BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 17:02 گرينويچ - سه شنبه 17 ژوئيه 2007 - 26 تیر 1386
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
وقتی دلها از گرما تهی شد
 

 
 
میدان حسن آباد-عکس از جواد تهامی
تهران آن روز شهری بود خلوت و زیبا و از برج های بلند امروزی در آن خبری نبود
برای مسافری که نخستین بار به شهری وارد می شود همه چیز در هاله ای از رمز و راز قرار دارد و هم او می بایستی از بسیاری چیزها سر در آورد و به اصطلاح رمز گشایی کند. مسافری که به مکانی ناشناخته قدم می گذارد انگار کاشفی است که می خواهد از ویژگی های کشف خود با خبر شود.

من اما نخستین روزی را که از اتوبوس پیاده شدم و پا بر خیابانی در شهر تهران گذاشتم در پس پرده ای از مه به یاد می آورم؛ برای اینکه قریب نیم قرن از آن روز گذشته است.

بیشترین مهاجرت جوانان اهل هنر و ادب و سیاست به تهران در دهه سی و چهل بوده که دلایل گوناگون داشته و جای بحث آن اینجا نیست. اما همینجا بگویم که تهران آن روز شهری بود خلوت و زیبا. از برج های بلند امروزی در آن خبری نبود. بسیاری از مردم برای دیدن ساختمان پلاسکو که در مقایسه با ساختمان های دیگر بلند می نمود از شهرستان به تهران می آمدند.

هنوز خانه های زیبای قدیمی را ویران نکرده بودند تا ساختمانهای چند طبقه بر جای آنها بنا کنند. آدمی به هنگام گذر از برخی محله ها در مقابل خانه ای درنگ می کرد و به تماشای کاشی های آبی و پنجره های مشبک می ایستاد. مردم، فاصله های نزدیک را پیاده طی می کردند و غروب دمان شیک پوشان در پیاده رو خیابانهای نادری و اسلامبول و همینطور لاله زار قدم می زدند و گاهی با یاران موافق در کافه ای جمع می شدند.

 روابط آدمها بهتر از امروز بود. انگار هرچه شهر بزرگتر شد آدمها بیشتر از یکدیگر فاصله گرفتند. و من بی آنکه پیشرفت و ترقی را انکار کنم با قاطعیت می گویم که در اثر گذشت زمان مهر و محبت از فضای شهری تهران رخت بر بست
 

خیابان لاله زار آن زمان با ردیف بناهای دو طبقه مشابه هم، چشم نواز و زیبا بود که اکنون هر قسمتی را به شکلی در آورده اند و از آن همه زیبایی و چشم نوازی تنها نمونه های کوچکی باقی گذاشته اند. یا از ساختمان زیبای شهرداری در میدان توپخانه که تنها نامی از آن باقی مانده، میدان حسن آباد و زیبایی قرینه ها و همینطور درهای دو لنگه چوبی در طبقه دوم مغازه ها و ...

آن زمان تهران تفرجگاههایی داشت در کوهپایه ها با هوایی دل انگیز و در داخل شهر نیز آدمی می توانست به آسانی نفس بکشد و ریه اش را از هوای پاک پرکند. روابط آدمها هم بهتر از امروز بود. انگار هرچه شهر بزرگتر شد آدمها بیشتر از یکدیگر فاصله گرفتند. و من بی آنکه پیشرفت و ترقی را انکار کنم با قاطعیت می گویم که در اثر گذشت زمان مهر و محبت از فضای شهری تهران رخت بر بست و دلها از گرما تهی شد.


دیدار با شاملو

من که بیش از چهل سال از بهترین سالهای عمرم را، با خاطره های تلخ و شیرین، در تهران سپری کرده ام، بی آنکه جاذبه های گوناگون این شهر را، در مقایسه با روستای زادگاهم و همینطور شهرهای کوچک و بزرگ کشورم، نادیده بگیرم، باید بگویم که در نخستین دیدار از تهران بیشتر در پی یافتن کسانی بودم که نوشته هاشان را خوانده بودم. برای مثال دیدار از محمد عاصمی برای خاطر یادداشت های یک معلم و سیما جان، نصرت رحمانی برای خاطر مردی که در غبار گم شد، محمود پاینده برای خاطر نظم هایش از خبرهای روز ... سرانجام احمد شاملو برای خاطر سبک خاص او در نوشتن شعر و نثر. از این رو نخستین دیدارم از تهران مصادف شد با نخستین دیدارم با احمد شاملو.

شاملو
 در نخستین دیدار از تهران بیشتر در پی یافتن کسانی بودم که نوشته هاشان را خوانده بودم و نخستین دیدارم از تهران مصادف شد با نخستین دیدارم با احمد شاملو

در آن زمان احمد شاملو همکار مستقیم و به یک معنی سردبیر مجله "آشنا" بود. مجله آشنا تنها هفده شماره منتشر شد: هفت شماره به قطع جیبی و ده شماره به قطع وزیری. نخستین شماره آن دارای تاریخ "تا دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۳۶" است و آخرین شمارۀ آن دارای تاریخ "دوشنبه دوم تیرماه ۱۳۳۷" هنگامی که آشنا منتشر می شد، دانش آموز سال آخر دبیرستان بودم در قزوین و از خوانندگان آن مجله. نوشته ای کوتاه هم برای مجله فرستادم که در شماره پنجم آن (نوروز ۱۳۳۷) چاپ شد.

باری، به قصد دیدار شاملو راهی تهران شدم. به دفتر مجله در خیابان ژاله، کوچۀ ناصر آذری رفتم. دکتر طوسی حائری همسر دوم شاملو و صاحب امتیاز مجله در آنجا بود. خودم را معرفی کردم و اینکه می خواهم آقای شاملو را ببینم. طوسی حائری نشانی چاپخانه ای را داد و گفت: شاملو در چاپخانه در پی انتشار مجله است.

به آن چاپخانه که به گمانم در یکی از کوچه ها یا یکی از خیابانهای فرعی خیابان شاهرضای آن زمان بود، رفتم. شاملو را دیدم که "ورساد" در دست پشت گارسه ایستاده بود و همراه کارگرها حروف چینی می کرد. مردی خوش قیافه با موهای سیاه و پرپشت. کمی صبر کردم تا از کار دست کشید. خودم را معرفی کردم. آقایی هم آنجا بود که شاملو او را معرفی کرد. به گمانم گفت جلال میزبان. جلال میزبان از روزنامه نگاران معروف و خوشنام آن زمان بود.

از چاپخانه که بیرون آمدیم کمی در پیاده رو خیابان راه رفتیم و بعد من با آنها خداحافظی کردم. امروز که خاطرات آن روز و روزهای بعد را مرور می کردم افسوس خوردم از اینکه بسیاری از عزیزان و بزرگانمان را از دست داده ایم. افسوس! به قول شاملو:

و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را.....

 
 
میدان آزادیخاطرات تهران(2)
تهران مخوف و متفرعن
 
 
لاله زارخاطرات تهران
آن رویای شیرین و این شهر پر اضطراب
 
 
تهرانبچه خیابان سیروس
این شهر چند چهره و بی اصالت
 
 
لاله زارتهران
لاله زار در دل شهر فراموشکار
 
 
تهران قدیمتاریخ تهران
از روستایی کوچک تا شهری بزرگ
 
 
تهران قدیمپایتخت
تهران چگونه پایتخت شد؟
 
 
لاله زارتهران
یه تهرون بود و یه لاله‌زار
 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران