چمدان: 'در لس‌آنجلس کارتن‌خواب و گدا شدم '

حق نشر عکس Alicia Afshar
Image caption سیامک افشار اکنون مشاور رسمی ترک اعتیاد است

اگر چمدان بابک را شنیده‌اید احتمالا متوجه شده‌اید که برای گفتگو با بابک به یک مرکز ترک اعتیاد در شهر یوربالیندا در جنوب کالیفرنیا رفته بودم.

مرکز ترک اعتیاد زندگی نوکه سیامک افشار آن را تاسیس کرده است.

اوایل نوامبر بود که برای گفتگو با بابک به آنجا رفتم. دو روز بعد از آن با سیامک افشار نشستیم و از سیر تا پیاز زندگی او را ضبط کردیم.

چند روز پیش که برای احوال‌پرسی و کنجکاوی در مورد بازخوردهای پخش نسخه رادیویی چمدانش با او تماس گرفته بودم گفت بابک به زودی دوره ترک خود را کامل می‌کند و اجازه می‌یابد به دیترویت نزد پدر و پسرش بازگردد.

بشنوید: چمدان بابک که ژانویه سال گذشته تا مرز شلیک کردن به مغزش پیش رفته بود

ارتباط میان بابک و سیامک به عنوان درمان‌جو و درمان‌گر برایم جالب توجه بود. جنس ارتباط میان این دو کمی متفاوت‌تر از یک دختر و یک پسر دیگر ایرانی-آمریکایی بود که آن روز در مرکز اقامتی "زندگی نو" دیدم.

شاید به این علت که هر دو آنها در سنین ۱۱-۱۲ سالگی با مواد آشنا و از همان سالها "خلاف‌کار" شده بودند.

"من دوازده سالم بود که برای اولین بار آبجو و حشیش را امتحان کردم. آن روزها در محله تهران‌ویلا یک تیم فوتبال داشتیم به نام 'جوجه‌طلایی'. با بچه‌ها از صبح تا شب فوتبال بازی می‌کردیم و بعد هم دور هم می‌نشستیم عرق می‌خوردیم و سیگاری می‌زدیم."

در داستان زندگی سیامک دو فرهاد نقش اصلی را بازی می‌کنند؛ یکی فرهادطوطی که هم‌بازی‌اش در جوجه‌طلایی بود و فرهاد دیگر اولین راهنمایش در جلسات معتادان گمنام.

"در جوجه‌طلایی علاوه بر فرهادطوطی، اون اوایل داریوش هم بود. مهرداد نامی هم بود که گیتار می‌زد. بعد از فوتبال معمولا دور هم می‌نشستیم. مهرداد گیتار می‌زد و داریوش و فرهادطوطی هم ترانه‌های عماد رام را می‌خواندند. هر دوشان خوب می‌خواندند. ما حتی فکر می‌کردیم فرهادطوطی بهتر از داریوش می‌خواند. یادم هست یک روز فرهاد و داریوش برای شرکت در فراخوان گروه " شش و هشت" رفتند. ما فکر می‌کردیم فرهاد حتما برنده می‌شود. اما گویا فرهاد آن روز نشئه رفته بود و قبول نشد. داریوش اما هوشیار رفت و قبول شد و بعد از آن هم بیشتر مشغول فعالیت هنری شد."

حق نشر عکس Alicia Afshar
Image caption در مرکز اقامتی زندگی نو مراجعان در اتاق‌های دو نفره زندگی می‌کنند. این بابک است که خلوت کرده

سیامک افشار تا چند روز دیگر سی و سومین سال پاکی خود از موادمخدر را جشن می‌گیرد. او اکنون ۶۲ سال دارد. از دورانی که در "جوجه طلایی" بازیکن ذخیره بود حدود نیم قرن می‌گذرد. در این سالها هزاران تغییر به خود دیده است: از عرق سگی به حشیش؛ از حشیش به تریاک؛ از تریاک به هرویین؛ با هرویین از تهران به لس‌آنجلس رفتن؛ در لس‌آنجلس تزریقی شدن؛ دزدی و غارت و بانک زدن، نحیف و لاغر شدن تا حدی که حس دزدی هم نداشتن؛ گوشه خیابان افتادن و کارتن‌خواب شدن؛ شپش گذاشتن و گدایی کردن و همین‌طور سلسله‌ای از "کاستن‌ها و تقلیل‌یافتن‌ها" تا اوایل سی سالگی.

با این وجود، او هنوز ریشه اصلی اعتیادش را در حوالی همان ایام "جوجه‌طلایی" جستجو می‌کند.

"من در نوجوانی فکر می‌کردم که کم‌ام. خودم را حقیر می‌دانستم. اعتمادبنفس نداشتم. قدم کوتاه بود و خودم را خوش‌تیپ نمی‌دانستم. یک عینک ته استکانی می‌زدم در حالی که بعدا فهمیدیم چشمهایم ضعیف نبوده. بهم می‌گفتند 'شهرام عینکی'. نام وسط من شهرام است."

نسخه رادیویی. قسمت اول: 'در لس‌آنجلس خانه غارت می‌کردیم'

سیامک افشار می‌گوید با مصرف مواد در نوجوانی تمامی این احساس کهتری‌ها را فراموش می‌کرده است.

این همان جمله‌ایست که بابک هم به نوعی در 'چمدانش' به آن اشاره کرده بود؛ این که چه طور احساس متفاوت بودن از بچه محل‌های سفیدپوست آمریکایی و اضطراب‌های بعد از مرگ مادرش را 'با مواد سامان' داده بود.

هر دوی آنها برای تامین مواد دزدی کرده بودند؛ بابک از پدرش که تعمیرگاه مکانیکی داشت و سیامک از خودروهایی که مامور جابجایی و مراقبت از آنها بود.

"آن اوایل که به آمریکا آمده بودم هر کاری می‌کردم؛ ظرف‌شویی، دربانی، نگهبانی در پارکینگ‌های عمومی و هر کاری که می‌شد. اما کم‌کم اعتیادم به جایی رسید که نمی‌توانستم مرتب سرکار حاضر شوم و دیگر مسئولیت‌پذیر نبودم. هر جا کار پیدا می‌کردم ظرف یکی دو هفته عذرم را می‌خواستند. این شد که شروع کردم زیرآبی رفتن. با گروه‌های گانگستری می‌رفتیم بانک می‌زدیم یا خانه‌ها را نشان می‌کردیم و وقتی از رفت و آمدشان مطمئن می‌شدیم آنها را غارت می‌کردیم."

از این جای داستان، زندگی سیامک بیشتر شبیه یک فیلم سینمایی می‌شود.

فیلمی که شاید اگر تهیه‌کنندگان هالیوود (که فقط چند محله آن طرف‌تر بودند) سناریوی آن را حدس زده بودند، حتمن برای مستند کردنش پول خرج می‌کردند.

"در مجموع شش-هفت بار دستگیر شدم و به زندان افتادم. یکی دو بار در زندان ترکم دادند. اما هر بار که بیرون می‌آمدم، زبده‌تر به سر کار و بار خودم بر می‌گشتم."

حق نشر عکس Alicia Afshar
Image caption جلسه گروه‌درمانی در مرکز زندگی‌نو که تقریبا هر روز عصر برگزار می‌شود

"ماجرای یکی از دستگیری‌هایم خیلی جالب بود. یک بار حدود یک مثقال هرویین ایرانی به دستم رسید. هرویین ایرانی مرغوب‌ترین جنسی بود که آن روزها در لس‌آنجلس پیدا می‌شد. رفتم نزد یکی از دوستان مکزیکی‌ام. در پارکینگ آنها با هم کمی از آن را زدیم. دوستم که خودش هم خرده فروش بود، از شدت نشئگی هرویین ایرانی شگفت‌زده شد. چند دقیقه‌ای طول نکشید که دیدم دو نفر آمدند در پارکینگ و چاقو را گذاشتند زیر گلوی من که 'رد کن بیاد'. دوستم اشاره کرد که مقاومت نکن. من هم همه یک مثقال را دادم. اما لحظه آخر از کسی که چاقو زیر گلویم گذاشته بود اسمش را پرسیدم. برآشفته شد. مرا رها کرد و رفت. رفیقم گفت فرار کن. رفت که اسلحه بیاره و بکشتت. از پارکینگ زدم بیرون. داشتم سوار ماشینم می‌شدم که دیدمش با یک شات‌گان در حال وارد شدن به پارکینگ بود. مرا که دید دوید سراغم. من با ماشین حرکت کردم. او هم سراغ ماشینش رفت."

ماجرای تعقیب و گریز خودروها در اتوبان‌ها تقریبا یک مساله روزمره در آمریکاست. بر حسب اتفاق، همین حالا که مشغول نوشتن این متن هستم مانیتور تصاویر زنده‌ای پخش می‌کند از یک خیابانی در یکی از شهرهای کالیفرنیا که خودروهای پلیس با آژیرهای روشن خودوریی را محاصره کرده‌اند و در حال دستگیر کردن راننده‌اند. چیزی شبیه پلان آخر ماجرای آن روز سیامک.

"من وارد بزرگراه شدم. در آینه دیدمش. پشت سرم بود. کشیدم به خط سبقت. آمد. چند دقیقه‌ای ادامه دادیم که یک دفعه رفتم تو یک خروجی و او نتوانست به موقع خط عوض کند. نشئگی هرویین هنوز از سرم نپریده بود. پشت اولین چراغ ایستاده بود که دیدم یک نفر اسلحه را گذاشت روی گیجگاهم. گفت بزن بغل. گفتم کارم تموم شد. با تمام قدرت پایم را گذاشتم روی پدال گاز و چراغ قرمز را رد کرد. دو چهار راه دیگر را رد کرده بودم که دیدم از جلو و عقب ماشین‌های پلیس ظاهر شدند. خیالم راحت شد. گفتم نجات پیدا کردم. زدم بغل. پلیس‌ها آمدند جلو و دیدم همان مردی که چهار راه قبلی اسلحه طرفم گرفته بود آمد جلو و یقه مرا گرفت. پلیس اتوبان بود. دستگیرم کردند. اما به علت رانندگی بد. آن مامور پلیس متوجه تعقیب و گریز هر دوی ما نشده بود. فقط من را دیده بود که در اتوبان لایی کشیدم و از خروجی به طرز خطرناکی زدم بیرون. با کمک وکیل بهانه آوردم که در فروشگاه با یک فرد مسلح دهن به دهن شده بودم و داشتم برای نجات جانم فرار می‌کردم. جریمه شدم و چند روز بعد آزادم کردند."

'گانگستر بازی‌های' سیامک افشار تا به آنجا ادامه پیدا می‌کند که از شدت اعتیاد به هرویین آن قدر نحیف می‌شود که 'گوشه خیابان‌ها' می‌افتد.

"به وضعیتی رسیدم که پاهایم شپش گذاشته بود. تمام داراییم شده بود یک پاکت میوه که داخل آن چند شورت داشتم و داروی ضد شپش. هیچ وقت جرات نکردم در سطل آشغال دنبال غذا بگردم اما گدایی می‌کردم. جلوی مک‌دونالدها می‌رفتم و از مردم می‌خواستم برایم غذا بخرند یا پول بدهند که من ساندویچ بخرم."

ماجرای ترک اعتیاد سیامک اما، با مختصری کم و زیاد شبیه بسیاری از معتادان بهبود یافته‌ایست که در ایران می‌شناختم؛ شبیه داستان فروهر تشویقی؛ شبیه داستان شاهپور. الف؛ شبیه داستان حسین دژاکام و هزاران معتادبهبود یافته دیگری که نخستین جرقه‌های امید را در گروه‌های دوازده گامی تجربه کرده بودند و به کمک یک معتاد بهبود یافته دیگر "مسیر بازگشت" را آغاز کرده بودند.

تنها تفاوت در داستان سیامک دو فرهادی بودند که یکی اول راه هرویینی شدنش ظاهر می‌شد و یکی اول راه ترک هرویین‌اش.

قابل پیش‌بینی بود که سیامک در چمدانش "رمز بهبودی و رهایی" از اعتیاد را بگذارد اما تصور نمی‌کردم وقتی به او فرصت می‌دهم فیلم زندگی‌اش را به عقب برگرداند و آن را دوباره بازسازی کند، به جای زندگی خودش تلاش کند به فرهاد‌طوطی شانس دوباره‌ای بدهد.

نسخه رادیویی. قسمت دوم: 'کاش فرهاد طوطی آن روز هرویین نزده بود'

آخرین سوالم از سیامک این بود که آیا از سرنوشت فرهادطوطی خبر دارد؟

"چهار پنج سال بعد از ترک اعتیاد تلاش کردم از فرهاد سراغی بگیرم. اما متوجه شدم او مرده است."

حق نشر عکس Alicia Afshar
Image caption افسوس بزرگ سیامک این است که چرا آن روز فرهاد طوطی قبل از شرکت در مسابقه 'شش و هشت' مواد زده بود
حق نشر عکس Alicia Afshar
Image caption زنان هم می‌توانند در مرکز زندگی‌نو اقامت کنند. طبقه دوم مرکز سوییت‌هایی برای مراجعان زن پیش بینی شده بود
حق نشر عکس Alicia Afshar
Image caption سیامک و مراجعان سر میز غذا. جایگزینی شاید برای جمع‌های "جوجه طلایی".
حق نشر عکس Alicia Afshar
Image caption دفتر مشاوره سیامک تقریبا اتاق خواب او هم هست. این مرکز برای مراجعان محل اقامت موقت و برای سیامک 'خانه دایمی' است
حق نشر عکس Alicia Afshar

چمدان هر پنجشنبه از برنامه چشم‌انداز بامدادی رادیو فارسی بی‌بی‌سی پخش می‌شود.

لطفا برای گوش کردن به چمدان‌های پیشین روی لینک‌های زیر کلیک کنید:

چمدان-فصل سوم

چمدان - فصل دوم

چمدان - فصل اول

برای تماس با چمدان لطفا به آدرس bamdadi@bbc.co.uk ایمیل بفرستید.

مطالب مرتبط