چمدان: 'می‌گفتند چرا مادر پدرت با لهجه حرف می‌زنند'

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

"لوله اسلحه را در دهانم گذاشتم. انگشتم روی ماشه بود. به آخر خط رسیده بودم. پولی برایم نمانده بود. موادی نبود که نکشیده بوده باشم. تمام شده بودم. پس باید تمامش می‌کردم. انگشتم را روی ماشه محکم کردم. ترسیدم. ترسیدم نمیرم. ترسیدم تیر به خطا برود. ترسیدم فلج شوم. ترسیدم از آنچه بودم هم خوارتر شوم. ترسیدم بی‌مصرف شوم؛ که بودم. ترسم بیشتر شد. منصرف شدم... اسلحه را در داشبورد گذاشتم. به دیترویت برگشتم. فردا یا پس فردای همان روز، پدرم زنگ زد. چند ماهی بود با هم صحبت نکرده بودیم. گفت یک مرکز درمانی در کالیفرنیا پیدا کرده. گفت اگر بخواهم ترک کنم، مخارجش را می‌پردازد."

از بزرگراه که خارج شدم، تابلو می‌گفت اَناهایم دست راست، یوربا لیندا دست چپ.

نزدیک شده بودم. شیب کوچه و فاصله میان خانه‌ها اجازه می‌داد درخت‌کاری‌ و محوطه‌سازی‌ها را بهتر ببینم. بعضی از خانه‌ها اصطبل داشت. در محوطه پشتی یکی از آنها اسبی ابلق پرسه می‌زد. از آرامش و سکوت محله می‌شد حدس زد بابک در چنین جایی راحت‌تر هرویین را ترک می‌کند تا در دیترویت که این روزها حتی پلیس جرات نمی‌کند به بعضی از محله‌های آن سرکشی کند.

مرکز اقامتی درمانی در انتهای کوچه قرار داشت. مشرف بود به دیگر خانه‌ها. تابلویی بر سردرش نبود. دروازه هم نداشت. بابک از اواخر ژانویه امسال به این مرکز آمده بود؛ فقط چند روز بعد از آن اقدام به خودکشی. در ۱۰ ماه گذشته شب و روزش را اینجا گذرانده بود.

چند هفته‌ای بود که مجاز شده بود روزها از مرکز خارج شود. کار پیدا کرده بود. در یک گاراژ تعمیر خودرو مکانیک شده بود. شغلی که کنار دست پدرش یاد گرفته بود. یک شغل تازه هم داشت؛ شده بود "راهنما و حامی" چند جوان در حال ترک.

"اولین بار که مواد و الکل مصرف کردم یازده سالم بود. وقتی ماریجوآنا اثر کرد همه غم و غصه‌هایم پاک شد. می‌دانم که می‌پرسی مگر یک پسر یازده ساله چه غم و غصه‌ای می‌تواند داشته باشد؟ ده ساله بودم که مادرم مرد. زندگی زیر و رو شد. مادرم ما را تر و خشک می‌کرد. خانه را سامان می‌داد. پدرم هم کار می‌کرد. اما حالا پدرم باید هم کار می‌کرد و هم به ما می‌رسید. همه چیز فرق کرده بود. من بچه بودم. نمی‌دانستم چه طور با این مساله کنار بیایم. همه چیز برایم سخت و دلهره‌آور شده بود. هیچ‌کس هم درباره‌اش حرف نمی‌زد. مثل خانواده‌های ایرانی مساله را هل داده بودیم زیر قالی. مواد که می‌زدم آرام می شدم. اولین بار که قرص وایکدین (مسکن حاوی مواد شبه‌مرفین) مصرف کردم، ده برابر بیشتر از گراس نشئه شدم. دنیا آرام شد. فکر کنم چهارده سالم بود. آن روزها کله‌شق محله بودم. برای این که بین بچه‌ها اعتبار پیدا کنم، دست به هر کاری می‌زدم. برای هر کاری که بقیه جراتش را نداشتند داوطلب می‌شدم."

پدر و مادر بابک سال ۱۹۷۷ به آمریکا مهاجرت کردند؛ در میشیگان (ایالتی در شمال آمریکا) ساکن شدند. آن طور که بابک می‌گوید او درمحله‌ای بزرگ شده که تنها خانواده غیر"سفیدپوست" خانواده او بوده است.

"من تنها بچه ایرانی محله بودم. غریبه بودم. بچه‌ها دائما می‌گفتند 'تومثل ما نیستی. قیافه‌ات شبیه ما نیست. مادر و پدرت لهجه دارن. همه چی‌تون با ما فرق می‌کنه'."

بابک فارسی حرف نمی‌زند. انگلیسی زبان اول اوست. چهره‌اش هم خیلی شبیه ایرانی‌ها نیست. خالکوبی زیبایی که از زیر زانوی چپش شروع می‌شود و تا نوک انگشت پایش ادامه دارد، به او هیبتی چون بسیاری از جوانان آمریکایی داده است. حتی نحوه نوشتن نامش به انگلیسی هم متفاوت است (Bobac).

نسخه انگلیسی چمدان بابک را اینجا کلیک کنید و بشنوید

"این طوری بهتر اسمم را تلفظ می‌کنند. در آن سالهای نوجوانی، ابتدا سعی کردم خودم را از هویت ایرانی‌ام دور کنم. برای همین هم خیلی سعی می‌کردم به هر قیمتی شده مورد قبول دوستانم واقع شوم."

"وقتی ۲۲ ساله بودم پدرم از اعتیادم خبردار شد. تا آن وقت توانسته بودم از همه مخفی کنم؛ حتی از دوست دخترم که حالا مادر پسر ۳ ساله‌ام هم بود. هم کالج می‌رفتم، هم در گاراژ پدرم کار می‌کردم، هم خلاف می‌کردم. از پدرم پول می‌دزدیدم تا خرج موادم را دربیارم. تقریبا روزی ۳۰۰-۴۰۰ دلار خرجم بود."

مرکز درمانی-اقامتی که این روزها خانه بابک شده، یک ویلای قدیمی و مجلل است. معماری و دکوراسیون داخلی آن بسیار شبیه ویلاهای هاوایی است. وسط سالن پذیرایی یک حوضچه و آبشار مصنوعی قرار دارد. چند ماهی قرمز هم در آن زندگی می‌کنند. سقف چوبی و بلند ویلا با نخل‌هایی که بر دیوارهایش نقاشی شده‌ فضایی آرام و دلنشین برای جلسات گروه درمانی فراهم کرده است. اگر چه هزینه اقامت ماهانه در این مرکز در مقایسه با مراکز مجللی که در کانادا و یا سواحل کالیفرنیا سراغ دارم خیلی زیاد نیست اما در ۶ سال گذشته، پدر بابک هزاران دلار برای ترک اعتیاد او پرداخت کرده است.

"خب بیشتر هزینه‌ها را بیمه پرداخت می‌کند. سرجمع در ۶ سال گذشته حدود نیم میلیون دلار به مراکز درمانی مختلف پرداخت کرده‌ایم."

"اولین بار که برای ترک به یک مرکز فرستاده شدم ۲۲ سالم بود. از آن مرکز که برگشتم، دوباره رفتم سراغ مواد. یادم هست اولین باری که هرویین تزریق کردم بعد از مراسم خاکسپاری یک از دوستانم بود که اتفاقا به علت تزریق بیش از حد مواد مرده بود. یکی از رفقا خواست که برسانمش. در راه حرف از مواد افتاد. گفت شنیده من دو سه ماهی است ترک کرده‌ام. گفتم آره. گفت او هم سه روز است که مصرف نکرده. بعد حرف کشید به هرویین. پرسید هرگز هرویین تزریق کرده‌ام. گفتم نه. گفت پس باید دست کم یک بار امتحان کنم. من هم که نه گفتن برایم 'غیرممکن' بود، گفتم اوکی. رفتیم خانه یکی از موادفروش‌ها در دیترویت. دوستم برایم تزریق کرد. سرنگ را که کشید بیرون داشتم می‌لرزیدم. بعدش یک دفعه نشئگی سراغم آمد. بیست برابر بیشتر از همه موادی بود که امتحان کرده بودم. دوستم گفت دیگر برایم تزریق نخواهد کرد. من هم کار با سرنگ را یاد گرفتم. شدم تزریقی."

در آشپزخانه مرکز یکی از بیماران قدیمی که حالا مقیم دائم آنجا شده برایمان نیمرو درست کرد، با کمی پنیر چِدار. چند جوان ایرانی‌تبار دیگر هم که در این مرکز اقامت داشتند دور میز آمدند. بابک که به تازگی ۲۸ سالگی را رد کرده، با انرژی و اعتماد بنفس از تصمیم‌هایی که برای آینده‌اش گرفته حرف می‌زد. می‌گفت در ۱۰ ماه گذشته هر روز زندگی‌اش را یک بار از اول مرور کرده. می‌خواهد یادش نرود از کجا به کجا آمده.

بابک در همان ایامی که پدرش تازه از اعتیاد او خبردار شده بود، یکی دو بار به ایران سفر کرده. پدرش تصور می‌کرده اگر محیطش عوض شود و از حلقه دوستانش در دیترویت جدا شود، شاید مواد را فراموش کند. شناخت بابک از زندگی در ایران به همین دو سفر خلاصه می‌شود که او بیشترش را نشئه یا خمار بوده. برای همین هم بنا دارد بعد از تکمیل دوره ترکش در کالیفرنیا (که حدود دو سال است)، با پسرش که حالا ۹ ساله شده، در مورد ایران بیشتر بخواند و شاید هم پدر و پسر با هم در کلاس فارسی ثبت نام کنند.

"من در چمدانم آرامش می‌گذارم. به نظرم دنیای امروز پر از استرس و دلهره‌ست و آرامش رمز بقا در اونه. این که همه چیز رو کمی ساده‌تر بگیریم. کمی آهسته‌تر. به تجربه بهم ثابت شده که اگر من به آرامش نرسم، حالم بد می شه و اگر حال من بد بشه، روزگار رو به کام همه تلخ می کنم.

کلیک کنید و بشنوید: چمدان بابک که در یک مرکز درمانی اقامتی در حوالی لس‌آنجلس تهیه شده

حق نشر عکس Bobac CA

قطعات موسیقی انتخاب شده برای چمدان بابک به ترتیب عبارتند از تانگو اثر گروه آرژانتینی سه‌نوازی گاروفا (Trio Garufa) و اگنس دِی اثر ساموئل باربر.

چمدان هر پنجشنبه از برنامه چشم‌انداز بامدادی رادیو فارسی بی‌بی‌سی پخش می‌شود.

لطفا برای گوش کردن به چمدان‌های پیشین روی لینک‌های زیر کلیک کنید:

چمدان-فصل سوم

چمدان - فصل دوم

چمدان - فصل اول

چمدان هر پنجشنبه از برنامه چشم‌انداز بامدادی رادیو فارسی بی‌بی‌سی پخش می‌شود.

برای تماس با چمدان لطفا به آدرس bamdadi@bbc.co.uk ایمیل بفرستید.

مطالب مرتبط