بحران پناهجویان؛ ۵ ایرانی، ۵ عکس و ۵ خاطره

پارسا در ایران کارمند بیمارستان بوده و فعلا منتظر مصاحبه اول خود است. دوست دارد بتواند به سرعت جذب جامعه جدید شود ، فردی تاثیر‌گزار در جامعه آلمان شود و بتواند کتابی را که شروع به نوشتن کرده به اتمام و چاپ برساند .

او درباره عکس خود می‌گوید: "هر وقت به این عکس می‌نگرم، به بزرگترین تغییری که در وجودم ایجاد شد پی می‌برم. مسیری که بدون هیچ انگیزه و هدف مشخص و فقط به واسطه فشار و فرار از چیزی که احساس می‌کردم همیشه به دنبال من است در آن قدم گذاشتم و آن ترس و هیجانی در من ایجاد می‌کرد که باعث می‌شد تا آخر این راه نامعلوم پیش بروم.

برای کسی مثل من که از گذشته خوب و قدرت پدری که حتی با این که با سیاست‌های او مخالف بودم برخوردار بود، کسی که دل‌گرمی برای ادامه‌ راه زندگی و آینده‌ای روشن داشت و حال از همان دل‌گرمی و همان زندگی فرار کرده و قدم به جایی نهاده که نه آینده‌ای معلوم، نه شناختی روشن و نه پشتوانه‌ای مشخص دارد.

تنها برای رهایی از زجری که ناخودآگاه در وجود تو، از بدو تولد در وجودت ایجاد شده به گونه‌ای که به یکباره همه‌ کسانی که خواهان تو بودند و تو جزئی از زندگی‌شان بودی تو را ترک کنند.

چقدر سخت است که در طول سال‌ها زندگی، تمام دلخوشی‌ها، آرزو‌ها و دل‌گرمی‌هایی که برای ادامه‌ زندگی داشتی به یکباره ویران شوند و تو حاضر شوی در راهی قدم نهی که حتی ممکن است در سرآغاز، به پایان رسد، در میان امواج دریای خروشان برای همیشه فراموش شوی و دیگر نشانی از تو باقی نماند."

بهمن ۳۵ ساله است و ساکن اشتوتگارت. سه سال است که در آلمان زندگی می‌کند و دوماه پیش جواب قبولیش را گرفته است. او قصه عکسش را که در اوت سه سال پیش گرفته است اینطور تعریف می‌کند:

"در این عکس همه از افغانستان و سوریه هستند و من تنها ایرانی‌ام. من پنج روز بدون غذا در یک لنج با ۱۷۰ نفر دیگر بودم؛ از کودک یک ماه گرفته تا پیرمرد و پیرزن. یک روز همه ما تا لب مرگ رفتیم یعنی مرگ رو لمس کردیم. لحظه به لحظه آن روزها همیشه جلوی چشم اردوگاه است و قابل فراموشی نیست.

من بدون هیچ برنامه و هدفی پا به آلمان گذاشتم ،کاملا ناخواسته. اما این عکس‌ها رو همیشه نگه‌میدارم .با دیدن این عکس امیدم به زندگی و تلاشم برای موفقیت بیشتر می‌شود.

این عکس روز آخر است که دیگر در آب‌های ایتالیا بودیم. همه خوشحال بودیم .این عکس به من یادآوری می‌کند که مرگ همیشه کنارم هست ..."

آرش ۲۶ ساله و متولد اصفهان است. مدت شش ماه است که در سوئد است و منتظر است که مصاحبه شود. او که وبلاگ‌نویس است آرزو دارد به زودی مجوز اقامتش را بگیرد و بتواند سختی‌هایی که این مدت کشیده است را فراموش کند. او درباره عکسش می‌گوید:

"بعد از اینکه دوبار پلیس ترکیه ما را دستگیر و به سختی و با پرداخت رشوه آزاد کرد، این دفعه برای بار سوم راه افتادیم. تا صبح دلهره، ترس و استرس داشتیم. از شب تا فردای آن روز را داخل یک ماشین ون که از هر دو طرف اسکورت می‌شد برای رسیدن به نقطه انتقال (ساحل) به سر بردیم تا بالاخره رسیدیم ،مسیر دو ساعته را در ٢٠ ساعت با بدترین دلهره‌ها در عمرم به پایان رساندیم و این تازه شد شروع راهی سخت‌تر ..."

مهدی ۳۴ ساله است و در ایران ناظر ساختمان بوده است. او حالا همراه با چند ایرانی دیگر در یک اتاق بیست و پنج متری در اردوگاهی در شهر هوکل هوفن در ایالت نورد راین وستفالن آلمان زندگی می‌کند. مهدی از شرایط زندگی در اردوگاه راضی نیست و آرزویش داشتن امنیت برای خود و خانواده‌اش، ادغام هر چه سریع‌تر درجامعه میزبان و رهایی از شرایط سخت زندگی در اردوگاه است. او می‌گوید:

"شش ماه پیش، پس از خروج از ترکیه در یک شب طوفانی مجبورمان کردند که قایقی را به دریا بیندازیم، دریایی که امروز وقتی بهش فکر میکنم ترس همه وجودم را می‌گیرد.

ما راس ساعت نه و نیم شب از ایواجیک ترکیه حرکت کردیم، در حالی که از صبح زود آنجا منتظر قایق بودیم، ساعت دوازده و بیست دقیقه نیمه شب به سواحل میتیلینی رسیدیم.

یک زن باردار و ٣٧ نفر دیگر همراه ما بودند. در یک قایق ٦/٥ متری، ١٢ روز در راه بودیم تا رسیدیم به آلمان. این عکس مربوط به صربستان است. شبی که تا صبح سر پا ایستادیم و از سرما لرزیدیم. خیلی‌ها از بی غذایی و استرس بیهوش شدند، ١٢ ساعت منتظر ایستادیم تا برگ خروج رو بگیریم ..."

علی ۲۳ ساله است و به تازگی وارد آلمان شده است. او فعلا در یک اردوگاه پناهندگی ده نفره در شهر تیتز ساکن است؛ آرزویش این است که در آلمان زندگی جدیدی شروع کند و آدم موفقی برای خود و جامعه جدیدش باشد. علی زندگی در شهر جدید را دوست دارد و از برخورد خوب و توام با اعتماد ساکنان این شهر کوچک راضی و خوشحال است.

علی داستان عکس خود را اینگونه بازگو می‌کند:

"صبح نزدیک‌های شش صبح بود که به مرز یونان و مقدونیه رسیدیم. ازدحام جمعیت خیلی زیاد بود. پنج یا شش پلیس مرزی مقدونیه، کنار مرز ایستاده بودند و حدود چهار پنج هزار نفر هم منتظر ورود به خاک مقدونیه.

کم‌کم اجازه دادند از مرز رد شویم، رسیدیم کنار ریل قطار. ازدحام خیلی بود فکر می‌کنم ده هزار نفر منتظر آمدن قطار بودند و قطار هم هر چهار ساعت یک بار می‌آمد و تنها یک واگن پنجاه نفره بود که پلیس دویست سیصد نفر را به زور داخلش می‌فرستاد.

داخل هر کوپه هم ده نفر ده نفر پر می‌کردند. ما اول صبح می‌خواستیم داخل قطار شویم ولی پلیس اجازه نمی‌داد. اولویت با خانواده‌ها بود. چند نفر هم از طرف سازمان حقوق بشر حضور داشتند که درگیری‌ها رو گزارش کنند.

از چند تا از ایرانی‌هایی که از شب قبل آنجا بودند دلیل حضور کارکنان سازمان حقوق بشر را پرسیدم. گفتند شب‌ها پلیس مردم را با باتوم کتک میزنه و اجازه نمی‌دهند افراد مجرد وارد قطار شوند.

نخست متوجه نشدم که منظورشان چیست، اما با تاریکی هوا و رفتن نمایندگان سازمان حقوق بشر ، حدود ساعت نه شب بود که آخرین قطار آمد. با چشمانم دیدم که پلیس به طرز وحشتناکی با باتوم و مشت و لگد مردم رو کتک می‌زد. وحشت کرده بودم تصمیم گرفتم بروم به سمت قطار که یک دفعه دیدم یک پلیس در برابرم ظاهر شد و محکم با باتوم روی دستم زد.

اول احساس کردم دستم شکسته و بعد یواش یواش دستم باد کرد. مامور پلیس از ترس این که اتفاقی پیش نیاد مرا سریع سوار قطار کرد و به انگلیسی گفت صدایت در نیاد وگرنه از قطار پیادت می‌کنم، من هم از ترس چیزی نگفتم.

قطار به سمت مرز صربستان حرکت کرد.. فردای آن روز شنیدم که کنار ایستگاه قطار درگیری پیش آمده و دیگه اجازه نمی‌دهند قطار بیاید و بعد از چند روز شنیدم که قطارها حرکتشان شروع شده و درگیری کمتر شده است."