چمدان: 'کنسرت ایران آخرین آرزوی من است'

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

رحمان اسداللهی نمی‌داند آیا او گارمون را می‌زند یا گارمون او را.

خودش می‌گوید بعد از سرطان 'گارمون زدنش هم کاملا عوض شده'.

"خیلی‌ها می‌آیند و می‌گویند این گارمونت را باز کن ما داخلش را ببینیم. می‌پرسند آن نت، آن پرده کجاست؟ خودم هم نمی‌دانم. اما هنگام نواختن، انگشتانم آن پرده یا نیم پرده را تولید می‌کند. شاید هم پنجاه سال تمرین، آن هم دست کم روزی ۶ ساعت، رابطه‌ای میان من و گارمونم به وجود آورده که در خودآگاهم از آن بی‌خبرم. گاهی اوقات خوف می‌کنم. می‌بینم تا نتی به ذهنم می‌رسد و می‌خواهم به زدنش فکر کنم، گارمون آن را زده و رفته."

رحمان اسداللهی صدا ندارد. حنجره، گردن، شانه راست و نیمی از قفسه سینه‌اش از بین رفته است. پزشکان آلمانی برای جدا کردن تمامی تومورهای سرطانی، ناچار شدند بخش پایینی صورت او را کاملا بردارند. برای بازسازی گردن و سمت راست سینه‌اش، جراحان از عضلات شکم رحمان استفاده کردند.

اکرم تباری، همسر رحمان، می‌گوید وقتی او را از اطاق عمل بیرون آورند، از صورتش مشتی رگ گوشت باقی مانده بود.

"در آن بخش بیمارستان، کمتر عیادت‌کننده‌ای می‌شد دید. مردم یا از بیمارشان قطع امید کرده بودند و یا جرات مواجهه با چهره جدید او را نداشتند. عیادت‌کنندگان رحمان هم اکثرا بعد از چند لحظه از اتاق بیرون می‌زدند و د راهرو بالا می‌آورند."

نسخه رادیویی این گفتگو را اینجا کلیک کنید و بشنوید.

رحمان بعد از آن عمل جراحی، برای ماه‌ها بر روی تخت بیمارستان به "صلیب" کشیده شده بود. خودش به یاد می‌آورد که به دستان، گردن و صورتش دهها سیم و لوله آویزان شده بود.

حق نشر عکس Chamedan
Image caption رحمان اسداللهی می‌گوید پس از رهایی از سرطان تلاشش برای ثبت موسیقی آذربایجانی را دو چندان کرده است

"نمی دانم چه طور به همسرم فهمانده بودم که گارمون من را بیاورد. یک روز از خواب بیدار شدم دیدم گارمونم کنار من خوابیده و پتو روی او کشیده‌اند. همسرم این را از مادرم شنیده بود که 'رحمان در کودکی عادت داشت با گارمونش بخوابد'".

از همان ۲۵ سال پیش که پزشکان آلمانی رحمان را از مرگ نجات دادند، او دیگر نمی‌تواند چیزی بجود. تنها راه تغذیه برای او، نوشیدن مایعات است.

"حالا هر جا که می‌رویم، دستگاه مخلوط کن را هم با خودمان می‌بریم. همه چیز می‌خورم. حتی چلوکباب. اما باید آن را ابتدا در مخلوط کن بریزم و به حالت مایع و خمیر درآورم."

"هیجده سال داشتم که استاد جاوید، من و برادرم وحید که ۹ سال داشت را به رادیو برد تا امتحان دهیم. آن روز را کاملا به یاد دارم. در اتاق را باز کردیم. استاد حنانه، استاد تجویدی و استاد خرم نشسته بودند. استاد تجویدی تازه از باکو بازگشته بود. به من گفت: 'نمی‌دانستم در ایران گارمون‌نواز هم داریم. چه خوب می‌زنی شما. می‌توانی یک چهارگاه بزنی.' من چهارگاه را کامل زدم. بعد بیات شیراز و بیات اصفهان زدم و یک کمی هم سه گاه. قبول شدیم. سال ۱۳۴۷ یا ۴۸ بود."

رحمان اسداللهی، سی سال پیش ابتدا از ایران به آلمان مهاجرت کرد. او تا اواسط دهه ۶۰ و پیش از خروج از ایران کارمند رسمی رادیو بود.

"همان سال‌های اول بود که از تلویزیون ملی آذربایجان تماس گرفتند و دعوت کردند با ارکستر ملی آنها در سرتاسر آذربایجان برنامه اجرا کنم. حدود بیست و پنج کنسرت برگزار کردیم. در ورزشگاه‌های بزرگ. هر بار هزاران نفر می‌آمدند. هنرمندان از من می‌پرسیدند چرا موسیقی آذربایجانی تو با ما فرق دارد. می‌گفتم چون خاستگاه این قطعاتی که من می‌زنم، اردبیل، تبریز و نواحی ایران است. با وجود این که زبان و موسیقی آذری تقریبا همه جا یکی است، تفاوت اقلیم و فرهنگ این تفاوت‌ها را ایجاد می‌کند."

رحمان می‌گوید بعد از بازگشت از آذربایجان خود را آماده برگزاری تورهای مفصل اروپایی می‌کرده که به اصرار همسرش یک روز به دندانپزشکی می‌رود.

"کاملا سرحال بودم. فقط دندان جلویی‌ام کمی نافرم شده بود. دکتر بعد از یک معاینه مختصر رنگ و رویش پرید. گفت سرطان دارم و شاید فقط سه ماه دیگر زنده بمانم."

"مهم نیست که چه قدر درس خوانده‌اید و چند سال دانشگاه رفته‌اید. مواجه شدن با مرگ چیزی از جنس تجربه است نه دانش. بعد از سرطان همه باورها و جهان بینی من عوض شد."

این عوض شدن 'جهان‌بینی' هرچه بوده رحمان را بسیار 'عاطفی و حساس' کرده است.

او که چند سال بعد از درمان سرطان در آلمان به آمریکا مهاجرت کرد، اکنون در شهر لنکستر، کالیفرنیا، در خانه‌ای که حیاطی کوچک اما با صفا دارد با همسرش، دو سگ و چندین کفتر زندگی می‌کند.

"شما در خانه من چه می‌بینید؟ درخت توت تبریزی. انار ساوه. سیب گلاب... ما سعی کردیم تا در ۱۰۰ متر جا، ایران را دوباره تداعی کنیم. این کبوترها را با هزار زحمت از ایران برایم فرستاده‌اند. هر وقت از آدم‌ها دلم می‌گیرد، شکایتم را پیش اینها می‌آورم. از کسانی که تا وقتی کنسرت‌های بزرگ می‌دادم کنارم بودند اما بعد از سرطان قید مرا زدند."

"بعد از سرطان، با همین امکانات صفر و نداری، هر سال یک سی دی ضبط کردم. بعد از سرطان احساس می‌کنم زنده ماندنم باید معنایی داشته باشد. باید تا زنده هستم همه قطعات موسیقی آذربایجانی را که بعضی از آنها صدها سال قدمت دارند، جمع آوری کنم و با گارمون اجرا کنم."

رحمان و بردارش وحید اسداللهی که اکنون سرپرست گروه موسیقی آذربایجانی تلویزیون ایران است، چهار سال پیش در همکاری با حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی ایران اکثر ردیف‌های موسیقی آذربایجانی را در یک مجموعه سی دی منتشر کردند.

Image caption رحمان اسداللهی اکنون ساکن شهر لنکستر کالیفرنیا است

او در آمریکا هم دهها سی دی به بازار داده و بارها به صورت گروهی و انفرادی کنسرت برگزار کرده است. با وجود این، هیچ کدام این اینها رحمان را خوشحال نمی‌کند.

رحمان متولد چهار راه استانبول تهران است. والدین او اهل اردبیل بودند. او دوران کودکی را در همان حوالی چهارراه استانبول و لاله‌زار گذرانده است. در نوجوانی، وقتی پدرش ورشکست شد، خانواده مدتی را در محله جوادیه پایتخت گذراندند و بعد ساکن دائمی محله قلعه‌مرغی شدند.

نام قلعه‌مرغی، خیلی زود رحمان را به گریه می‌اندازد. خودش می‌گوید هنوز یک "ماموریت" دیگر دارد که قبل از مرگش "باید" آن را عملی کند.

"آرزوی من این است که روزی در ایران برای بیماران سرطانی کنسرت برگزار کنم."

"اینجا یاد گرفتم که به جای حرف زدن و دائما دنبال تمجید و تعریف بودن، سرم را بیندازم پایین و اگر می‌توانم کاری بکنم. در ایران که بودم، بسیار می دیدم آدم‌هایی را که صبح تا شب حرف می‌زدند اما یک آجر روی آجر نگذاشته بودند. دوران این چیزها گذشته. من اگر روزی به ایران بازگردم، در چمدانم این وجدان کار کردن را با خودم می‌برم."

گفتگو با رحمان اسداللهی حدود ۱۳ ساعت طول کشید. ضبط موسیقی زنده، فیلمبرداری و عکس‌برداری، و شنیدن کامل داستان او زمان لازم داشت.

در انتهای گفتگو از او پرسیدم چرا با این همه عشق و علاقه و احساس غربت، به ایران باز نمی‌گردد.

آن طور که رحمان می‌گوید، بعد از ورود به آمریکا به توصیه یک ایرانی دیگر، و همچنین نا آشنایی به زبان انگلیسی، فرم‌های درخواست گرین کارت خود را به فردی که مدعی بوده به امور مهاجرت آشناست، می‌سپارد. عدم صداقت در تکمیل این فرم‌ها باعث می‌شود درخواست رسمی گرین کارت رحمان رد شود و او به دروغ گویی متهم شود. اتهامی که سال‌هاست او را در آمریکا "زمین‌گیر" کرده و آرزوی سفرش به ایران را دورتر و دورتر کرده است.

قسمت اول و دوم چمدان رحمان را اینجا کلیک کنید و بشنوید.

چمدان رحمان آخرین قسمت از فصل سوم برنامه رادیویی چمدان بود. برای شنیدن تمامی قسمت‌های این فصل به لینک‌های پایین صفحه مراجعه کنید.

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

موسیقی به کار رفته برای منتخب چمدان‌های فصل سوم هم کاری است از آلبوم "گریه نکن گارمون من" اثر رحمان و برادرش وحید اسداللهی، سرپرست گروه موسیقی آذربایجانی تلویزیون ایران و نقاره‌زن برجسته مقیم تهران.

ویدئوی چمدان رحمان را امیر پیام تهیه کرده با فیلم‌برداری آلیشیا افشار و تدوین حوزه مارکوئز. موسیقی ابتدایی و انتهای آن هم کاری است از جانی ریپر.

لطفا برای دریافت اطلاعات بیشتر بروی اسامی و کلمات برجسته شده داخل متن کلیک کنید.

برای دسترسی به آرشیو برنامه چمدان لطفا روی لینک‌های زیر کلیک کنید:

چمدان - فصل سوم

چمدان - فصل دوم

چمدان - فصل اول

برای تماس با چمدان لطفا به آدرس bamdadi@bbc.co.uk ایمیل بفرستید.

مطالب مرتبط