گرفتار حسنعلی منصور شده بود که شرایط را جدی گرفته و نیازی به اطاعت از پادشاه در خود نمی دید.

اما کوتاه مدتی بعد ترور نخست وزیر مغرور و متکی به خود توسط فداییان اسلام، دولت را در دست کسی قرار داد که تا آن زمان شناخته نبود و در این زمان هم اصرار داشت که تنها مجری اوامر شاه است.

مجیدی که در سه سال اول دهه چهل، در مقام یکی از مدیران سازمان برنامه شاهد کشمکش دولتمردان مدعی، و در عین حال بی قدرتی آن ها بود حتی پیش از آن که امبرعباس هویدا ریاست دولت را به عهده گیرد، با او نزدیک شده بود.

داشتن فرهنگ فرانسوی وجه مشترکشان بود و تمایلات روشنفکرانه، علاقه به هنر و ادبیات غربی، آن ها را به هم نزدیک می کرد.

در اولین دولت هویدا مجیدی به عنوان معاون نخست وزیر و رییس دفتر بودجه، در نقطه مهمی قرار گرفت. تنظیم بودجه سالانه موقعیت ویژه ای در اختیار کسی قرار می داد که قرار بود در میان امواج گاه متضاد خواست ها و امکانات با منابع قدرت در تماس باشد.

در همین مقام برای نخستین بار توانست شاه را نیز تنها دیدار کند. به نظر می رسد مجیدی نمونه همان مدیرانی بود که هویدا می پسندید و از وی مهم تر پادشاه می‌خواست. کسی که از وجودش خطری برای هیچ مقامی متصور نبود. پاکدست و کوشا، در عین حال پذیرای قدرت بالادست.

مجیدی در زمانی که به پای نردبان ترقی رسید هنوز سی و یک سال داشت و در حالی که هنوز هفتاد سالگان در کار بودند، این امر مشکلی برایش ایجاد می کرد که خود وقتی حسنعلی منصور به او پیشنهاد شغلی مانند معاونت نخست وزیر کرد نپذیرفت«گفتم آقا این سمت برای من خیلی زود است در سازمان برنامه کارم را می کنم ولی اگر بیایم این جا آن حمایتی را که باید از همکارانم و از دوستانم که با آن ها کار می کنم نمی توانم بگیرم و آدم عاطل و باطلی می شوم.»

یک سال بعد که پیشنهاد امیرعباس هویدا را با شوق پذیرفت راه ها برایش هموار شد.

وی که متولد سال ۱۳۰۷ بود در بیوگرافی های دولتی پنج سال سن خود را بالا برد تا به این ترتیب به سن همسر هنرمندش منیر وکیلی (متولد ۱۳۰۱) هم نزدیک تر شود.

ازدواج با خانم وکیلی خواننده اپرا و فارغ التحصیل مدرسه ملی موسیقی پاریس که شهرتی جهانی داشت، به خانواده مجیدی روابط گسترده ای با بالاترین سطوح در طبقه بالا هدیه کرد .

اولین وزارت

امیرعباس هویدا در اولین تغییرات بزرگی که در دولت داد، مجیدی را به وزارت تولیدات کشاورزی و مواد مصرفی گماشت که جایی بود که امکان فساد و رانت خواری و ثروت اندوزی در آن بسیار بود اما یک سال بعد وی با نام خوش از آن مجموعه جدا شد و به عنوان وزیر کار و امور اجتماعی منصوب گشت که این بار شغلی بود که شاه به او داده بود.

به عنوان نمونه ای از سکنات و رفتار مدیریتی مجیدی می توان نظر او را خواند درباره قانون گسترش مالکیت صنعتی که یکی از اصول انقلابی شاه و مردم نام گرفت و مقرر گشت که صاحبان صنایع تا پنجاه در صد از سهام خود را به کارگران واگذارند در حالی که به نظر مجیدی «به نظرم کار ناصحیحی بود. یک مقدار هم کمک کرد به فرار سرمایه ها. یک مقداری در روحیه ای که بایست از مملکت رفت و سرمایه را برد بیرون کمک کرد… و طبعا به انقلاب کمک کرد»

اما وقتی از مجیدی پرسیده شد که مگر این قانون در زمان وزارت کار وی نبوده و مگر وی تنظیم و پیشنهادش نکرده، پاسخ این است «نه اصلا اصلا… من در آن تصمیم اصلا مورد مشورت هم قرار نگرفتم . قانون اصلش وقتی که گذشت اعلام شد که یکی از اصول انقلاب است. در اجرایش البته من بودم. در جلسات گفتند بیا شرکت بکن و نظارت بکن، ولیکن در تصمیم گیریش و در بحث اصولیش دخالت نداشتم».

چنین بود که بعد از دو جلسه مهم در تخت جمشید (زمستان ۱۳۵۱) و سال بعد در رامسر که برای تجدید نظر در برنامه پنجم تشکیل شد، و می توان گفت سرنوشت آینده کشور و نظام را دیگرگون کرد، وقتی کارشناسان سازمان برنامه به سرکردگی رییس آن سازمان خداداد فرمانفرماییان نشان دادند که با نظر پادشاه و دولت برای تهیه بودجه ای چند برابر مخالفت دارند و آثار تورمی آن را یادآور شدند، و زمانی که آشکار شد پادشاه از این استدلال ها عصبانی است و مایل است درآمد چندبرابر نفت که هنوز اعلام نشده بود به سرعت به مصرف برسد، فرمانفرماییان از ریاست سازمان برنامه استعفا داد.

مهدی سمیعی و خداداد فرمانفرماییان پیش از آن نیز نشان داده بودند که وقتی تصمیمی از بالاترها خلاف مصلحت گرفته شود، حاضر نیستند فقط برای حفظ مقام ، متابعت کنند.

گرچه در میان دولتمردان این دوران بسیار نبودند کسانی که به چنین خطری تن دهند. چنین بود که در ماه های پایانی دوران پادشاهی تصمیم گیرنده مستقل به رای که بتواند راه خروج از بحران را پیشنهاد کند، وجود نداشت.

در این زمان عبدالمجید مجیدی به پیشنهاد هویدا و تصویب پادشاه به ریاست سازمان برنامه برگزیده شد، وی توانسته بود پانزده سال بعد از روزی که به عنوان کارمند ساده به استخدام سازمان برنامه در آمد، ریاست آن سازمان عظیم را به عهده گیرد گرچه سازمان برنامه در این زمان برنامه ریز و پژوهشگر بود و برنامه هایی که به تصویب پادشاه می رسید به آنان ابلاغ می شد.

سال ها بعد زمانی که کارشناسان بخش های مختلف به تحلیل علل شکست برنامه های اصلاحی پادشاه و برپا شدن انقلاب برخاستند، از جمله مهم ترین دلایل برشمرده آنان رفتاری بود که بدون نظارت برنامه با درآمد ناگهانی نفت در فاصله سال های ۵۲ تا ۵۶ صورت گرفت که در ابتدای آن تهران بهشت دلالان و نمایندگان موسسات بزرگ بین المللی بود و روسای کشورها که برای دیدار با پادشاه ایران تا دو سال بعد وقت گرفته بودند.

در پایان همین دوران تورم، خاموشی های برق و گرانی به جای رسید که پادشاه با تاسف گفت «می دانم می گویند انقلاب بزرگ، همین خاموشی های برق است.»

با این همه عبدالمجید مجیدی در خاطره گویی خود ادعا کرده است که «وقتی من در سازمان برنامه بودم این سازمان در بالاترین نقطه قدرت بود. یعنی از زمان ابتهاج هم قویتر شده بود... » بر اساس استدلال وی افزون شدن تعداد کارکنان سازمان برنامه و ازدیاد درآمد نفت که اعتبارات را افزون کرده بود، نشانه قدرت آن است.

وی در بخشی از خاطرات خود می گوید «همه اش یک مقدار در تاریکی و با حدس و پیش بینی کار می کردیم … قبل از این که ما مطلع شویم که درآمد نفت بالا می رود مقدار زیادی تعهدات شده بود… همه این ها یک برنامه هایی بود که تصمیماتش گرفته شده بود. بعدا به ما ابلاغ می شد.»

شش سال بعد از فروپاشی نظام پادشاهی عبدالمجید مجیدی گفت «در ایران آن زمان، کار سیاسی بسیار مشکل می توانست انجام بشود. چون اگر می خواستید اجتماعات بزرگ برپا کنید باید مطابق میل مردم حرف بزنید و احتیاجات آن ها را برآورده کنید. این احتیاج ها در تضاد خیلی فاحش با خطوط اصلی توسعه اقتصادی و اجتماعی و لزوم ساختن زیر بنای مملکت بود.»

آغاز پایان

حق نشر عکس v
Image caption منیر وکیلی (مجیدی) خواننده اپرا

پایان یک دوران خوش از حیات وی که همزمان با خوش ترین دوران پادشاهی محمدرضا شاه بود، بی آن که خود دریابد زمانی فرارسید که با انتخاب جیمی کارتر به ریاست جمهوری آمریکا، شاه که از دموکرات ها خاطرات بدی داشت (قوام، مصدق و امینی در زمان حضور دموکرات ها در کاخ سفید در ایران نخست وزیر بودند) پیشقدم سلسله تغییراتی شد که مجیدی آن را به عنوان گامی در جهت تضعیف هویدا می دانست و به وی هم هشدار داده بود، که در نهایت به انتخاب جمشید آموزگار به نخست وزیری و انتصاب هویدا به وزارت دربار بود.

مجیدی که در دولت آموزگار جایی نداشت به توصیه هویدا ریاست یک جناح از حزب رستاخیز را به عهده گرفت. در این مقام - در رقابت با هوشنگ انصاری - بالقوه شانس نخست وزیری آینده محسوب می شد. چرا که در عین حال به ریاست بنیاد شهبانو هم منصوب گردیده بود.

اما خبر بد زمانی می رسد که خبر یافت ماموران حکومت نظامی برای دستگیری هویدا خواهند رفت، وفادارانه خود را به رییس رساند و از وی شنید که شما هم در نوبت هستید، یعنی که تصمیم پادشاه است.

چیزی نگذشت که هویدا از زندان به وی تلفن کرد تا بگوید شاه و ملکه دارند می روند تو هم برو. اما کار برای کسی که برای خروج از کشور منتظر اجازه پادشاه بود، مشکل بود.

چنین شد که بعد از خروج شاه از کشور، و نخست وزیری شاپور بختیار، مجیدی همچون یک کارمند مسئولیت شناس، همچنان برای حفظ اموال موزه ها و مراکز تحت ریاست ملکه حاضر می شد. بازگشت آیت الله خمینی هم تغییری در برنامه اش نداد تا نظامیانی به خانه اش ریختند.

شمارش معکوس نظام پادشاهی آغاز شده و مجیدی و هویدا و وزیران، در پادگان جمشیدیه محبوس نظامیانی بودند که گمان می بردند برنده بازی شده اند و در همان حال فرماندهانشان در حال گفتگو با انقلابیونی که با آمدن آیت الله خمینی پیروزیشان حتمی شده بود.

تفسیر مجیدی درباره دورانی که خود از مدیران ارشدش بود چنین است :« اکثریت مردم باور داشتند که یک دفعه حکومت افتاد دست عده ای که از دید اکثریت غربزده بودند و ایجاد شکاف کرد …به نظر آن ها، این گروهی که حکومت می کنند یک عده آدم هایی هستند که نه مذهب می فهمند، نه مسایل مردم را می فهمند نه به فقر مردم توجهی دارند نه به مشکلات آن ها. این ها آمده اند بر ما حکومت کنند. غاصب هستند یا مامور غربی ها هستند».

پایان کار

سرانجام در روزی که ارتش اعلام بی طرفی کرد، زندانیان جمشید آباد از دیگر مردمی که با اسلحه به مراکز دولتی و نظامی شلیک می کردند بلاتکلیف تر بودند.

از میان گلوله ها که از آسمان می بارید، عبدالمجید مجیدی و هوشنگ نهاوندی در یک لحظه همداستان شدند. آن ها از جمله جوانانی بودند که با ورودشان به صحنه مدیریت پادشاه به قدرت بلامنازع تبدیل شد.

تا همین چند ماه قبل همه چیز در جای خود بود، آن ها مطیع همان کسی بودند که همه جهانیان ثناگویش بودند. تا آن روز نهاوندی و مجیدی در محاسبات سیاسی، از شانس های نخست وزیری محسوب می شدند اما دیگر نظامی باقی نمانده بود و باید برای حفظ جان خود از میان لوله تفنگ ها رد می شدند و خود را به اولین وسیله ای می انداختند که از محل دورشان می کرد.

عبدالمجید مجیدی سه ماه بعد توانست از مرز بگریزد و خود را به پاریس برساند، دو سال بعد همسرش منیر وکیلی در تصادفی در فرانسه جان داد و سی و پنج سال پایانی عمر را در وفاداری به آرمان های پادشاهی به سر برد. سهم وی از زندگی بسیار نبود.

مطالب مرتبط