نامه‌ای از لندن؛ «در حکایت و شکایت زبان فارسی»

زبان در تنگنای بیهودگی و افسردگی

سلام بر همۀ فارسی زبان‌ها و فارسیدان‌های سراسر دنیا. صحبت از زبان فارسی برای نسلی است که در چند دهۀ اخیر جریان زندگی روزمرّه‌اش، اگر آن را به «رود» تشبیه کنیم، با کلنگ تحوّلات «اقتصادی^سیاسی^جهانی» (۱) از مسیر «طبیعی» به پهنۀ سنگلاخ «بی‌مسیری» انداخته شده است. باید در حرکت روزمرّۀ خود مسیری ایجاد کند که صد و هشتاد درجه با مسیر «طبیعی» اختلاف نداشته باشد، امّا کلنگ تحوّلات مقدّر همچنان در کار است و به سیر و گشت طبیعی راه نمی‌دهد.

حق نشر عکس negahmedia.ir
Image caption تصویری از مجسّمۀ «منوچهری دامغانی» در میدان فرهنگ دامغان. مهمّ نیست که شعر منوچهری با چهرۀ این مجسّمه هماهنگی ندارد. مهمّ این است که آن را به نام یک شاعر معرفی کرده‌اند، نه یک مقام سیاسی یا نظامی

در چنین موقعیت دشواری است که ذهن بسیاری از جوانان برای مقابله با یأس ناشی از درماندگی نسبت به چیزهایی حسّاسیت نشان می‌دهد، که اگر گذار زندگی در مسیر طبیعی می‌بود، نادرست و دورانداختنی جلوه نمی‌کرد و تلاش ذهن، که باید آن را در جهت تغییرهای لازم برای «پیشرفت» صرف می‌کردند، در تنگنای بیهودگی و افسردگی، صرف تغییرهای نالازم و حتّی زیان آور نمی‌شد.

در چنین تنگنایی است که موضوع «میهن دوستی» رنگ «بیگانه ستیزی» به خود می‌گیرد، و بی‌تأمّلی در وادی علم و منطق، کار «عقل» به «احساسات» سپرده می‌شود، و ذهن در حرکت خود، روی «کلمه»ها گیر می‌کند و شخص از «زبان» غافل می‌شود، و فکر می‌کند که «بیگانگی» کلمه‌هاست که ذهنش را «الکن» کرده است و مثلاً می‌گوید: «ما چرا برای مفهومی که کلمۀ فارسی آن را داریم، کلمۀ عربی آن را به کار می‌بریم؟» (۲)

و باز شخص، در تنگنای بیهودگی و افسردگی، از این واقعیت غافل می‌ماند که هر کلمۀ عربی‌ ای که در فارسی کاربُرد پیدا کرده است و وارد فرهنگ زبانی مردم شده است و سخنوران اصیل و زبان آور (۳) هم در ادبیات منظوم و منثور به آن جای خوش داده‌اند، از حیث حیطۀ معنایی عیناً مترادف با کلمۀ فارسی ای نیست که در یک مفهوم معیّن با آن اشتراک معنایی دارد.

مثلاً اگر از شخص عربی گریز فارسی خواه بپرسید: «مثلاً چه کلمۀ عربی ای به ذهن شما آمده است که همۀ معنی‌هایی که در فارسی پیدا کرده است، عیناً در آن کلمۀ فارسی ای که می‌خواهید جانشینش بشود، موجود است و زبان و ادبیات فارسی را از وجود آن کلمۀ عربی بی‌نیاز می‌کند؟»

در جواب، مثلاً، می‌شنوید: «مثلاً ما خودمان کلمۀ فارسی درخواست را داریم، باز بیخودی دست به دامن کلمۀ عربی تقاضا می‌شویم. خیلی راحت می‌توانیم بگوییم: درخواست بازنشستگی کرده‌ام! چرا بگوییم: تقاضای بازنشستگی کرده‌ام. به نظر من آنهایی که حرفشان دَر رُو دارد، باید اعلام کنند که ما مردم، از این به بعد، در هر موردی که کلمۀ تقاضا به ذهنمان آمد، جاش را بدهیم به کلمۀ درخواست!»

Image caption تصویر روی جلد کتاب «پیکار در راه حفظ زبان انگلیسی»، تألیف «دیوید کریستال» (David Crystal)، زبان شناس، استاد دانشگاه، و نویسندۀ ایرلندی

به این عزیز می‌گویی: «عرضه و تقاضا شنیده‌ای؟ یک اصطلاح اقتصادی است. اصطلاح را نمی‌شود و نباید عوض کرد. یا مثلاً شنیده‌ای که یکی می‌گوید: بچّۀ فلانی خیلی بازیگوش است. دیگری عالمانه می‌گوید: بچّه است و بازیگوشی! تقاضای سنّ است. سنّ در اصطلاح «تقاضا» می‌کند، «درخواست» نمی‌کند. حسابداری و امور بانکی هم اصطلاح‌هایی دارد. وقتی که از کسی یا از بانکی می‌خواهیم وام بگیریم، «تقاضای وام» می‌کنیم، نه حالا، بلکه از همان هزار سال پیش که بانک وجود نداشت، مردم از رِباخورها تقاضای وام می‌کردند. منوچهری دامغانی(۴)، شاعر همعصر فردوسی طوسی، می‌گوید: «گویی از دو لب من بوسه تقاضا چه کنی؟ / وام خواهی نَبُوَد کو به تقاضا نشود.»

بله، عزیز، در موردی هم که شخصِ بی‌منصب و بی‌مقامی از صاحبمقامِ منصب داری، چیزی، توصیه‌ای، یا اقدامی در کاری می‌خواهد، از آن حضرت «تقاضا» می‌کند، «درخواست» نمی‌کند. در خواست از «خواستن» است، با پشتوانۀ «ارادۀ آزاد» و مخاطب از آن عطر تقاضا و تمنّا و استدعا و التماس به مشامش نمی‌خورد. چرا شاگردی «زبان» نکرده، درس «بیان» نیاموخته، استاد «لغت» می‌شویم، عزیز؟

زبانتان همواره دارا و دانا و توانا باد!

پخش این فایل در دستگاه شما پشتیبانی نمی شود.
نامه‌ای از لندن - شمارۀ سی و نهم - سال یازدهم ، جمعه ۱۶ فوریه ۲۰۱۸

۱- «اقتصادی^سیاسی^جهانی»: ملاحظه می‌شود که بین سه صفت اقتصادی، سیاسی، جهانی، به جای تیره‌ای که در انگلیسی به آن «هایفن» (hyphen) گفته می‌شود، ابن علامت (^) گذاشته شده است. علامت تیره در خط لاتینی کلمه‌ها را برای ساختن ترکیب به هم می‌چسباند، مثل این ترکیب: «well-to-do» (ثروتمند، مرفّه)، امّا در خطّ فارسی این علامت برای «به هم چسباندن» کار ساز نیست، با وجود این دیده می‌شود که بسیاری از نویسندگان «رسانه‌ای» با تقلید محض از انگلیسی‌ها علامت «هایفن» یا «تیره» را برای ترکیب سازی به کار می‌برند و مثلاً می‌نویسند «اقتصادی- سیاسی - جهانی». در متن بالا محض امتحان و تجربه، به جای تیره، از این علامت (^) استفاده شده است: «اقتصادی^سیاسی^جهانی». اگر این کار پیشنهاد بیهوده‌ای است، فراموش باد.

۲- این تصوّرکه کلمه‌های در اصل عربی فارسی شدۀ همه فهم رایج در زبان گفتاری، یا اجتماعی، یا روزمرّۀ طبقه‌های مختلف فارسی زبان مترادف‌های کاملاً یکسان فارسی اصیل دارد و مردم کمتر از آنها استفاده می‌کنند، یک تصوّر ایمانی و عاطفی است و به محک عقل و تحقیق نخورده، برای بسیاری از فارسی زبانان با حسن نیت و بی غرض پذیرفتنی مانده است. بله، لغت‌های فارسی ای هست که می‌توانیم در موردهایی به جای مترادف عربی آنها به کار ببریم، امّا این موردها همۀ لغت‌های عربی فارسی شده و معنی‌های جدید، و اغلب غیر عربی، پیدا کرده را شامل نمی‌شود. به یکی از آنها نگاه می‌کنیم، به منزلۀ مشتی نمونۀ خروارها. کلمۀ «قلب» به معنی عضوی از بدن که فارسی آن «دل» است، و در عربی مفهوم «تغییر دادن» هم دارد و به معنی «ناسره» و «تقلّبی» هم به کار می‌رود، در زبان زندۀ روزمرّه و ادبی، هر دو، جای خود را دارد و مترادف کاملاً یکسان «دل» نیست، به این دلیل که مثلاً می‌توانیم بگوییم: «اعتقاد قلبی، علاقۀ قلبی، احساسات قلبی، ایمان قلبی، یقین قلبی، توکّل قلبی، آرامش قلبی، ارادت قلبی، ارتباط قلبی، منویات قلبی، باور قلبی، مکنونات قلبی، آرزوهای قلبی، الهامات قلبی، حضور قلبی»! (اینها را از سایت‌های اینترنی گرفته‌ام، از خودم درنیاورده‌ام!) امّا نمی‌توانیم و نمی‌گوییم: «اعتقاد دلی، علاقۀ دلی، احساسات دلی، ایمان دلی، یقین دلی، توکّل دلی، آرامش دلی، ارادت دلی، ارتباط دلی، منویات دلی، باور دلی، مکنونات دلی، آرزوهای دلی، الهامات دلی، حضور دلی»! «درد دل» می‌گوییم، و «درد قلب» چیز دیگری است. «دلدار» و «دلبر» هست و عزیز است، و «قلب دار» و «قلب بر» بی‌معنی است. این اشارت اهل معنی را کفایت می‌کند! ضمناً شاید یادآوری این نگته لازم باشد که موضوع حسّاسیت نسبت به کاربرد لعت‌های خارجی برای یخشی از گویندگان یک زبان ملّی مخصوص فارسی زبان‌ها نیست. مثلاً یک زبان شناس ایرلندی به نام «دیوید کریستال» (David Crystal)، کتابی دارد با عنوان «پیکار در راه حفظ زبان انگلیسی» (The Fight for English) که فصلی از آن را به تنوّع کلامی و بیانی، با کار برد مجازی کلمه‌های خودی و بیگانه اختصاص داده است و این تنوّع را به پوشیدن لباس‌های متفاوت برای موقعیت‌های متفاوت تشبیه کرده است و حُسن زبان دانسته است، نه عیب زبان.

۳- «زبان آور»: صفت مرکّب «زبان آور» در «فرهنگ فارسی معین» این طور تعریف شده است: «زبان آور = زبان ور، آنکه گفتار و بیانی نیکو دارد؛ نیکو بیان، خوش صحبت. شاعر، سخنور». در لغتنامۀ دهخدا، به نقل از لغتنامه‌های دیگر، این تعریف‌ها آمده است: «شخص نطّاق و خوب حرف زننده؛ فصیح و بلیغ: «زبان آوری بود بسیارمغز / که او برگشادی سخن‌های نغز - فردوسی»؛ «بزرگی زبان آور و کاردان / حکیمی سخنگوی و بسیاردان - بوستان سعدی»؛ مردم شاعر، کنایه از شاعر: «زبان آوری کاندرین عدل و داد / ثنایت نگوید زبانش مباد - سعدی»؛ و عجبا که همین صفت ستایندۀ مثبت را، بعضی از خود زبان آوران، در معنای نکوهندۀ منفی به کار برده‌اند: «غماز و نمام؛ بی باک و گستاخ در سخن؛ بدگو؛ زبان باز» : «زبان آور بی‌خرد سعی کرد / ز شوخی به بد گفتن نیکمرد - سعدی». و اینجاست که من از مجموع این تعریفها به این نتیجه می رسم که «زبان آور» کسی است که زبان را از حیث سبک و شیوۀ بیان و زیبایی ترکیب و دلنشینی موسیقی کلام و خصوصیت ماندگار شدن در ذهن و مطبوع خاصّ و عامّ، یعنی همه فهم بودن، قدرت و مقامی برتر از حدّ کاربرد اجتماعی آن در ارتباط با رفع نیازهای زندگی عادی می‌بخشد: زبان آور زبان می‌آورد، زبان را «زبان» می‌کند. بیشتر معنی‌های مجازی ای که کلمه‌ها، چه فارسی، چه عربی، پیدا کرده است، کار زبان آوران بوده است.

۴- «منوچهری دامغانی»: نوشته‌اند که او در سال ۳۹۶ هجری شمسی به دنیا آمد، یعنی ۶۵ سال بعد از تولّد فردوسی طوسی، که بنا براین در ۸۵ سالگی فردوسی، که سال آخر عمر فردوسی بود، منوچهری ۲۰ ساله بود و بنا بر این منوچهری و فردوسی همنسل نبودند، امّا همعصر بودند. فردوسی، از آنجا که سعی داشت که کلمه‌های عربی به کار نبرد، نمی توان انتظار داشت که کلمۀ «تقاضا» را به کار برده باشد، امّا در زمان او که زمان منوچهری هم می‌شود، وام خوهی رواج داشته است و اگر شاه وقت در موقعیتی دشوار می‌خواسته است از بازرگانان و دهقانان پول (درم) قرض کند (وام بگیرد)، ناراحت نمی‌شدند: «به شاه جهان گفت بوزرجمهر / که ای شاه با دانش و داد و مهر / ... ز بازارگان و ز دهقان درم / اگر وام خواهی، نگردد دژم» . بیت منوچهری دامغانی در پیشدرآمد تغزّلی قصیده‌ای در مدح سلطان مسعود غزنوی آمده است:

صنما بی تو دلم هیچ شکیبا نشود / و گر امروز شکیبا شد، فردا نشود

یکدل و یکتا خواهم که بُوی جمله مرا / و آنکه او چون تو بود، یکدل و یکتا نشود...

تجربت کردم و دانا شدم از کار تومن / تا مجرّب نشود مردم، دانا نشود

نکشم ناز تو را و ندهم دل به تو هم / تا مرا دوستی و مهر تو پیدا نشود

گویی از دو لب من بوسه تقاضا چه کنی / وامخواهی نبود کو به تقاضا نشود

به مدارا دل تو نرم کنم و آخر کار / به درم نرم کنم، گر به مدارا نشود...

موضوعات مرتبط