«بیستون را کی کند؟»

حق نشر عکس Pars pdf
Image caption تصویر «شیرین» شاهدخت ارمنی، اوّل معشوق و بعد همسر «خسرو پرویز»، شاهنشاه ساسانی، در دیدار از «فرهاد» در کوهسار بیستون یا بغستان (با تشکر از وبسایت مجلّۀ آموزشی هنری «ماه هنر»].

سلام. نمی دانم آدم در چه موقعیتی یکدفعه مصراعی از یک بیت معروف، مثل ویروس آنفلوآنزا، توی ذهنش می افتد و زبانش را گرفتار می کند. مصراعی که من به ش مبتلا شده بودم، این بود: «بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد!» (۱)

حتماً شما هم این را امتحان کرده اید که یک کلمه یا یک جمله را پشت سر هم، با صدای بلند، بیست، سی بار تکرار کنید، و آنوقت یکدفعه ببینید که آن کلمه یا جمله به چند تا صوت بی معنی تبدیل شده است.

برای اینکه ذهنم را از قارقار این مصراع سمج خلاص کنم، آوردمش روی کاغذ و ساکتش کردم. از «دهخدا» پرسیدم این مصراع از چه بیتی است و مال کدام شاعر است. در جوابم فقط گفت از امثال است (۲). از «گوگل فارسی» هم پرسیدم، توی هیچکدام از «وبسایت»ها و «وبلاگ»هاش اسمی از گویندۀ این مصراع نبود، ولی بیشتر آنها مصراع دیگرش را داشتند که این است: «رنج گل بلبل کشید و فیض گل را باد برد!» (۳)

حق نشر عکس
Image caption تصویر دو گوزن نر در فصل «عشق طبیعی»، تأمین و تضمین کنندۀ «بقای نوع»، در جنگ قدرت نمایی جنسی.

و حالا که تمام بیت روی کاغذ، جلو چشمم است، هر چه فکر می کنم، نمی توانم حدس بزنم که همۀ آنهایی که یک مصراع از این بیت را مثلی در ستایش «عشق» می دانند، چه تعبیر و تفسیر مشترکی برای آن دارند (۴).

اگر «عشق طبیعی» کشش بین «فرهاد»ها و «شیرین»ها، بین «رومئو»ها و «ژولیتها»، بین همۀ «پسران آدم» و همۀ «دختران حوّا» باشد، و فرض بگیریم که از هفت هزار میلیون جمعیت مرد و زن دنیا، همین الآن پنج هزار میلیونشان، به حکم بلوغ جسمی، و به نسبت توان و طلبِ سنّی، مشغول «عشق بازی» باشند، بر اساس ادّعای این مثل، که «بیستون» را «عشق» کنده است، نه «فرهاد»، بین «عشق» و «فرهاد» چه رابطه ای می تواند وجود داشته باشد؟

حق نشر عکس
Image caption تصویر هنرپیشه ای در نقش میکل آنژ در حال تراشیدن مجسمه ای از سنگ مرمر. تصوّر ما از «فرهاد» هنرمند پیکر تراشی مثل میکل آنژ بوده است، نه یک کارگر کوهکن پر زور .

من و شما با هم می پرسیم: «اگر عشق در وجود فرهاد نیست، اگر عشق ذهن و روح فرهاد نیست، پس چیست و کجاست؟ حالا دیگر چند قرنی هست که بچّه های چشم و گوش باز شدۀ آدم و حوّا فهمیده اند که «عشق طبیعی» چیزی است که در همۀ جانورها، از آمیب بی همه چیز تا اشرف با همه چیز آنها، که آدمیزاد باشد، با اصل و قاعده و قانونی یکسان، بقای نوع آنها را تأمین و تضمین کرده است.

امّا، فرق عشقِ «اشرف مخلوقات» (۵)، که خودش را به اسم «انسان» (۶) می شناسد، با بقیۀ مخلوقات که احتیاج به خود شناسی ندارند و بی اسم می پلکند، این است که هر انسانی، «نوعاً» مثل همۀ جانورها، با عشق طبیعیش به «بقایِ نوع» خودش خدمت می کند، امّا «فرداً» احتیاج به عشق دیگری دارد تا از فکر «فنای فردی» فارغ باشد، و بتواند به زندگی «انسانی» خودش معنایی پاک و آسمانی و خدایی بدهد، و همچین معنایی را هم فقط با «آفرینش» می تواند به دست بیاورد (۷).

آفرینش چی؟ آفرینش هر چی. یعنی همۀ چیزهایی که توی این دویست، سیصد هزار سال با فکر و تخیّلش آفریده است و اسمش را گذاشته است هنر و علم و فرهنگ و تمدّن. یعنی همۀ چیزهایی که جانورهای دیگر احتیاج به ش ندارند و با همان عشق طبیعی و بقای نوع و زندگی بی معنی سرشان گرم و دلشان خوش است. عشق انسانی است که با تیشۀ آفرینش فکری و هنری به سنگ جان می دهد. و فرهاد آفرینندۀ این عشق است. عشق انسانی بدون انسان وجود ندارد.

بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد؟ چه حرفها!

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.

زیرنویسها:

۱- فرهاد را در لغتنامه ها با لقب «کوهکن» معرّفی می کنند. مثلاً در لغتنامۀ دهخدا به نقل از فرهنگ «آنندراج» و «غیاث اللغة» آمده است: « کوهکن: لقب «فرهاد»، زیرا که خسروپرویز به فریب وعده ٔ وصل شیرین، کوه بیستون را از فرهاد کندانیده و راه هموار پیدا ساخته بود!» به عبارت دیگر «فرهاد» مهندس، معمار، سنگتراش، پیکر تراش، یا خلاصه هنرمند نبود، یک کارگر قوی هیکل و پر زور بود که با تیشه اش مثل ماشینهای جاده سازی امروز در مسیرهای کوهستانی صخره ها را می شکست، در حالی که ما همیشه برداشتمان از هنر او، سنگتراشیِ هنری بوده است، و از او هنرمندی مثل میکلانژ تصوّر می کرده ایم. برداشت و تصوّر ما درست است، یا تعریف و توضیح لغتنامه ها؟

۲- در لغتنامۀ دهخدا، در تعریف «بیستون»، در اشاره به «فرهاد» آمده است: «در داستانها نام کوهی است مشهور که فرهاد به فرموده ٔ شیرین آن را کنده است.» و زیر عنوان «امثال» مصراع «بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد» آورده شده است، بدون ذکر نام گویندۀ آن. در معرّفی «فرهاد» هم در لغتنامۀ دهخدا، کارگر کوهکنی را می بینیم که زور بولدوزری دارد، نه هنر سنگتراشی: «فرهاد – کوهکن، مردی است که بنابه روایت کتاب خسرو و شیرین نظامی شغل سنگتراشی داشته و رقیب خسروپرویز در عشق شیرین دختر شاه ارمنستان بوده است . وی سرانجام جان خود را بر سر این عشق گذاشت و هنگامی که خبر دروغین مرگ شیرین را به او دادند از فراز کوه درغلتید و جان سپرد... فرهاد فریفته ٔ این زن [ شیرین ] شد و خسرو او را به کندن کوه بیستون گماشت. فرهاد در آن کوه به بریدن سنگ مشغول شد و هر پاره ای که از کوه می برید چنان عظیم بود که امروز صد مرد آن را نتواند برداشت [ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی].»

۳- می گویم «مصراع دیگر» و نمی گویم «مصراع دوّم»، چون در نقل تمام بیت در مأخذهای مختلف مصراع مثل شدۀ «بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد»، در بعضی مصراع اوّل است و در بعضی مصراع دوّم. ضمناً عبارت «فیض گل» در مصراع «رنج گل بلبل کشید و فیض گل را باد برد»، در جایی «بوی گل» ضبط شده است، در جایی «برگ گل»، در جایی «بوی آن»، و در جایی «حاصلش».

۴- منظور از «تعبیر و تفسیر مشترک» آن معنای یکسانی است که همۀ کسانی که به مناسبت این مصراع را بازگو می کنند، در ذهن دارند. این معنای یکسان و مشترک، بر اساس ترکیب کلامی مصراع جز این نمی تواند باشد که «عشق» نیرویی است بیرون و سوای خود آن انسان، و انسان موجودی است بی اراده و اختیار که به منزلۀ وسیله ای در محلّ ظهور عشق واقع می شود. شاید خود گویندۀ اصلی مصراع هم دقیق و خاطر جمع نبوده است که چی می خواهد بگوید!

۵- «اشرف مخلوقات»: در قرآن چندین آیه هست که به برتری انسان بر همۀ مخلوقات اشاره دارد، از آن جمله در آیۀ ۷۰ از سورۀ «الاسراء»: وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلًا . ترجمۀ فارسی، به نقل از وبسایت پا رس قرآن: «ما بنی آدم را گرامی داشتیم و آنها را در خشکی و دریا (بر مرکبهای راهوار) حمل کردیم، و از انواع روزیهای پاکیزه به آنها روزی دادیم، و بر بسیاری از خلق خود برتری بخشیدیم.»

۶- یکی از نکته های شایان توجّه دربارۀ انسان خصوصیت انسان در «اسم» گذاشتن روی همۀ چیزهای «مادّی» در عالم هستی و همۀ چیزهای معنوی در عالم فکری و خیالی خود اوست که پایۀ اختراع «زبان» است. در قرآن خدا اسم گذاری بر همه چیز را به انسان می آموزد. در آیۀ ۳۱ از سورۀ بقره آمده است: «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِکَةِ فَقَالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْمَاءِ هَؤُلَاءِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ». ترجمۀ فارسی به نقل از وبسایت پارس قرآن: «سپس علم اسماء (علم اسرار آفرینش و نامگذاری موجودات) را همگی به آدم آموخت بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود اگر راست می‏گویید اسامی اینها را برشمارید.» امّا در «سفر پیدایش» از کتاب «عهد عتیق» کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان خدا از انسان می خواهد که بر همه چیز اسم بگذارد. در آیۀ ۱۹ از باب دوّم «سفر پیدایش» آمده است: «و خداوند خدا هر حیوان صحرا و هر پرنده آسمان را از زمین سرشت و نزد آدم آورد تا ببیند که چه نام خواهد نهاد و آنچه آدم هر ذى حیات را خواند، همان نام او شد.»

۷- شاید انسان تنها جاندار یا مخلوقی باشد که «مرگ» را در «زندگی» شناخته است و در آیینهایی مثل یهودی و مسیحی و اسلام برای خود به وجود دو دنیا باور پیدا کرده است، یکی «دنیای فانی» که در آن حیات «نوع انسان» ادامه دارد، امّا «فرد» به «فنا» می رود، و یکی «دنیای باقی» که فرد بعد از مرگ در آن بقای ابدی پیدا می کند. امّا چون دلش می خواهد برای ابد در دنیای فانی بماند و جبراً آن را ترک می کند، در «عشق طبیعی» مثل همۀ جانوران از خود فرزند به «یادگار» می گذارد، و در «عشق انسانی» از سنگ قبر و مسجد و مدرسه و بیمارستان وقفی گرفته تا اکتشافات و اختراعات و فلسفه و ادبیات و هنرهای نقاشی و مجسمه سازی و رقص و آواز و موسیقی و فیلم، و امثال اینها.

مطالب مرتبط