تجربه‌ها از کودک‌آزاری؛ دختران و مسئله بکارت و ازدواج

هشدار: خواندن این مطالب ممکن است برای شما ناراحت‌کننده باشد

این مطالب را مخاطبان ما در مورد تجربیات شخصی شان نوشته اند و برای ما فرستاده اند. نویسندگان خواسته‌اند که نامشان محفوظ بماند.

حق نشر عکس Thinkstock

تجربه ۱:

در جامعه ما برای دختری که در کودکی مورد آزار جنسی قرار گرفته سخت تر از کابوس به یاد آوردن حادثه، کابوس بکارت است.

به یاد آوردن حادثه دم از گذشته می زند ولی بکارت از آینده. دختری که کودکی‌اش را با یادآوری تجاوز به سر برده حال در دوران نوجوانی با به یادآوری گذشته و ترس از آینده به سر می برد. اگه این دختر تن به ترمیم دهد حرمت نفسش را از بین برده قبول کرده که ارزش دختر به بکارت اوست و چون باکره نبوده بی‌ارزش است و هیچ مردی خود واقعی (بی ارزش) او را دوست ندارد.

و اگر تن ندهد اعتماد بنفس کافی برای برقراری رابطه و ازدواج کردن ندارد. می‌ترسد از پس زده شدن، می ترسد از دل‌بستگی، می‌ترسد از طرد و تنهایی. می‌ترسد از بیانش. اگر در اول آشنایی بیان بشود به او برچسب... می‌زنند و او را ترک می‌کنند و یا سکوت می‌کنند و او را تنها برای رابطه جنسی می‌خواهند. اگر دیرتر بیان کند ممکن است با برچسب... و طرد شدن بعد از وابستگی روبرو بشود. دختر تصمیمش را می‌گیرد و می‌خواهد خودش بماند و دوست ندارد تن به ترمیم بدهد.

دخترک ۲۰ ساله می شود. با یکی از هم‌دانشگاهی‌هایش رابطه خوبی دارد و احساس می‌کند می‌خواهد رابطه‌ای نزدیکتر با او داشته باشد این احساس متقابل است. ولی آنقدر ترس از بیان باکره نبودن ذهنش را مشغول می‌کند که قبل از روبرو شدن با آن لحظه رابطه دوستی علمی خود را به یک باره بر هم می‌زند چنان که پلی برای بازگشت وجود نداشته باشد. دخترک می‌داند که اشتباه کرده است ولی توانایی کنترل احساساتش را ندارد و این حرکت را بارها تکرار می‌کند.

این تفکرات آنقدر آزارش داده اند که افسرده و ناتوان شده. دیگر حس زندگی کردن ندارد. بالاخره جرئت می کند و موضوع را با خانواده‌اش مطرح می‌کند و از همه بدتر برخورد خانواده است.

مادری که تا آن روز دخترک را بسیار دانا و عاقل می‌شناخت. مادری که در هر مشکلی با دخترک مشورت می‌کرد. مادری که به دختر خود افتخار می‌کرد؛ دختری که در داستان‌نویسی رتبه اول استانی را داشت، دختری که در تشکل‌های دانش آموزی شهری و استانی یکی از بهترین سخنرانی‌ها را ارایه داده بود. دختری که در امتحان ورودی دبیرستان نفر اول شده بود ناگهان تبدیل به لکه ننگ شد. او می‌خواهد دخترک را مجبور به ترمیم کند در حالی که دخترک می‌دانست اگر ترمیم را بپذیرد ارزش واقعی خودش را زیر سوال برده و این کار باعث عذاب بیشتری می‌شود.

دخترک قبول نمی‌کند و در هر تعطیلی دانشگاهی وقتی به دیدار خانواده اش می‌رود، در حد مرگ کتک می‌خورد و برچسب... به او می‌زنند: "اگر نمی‌خواستی رابطه داشته باشی با ترمیم بکارت مشکلی نداشتی".

و اینجاست که دخترک دیگر به خانه رفتن تمایلی ندارد و هر روز تنهاتر و تنهاتر می‌شود. دیگر جایی را به اسم خانه نمی‌شناسد. حتی تعطیلات تابستانی را هم ترجیح می‌دهد دور از خانواده بماند. کم کم دخترک استعدادهای خود را از دست می‌دهد. استعداد شاعری، نویسندگی، آرایشگری، سخنرانی و حتی استعداد تحصیلی. نمراتش سقوط می‌کنند و کم کم نابود می شود.

بعد در و همسایه حرف می زنند: "چرا دختره به خانواده‌اش سر نمی زنه؟! حتما کاسه‌ای زیر نیم کاسه است. حتما دوست پسر داره. حتما می‌ره خونه دوست پسرش" و این داستان ادامه دارد.

بدتر از آن بسیج شدن خانواده برای شوهر دادن دخترک است. اگر در حضور پسری باشند که احتمال خواستگاری دارد دخترک مجبور به سانسور خود می‌شود: "در مورد کلاست در دانشگاه حرف نزن. در مورد اعتقادت حرف نزن. رو سری‌ات را محکم تر ببند."

دخترک نمی‌خواست به چیزی که نیست تظاهر کند. او می‌خواست اگر روزی ازدواج کرد با کسی ازدواج کند که خود واقعی‌اش را دوست بدارد. دخترک نمی‌خواست مجبور شود تا آخر عمر خود را سانسور کند. دخترک به مقاومت در برابر همه مشکلات ادامه داد.

و بالاخره با مردی از دیار غربت ازدواج کرد. مردی که او را با همه چیزی که هست می‌پرستد. دخترک خوشحال است ولی گاه گاه شکنجه‌های خانواده را به یاد می‌آورد. شکنجه‌هایی که برای گناه نکرده او بود.

حق نشر عکس Thinkstock

تجربه ۲:

شش یا هفت ساله بودم، برادرم... برگشته بود با یک پای قطع شده. اون تابستون و سالهای بعد از اون تمام کابوسهایی رو میسازن که هنوزم گاهی نیمه شبها بیدارم میکنه. برادرم به بهانه ماساژ پای قطع شده‌اش منو به اتاقش می‌کشاند و وادارم می‌کرد آلتش رو ماساژ بدم. من توی دنیای کوچکم اصلا نمی‌دونستم که داره چه اتفاقی میفته فقط می‌ترسیدم.

من فقط یک دختربچه بودم توی اون ظهرهای لعنتی خودمو به خواب می‌زدم، کز می‌کردم گوشه اتاق اما مادر به زور بیدارم می‌کرد که به اتاق برادرم بروم. بعدها اون حتی جری‌تر شد و... به من تجاوز کرد.

من مدرسه نمی‌رفتم و او بخاطر قطع پا همیشه خانه بود. مادرم وادارم می‌کرد تمام کارهای او را انجام بدهم، بارها و بارها در این تنهایی‌ها به من تجاوز شد. خوب یادم هست یک بار مادر مچ برادرم را گرفت وقتی بی‌خبر وارد اتاق شد و برادرم... سریع پاچه شلوارشو پایین کشید.

اون روزها گذشت من فقط و فقط سکوت کردم. ترسی که توی اون روزها به لبم مهر سکوت زد سالها همراهم بود. ۱۸ساله بودم که برادرم که حالا ازدواج کرده بود و ۳ تا بچه هم داشت توی خونه خودش نصف شب سراغم آمد و...

دیگر سکوت نکردم و به مادرم گفتم، گفتم که تو مقصری؛ تو که خودت مچ پسرت رو گرفتی و بازهم سکوت کردی. من فقط یک بچه بودم، تو بودی که به زور و اجبار من رو وادار می‌کردی.

فاصله بین سالهای کودکی تا ۱۸سالگی که باز هم به من تجاوز شد ذهنم انگار یخ زده بود چون اصلا یادم نیست که توی دوران مدرسه تا دیپلم چیزی از ماجرا یادم بیاید اما زمانی که آن اتفاق باز در ۱۸سالگی تکرار شد همه آن روزهای سیاه انکار شده رو با تمام جزئیات به خاطرم آورد و تا الان که ۳۵ سال از سنم گذشته نتونستم ترس اون روزها رو فراموش کنم؛ ترسی که باعث شده تصمیم بگیرم هیچ وقت ازدواج نکنم و هنوز نیمه شبها با کابوسش از خواب بیدار بشم.

مادر از ترس آبرو سکوت کرد، برادرم که حالا حقوق خونده و... به نوایی رسیده تهدیدم کرد؛ کسی که عاشقش بودم وقتی ماجرا رو شنید ترکم کرد و من هنوز نیمه شبها با کابوس دخترکی لرزان از خواب بیدار می‌شم.

حق نشر عکس Thinkstock

تجربه ۳:

دختر جوانی هستم که در افغانستان زندگی می‌کنم. هر وقت به کودکی‌‌ام فکر می‌کنم کودکی‌ام مملو بوده از حوادث خیلی بد، جنگ، زندگی در زیرخانه‌ها [زیرزمین] و سوفها [تونل زیرزمینی] و سوء استفاده جنسی پسرخاله‌‌ام از من.

نوشتن این خاطرات خیلی دشوار است؛ تا حال حتی نتوانسته‌ام برای خودم بازگو کنم که دقیقا چه اتفاقاتی برایم رخ داد. اما حالا می‌نویسم برای اینکه همه بدانند آزار و اذیت کودکان چه دردی دارد و چقدر در بزرگسالی تاثیر منفی می‌تواند داشته باشد.

کودکی پنج یا شش ساله بودم، هر وقت با مادرم و خانواده خانه خاله‌ام می‌رفتم پسرخاله‌ام که شاید بیست سال بزرگتر از من بود مرا به بهانه سرگرم کردنم به گوشه‌های خلوت خانه یا باغ بزرگ که در حیاط خانه‌شان بود می‌برد و بعد از من سوء استفاده جنسی می‌کرد. همه کارهایش به یادم است؛ ... من نمی‌فهمیدم این کارها چه معنایی دارد. وقتی می‌خواستم بروم تهدیدم می‌کرد که اگر بروی به مادرت می‌گویم. من از ترس اینکه مادرم خبر نشود چون خود را ملامت و گناه‌کار فکر می‌کردم پیشش می‌ماندم.

من ذاتا کودک آرامی بودم و هر جا که می‌رفتیم از پهلوی مادرم تکان نمی‌خوردم اما در خانه خاله‌ام خود مادرم ازم می‌خواست که بروم بازی کنم؛ این خواست مادرم به دلیل این بود که فکر می‌کرد هیچ نوع تهدیدی برای من در آن خانه نیست بی‌خبر از آن که چه هیولای بزرگی در آن خانه مرا خرد و خمیر می‌کند. به همین دلیل اعتماد مادرم بود که نمی‌توانستم ممانعت کنم که نه مادر، من از کنار شما جایی نمی‌روم و نمی‌خواهم در خانه خاله‌ بازی کنم. بازی‌ای که منجر به سوء استفاده از من می‌شد.

نمی‌دانم دقیقا چند بار اذیت شدم، فکر می‌کنم هر بار که خانه خاله‌ام رفتم این کار با من شده، از رفتن به خانه خاله متنفر بودم و نهایت کوششم را می‌کردم که نروم.

بالاخره اتفاقاتی بدی در افغانستان رخ داد و ما خارج از افغانستان رفتیم و این سوء استفاده تمام شد.

سال‌ها بعد که پسر خاله را دیدم من بزرگ شده بودم و او هم ازدواج کرده بود. اما هنوز بسویم نگاه‌های معناداری می‌کرد و می‌کند. خیلی دشوار این است که هنوز تا می‌بینمش- هر چند دیگر جز سلام دادن هیچ وقت همراهش حرفی نزده‌ام- نهایت کوشش را می‌کنم تا در مقابلش نباشم اما دید و بازدید ادامه دارد به نظر دیگران این دید و باز دید خیلی عادی است اما برای من جانگداز.

هر بار دیدنش لرزه به جانم می‌اندازد، وحشت می‌کنم و حتی از هر کسی که هم نام پسرخاله‌ام است متنفرم... من در ارتباطاتم با پسران خیلی دچار مشکل هستم، نمی‌توانم به ازدواج فکر کنم چون حس می‌کنم آن سوء استفاده‌های جنسی در کودکی شاید باعث شده باشد من بکارتم را از دست داده باشم و این در کشوری چون افغانستان یعنی ختم آرزوهای خوش زندگی مشترک یک خانم.

هر چند احتمال این که من بکارتم را از دست داده باشم خیلی کم است اما این حس چون هیولایی بزرگ مرا مرعوب کرده و حتا جرئتش را ندارم به نزد دکتر بروم تا معاینه کند. شخصا خیلی پابند باکره بودن و نبودن دختر خانم‌ها نیستم، اگر مردی بخواهد من زنش بشوم باید در هر حالت مرا بپذیرد، اما ضربات روحی که از بابت آن خاطرات تلخ دارم دردناک‌تر، بزرگ‌تر و جدی‌تر از موضوع بکارت است که مانعم می‌شود تا رابطه سالمی با مرد دلخواهم برقرار کنم.

شاید خوانندگان این نبشته مرا ملامت کنند، شاید به حالم ترحم کنند، شاید از من و آنچه نوشته‌ام متنفر شوند، اما به این که خوانندگان چه حسی خواهند داشت کاری ندارم؛ فقط از خانواده‌ها می‌خواهم مراقب کودکان خود باشند تا به سرنوشت شوم من دچار نشوند، هیچ جای برای کودکان امن نیست پس شما محافظ همیشگی آنها باشید.