چمدان: 'آماده مهاجرت بودیم که اتوبوس زد به مصطفی'

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

شیرین جاهد را یک ماه پیش در جنوب کالیفرنیا دیدم. برای سه هفته به آمریکا آمده بود. در شهر اِرواین اقامت داشت. شهری که یکی از امن‌ترین نقاط آمریکاست و در چند سال گذشته جزو ۱۰ شهر برتر آمریکا انتخاب شده است.

شیرین جاهد یکی از پیشگامان کارگردانی تلویزیونی در ایران است. می‌گوید نمی‌تواند تعداد "کات"ها یا "اکشن"هایی که در طول چهل سال گذشته داده را حتی حدس بزند.

با او در محوطه بیرونی یک کافه گفتگو کردم. کافه در کنج سه‌راهی یکی از مراکز کوچک خرید اِرواین واقع شده بود. ابتدا سر و صدای محیط نگرانم کرد. رفت و آمد خودروها، سر و صدای مشتریان میزهای کناری و دعوای گاه و بی‌گاه کلاغ‌ها می‌توانست در مرحله تدوین دردسرساز شود.

از طرفی گفتگو در کنار خیابان وجه تسمیه‌ای داشت با داستان مهاجرت شیرین جاهد. داستانی که سه دهه پیش شروع شد. آهسته و کند "مسیر طبیعی" خود را طی کرد تا شش سال پیش که یک روز زمستانی در وسط یکی از خیابان‌های شمال تهران "کات خورد".

"پانزده روز مانده بود به عید. مصطفی برای آزمایش خون و انجام چند خرده‌کاری‌ شب عید رفته بود بیرون. من هم آماده می‌شدم برای ورزش روزانه. داشتم بند کتانی‌ام را می‌بستم که تلفن زنگ زد. گفتم حتمن باز چیزی را فراموش کرده. تلفن از بیمارستان بود. مسئول اورژانس گفت شماره تلفن خانه را در موبایلش پیدا کرده‌اند. بی‌اختیار گفتم 'به کما رفته؟' جواب صریحی نداد. سراسیمه تاکسی گرفتم. گفتم بیمارستان دی."

شیرین جاهد و همسرش (مصطفی) ۲۶ سال پیش برای مهاجرت به آمریکا اقدام کردند.

"برادر مصطفی که شهروند آمریکا شده بود به ما گفت حالا می‌تواند برای برادرش درخواست گرین کارت کند. این شد اولین قدم. بعد همه چیز رفت تو کُما. گفتند ده یازده سال طول می‌کشه. برای ما بیشتر هم شد چون یازده سپتامبر پیش آمد. روی هم سیزده سال طول کشید. برای همین من بهش می‌گفتم 'گران کارت' به جای 'گرین کارت'."

بعد از دریافت کارت اقامت در آمریکا (گرین کارت) پنج سالی به قول خودش "چمدانی" زندگی کردند. مهاجرت‌های کوتاه که همیشه با مراجعت همراه بود.

این دو بالاخره در سال ۲۰۰۸ شهروند آمریکا شدند. چند ماه بعد از دریافت پاسپورت تصمیم گرفتند برای فروش آپارتمان و آماده کردن مقدمات مهاجرت کامل به ایران بازگردند.

"یکی از شاهدان عینی که با موبایلش فیلم گرفته بود گفت اتوبوس شرکت واحد از پشت دیگر اتوبوسی که در ایستگاه بوده بیرون آمده. فیلم روی موبایل از لحظه‌ای شروع می‌شد که مصطفی در وسط خیابان دراز کشیده بود. سمت چپ صورتش روی آسفالت بود."

بشنوید: گفتگوی رادیویی چمدان با شیرین جاهد

"بار اول که لمسش کردم، بدنش سرد بود. سرد سرد. نمی‌دانستم باید به پسرم که در آمریکا بود خبر دهم برای عیادت پدرش بیاید یا خاکسپاری‌اش. دو سه روز بعد یک روز که دستش را گرفته بودم دستم را فشار داد. آن روز مطمئن شدم که زنده می‌ماند. وقتی به هوش آمد با هیجان شروع کرد به انگلیسی یک جمله را تکرار کردن: 'تا همیشه دوستت دارم'”.

"در آن روزها اصلا نمی‌دانستم ضربه مغزی و عواقبش چیست. تمام نگرانی‌ام این بود که زودتر مصطفی را به خانه ببرم. نمی‌دانستم آسیبی که به مغزش وارد شده بود تقریبا جبران‌ناپذیر است."

'چرا من؟ چرا حالا؟ شاید اگر...' اینها سوالاتی بودند که شیرین جاهد می‌گوید در روزهای نخست او هم مانند همه آسیب‌دیدگان از یک حادثه بزرگ از خود پرسیده است.

این که "شاید اگر" یازده سپتامبر پیش نیامده بود و گرین‌کارت او و همسرش دو سال زودتر آماده شده بود. این که "شاید اگر" در سالی که برای شهروند شدن اقدام کردند، به علت اعلام رسمی دولت آمریکا برای بالا بردن هزینه‌های صدور کارت شهروندی، به یک باره صد هزار نفر ثبت نام نکرده بودند و نوبت رسیدگی به درخواست آنها یک سال بیشتر از معمول طول نمی‌کشید. این که "شاید اگر" رانندگی در خیابان‌های تهران هم کمی شبیه رانندگی‌ها در اِرواین بود. و صدها "شاید اگر" دیگر که حالا بعد از گذشت شش سال شیرین جاهد کمتر به آنها فکر می‌کند.

"حالا اوضاع بهتر شده. کسی نمی‌تواند تصور کند در آن روزها و ماه‌های اول بر من و دخترم چه گذشت. اطرافیان و آشنایان پشت هم برای عیادت می‌آمدند اما بی‌تعارف بگویم بیش‌تر از این که کمک حال ما باشند مزاحم‌مان بودند. نیاز داشتم کسی در طول روز که دخترم سر کار بود، به من در نگهداری از مصطفی کمک کند. بیاید کنار تخت او بنشیند تا من فرصت کنم آبمیوه و غذا برایش تهیه کنم. اما با آمدن میهمانان دائما مشغول پذیرایی از آنها بودیم... بگذریم."

"خیلی آهسته از نظر جسمی رو به بهبود بود اما از نظر ذهنی... دچار توهم می‌شد. چاق شده بود. مرکز کنترل سیری در مغزش آسیب دیده بود. فکر می‌کرد من مادرش هستم. فکر می‌کرد دخترش گوینده تلویزیون است. به من فحش می‌داد. نیمه شب پنجره را باز می‌کرد و رو به کوچه فریاد می‌زد پلیس. یا این که می‌ترسید و فکر می‌کرد حمله هوایی شده. یک روز من را هل داد. از پشت سرم خورد به لولای در و شکست. خوردم زمین و دستم هم شکست. دکتری که سرم را بخیه می‌کرد از شدت ضربه تعجب کرده بود که چه طور تا جمجمه‌ام را شکافته بود. بگذریم."

"خیلی چیزهای دیگر هم بود که یادآوری‌اش برایم آسان نیست. تو هم نپرس. فقط یک مورد را می‌گویم اگر دیدی مناسب نیست کات کن. این که در آن روزهای اول به قدری از لحاظ جسمی ناتوان شده بود که حتی نمی‌توانست مدفوع کند. سخت بود و دردناک. بالاخره یک روز دخترم با انگشت روده بزرگ پدرش را تخلیه کرد. بگذریم...".

"بعضی روزها صبر می‌کردم، بهناز که به خانه باز می‌گشت. مصطفی را به او می‌سپردم. به اتاقم می‌رفتم. درها را می‌بستم. حوله‌ای در دهانم می‌کردم و جیغ می‌زدم. اعتراف می‌کنم که بارها به ذهنم آمد که اول مصطفی را بکشم و بعد هم خودم را... اما جرات نکردم... نه این که ترحم و این حرفها در میان باشد... فقط جرات نکردم."

واقعیت این است که در پایان گفتگو با شیرین جاهد وعده داده بودم بخش تصادف و تاثیر آن بر داستان مهاجرتش را یا خلاصه کنم یا اگر مفصل شد آن را با "امید به زندگی" پایان دهم. اما نشد. قدرت حادثه به قدری بود که داستان مهاجرت را منکوب می‌کرد.

همزمان داستان مهاجرت ناتمام او منحصر به فرد بود. او در سه دهه گذشته بارها فرصت یافته بود میان دو جامعه ایران و آمریکا رفت و آمد کند و هر آنچه را که از جامعه جدیدش می‌پسندیده در بازگشت به ایران 'آزمایش' کند.

"هربار که به تهران برمی‌گردم با خودم عهد می‌کنم خوش‌رویی، خوش‌بینی و غر نزدن را تمرین کنم. اینجا (در آمریکا) اگر بگویی مثلا امروز فلان اتفاق بد برای من افتاده، دیگران سعی می‌کنند یک جوری جنبه مثبت قضیه را به تو گوشزد کنند. اما در ایران کافی است بگویی فلان مشکل را دارم، مسابقه 'من بدبخت‌ترم' شروع می‌شود. در این شش سال که بارها برای مداوای مصطفی به مطب و بیمارستانها رفته‌ام، سعی کرده‌ام به مراجعان دیگری که غرغر می‌کردند بگویم همه در زندگی‌شان درد و غصه دارند اما باید زندگی کرد و باید خوب هم زندگی کرد."

اینجا کلیک کنید و بشنوید: نسخه رادیویی چمدان شیرین جاهد

حق نشر عکس Chaartar Photo Factory
Image caption موسیقی پایانی چمدان شیرین جاهد کاری است با نام "زن دیوانه" اثر گروه چارتار

چمدان هر پنجشنبه از برنامه چشم‌انداز بامدادی رادیو فارسی بی‌بی‌سی پخش می‌شود.

لطفا برای گوش کردن به چمدان‌های پیشین روی لینک‌های زیر کلیک کنید:

چمدان-فصل سوم

چمدان - فصل دوم

چمدان - فصل اول

چمدان هر پنجشنبه از برنامه چشم‌انداز بامدادی رادیو فارسی بی‌بی‌سی پخش می‌شود.

برای تماس با چمدان لطفا به آدرس bamdadi@bbc.co.uk ایمیل بفرستید.

مطالب مرتبط